سالور ملایری – تام استاپارد، نمایشنامهنویس و فیلمنامهنویس برجسته بریتانیا، شنبه ۲۹ نوامبر درگذشت؛ چهرهای که بیش از شش دهه در قلب تئاتر انگلیسی حضور داشت و در بازتعریف نقش ساختار، روایت و اندیشه در نمایشنامهنویسی نقشی اساسی ایفا کرد. برای مخاطب فارسیزبان که با وجود ترجمه آثار مهم او به فارسی، نام او را کمتر شنیده است، مرگ او فرصتی است تا زندگی، مسیر حرفهای و مجموعه آثاری را که تئاتر مدرن بدون آنها قابلتصور نیست، بهتر بشناسد.
استاپارد در سال ۱۹۳۷ از والدینی چک در زلاند نو به دنیا آمد و سالهای کودکیاش را میان جنگ، مهاجرت و بیخانمانی گذراند؛ از فرار خانواده به سنگاپور تا اقامت در هند، و سرانجام مهاجرت به بریتانیا. این تجربه زیسته، یعنی زیستن در حاشیه و تحتتأثیر نظامهای اقتدارگرا، بعداً در بسیاری از موضوعات آثار او تکرار شد. او ابتدا روزنامهنگار بود؛ حرفهای که دقت، حساسیت به زبان و توجه به سازوکارهای روایت و بازنمایی را در او تثبیت کرد. اولین موفقیتهای او در شکل نمایشنامههای رادیویی برای BBC رقم خورد و از دهه ۱۹۶۰ به بعد وارد جریان اصلی تئاتر شد. اگرچه بعدها در تلویزیون و سینما نیز موفق بود، اما صحنه تئاتر همیشه پایگاه اصلی او باقی ماند.
یکی از نخستین و اثرگذارترین آثار او، نمایشنامه «روزنکرانتس و گیلدنسترن مردهاند» – Rosencrantz and Guildenstern Are Dead (۱۹۶۶) است. این اثر با دو ترجمه، یکی مصطفی اسلامیه، نشر نیلوفر و دیگری آراز بارسقیان، نشر وزان منتشر شده است. این نمایش دو شخصیت حاشیهای از هملت شکسپیر را در کانون قرار میدهد. آنان در جهانی قرار گرفتهاند که بخشی از ساختار نمایش اصلی است اما آن را درک نمیکنند؛ وارد صحنه میشوند، بیرون میروند، و مدام با رخدادهایی روبهرو میشوند که از کنترلشان خارج است. این نمایش نشان میدهد فرد چگونه در ساختارهایی قرار میگیرد که آنها را نساخته و بر آنها تسلطی ندارد؛ خواه روایت ادبی باشد، خواه تاریخ، خواه نظم اجتماعی. اهمیت این اثر در معرفی نوع نگاه استاپارد است: ساختار چندلایه، موقعیتهای پرسشمحور و قرار دادن افراد حاشیهای در مرکز تحلیل.
نمایشنامه «آرکادیا» – Arcadia (۱۹۹۳) یکی از کاملترین نمونههای کار استاپارد است. این اثر از سوی نشر افراز و با ترجمه سیمین زرگران منتشر شده است.روایت در یک عمارت انگلیسی و در دو دوره زمانی متفاوت—اوایل قرن نوزدهم و زمان حال—جریان دارد. در گذشته، دختری نابغه و معلمش درباره هندسه، طبیعت، ادبیات و علم گفتوگو میکنند؛ در زمان حال پژوهشگران تلاش میکنند با تکیه بر شواهد ناقص، رمز وقایع گذشته را کشف کنند. این اثر نشان میدهد چگونه بخشی از گذشته همیشه فراتر از دسترس ما باقی میماند. استاپارد در اینجا مرزهای فهم انسان، رابطه پیچیده میان نظم و بینظمی، و نسبت علم با روایت تاریخی را بررسی میکند. ساختار نمایش که دو زمان را در لحظاتی روی یکدیگر میاندازد، نمونهای روشن از دقت او در معماری نمایش است.
وجه سیاسی آثار استاپارد در مجموعهای از نمایشنامهها درباره اروپای شرقی و فضای جنگ سرد برجستهتر میشود؛ از جمله «خطای حرفهای» – Professional Foul، «شب و روز» – Night and Day و «راک اند رول» – Rock’n’Roll (با برگردان آراز بارسقیان، نشر وزان). این آثار بر مسئله سانسور، نقش روشنفکر، مهاجرت، دانشگاه، رسانه و روابط میان فرهنگ و قدرت متمرکزند. استاپارد در این آثار نه به تقابل ساده ایدئولوژیها میپردازد و نه به دفاع یکسویه از غرب یا شرق. آنچه برای او محوریت دارد سازوکار قدرت و چگونگی شکلگیری حقیقت در شرایط محدودیت، فشار و کنترل است. تجربه خانوادگی او—که ریشه در تبعید و سرکوب سیاسی داشت—به این تحلیلها عمق میدهد. بهویژه در راک اند رول او نشان میدهد چگونه فرهنگ و موسیقی میتوانند تبدیل به ابزار مقاومت شوند، حتی زمانی که فضای سیاسی بسته بهنظر میرسد.
در میان آثار بلند و جاهطلبانه استاپارد، سهگانه «مجموعه ساحلِ آرمانشهر» جایگاهی منحصربهفرد دارد. این مجموعه با ترجمه نازنین دیهیمی از سوی نشر ماهی منتشر شده و از سه نمایشنامه «سفر» – Voyage، «کشتیشکستگان» – Shipwreck و «نجات» – Salvage تشکیل شد است و از بلندپروازانهترین پروژههای اوست. موضوع این سهگانه بررسی خاستگاههای فکری و سیاسی روشنفکران روسی سده نوزدهم است؛ از هرتسن و بلینسکی تا تورگنیف و باکونین. استاپارد در این مجموعه به این پرسش میپردازد که ایدههای سیاسی چگونه شکل میگیرند، چه فاصلهای میان ایده و عمل وجود دارد، و چگونه یک نسل از روشنفکران میتواند سرنوشت فکری یک ملت را تغییر دهد یا در دام تناقضهای خود گرفتار شود. استاپارد در این آثار بهجای تمرکز بر یک موقعیت نمایشی محدود، تاریخ فکری یک قرن را به صورت درامی گسترده و چندلایه روایت میکند؛ درامی که در آن سیاست، تبعید، فلسفه، خانواده و شکست آرمانها در کنار یکدیگر قرار میگیرند. او نشان میدهد که چگونه ایدهها مسیر میسازند، اما همان ایدهها میتوانند به شکستها و بحرانهای تاریخی نیز منجر شوند. این سهگانه، در کنار آرکادیا، جامعترین نمونه از توانایی او در ترکیب روایت تاریخی، تحلیل فلسفی و ساختار نمایشی است.
در کنار آثار فلسفی و سیاسی، استاپارد توانایی تحلیل رابطه انسانی را نیز داشت. نمایش «چیز واقعی» – The Real Thing (۱۹۸۲) نمونهای از این جنبه است. این روایت درباره نویسندهای است که درگیر رابطهای احساسی میشود و نمایشهایی درباره صداقت و خیانت مینویسد؛ مرز میان زندگی شخصی و متنهای او بهتدریج مبهم میشود. این اثر نشان میدهد استاپارد چگونه مسئله صداقت، نقش زبان و تأثیر تجربه زیسته بر خلق هنری را تحلیل میکند. او در این نمایش نشان میدهد که در حوزه خصوصی نیز همان سازوکارهایی عمل میکنند که در سیاست یا فرهنگ دیده میشود: قدرت،اهمیت تصویر، بازنمایی و روایت، والبته ضرورت کنترل.
شهرت سینمایی او بیش از همه به فیلم «شکسپیر عاشق» – Shakespeare in Love (۱۹۹۸، کارگردان: جان مادن – John Madden) بازمیگردد؛ فیلمی که استاپارد یکی از نویسندگان اصلی فیلمنامه آن بود و بهدلیل طراحی هوشمندانه روایت و بازسازی جهان الیزابتی، جایزه اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی را برای او به همراه داشت. این فیلم نمونهای از توانایی استاپارد در تلفیق دو امر ظاهراً ناسازگار است: واقعیت تاریخی و تخیل نمایشی. در «شکسپیر عاشق» او با کنار هم گذاشتن عناصر تاریخی واقعی، اشارات بینامتنی، بازیهای زبانی و روایت عاشقانه، تصوری تازه از فرآیند خلاقه شکسپیر ارائه میکند؛ روایتی که هم جذاب است و هم پیچیدگیهای تولید ادبی را در بستر تاریخی نشان میدهد.
اثر مهم دیگر در کارنامه سینمایی او «برزیل» – Brazil (۱۹۸۵، کارگردان: تری گیلیام – Terry Gilliam) است؛ فیلمی دیستوپیایی که امروز یکی از آثار کلاسیک سینمای پادآرمانشهری به شمار میآید. استاپارد در کنار گیلیام و چارلز مککئون نقش مؤثری در ساختار فیلمنامه داشت. «برزیل» فیلمی است درباره بوروکراسی، نظارت، ترس، و محو شدن فرد در سازوکارهای بزرگ اداری و امنیتی—موضوعاتی که بهطور طبیعی با دغدغههای سیاسی و فلسفی استاپارد همپوشانی دارند. سهم او در این فیلم را میتوان در ساختار لایهلایه روایت و توجه به مفهوم «واقعیتسازی» دید؛ همان چیزی که در تئاترش نیز محوریت داشت.
همکاری او در فیلم «امپراتوری خورشید» – Empire of the Sun (۱۹۸۷، کارگردان: استیون اسپیلبرگ – Steven Spielberg) جلوه دیگری از توانایی او در پرداخت روایی است. این فیلم که بر اساس رمان جی.جی. بالارد ساخته شد، داستان پسری انگلیسی را در دوران جنگ جهانی دوم روایت میکند که در چین اشغالشده گرفتار میشود. حضور استاپارد در تیم نویسندگی فیلم، در دقت ساختاری و توانایی اتصال جزئیات انسانی به روایت تاریخی قابل مشاهده است. او در این اثر کمک کرد تا خشونت جنگ، تجربه اسارت، و مسیر بلوغ شخصیت اصلی در قالب یک روایت منسجم و تأثیرگذار بیان شود.
اهمیت استاپارد در تئاتر معاصر در چند محور قابلفهم است. نخست آنکه او نقش ساختار روایی را در نمایشنامهنویسی به سطحی تازه برد؛ نمایشنامه در دست او نه فقط تعریف قصه بلکه یک معماری فرمی دقیق بود که در آن روابط، تکرارها، تقارنها و زمانبندیها نقشی اساسی داشتند. دوم اینکه او توانست علم، فلسفه، سیاست و تاریخ را بدون آنکه متن به سخنرانی نظری تبدیل شود، وارد نمایش کند. این قابلیت باعث شد آثارش در دانشگاهها و در طیف گستردهای از علوم انسانی مورد توجه قرار گیرد. سوم آنکه او تئاتر پرسشمحور را احیا کرد؛ تئاتری که هدفش ارائه قطعیت نبود بلکه نشان دادن محدودیتهای دانایی، نقش تصادف و حدود آزادی انسان در ساختارهای اجتماعی و روایی بود.
برای مخاطب فارسیزبان، شناخت تام استاپارد چند دلیل مهم دارد. نخست اینکه بسیاری از موضوعات مرکزی او—سانسور، نقش روشنفکر، مسئله مهاجرت، رابطه فرد با ساختار، و محدودیتهای دانایی—برای جامعه ایرانی آشناست. مطالعه آثار او میتواند به مخاطب ایرانی نشان دهد گسترش فضای ارتباطی و فهم انسانی نه از طریق حکمها و روایتهای قطعیتیافته، بلکه در ایجاد پرسش و گسترش امکانهاست.
دوم اینکه شیوه او در ترکیب روایت و ایده میتواند برای نمایشنامهنویسان و نویسندگان ایرانی الگویی عملی باشد تا از یک سو در نمایشهای فرمی اغراقشده گرفتار نشوند و از سویی دیگر در دام شعار نیافتند. استاپارد نشان میدهد چگونه میتوان درباره مسائل پیچیده نوشت و آن را در قالب نمایشی جذاب و قابلپیگیری ارائه کرد، بدون آنکه متن به بیانیه سیاسی یا رساله نظری تبدیل شود.
سوم آنکه آثار او برای تحلیلگران فرهنگ، روزنامهنگاران و پژوهشگران نیز مهم است؛ زیرا نشان میدهد حقیقت چگونه ساخته میشود، قدرت چگونه روایت را شکل میدهد، و فرهنگ در چه شرایطی میتواند ابزار مقاومت باشد.
مرگ تام استاپارد پایان یک دوره در تئاتر بریتانیاست، اما آثار او همچنان در مطالعات ادبیات نمایشی و فرهنگی، در معرض خوانشهای گوناگون انتقادی قرار خواهند گرفت. شناخت او در حکم شناخت شاخه مهمی از تئاتر مدرن است که در آن ساختارهای روایی پیچیده و متنوع، چشماندازهای فکری و نظری و حساسیت انسانی میتوانند متنی را بسازند که درعین خوانشپذیری، در ارتباطی زنده و پویا با گستره وسیعی از مخاطبان قرار میگیرد.





