مقدمه
در روزهای پرتبوتاب تابستان ۲۰۲۵، جهان شاهد یکی از کوتاهترین و در عین حال پرتأثیرترین درگیریهای نظامی در تاریخ منازعات ایران و اسرائیل بود: جنگی دوازدهروزه که با حملهی هوایی اسرائیل به تأسیسات هستهای ایران آغاز شد و با مداخله مستقیم ایالات متحده به سرعت پایان یافت. رسانههای جهان، بهویژه نشریات تحلیلی غربی، با دقت و شتاب به پوشش این واقعه پرداختند؛ اما در این میان، آنچه بیش از تحلیل واقعیت نظامی یا سیاسی، خودنمایی میکرد، نحوهی بازنمایی این جنگ بود: بازنماییای که از خلال واژگان، استعارهها، ترکیبها و ساختارهای بلاغی خاص، تصویری یکسویه و اغلب حماسی از حملهی اسرائیل و شکست ایران ارائه میداد.
این مقاله میکوشد با رویکردی انتقادی، بلاغت و گفتمان حاکم بر تحلیلهای منتشرشده در مطبوعات غیر فارسیزبان، بهویژه انگلیسیزبان، درباره جنگ دوازدهروزه را بررسی کند. تمرکز ما نه بر تحلیل نظامی یا امنیتی واقعه، بلکه بر تحلیل زبان و ساختار گفتمانی آن است؛ چراکه زبان، به تعبیر فوکو، نه صرفاً ابزار بازتاب واقعیت، بلکه بخشی از سازوکار قدرت است. از این منظر، واژهها بیطرف نیستند؛ آنها حامل ایدئولوژیاند، روایت میسازند، مشروعیت میبخشند و خشونت را زیبا جلوه میدهند.
مقالهی حاضر با ارجاع به نظریه گفتمان (لاکلائو و موف)، نقد بلاغت جنگ، و خوانشهای پسااستعماری، میکوشد نشان دهد چگونه در این متون، ایران به «دیگریِ مطلق»، تهدیدی ازلی و دشمنی تکنولوژیکستیز تصویر میشود؛ در حالی که اسرائیل، با بهرهگیری از واژگان علمی، دقیق، و تکنوکراتیک، همچون بازیگری عقلانی، مدرن و بازدارنده ترسیم میشود. نمونهی محوری ما مقالهی سوزان مالونی در نشریهی فارن افرز است، اما تحلیل را به دیگر متون مشابه نیز تعمیم خواهیم داد.
پرسش اصلی این است: این بلاغت چگونه خشونت را مشروع جلوه میدهد؟ چگونه «پیروزی» را زیبا میسازد و زمینههای انسانی و تاریخی منازعه را حذف میکند؟ و در نهایت، این گفتمان چگونه امکان گفتوگو و صلح را در افق رسانهای مخاطب، مسدود میسازد؟
منطق گفتمانی حاکم بر روایتهای جنگ
در بازنمایی رسانهای جنگ دوازدهروزه، نخستین ویژگی چشمگیر، استقرار یک گفتمان دوتایی و تضادآفرین است: «ایرانِ تهدید» در برابر «اسرائیلِ عقلانی». در این چارچوب، تحلیلهای رسانهای غربی بهطور مداوم از واژگان و ساختارهایی استفاده میکنند که ایران را بهعنوان منبع تهدید، هیجان، خشم، بیعقلی و بیثباتی نشان میدهد؛ در مقابل، اسرائیل نقش بازیگر مدرن، قانونمدار، بازدارنده و دارای مشروعیت دفاعی را به خود میگیرد.
واژگان کلیدیای چون «حملهی پیشدستانه» (preemptive strike)، «عملیات جراحیوار» (surgical operation)، «پیروزی راهبردی»(strategic success) ، «از بین بردن تهدید» (elimination of threat) و «بازسازی بازدارندگی» (restoration of deterrence) از عناصر محوری این گفتمان بهشمار میآیند. این ترکیبها نهتنها عملیات نظامی را از خشونت و زشتی تهی میسازند، بلکه آن را به سطحی از عقلانیت تکنوکراتیک ارتقا میدهند؛ گویی جنگ نه در بستر قدرت و سیاست، بلکه همچون نوعی «اقدام درمانی» و «مدیریت بحران» قابل توجیه است.
در این روایتها، ایران نه بهعنوان بازیگر سیاسی عقلمدار، بلکه بهمثابهی تهدید ازلی – شبیه «دشمنی مادرزاد و طبیعی» – تصویر میشود. از این منظر، اصطلاحاتی مانند «بازیگر قانونگریز» (rogue actor)، «رژیم بیثبات» (volatile regime)، «حکومت دینیِ شیفتهی توان هستهای» (nuclear-obsessed theocracy) و «دولت انقلابی مستأصل» (desperate revolutionary state) نه تنها فضای تحلیل را قطبی و مسموم میکنند، بلکه امکان شکلگیری هرگونه فهم پیچیده، متوازن و چندلایه و چندوجهی از ایران را از میان میبرند.این گفتمان دوتایی، کارکردی هژمونیک دارد: با تثبیت جایگاه ایران در موقعیت دیگری و تقویت گفتمان مرکزگرا پیرامون اسرائیل و متحدانش، نوعی نظم زبانی خاص شکل میگیرد که تحلیل واقعیت جنگ را به قالب روایتی از «نجات تمدن از تهدید یک وحشی» فرو میکاهد. چنین روایتی، همانطور که لاکلائو تأکید میکند، کنش سیاسی را به تخیل اخلاقی تقلیل میدهد؛ جایی که «خیر» باید «شر» را از میان بردارد.
بلاغت پیروزی: زیباکردن خشونت
اصطلاحاتی همچون «اجرای استادانه» (virtuoso execution)، «قطع سر رهبری» (decapitation of leadership)، «سلطهی هوایی بینقص» (flawless aerial dominance) و «دقت جراحیوار» (surgical precision) نهتنها خشونت و کشتار را پنهان میکنند، بلکه آن را در پوششی از مهارت نظامی و زیباییشناسی جنگی بازمینمایانند. این واژگان، بهجای آنکه جنگ را امری تراژیک یا پیامد شکست دیپلماسی بنمایند، آن را بهمثابهی نمایشی از «کارآمدی فناورانه» و «برتری نظامی مدرن» عرضه میکنند. گویی میدان جنگ، نه صحنهی مرگ و ویرانی، بلکه ویترینی برای نمایش نبوغ فنی و مهندسی نظامی است.
در این چارچوب، حمله به ایران نه نقض حاکمیت یک کشور، که نوعی «واکنش هوشمندانه» به تهدیدی بالقوه تلقی میشود. بهجای توصیف واقعیتهای انسانی جنگ – مانند شمار تلفات، پیامدهای زیستمحیطی یا رنج مدنی – روایتها مملو از واژههای رزمی، نمودارهای تاکتیکی و گزارشهای بیطرفنما هستند که خشونت را در قالب «پیشرفت نظامی» ارائه میکنند.
نکته قابل توجه آن است که این بلاغت صرفاً زیباشناختی نیست؛ بلکه کارکردی سیاسی دارد: مشروعیتبخشیدن به خشونتِ پیشدستانه، طبیعیسازی تجاوز، و تحکیم «حق» اسرائیل برای تصمیمگیری یکجانبه درباره امنیت منطقه. در این میان، جای قربانیان – ایرانیان، لبنانیها، سوریها یا فلسطینیها – در روایت خالیست. آنها یا حذف شدهاند، یا در بهترین حالت، بهصورت «خسارتهای جانبی» (collateral damage) به تصویر کشیده شدهاند.
حذف اخلاق، حذف زمینه، حذف مخاطب
اگرچه زبان رسانهای در ظاهر خنثی و حرفهای بهنظر میرسد، اما در عمل، بسیاری از تحلیلهای جنگ دوازدهروزه بر پایهی نوعی حذف سهگانه شکل گرفتهاند: حذف اخلاق، حذف زمینه، و حذف مخاطب انسانی.
نخست، حذف اخلاق. بسیاری از مقالات تحلیلی از ارزشداوری مستقیم پرهیز میکنند، اما این پرهیز در عمل به بیاعتنایی نسبت به پیامدهای انسانی جنگ بدل میشود. جنگ بهعنوان «گزینه تاکتیکی موفق» معرفی میشود، نه تراژدی انسانی. اخلاقیات قربانیان – کودکانی که کشته شدند، خانوادههایی که بیخانمان شدند – جایی در ساختار تحلیلی این متون ندارد.
دوم، حذف زمینه. تحلیلها اغلب بدون ارجاع به تاریخ منازعه، موقعیت ایران در نظم جهانی، تجربهی تحریم، تهدیدهای مکرر اسرائیل و آمریکا، و سیاستهای منطقهای نگاشته میشوند. در نتیجه، جنگ نه محصول زنجیرهی طولانی بحران و بیاعتمادی، بلکه واکنشی فوری و موجه به «خطر» ایران تلقی میشود. این حذف زمینه، همان چیزیست که فوکو آن را «خارج کردن تاریخ از تحلیل قدرت» مینامد.
سوم، حذف مخاطب. در اکثر این روایتها، مخاطب اصلی تحلیلگر یا تصمیمگیر غربیست؛ مردم منطقه، افکار عمومی کشورهای هدف، یا حتی صداهای مخالف در داخل اسرائیل و آمریکا، غایباند. این نوع نوشتار، نوعی از «نوشتار استراتژیک» است: تحلیلی که برای سیاستگذار نوشته میشود، نه برای درک عمومی یا دیالوگ منطقهای.
در این زمینه، همانگونه که ادوارد سعید در شرقشناسی هشدار میدهد، «دانش» تولیدشده دربارهی شرق، در خدمت قدرت است، نه در خدمت حقیقت یا همدلی. حذف اخلاق، زمینه و مخاطب، نشان میدهد این متون، نه صرفاً تحلیلگر جنگ، بلکه بخشی از جنگافزار معنایی آناند.
نتیجهگیری
بررسی گفتمان رسانهای پیرامون جنگ دوازدهروزه نشان میدهد که بازنمایی این رخداد، فراتر از توصیف صرف یک درگیری نظامی، و در چارچوبی بلاغی–ایدئولوژیک شکل گرفته است. در این چارچوب، ایران بهمثابه تهدیدی ذاتی و نامتناهی تصویر میشود، در حالی که اسرائیل – حتی در مقام حملهور – چهرهای عقلانی، مدرن و مشروع مییابد. این تصویرسازی با حذف اخلاق، زمینههای تاریخی، و تجربهی انسانی قربانیان، خشونت را به امری فنی، کارآمد و حتی ستودنی بدل میسازد.
ما با نوعی «زیباسازی خشونت» مواجهایم که در آن واژگان نظامی به واژگان هنرمندانه و مهندسیشده بدل میشوند. زبان، در اینجا نه تنها بازتاب واقعیت، بلکه ابزار شکلدهی به واقعیت است – واقعیتی که در خدمت بازتولید نظم ژئوپولیتیکی جهان قرار میگیرد.
بدینترتیب، تحلیل گفتمان رسانهای از منظر بلاغت جنگ، افق جدیدی در نقد سیاستگذاری بینالمللی میگشاید: افقی که در آن، خوانش واژگان، استعارهها و حذفها، به مثابه کنش سیاسی–انتقادی ضروری مطرح میشود. در جهانی که روایتهای مسلط با ظاهری تحلیلی اما کارکردی هژمونیک عمل میکنند، وظیفهی تحلیلگر آن است که نه فقط به «چه گفته میشود»، بلکه به «چگونه گفته میشود» و «چرا اینگونه گفته میشود» نیز بپردازد.
در پایان، شاید بتوان گفت که اگرچه جنگها با سلاحها پیش میروند، اما در حافظهی جهانی، با واژگان باقی میمانند. و همین واژگاناند که مسیر صلح، یا چرخهی جدیدی از خشونت را تعیین میکنند.






