سه‌شنبه، ۲۶ خرداد ۱۴۰۵

دیدگاه

آمریکای مسیحی؛ واقعیت تاریخی یا افسانه سیاسی؟

فرد پطروسیان

فرد پطروسیان

روزنامه‌نگار و پژوهشگر

نقاشی معروف «دعای ولی فورج» اثر هنری بروکینر که جورج واشینگتن را به هنگام دعا در دره فورج و در بحبوجه جنگ استقلال آمریکا نشان می‌دهد

 

با نزدیک شدن به دویست‌وپنجاهمین سالگرد استقلال آمریکا و افزایش سخنرانی‌ها و شعارها درباره جنگ فرهنگی و مسیحیت در آمریکا، بار دیگر توجه‌ها به نقش دین در جامعه و سیاست آمریکا جلب شده است.

برای پاسخ به این پرسش باید به آغاز شکل‌گیری آمریکا بازگردیم. سیزده مستعمره اولیه تصویری روشن از وضعیت دنیای جدید ارائه می‌کنند. این مستعمرات با اهداف یکسانی ایجاد نشدند؛ برخی انگیزه‌ای اقتصادی داشتند و برخی دیگر ریشه در دغدغه‌های دینی و مذهبی داشتند.

ما در دوره پیشاصنعتی قرار داریم؛ عصری که زمین و منابع طبیعی مهم‌ترین منبع ثروت به شمار می‌رفتند. از این رو، کولونی‌ها یا مستعمراتی مانند نیوهمپشایر با هدف بهره‌برداری از چوب و تجارت پوست حیوانات شکل گرفتند. ویرجینیا، نخستین مستعمره دائمی انگلستان در آمریکای شمالی، نیز در ابتدا با امید دستیابی به طلا و دیگر منابع ارزشمند در سال ۱۶۰۷ میلادی تأسیس شد.

در مقابل، برخی مستعمرات همچون نیواینگلند توسط گروه‌هایی از مسیحیان مهاجر بنیان گذاشته شدند که از آزار مذهبی در انگلستان گریخته بودند و در رؤیای ساختن جامعه‌ای آرمانی در دنیای جدید به سر می‌بردند. پوریتن‌ها (Puritans) که خواهان اصلاح و «پاکسازی» کلیسای انگلستان بودند، از جمله مهم‌ترین این گروه‌ها به شمار می‌رفتند.

با این حال، حتی این مستعمرات مذهبی نیز از نظر دینی یکدست نبودند. برای نمونه، همان پوریتن‌هایی که خود قربانی تبعیض مذهبی در انگلستان بودند، در نیوانگلند پیروان فرقه کویکر را تحت فشار قرار دادند و در مواردی حتی به اعدام آنان دست زدند. از سوی دیگر، رود آیلند به رهبری راجر ویلیامز از پیشگامان آزادی باور به مامنی برای پیروان ادیان و عقاید مختلف تبدیل شد. این رهبر مسیحی تأکید می‌کرد که مسلمان، مسیحی، یهودی یا بی‌دین باید از حقوق برابر برخوردار باشند؛ دیدگاهی که در قرن هفدهم بسیار پیشرو و حتی انقلابی به شمار می‌رفت.

در پنسیلوانیا، کویکرها (Quakers) از نخستین گروه‌هایی بودند که علیه برده‌داری موضع گرفتند. مریلند نیز به پناهگاه کاتولیک‌هایی تبدیل شد که از فشارهای مذهبی در انگلستان گریخته بودند. بنابراین، از همان آغاز، تفاوت‌های عمیقی میان مستعمرات وجود داشت و حتی جوامعی که توسط مسیحیان تأسیس شده بودند، برداشت‌های متفاوتی از ایمان و جامعه داشتند. در نتیجه، نمی‌توان از یک تفکر مسیحی واحد یا مجموعه‌ای یکسان از ارزش‌ها در سراسر مستعمرات آمریکا سخن گفت.

متمم اول قانون اساسی ایالات متحده تصریح می‌کند که کنگره حق ندارد دینی رسمی تأسیس کند یا مانع اجرای آزادانه مناسک دینی شود. از این رو، نظام سیاسی آمریکا نه بر برتری یک مذهب خاص، بلکه بر اصل آزادی وجدان و آزادی دین استوار شد.

 

انقلاب آمریکا یا «قیام پرسبیتری»

انقلاب آمریکا یکی دیگر از نقاط عطف مهم برای بررسی نقش مسیحیت در تاریخ این کشور است. در جریان انقلاب ۱۷۷۶، بسیاری از انقلابیون تحت تأثیر سنت پرسبیتری و آموزه‌های اصلاح‌گران پروتستانی چون جان کالوین از رهبران اصلاحات کلیسا و جان ناکس، رهبر کلیسای پرسبیتری اسکاتلند قرار داشتند.

برخلاف برخی برداشت‌های سنتی از مسیحیت که اطاعت از حاکمان را توصیه می‌کرد، بخشی از اندیشه اصلاح‌طلبان پروتستان این حق را برای نخبگان سیاسی و قضایی قائل بود که در برابر ظلم و استبداد مقاومت کنند. این اندیشه در شکل‌گیری برخی استدلال‌های انقلابیون آمریکایی تأثیرگذار بود.

گروه‌هایی مانند پوریتن‌ها و پیلگرمز (Pilgrims) نیز قربانیان آزارهای مذهبی و تبعیض در انگلستان بودند و باهم علیه شاه انگلستان متحد شدند. از همین رو، برخی از ناظران آن دوران، از جمله پادشاه بریتانیا، انقلاب آمریکا را «قیام پرسبیتری» نامیدند.

با این حال، تأثیر مسیحیت بر انقلاب آمریکا تنها عامل مهم این رویداد تاریخی نبود. بسیاری از بنیان‌گذاران ایالات متحده تحت تأثیر عصر روشنگری قرار داشتند و از کتاب مقدس بیشتر به عنوان منبعی فرهنگی، ادبی و بلاغی استفاده می‌کردند تا مرجعی برای تدوین یک حکومت دینی.

چنان‌که برخی پژوهشگران اشاره کرده‌اند، ارجاعات بنیان‌گذاران به کتاب مقدس لزوما به معنای تلاش برای تأسیس یک دولت مسیحی نبود. کتاب مقدس بخشی از زبان مشترک جامعه آن روزگار بود و نقل قول از آن به استدلال‌ها اعتبار و قدرت بیشتری می‌بخشید.

در همین راستا، گریگوری بوید، الهی‌دان اونجلیکال آمریکایی و نویسنده کتاب «افسانه یک ملت مسیحی»، استدلال می‌کند که بسیاری از پدران بنیان‌گذار آمریکا، از جمله توماس جفرسون، بیشتر به دئیسم یا خداباوری عقل‌گرا گرایش داشتند تا مسیحیت سنتی. آنان به وجود خدا باور داشتند، اما دخالت مستقیم او در امور روزمره انسان را نمی‌پذیرفتند.

توماس پین نیز اگرچه برای متقاعد کردن مخاطبان خود از زبان و مفاهیم کتاب مقدس بهره می‌گرفت، اما جمله معروف او این بود: «عقل من کلیسای من است.» نویسنده  تاثیرگذار «عقل سلیم» و «حقوق انسان» با رجوع به کتاب مقدس استدلال می کرد که« خودِ نهاد پادشاهی گناهی در برابر خداوند است.»

اسکات لوکاس استاد علوم سیاسی در بیرمنگام می‌گوید ما زبان کتاب مقدسی را می‌بینیم ولی اعتقاد جدایی دین و سیاست را هم می‌بینیم. تا قرن نوزدهم که بیداری روحانی اتفاق افتاد ما اصلا از حکومتی با ارزش‌های مسیحی صحبت نمی‌کردیم بعد از قرن نوزدهم این امر را می‌بینیم.

 

الهیات جنگ و روایت‌های آخرالزمانی: نقش مسیحیان انجیلی در تقابل آمریکا و ایران

 

از توکویل تا هانتینگتون

الکسی دو توکویل، متفکر فرانسوی قرن نوزدهم، نگاه مثبتی به نقش دین در آمریکا داشت. او معتقد بود جدایی نهاد دین از دولت، برخلاف تجربه بسیاری از کشورهای اروپایی، به تضعیف دین منجر نشد، بلکه به پویایی و نفوذ اجتماعی بیشتر آن کمک کرد. وی معتقد بود که اصل برابری همه انسان‌ها از مسیح و مسیحیت الهام گرفته شده است.

توکویل معتقد بود که در آمریکا آزادی و دین در مقابل هم نه تنها قرار نگرفتند بلکه جدایی دین از سیاست موجب شده مکمل هم باشند و دین نیز از سیاست ضربه نخورد.

به باور توکویل، دین در آمریکا بخشی از فرهنگ عمومی و نوعی «دین مدنی» را شکل داده بود که ارزش‌هایی چون آزادی، مسئولیت‌پذیری و برابری انسان‌ها را تقویت می‌کرد. او معتقد بود این عامل از تبدیل شدن جامعه به یک جامعه صرفا مادی جلوگیری کرده و در برابر «استبداد اکثریت» نقش حفاظتی ایفا می‌کند.

در مقابل، گریگوری بوید معتقد است آنچه «دین مدنی» نامیده می‌شود، بیشتر لایه‌ای نمادین و سطحی است. از نگاه او، اگر این لایه کنار زده شود، جامعه آمریکا تفاوت چندانی با سایر جوامع مدرن و مصرف‌گرا ندارد.

ساموئل هانتینگتون نظریه‌پرداز سیاسی «برخورد تمدن‌ها» نیز در کتابش«ما که هستیم» استدلال میکند که مهاجران اولیه (settelers) انگلیسی و فرهنگ آنگلوساکسون پروتستان چارچوب اصلی هویت آمریکا را شکل دادند و موج‌های بعدی مهاجرت درون این چارچوب جذب شدند. از نظر او، اگر استعمارگران اولیه اسپانیایی یا فرانسوی بودند، آمریکا امروز شباهت بیشتری به مکزیک یا کبک داشت.

اسکات لوکاس هم‌صدا با هانتیگتون نیست و می‌گوید ایرلندی‌هایی که آمدند در ابتدا پروتستان بودند بعد موج مهاجران ایرلندی کاتولیک از راه رسیذند، یهودیان و همانطور سیاهپوستانی که به عنوان برده آمدند. بنابراین آمریکا را نمی‌توان مانند هانتیگتون فقط به پروتستان‌ها تقلیل داد.

حضور پررنگ مسیحیت در میان آفریقایی‌تبارهای آمریکا و نقش کلیساها در مبارزه با برده‌داری، تبعیض و نژادپرستی نیز بخش مهمی از تاریخ این کشور است. بسیاری از سیاه‌پوستان آمریکا از دل سنت‌های مسیحی و نهادهای کلیسایی به مبارزه با برده‌داری و تبعیض برخاستند؛ از چهره‌هایی چون هریت تابمن و سوجورنر تروث گرفته تا در دوران معاصر، مارتین لوتر کینگ.

شاید بهترین بیان این نگاه را بتوان در سخنان فردریک داگلاس، مبارز برجسته ضد برده‌داری و سخنران آمریکایی، یافت. او میان «مسیحیتِ مسیح» و «مسیحیتِ برده‌دار» تمایز قائل می‌شد. داگلاس اولی را سرچشمه عدالت و آزادی می‌دانست و دومی را فریبی برای توجیه برده‌داری. او «مسیحیتِ مسیح» را می‌پذیرفت، اما «مسیحیتِ برده‌دار» را که آن را نوعی ریاکاری و فریب می‌دانست، رد می‌کرد.

 

آرمان‌شهری که در ذهن است

در طول تاریخ، آمریکا بارها از زبان و مفاهیم مسیحی برای توجیه گسترش نفوذ خود بهره برده است. یکی از مشهورترین نمونه‌ها، ایده «سرنوشت آشکار» (Manifest Destiny) در قرن نوزدهم بود؛ این باور که ایالات متحده مأموریتی تاریخی و حتی الهی برای گسترش قلمرو و ارزش‌های خود دارد.

این اندیشه در عمل به توجیه تصرف سرزمین‌های بومیان آمریکا و همچنین گسترش نفوذ ایالات متحده در مناطقی چون فیلیپین کمک کرد. گریگوری بوید در کتابش می‌نویسد که زمانی که از بازگشت به آمریکای مسیحی صحبت می‌شود از زمان و دوره‌ای حرف می‌زنیم که هرگز وجود نداشته است. آیا دوره‌ای که برده به آمریکا آوردند و یا دوره‌ای که سرزمین بومی‌ها را از آنها به زور گرفتند؟

اما سنت مسیحی آمریکا تنها به چنین پروژه‌هایی محدود نبود. در کنار آن، جنبش‌های مهمی برای لغو برده‌داری، اصلاحات اجتماعی و مبارزه با تبعیض نژادی نیز از دل کلیساها و گروه‌های مذهبی برخاستند اگرچه بخشی از کلیساها حامی برده‌داری بودند.

همچنین آمریکا برای دهه‌ها بزرگ‌ترین فرستنده میسیونرهای مسیحی به سراسر جهان بوده است. این مبلغان تنها در حوزه دین فعالیت نمی‌کردند، بلکه در آموزش، پزشکی و امور اجتماعی نیز نقش داشتند. در ایران نیز برخی از آنان از اواسط قرن نوزدهم در تأسیس نهادهای آموزشی مدرن  نقش کلیدی داشتند و می توان از  چهره‌هایی مانند هاوارد باسکرویل یاد کرد که در جریان انقلاب مشروطه جان خود را از دست داد و یا سمویل جردن بنیانگذار دبیرستان البرز.

 

اکثریت «مسیحی» با اهداف سیاسی  مختلف

بنابراین، پاسخ به این پرسش که «آیا آمریکا یک کشور مسیحی است؟» به معنایی که امروز در مباحث سیاسی مطرح می‌شود، چندان ساده نیست اگرچه طبق نظرسنجی تازه‌ای۶۲ درصد آمریکایی‌ها خودشان را هنوز مسیحی می دانند.

آمریکا نه به طور کامل بر اساس آموزه‌های مسیحی بنا شده و نه می‌توان تأثیر عمیق مسیحیت بر فرهنگ، اخلاق، زبان و نهادهای اجتماعی آن را انکار کرد. از همان آغاز، این کشور آمیزه‌ای از انگیزه‌های اقتصادی، سیاسی، دینی و فلسفی بود. پدران بنیان‌گذار نیز طیفی از باورهای مختلف را نمایندگی می‌کردند؛ از مسیحیت سنتی گرفته تا دئیسم و اندیشه‌های عصر روشنگری. دانشگاه‌های معروفی مانند هاروارد توسط مسیحیان بنیاد گذاشته شده که به تدریج از تعلیم و یادگیری کتاب مقدس و الهیات گسترش یافته و سکولاریزه شده است.

شاید بتوان گفت که مسیحیت آمریکا را شکل داد، اما آمریکا نیز مسیحیت را دگرگون کرد. فرقه‌های مسیحی در شکل‌گیری آمریکا نقش اساسی داشتند و سپس خود آمریکا بدون دین رسمی و کلیسای حکومتی مبدل به مرکز به وجود آمدن فرقه‌های متعدد شد که مسیحیت سراسر دنیا را تحت تاثیر قرار داده و حتی شکل دادند. به همین دلیل، سخن گفتن از «بازگشت به ارزش‌های مسیحی» بیش از آنکه بازگشت به یک گذشته روشن و یکدست باشد، اغلب اشاره به تصویری آرمانی و گاه اسطوره‌ای از گذشته آمریکا دارد؛ گذشته‌ای که هرگز به آن سادگی و یکپارچگی که در حافظه سیاسی بازسازی می‌شود، وجود نداشته است.

دین در شکلگیری سیاسی نیز مسیر یکدستی نرفت و بارها کلیساها مقابل هم ایستادند، به عنوان مثال زمان جنگ داخلی آمریکا هم کلیساهای جنوبی ادعای جنگ برای پادشاهی خدا را داشتند و  هم شمالی‌ها.

توکویل در این مورد می‌نویسد که« انسان‌ها به طور طبیعی گرایش دارند میان باورهای دینی و دیدگاه‌های سیاسی خود هماهنگی ایجاد کنند.» روایتی که تا به امروز در سیاست و دیانت آمریکا تا حد زیادی واقعیت دارد.

 

قاضی درِد؛ دنیای اورول، هاکسلی و هراری در یک قاب

ریشه‌های دو قطبی شدن امروز جامعه آمریکا در کجاست؟

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

دیدگاه

آمریکای مسیحی؛ واقعیت تاریخی یا افسانه سیاسی؟

سخن گفتن از «بازگشت به ارزش‌های مسیحی» بیش از آنکه بازگشت به یک گذشته روشن و یکدست باشد، اغلب اشاره به تصویری آرمانی و گاه اسطوره‌ای از گذشته آمریکا دارد؛ گذشته‌ای که هرگز به آن سادگی و یکپارچگی که در حافظه سیاسی بازسازی می‌شود، وجود نداشته است.