در این یادداشت میخواهم از ظهور و گسترش گونهای از روزنامهنگاری در خارج از ایران، بهویژه در میان اپوزیسیون، سخن بگویم که به باور من از «اصل خویش»—یعنی حقیقتگویی—دور افتاده است.
مدعای من این است که با سنخی از روزنامهنگاران مواجهایم که خود را رادیکال و علیه قدرت معرفی میکنند، اما در عمل پروای قدرت دارند. گونهای که خود را «روزنامهنگاری برای ایران» مینامد و هر صدای متفاوت از خود را «علیه ایران» تلقی میکند. با پرگویی و درشتگویی «حرف آخر» میزند، «چشمانداز» ترسیم میکند و «دمینو» میریزد، اما اگر دقیقتر بنگریم، در همه کار، ملاحظه قدرت دارد. میگویم از اصل خویش دور افتادهاند، زیرا به باور من جان و جوهر روزنامهنگاری، حقیقتگویی است: بیان صریح و بیلکنت آنچه حقیقت پنداشته میشود در برابر قدرت. یونانیان این کنش را «پارِسیا» مینامیدند؛ مفهومی که به معنای «رکگویی» و بیپرده سخن گفتن در پیشگاه قدرت است. پارِسیا (رکگویی) کنشی است که در آن گوینده حقیقت را، علیرغم خطرات احتمالی، بر زبان میآورد. رکگویی پرده از آنچه قدرت میخواهد پنهان بماند برمیدارد و اجازه نمیدهد روایت مسلط خود را بهجای حقیقت جا بزند.
بر این اساس، روزنامهنگاری را میتوان از حیث نسبتش با قدرت به دو سنخ تقسیم کرد: رکگو و لکنتگو. در ادامه میکوشم نشان دهم چرا بخشی از روزنامهنگاری ایرانی در خارج از کشور به لکنت افتاده است.
قدرت چندلایه و سنجش وفاداری به حقیقت
حقگویی در برابر قدرت امری چندلایه است، زیرا خودِ قدرت چندوجهی و پیچیده است. برای سنجش میزان وفاداری روزنامهنگار به اصل خویش، باید روابط قدرتی را که در آن قرار گرفته، و شیوه مواجهه او با این روابط را بررسی کرد. گاه سنجش ساده است؛ آنجا که قدرت در شکل عریان خود عمل میکند. وقتی روزنامهنگار در برابر تهدید، ارعاب یا تنبیه قدرت سیاسی میایستد، با روشنترین شکل اعمال قدرت مواجهیم. یا زمانی که از وابستگی مالی و بندگی قدرت پرهیز میکند و استقلال خود را حفظ میکند.
اما روابط قدرت بهمراتب پیچیدهتر از ایناند. قدرت گاه در قالب همرنگی با جماعت ظاهر میشود، گاه از دل منطق رسانههای اجتماعی و سازوکارهای الگوریتمی سربرمیآورد، و گاه در شکل «قدرت گفتاری» عمل میکند؛ جایی که نه از طریق سرکوب مستقیم، بلکه از راه تولید معنا و تعریف افقهای فکری عمل میکند. در این سطح، قدرت صرفاً حقیقت را پنهان نمیکند، بلکه آن را میسازد.
روزنامهنگاران خارج از کشور در دل شبکه پیچیدهای از قدرت قرار گرفتهاند. آنها که سالها با اشکال عریان قدرت جمهوری اسلامی مواجه بوده و هزینه دادهاند و همچنان می دهند، اکنون در مقابل اشکال دیگری از قدرت به لکنت افتادهاند. پرسش اساسی این است: در برابر کدام قدرت ناتوان از رکگوی شدهاند؟ با باور من با ساختاری از قدرت مواجهایم متشکل از سه لایهی به هم پیچیده.
لایه اول: نظم سازمانی
در تحلیل ساختار قدرت در رسانههای فارسیزبان خارج از کشور، با لایهای عریان از اعمال اراده مواجهایم که فراتر از فشارهای نرم، بر پایهی سلسلهمراتب مستقیم و وابستگی ساختاری بنا شده است. این سازوکار که میتوان آن را «نظم سازمانی» نامید، از طریق ابزارهای ملموسی چون مالکیت، تامین مالی و تعیین دستورکارهای فراتحریریهای اعمال میشود.
بخش عمدهای از این رسانههای فارسیزبان، بهواسطه پیوند سیاسی و مالی، عملاً نقش روابطعمومی یا دستگاه پروپاگاندا را برای کارفرمایان خود ایفا میکنند. در این چارچوب، خطوط تحریریه بر اساس دستورِکارهای سیاسی در قالب مرزهای تخطیناپذیر تعریف میشوند. روزنامهنگار در چنین فضایی، بهسرعت نسبت به سوژههای حساس و زوایای دید «نامطلوب» آگاهی یافته و درک میکند که پرسشگریِ خارج از چارچوب، هزینههایی چون قطع همکاری یا حذف حرفهای در پی خواهد داشت.
عناصر کلیدی این وابستگی عبارتند از:
- اقتصاد سیاسی رسانه: وقتی بودجه به مراکز قدرت گره میخورد، استقلال تحریریه به مفهومی صوری بدل میشود.
- انحصار و فقدان تکثر: محدودیت تعداد رسانههای جریان اصلی، قدرت انتخاب و تغییر کارفرما را کنشگر رسانهای گرفته است. تخطی از چارچوبهای تعیین شده عملا به معنای حذف از میدان حرفهای است.
- خودسانسوری به مثابه مکانیسم بقا: در نبود گزینههای جایگزین، سکوت یا تعدیل روایت نه از سر میل، بلکه ابزاری برای حفظ امنیت شغلی و شخصی است.
در نهایت، این ساختار قدرت نیازی به پیچیدگیهای معنایی ندارد؛ چرا که از طریق انضباط سخت و تهدید به محرومیت، روایتها را در جهت منافع کلانِ حامیان خود هدایت میکند. در چنین بنبستی، لکنتِ زبانِ رسانه، برآمده از مهندسیِ سازمانی است که بقا را به وفاداری مشروط کرده است.
لایه دوم: دنبالهروی اجتماعی
در تبیین سازوکارهای قدرت، نباید صرفاً به الگوهای کلاسیک «امر و نهی» سازمانی که از بالا به پایین اعمال میشوند بسنده کرد. لایه پیچیدهتری از تاثیرگذاری در جریان است که از درهمتنیدگی رسانههای بزرگ با شبکههای اجتماعی بهوجود آمده است؛ وضعیتی که نوعی «اکوسیستم تنبیهیِ افقی» را جایگزین سانسور مستقیم کرده و پیامد آن، ایجاد لکنت در روایتگری است.
در این پارادایم، «اقتصاد توجه» و الگوریتمهای غیربیطرف، روزنامهنگار را از ساحت حقیقتجویی به سمت رضایتِ مخاطب و همراستایی با امواج احساسی سوق میدهند. زمانی که تکرار و واکنش آنی به معیار اصلیِ رویتپذیری بدل شود، روزنامهنگار ناگزیر است پیش از نگارش، به «نرخ بازنشر» و «خشم جمعی» بیندیشد. این فرآیند، مولد نوعی پوپولیسم رسانهای است که در آن، تحلیلهای پیچیده وچندبعدی قربانی قطعیتهای سادهساز و مواضع تقلیلگرا میشوند.
در چنین فضایی، فرهنگ دنبالهروی به یک استراتژی عقلانی برای بقا تبدیل میشود. مواضع مسلط بهتدریج چنان صبغهی اخلاقی و مقدس به خود میگیرند که هرگونه پرسشگریِ روشمند، نه یک فعالیت حرفهای، بلکه «خیانت» یا «سوءنیت» تلقی میگردد. از سوی دیگر، آزار سایبری (Cyberbullying) بهعنوان یک ابزار انضباطیِ نوین عمل میکند. حملات جمعی و برچسبزنیهای سازمانیافته، پیامی روشن به کنشگر ارسال میکنند: «از مسیر خرسندسازی تودهها خارج نشو».
در این سطح، قدرت از طریق اصل «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» عمل میکند. حذف دیگر لزوماً اداری یا فیزیکی نیست، بلکه در قالب «حذف نرم»—یعنی نادیدهگرفتهشدن و بیاعتبارسازی در شبکه—تجلی مییابد. روزنامهنگار بهمرور میآموزد که برای امنیت حرفهای، روایت خود را تعدیل کرده یا در بزنگاههای حساس سکوت اختیار کند. این لکنتِ نوین، محصول ترس از نهاد قدرت نیست، بلکه برآمده از هراس از طرد جمعی است؛ پدیدهای که بهدلیل ماهیت پراکنده و غیرمتمرکزش، بهمراتب پایدارتر و مهارناپذیرتر از سانسورهای سازمانی به نظر میرسد.
لایه سوم: برساختهای گفتمانی
در ظریفترین لایه، با تجلی قدرتی مواجهایم که دیگر از «بیرون» تحمیل نمیشود، بلکه درونی شده و در تار و پود فرد سکنا میگزیند. در این مرحله مکانیسمهای تنبیهی حذف نمیشوند، بلکه به درون ذهن روزنامهنگار نقلمکان میکنند. سانسور در اینجا نه یک دستورالعمل سازمانی، بلکه یک مکانیسم درونی است؛ روزنامهنگار پیش از مواجهه با هر فشار خارجی، خودبهخود میداند کجا مکث کند و کدام پرسش را اساساً طرح نکند.
این لکنت، محصول ترس آگاهانه نیست، بلکه پیامد زیستنِ مستمر در فضای یک «روایت غالب» است که افق معنایی فرد را چنان محدود میکند که تصورِ بدیلها ناممکن میگردد. در این سطح، با وجه گفتمانی (Discursive) قدرت روبهرو هستیم. قدرت در اینجا نه با «ممنوعیت»، بلکه با «تولید حقیقت» عمل میکند. به تعبیری فوکویی، قدرت در زبان و هنجارها جریان مییابد تا تعیین کند چه چیزی «عقلانی»، چه چیزی «مشروع» و چه چیزی «نامعقول» یا «غیرقابل تصور» است.
ویژگیهای این استیلای گفتمانی عبارتند از:
- برچسبزنی پیشینی: مفاهیم خارج از چارچوب، پیشاپیش با عناوینی چون «افراطی»، «بیربط» یا «غیرمسئولانه» از اعتبار ساقط میشوند.
- ساخت واقعیت: رسانه ممکن است در ظاهر علیه یک ساختار سیاسی بشورد، اما همزمان در دامچالهی قواعد گفتمانیِ دیگری گرفتار است که مرزهای اندیشهاش را ترسیم کردهاست.
- نامرئی بودن چارچوب: لکنت در این مرحله، نه نتیجه اجبار، بلکه محصولِ طبیعیِ زیستن در جهانی است که پیشاپیش تعریف و محدود شده است.
در چنین وضعیتی، قدرت به غایتِ تاثیرگذاری خود میرسد؛ چرا که دیگر نیازی به اعمال زور ندارد. وقتی افقِ اندیشه محدود شود، زبان پیش از گشوده شدن، دچار لکنت میشود. در این ساحت، حقیقت نه یک کشف مستقل، بلکه برساختهای است در خدمتِ تداومِ نظمِ گفتمانیِ حاکم.
جمعبندی
در خوانش میشل فوکو از پارِسیا، رکگویی صرفاً بیان یک گزارهی صادق نیست، بلکه قوام آن در گروی پیوند میان سه عنصر اساسی است:
-
صداقت درونی: فرد همان چیزی را میگوید که واقعاً باور دارد.
-
تعهد اخلاقی: میان گوینده و گفته شکاف نیست؛ او پای سخنش میایستد.
- مؤلفه خطر: سخن گفتن هزینه دارد. خطرِ حذف، بیاعتبارسازی، یا تقابل با قدرت در آن نهفته است.
بر این اساس، حقیقت در روزنامهنگاری در دل «کنشِ رکگویی» متولد میشود. این «وزنِ خطر» است که به سخن اعتبار میبخشد و یک گزارهی ساده را از سطح «داده و اطلاعات» به ساحت «حقیقت» ارتقا میدهد. به بیانی دیگر، حقیقت محصول نسبتی است که میان گوینده، متن و ساختار قدرت برقرار میشود.
روزنامهنگار لکنتگو محصول روابط پیچیدهای از قدرت است که در آن این سه لایه در همتنیده مجال رکگویی را تنگ کردهاند. با کنار هم قرار گرفتن لایههای سهگانهی قدرت ابتدا قدرت عریان سازمانی مرزها را ترسیم میکند؛ سپس فشار الگوریتمی و هیجان جمعی، این مرزها را به یک «اجماع اخلاقی» بدل میسازد؛ و در نهایت، این گفتمان چنان درونی میشود که خروج از آن، یک انتحار حرفهای جلوه میکند.
روایتهایی که در رسانههای بزرگ شکل میگیرند—و غالباً تحت تأثیر دستورکارهای سیاسی سرمایهگذاران و ساختارهای قدرتاند—وارد چرخه شبکههای اجتماعی میشوند. آنجا الگوریتمها آنها را تقویت میکنند، هیجان جمعی به آنها انرژی میدهد، و بهتدریج به «گفتار غالب» تبدیل میشوند. پس از مدتی، همین گفتار غالب درونی میشود؛ نه فقط در مخاطب، بلکه در خودِ روزنامهنگار. مسئله زمانی پیچیدهتر میشود که این روایتها سویههای رادیکال دارند؛ یعنی در تقابل با جمهوری اسلامی تعریف میشوند. ظاهر امر، رادیکالیسم است. زبان، زبان اعتراض است. مخاطب هم آن را دوست دارد، چون با انتظاراتش همخوان است و تا حدی به او احساس امید یا تسکین میدهد. اما همین رادیکالیسم میتواند پوششی شود برای پنهان کردن اغراض و دستورکارهای سیاسی پشت صحنه.
وقتی روایتی همزمان «ضد قدرت رسمی» و «همسو با انتظارات احساسی مخاطب» باشد، تشخیص وجوه وابسته و پروپاگاندایی آن دشوارتر میشود. نقد آن بهسادگی به خیانت تعبیر میشود. و در چنین فضایی، پارسیا—به معنای فوکویی آن—بیش از هر زمان دیگری پرهزینه است.
این وضعیت، روزنامهنگارِ لکنتگو را، به تعبیر واسلاو هاول، دچار «زندگی در دروغ» میکند. هاول در قدرت بیقدرتان نشان میدهد که نظامهای ایدئولوژیک نه فقط با زور، بلکه با مشارکتِ روزمرهی افراد در بازتولیدِ دروغ دوام میآورند. در فضای رسانهایِ امروز، این مشارکت لزوماً از سرِ ایمان نیست؛ بلکه روزنامهنگار برای بقای شغلی، پاداشِ الگوریتمی یا همرنگی با جماعت، روایتِ غالب را تکرار میکند. تنها راه برونرفت از این انسداد، بازگشت به «زیستن در حقیقت» است؛ نوعی دگراندیشی بنیادین که در آن روزنامهنگار تصمیم میگیرد از همسویی با «دروغهای قدرت» دست بشوید.
شکستن دیوارهای قدرت با احیای «پارِسیا» ممکن میشود؛ رکگویی در پیشگاه قدرت.






