جمعه، ۸ خرداد ۱۴۰۵

دیدگاه

قاضی درِد؛ دنیای اورول، هاکسلی و هراری در یک قاب

فرد پطروسیان

فرد پطروسیان

روزنامه‌نگار و پژوهشگر

کمیک‌ها فقط جنبه‌ سرگرمی یا تجارت ندارند؛ این «هنر نهم» در بسیاری از مواقع روایتگرِ تاریخ، واکنش به بحران‌های اجتماعی و حتی ــ مانند برخی رمان‌ها ــ هشداری درباره‌ی آینده‌ای در حال شکل‌گیری است.

قاضی درِد یکی از همین روایت‌هاست؛ شخصیتی که در سال ۱۹۷۷ در بریتانیا خلق شد و داستانش در آینده‌ای نه‌چندان دور، در ناکجاآبادی آخرالزمانی به نام مگا سیتی وان جریان دارد؛ شهری تحت سلطه‌ «قاضی‌ها»؛ مأمورانی که هم‌زمان پلیس، قاضی و مجری حکم‌اند، بی‌آنکه در برابر کسی پاسخ‌گو باشند.

«قاضیِ درد» از یک‌سو واکنشی به دوران محافظه‌کاری مارگارت تاچر است و از سوی دیگر، نقطه‌ تلاقی تکنولوژی، اسطوره و دیستوپیاست؛ جهانی که در آن «۱۹۸۴» جورج اورول، «دنیای قشنگ نو» آلدوس هاکسلی و «انسان خداگونه»‌ی یووال نوح هراری در یک قاب کنار هم قرار می‌گیرند.

این جهان فقط آینه‌ای برای غرب نیست؛ بلکه برای ما ایرانی‌ها نیز آشنا و قابل لمس به نظر می‌رسد.

بخشی از این مطلب پیش‌تر به زبان‌های انگلیسی و هلندی در یک مجله‌ تخصصی کمیک در هلند منتشر شده و اخیرا نیز در یک کنفرانس دانشگاهی با موضوع «داستان‌گویی و شکل‌دهیِ جمعی به آینده» در شهر مالمو سوئد ارائه شده است. همچنین قرار است در گردهمایی انجمن پژوهشگران کمیک در تورنتو نیز مورد بحث قرار گیرد.

 

پیدایش

قهرمانان کتاب‌های کمیک اغلب مانند اسطوره‌های مدرن عمل می‌کنند؛ بازخوانیِ روایت‌های کهنی که به اضطراب‌ها و بحران‌های سیاسی و اجتماعیِ زمانه‌ خود پاسخ می‌دهند.

به عنوان مثال هالک، شخصیتی که استن لی خلق کرد، اغلب نسخهای مدرن از گولم در اسطوره‌های یهودی دانسته می‌شود؛ موجودی که برای محافظت ساخته شده، اما بدون هدایت می‌تواند به نیرویی ویرانگر تبدیل شود.
در مورد سوپرمن نیز بسیاری از پژوهشگران ردپای گولم و حتی روایت کتاب مقدسیِ موسی را می‌بینند.

کاپیتان آمریکا نمونه‌ای روشن‌تر است؛ شخصیتی که در دوران جنگ جهانی دوم و به‌عنوان واکنشی نمادین به فاشیسم و نازیسم خلق شد. این ابرقهرمانان خود به اسطوره‌هایی مدرن تبدیل شده‌اند؛ تا جایی که در زبان روزمره بارها می‌شنویم کسی را «مثل هالک» توصیف می‌کنند یا می‌گویند: «برای این کار یک سوپرمن لازم است.»

قاضی درِد نیز در همین سنت قرار می‌گیرد و می‌توان ردپای گولم را در او دید.
این شخصیت در سال ۱۹۷۷ در بریتانیا  توسط جان واگنر و کارلوس اسکرا متولد شد؛ دوره‌ای همراه با بحران اقتصادی، ناآرامی اجتماعی و ترس فزاینده از جرم، خشونت و فروپاشی نظم اجتماعی.

قاضی درِد در دوران نخست‌وزیری مارگارت تاچر و اوج‌گیری سیاست‌های محافظه‌کارانه به پدیده‌ای فرهنگی تبدیل شد؛ سیاست‌هایی که بر «قانون و نظم»، اقتدار دولتی، انضباط اجتماعی و حاکمیتی سخت‌گیرانه تأکید داشتند.

این‌ها مضامینی بودند که با ایدئولوژی جریان‌های گسترده‌تر نئولیبرال هم‌خوانی داشتند؛ جریان‌هایی که اغلب با متفکرانی مانند فریدریش هایک پیوند خورده‌اند. هایک معتقد بود وظیفه‌ دولت باید عمدتا به اجرای قانون و حفظ نظم محدود شود تا بازار آزاد بتواند بدون مانع و با انعطاف عمل کند. از نگاه او، تنها در چنین شرایطی می‌توان به «آزادی» واقعی دست یافت.

نظام بازارِ آزادِ اقتدارگرای آگوستو پینوشه در شیلی ــ دیکتاتوری که هایک نیز تحسینش می‌کرد ــ نمادی از همین جهان‌بینی بود؛ نگاهی که در آن، قانون بیش از آنکه برای حفاظت از حقوق شهروندان باشد، در خدمت حفاظت از بازار، مالکیت و ثبات سیستم قرار می‌گرفت.

در چنین بستری، قاضیِ درد پاسخ و واکنشی از سوی خالقانش به فضای سیاسی زمانه‌اش بود.

در حالی که داستان‌های ابرقهرمانی معمولا مرز روشنی میان خیر و شر ترسیم می‌کنند و قهرمانانشان در نهایت به‌دنبال حفاظت از مردم‌اند ــ برای مثال سوپرمن پیش از مبارزه با موجودات فضایی، علیه فساد و بی‌عدالتی اجتماعی می‌جنگید ــ در جهانِ قاضیِ درد، حفظ نظم در اولویت مطلق قرار دارد یعنی حفظ وضع موجود.

او یک کلون انسانی و موجودی شرطی‌سازی‌شده است؛ شخصیتی که یادآور انسان‌های مهندسی‌شده‌ جهانِ هاکسلی در «دنیای قشنگ نو» است، موجودی که تنها برای یک هدف طراحی شده: اجرای بی‌چون‌وچرای قوانینِ مگا سیتی وان، حتی به بهای از میان رفتن انسانیت.

مگا سیتی وان ناکجاآبادی در اواخر قرن بیست و یک و اوایل قرن بیست و دوم میلادی تحت سلطه‌ «قاضی‌ها»ست؛ حاکمانی که هم‌زمان پلیس، قاضی و مجری حکم‌اند و قدرتشان تقریبا هیچ مرزی نمی‌شناسد. دموکراسی جایی در آن مکان ندارد.

قاضیِ درد تجسمِ آینده‌ای افراطی از حکومت است؛ آینده‌ای که در آن تمام قدرت قضایی در وجود یک فرد متمرکز شده؛ فردی که هم‌زمان پلیس، قاضی، هیئت منصفه و مجری حکم است.

در این جهان، قهرمان اسطوره‌ای دیگر حافظ آزادی نیست، بلکه به ابزاری برای کنترلِ سیستم تبدیل شده است. عدالت دیگر موضوع بحث و تفسیر نیست؛ حکم، مستقیم و صرفا بر اساس متن قانون صادر می‌شود. وجدان نیز دیگر جایگاهی ندارد؛ چرا که عمدا از ساختار سیستم حذف شده است.

 

اعتراض و مقاومت؛ «دموکراسی برای مردم نیست»

در داستان‌های «قاضیِ درد»، دست‌کم سه موج از اعتراض و مقاومت دیده می‌شود.

نخست، درگیری‌های پراکنده و اغلب بی‌نتیجه‌ای که در آن گروه‌ها و طبقاتِ حاشیه‌ای به‌جای مقابله با خودِ سیستم، با یکدیگر درگیر می‌شوند. در حالی که بلوک‌های مسکونی و اجتماعات مختلف علیه هم می‌جنگند، این قاضی‌ها هستند که همچنان پشت صحنه کنترل اوضاع را در دست دارند.

موج دومِ مقاومت را می‌توان در داستان‌هایی مانند آمریکا دید؛ جایی که جنبشی طرفدار دموکراسی ــ با نام «دموکراسی» یا «گرایش دموکراتیک» ــ به‌صورت مسالمت‌آمیز در برابر حاکمیتِ قضات می‌ایستد و خواهان بازگشت قدرت به مردم می‌شود.

اعضای این جنبش معتقدند که قاضی‌ها نباید فراتر از مردم و قانون قرار بگیرند، بلکه باید بابت اعمال خود پاسخ‌گو باشند. اما هنگامی که گروهی از فعالان، یک استودیوی تلویزیونی را اشغال می‌کنند تا پیام دموکراتیک خود را پخش کنند، قاضیِ درد به آنجا حمله می‌کند.

همه‌ فعالان کشته می‌شوند و داستان با جمله‌ای تکان‌دهنده از او پایان می‌یابد: «دموکراسی برای مردم ساخته نشده است.» این جمله شاید یکی از مهم‌ترین لحظاتِ سیاسی در کل جهانِ قاضی درِد باشد؛ لحظه‌ای که در آن، نظم و ثبات سیستم آشکارا بر آزادی و اراده‌ شهروندان ترجیح داده می‌شود.

موج سومِ مقاومت زمانی شکل می‌گیرد که برخی ربات‌ها به آگاهی و احساس درد دست پیدا می‌کنند و علیه استثمار خود شورش می‌کنند. این ایده را نخستین‌بار در داستان  جنگ‌های روبات می‌بینیم و بعدها نیز در روایت‌هایی که قیام ربات‌ها را نوعی شورش بردگان علیه «انسان‌های گوشتی» تصویر می‌کنند.

در این جهان، حتی ماشین‌ها نیز سرانجام به این پرسش می‌رسند که آیا صرفا ابزاری برای حفظ سیستم‌اند یا موجوداتی با حق انتخاب و آگاهی مستقل. اما مقاومت در داستان‌های قاضی درِد فقط از پایین جامعه شکل نمی‌گیرد؛ گاهی شکاف از درونِ خودِ سیستم آغاز می‌شود.

ریکیو برادر کلون‌شده‌ قاضیِ درد، به یک قاضیِ یاغی و منحرف تبدیل می‌شود؛ شخصیتی که امکان ــ و هم‌زمان خطر ــ فروپاشی از درون را نمایندگی می‌کند. او نشان می‌دهد حتی سیستمی که بر پایه‌ کنترل مطلق، مهندسی زیستی و وفاداری کامل بنا شده، باز هم نمی‌تواند به‌طور کامل از تضاد، فساد و انشقاق در امان بماند.

در جهانِ قاضیِ درد، مقابله با چنین مخالفت‌ها و مطالباتی برای دموکراسی ــ مانند جنبش دموکراسی خواهی ــ تنها از طریق خشونت مستقیم انجام نمی‌شود؛بلکه حکومت از ابزارهایی مانند اطلاعات نادرست، باج‌گیری و استفاده از داده‌های شخصی به‌عنوان سلاح نیز بهره می‌برد.

در یکی از روایت‌های مرتبط با جنبش دموکراسی‌خواهی، قاضی‌های نفوذی تلاش می‌کنند افکار عمومی را از طریق تحریک و عملیات ایذایی منحرف کنند؛ نوعی عملیات «پرچم دروغین» که هدفش نمایش فعالان سیاسی به‌عنوان افراط‌گرایانی خطرناک است.

این رویکرد شباهت زیادی به آن چیزی دارد که روزنامه‌نگار تحقیقی، ترور آرونسون، در کتاب کارخانه ترور توصیف میکند. به گفته‌ او، اف‌بی‌آی شبکه‌ گسترده‌ای از خبرچین‌ها و مأموران نفوذی را برای ورود به جوامع مسلمان ایجاد کرده بود. در برخی موارد، این افراد مأمور می‌شدند روایت‌ها و طرح‌های ساختگیِ تروریستی را ترویج کنند تا بعدا همان توطئه‌ها «خنثی» شوند و به‌عنوان نشانه‌ای از موفقیت در مبارزه با تروریسم معرفی گردند.

در جهانِ  قاضی درِد  نیز حکومت تنها با سرکوب فیزیکی مخالفان عمل نمی‌کند؛بلکه تلاش می‌کند خودِ مانند داستان ۱۹۸۴ اورول  واقعیت را کنترل کند، روایت‌ها را بازنویسی کند و ترس را به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به قدرت تبدیل سازد.

 

اخلاق بدون اراده‌ آزاد

در عصرِ انسان خداگونه  و خیال‌پردازی‌هایی درباره‌ جهانی تحت سلطه‌ ماشین‌ها، نمی‌توان قاضیِ درد را با معیارهای معمول اخلاقی قضاوت کرد؛زیرا اخلاق، پیش از هر چیز، نیازمند اراده‌ آزاد و تواناییِ انتخاب اخلاقی است؛ چیزی که قاضی درِد عملا فاقد آن است.

او از بدو تولد شرطی‌سازی شده، آموزش دیده تا هرگونه قضاوت شخصی را سرکوب کند و فردیت خود را در سیستم حل نماید. به همین دلیل، «قاضیِ درد» بیش از آنکه یک ناظرِ اخلاقی باشد، به امتدادی از خودِ سیستم شباهت دارد. شاید دقیقا به همین دلیل است که او گاهی شبیه یک «قهرمان درستکار» به نظر می‌رسد.

او رشوه نمی‌گیرد، در برابر رانت و روابط شخصی مصون است و قانون را بدون توجه به جایگاه افراد اجرا می‌کند.
اما این برابری در برابر قانون، نه حاصل همدلی و عدالت، بلکه نتیجه‌ نوعی نظمِ مکانیکی و اجرای بی‌احساسِ سیستم است.

در جهانِ «قاضیِ درد»، عدالت دیگر مفهومی انسانی نیست؛بلکه به فرآیندی ماشینی تبدیل شده که در آن ثبات، کارآمدی و تداومِ نظم، مهم‌تر از وجدان، رحمت یا پیچیدگی‌های اخلاقی‌اند. به همین دلیل، قاضی درِدهم‌زمان می‌تواند هم «فاسد نباشد» و هم چهره‌ای عمیقا ضدانسانی داشته باشد؛ زیرا او نه بر اساس اخلاق، بلکه بر اساس برنامه‌ریزی و وظیفه عمل می‌کند.

 

«طبقه‌ بی‌فایده»

در جهان آخرالزمانیِ قاضیِ درد، جایی که تفکیک قوا از میان رفته و ماشین‌ها و ربات‌ها همه‌جا حضور دارند، بخش بزرگی از شهروندان نه‌تنها به حاشیه رانده شده‌اند، بلکه از نگاه حاکمان، به باری اضافی برای سیستم تبدیل شده‌اند.

در مگا ستی وان نرخ بیکاری به بیش از ۹۰ درصد رسیده است؛کابوسی که یکی از تاریک‌ترین سناریوهای عصرِ هوش مصنوعی را تداعی می‌کند؛ همان چیزی که یووال نوح هراری از آن با عنوان «طبقه‌ بی‌فایده» یاد می‌کند.

جامعه‌ «قاضیِ درد» بر شکاف‌های عمیق بنا شده است؛شکاف میان شهروند و غیرشهروند، شاغل و بیکار، و میان حاکمان و محکومان. شکاف‌هایی که به‌طرز قابل‌توجهی با اضطراب‌های جهان امروز درباره‌ مهاجرت، ناامنی اقتصادی و تمرکز قدرت هم‌خوانی دارند.

دکتر پریتش چاکرابورتی، استاد ادبیات انگلیسی، معتقد است این ساختار اجتماعیِ سخت‌گیرانه در قاضی درِد بازتاب همان منطقِ «ما در برابر آنها» است که در جهان واقعی نیز بارها دیده می‌شود. در این جهان، مهاجران یا گروه‌های حاشیه‌ای اغلب به‌عنوان مقصرِ بحران‌های سیستم معرفی می‌شوند؛ درست همان‌گونه که در بسیاری از جوامع واقعی، ناکارآمدی‌های ساختاری به گردن «دیگران» انداخته می‌شود.

او توضیح می‌دهد که بیکاری گسترده ــ که گاه در داستان‌ها تا ۹۹ درصد نیز ذکر می‌شود ــ یکی از ریشه‌های اصلی جرم در مگا ستی وان است. جوانانِ بی‌هدف و سرخورده، برای فرار از ملال و بی‌معنایی زندگی، به رفتارهای پرخطر و شورش‌های کوچک روی می‌آورند و همین مسئله آنها را در تقابل دائمی با  قضات قرار می‌دهد.

در واقع، بسیاری از اتفاقاتی که در Jقاضی درِد به‌صورت طنز یا اغراق نمایش داده می‌شوند، در اصل هسته‌ اصلیِ نقد اجتماعیِ این مجموعه‌اند.

مایکل مولچر در کتاب «من قانون هستم» اشاره میکند که تعداد دیوارهای مرزی در جهان واقعی طی دهه‌های اخیر به‌شدت افزایش یافته است؛ از دیوارهای فیزیکی میان کشورها گرفته تا مرزهای نامرئی درون جوامع. تیتر کتاب جمله معروف قاضی درد است که نشانگر ساختار سیاسی و حکومتی مگا سیتی وان است.

کشورها برای محافظت از خود در برابر مهاجران، پناهجویان یا تهدیدهای امنیتی دیوار می‌سازند؛ اما این جداسازی همیشه فیزیکی نیست. گاهی شکل فرهنگی، اجتماعی و ایدئولوژیک پیدا می‌کند؛ مانند بحث‌هایی که در اروپا درباره‌ «جدایی‌طلبی اجتماعی» یا محله‌هایی با قواعد مستقل مطرح می‌شود. «قاضیِ درد» این ترسِ مدرن از فروپاشی نظم اجتماعی را به شکلی اغراق‌آمیز اما آشنا بازتاب می‌دهد.

البته در جهان امروز، این تقسیم‌بندیِ «ما» و «دیگران» یا فرایند «دیگری‌سازی» فقط به طبقات اجتماعی یا تقابل مهاجران و شهروندان محدود نمی‌شود. گاهی این مرزها کاملا نامرئی‌اند، اما آثار و سازوکارهای سرکوبشان کاملا واقعی است.

در چهار دهه‌ی گذشته، این منطقِ «ما و آنها» در ایران نیز به‌شدت قابل مشاهده بوده است؛ جایی که بسیاری از اقلیت‌های دینی و مذهبی ــ از بهاییان، مسیحیان، زرتشتیان و یهودیان گرفته تا منداییان و پیروان آیین یارسان ــ به «دیگری» تبدیل شده‌اند؛ شهروندانی که نه در بلوک‌های فیزیکی مگا سیتی وان ، بلکه در سرزمینِ آبا و اجدادیِ خود، از حقوق برابر محروم مانده‌اند.البته این منطقِ حذف و حاشیه‌رانی تنها متوجه اقلیت‌های دینی نیست؛ بلکه بخش بزرگی از جامعه‌ ایران ــ از جمله زنان ــ نیز در اشکال مختلف با محدودیت‌های ساختاری و نابرابری حقوقی مواجه‌اند.

خودِ قضات ــ که هم‌زمان پلیس، قاضی، هیئت منصفه و مجری حکم‌اند ــ نمادی از تمرکز تمام اشکال قدرت در یک نهاد واحد هستند؛نوعی «چندوظیفگی نهادی» که ظاهرا برای افزایش کارایی طراحی شده، اما در عمل اغلب به فاجعه و سوءاستفاده از قدرت منتهی می‌شود.

در نهایت، انسان‌ها در  مگا سیتی وان به‌تدریج انسانیت خود را از دست می‌دهند. آن‌ها در بلوک‌های عظیم آپارتمانی «پارک» شده‌اند؛ بیکار، منزوی و دائما در وضعیت بقا. زندگی معنای خود را از دست داده و هیچ چشم‌اندازی برای تغییر در این سیستم سرکوبگر وجود ندارد.

در یکی از داستان‌هایی که مایکل مولچر به آن اشاره می‌کند، شخصیتی حتی از محکوم شدن به کار اجباری خوشحال است؛زیرا دست‌کم برای نخستین‌بار، کاری برای انجام دادن پیدا کرده است.

 

واقعیتی عجیب‌تر از تخیل؛ «ابسوردستان»

در داستان «آمریکا» از مجموعه‌ قاضیِ درد، شهروندان  در هزارتویی از قوانین ابسورد و مجازات‌های نامتناسب زندگی می‌کنند. شخصیت اصلی داستان ــ زنی جوان که به جنبش دموکراسی خواهی می‌پیوندد ــ به‌تدریج دچار این تردید می‌شود که آیا اصلا می‌خواهد فرزندش در شهری بزرگ شود که در آن، کوچک‌ترین تخلف می‌تواند پیامدهایی فاجعه‌بار داشته باشد.

در نگاه اول، چنین روایت‌هایی شاید بیش از حد اغراق‌آمیز یا طنزآلود به نظر برسند؛اما کافی است نگاهی به اخبار امروز بیندازیم تا گاهی واقعیت حتی عجیب‌تر از داستان و تخیل جلوه کند. در سال‌های اخیر، افرادی به‌دلیل پست‌ها و نوشته‌هایشان در شبکه‌های اجتماعی بازداشت یا تحت پیگرد قرار گرفته‌اند؛ به‌ویژه در بریتانیا. در مواردی دیگر، افراد به‌خاطر تخلفاتی جزئی ــ مانند غذا دادن به کبوترها ـ به‌شکلی تحقیرآمیز دست‌بند زده و بازداشت شده‌اند. در ایالات متحده، بازداشت کودکان توسط مأموران مهاجرت خبرساز شد و در سوئد نیز حکم اخراج یک نوزاد هشت‌ماهه شوک بسیاری ایجاد کرد.

در ایران نیز که ابسوردستان تحمیل شده و قاضیان حاکم در دنیای تخیلی قاضی درد،آخوندها و آیت‌الله‌ها هستند. در عصر هوش مصنوعی برای اینکه بدانیم یک زن از چه حقوقی حتی در مورد لباس پوشیدن یا خروج از کشور دارد باید یک آخوند نظر دهد یا در مورد اینکه کمک اقلیت‌های دینی در چه زمانی نجس می شود یا نه باز حرف و نظر و تفسیر فلان آیت‌الله مرجع است نه حقوق بدیهی شهروندی و بشری. چنین نمونه‌هایی نشان می‌دهند که پوچیِ قانون فقط به معنای کنترل و سرکوب مستقیم مردم نیست؛بلکه فضایی دائمی از ترس و ناامنی روانی ایجاد می‌کند.

در چنین شرایطی، شهروندان حتی پیش از آنکه مجازات شوند، خود را سانسور می‌کنند، رفتارشان را کنترل می‌کنند و به‌تدریج احساس می‌کنند هر حرکت ساده‌ای ممکن است به تهدیدی علیه زندگی عادی‌شان تبدیل شود.

قاضی درد دقیقا همین وضعیت را به شکلی اغراق‌شده اما آشنا تصویر می‌کند؛جهانی که در آن قانون دیگر ابزاری برای حفاظت از انسان نیست، بلکه خود به منبع اضطراب، کنترل و بی‌ثباتی روانی تبدیل شده است.

 

قاضیان اسطوره‌ای در عصرِ ماشین

یکی از ویژگی‌های تعیین‌کننده‌ی جهانِ «قاضیِ درد»، خشونتِ فراگیر آن است.
برخلاف بسیاری از دیستوپیاهایی که بر نظارت، کنترل پنهان و سرکوب نرم استوارند، در مگا سیتی وان نظم از طریق نمایش آشکارِ خشونت توسط  قاضی ها برقرار می‌شود. این مسئله پرسشی مهم ایجاد می‌کند: چرا اجرای قانون در جهانِ «قاضیِ درد» تا این اندازه خشن و نظامی‌وار است؟

پاسخ این سؤال را نمی‌توان فقط در سیاست یا ساختار حکومت جست‌وجو کرد؛ریشه‌های آن در الگوهای کهنِ اسطوره‌ای و مذهبی نهفته است؛ تصویری از قاضی به‌عنوان جنگجو، منجی و حافظ نظم.

جنبه‌ اسطوره‌ایِ قاضیِ درد زمانی روشن‌تر می‌شود که آن را با «کتاب داوران» در عهد عتیق مقایسه کنیم. آرون وِلتی، پژوهشگر فرهنگ عامه و اسطوره‌شناسی، توضیح می‌دهد که «داوران» در متون کتاب مقدس شباهت چندانی به قاضیان مدرن ندارند؛آنها پیش از هر چیز جنگجو بودند و تنها در مرتبه‌ بعد نقش داوری و اجرای قانون را برعهده داشتند.

به تعبیر سی. اس. لوئیس، این شخصیت‌ها را شاید بهتر بتوان «قهرمانان» نامید؛ افرادی که مأموریت اصلی‌شان نجات جامعه از آشوب و دشمنان بود. قاضیِ درد نیز ادامه‌ی مدرنِ همین کهن‌الگو است؛شخصیتی که هم‌زمان جنگجو، مجری قانون و حافظ نظم محسوب می‌شود. فقط در کتاب داوران پاسخگویی در مقابل خدا و قوانینش هست امری که در مگا سیتی وان وجود ندارد و اراده قضات و حفظ  نظام و سیستم ارجحیت دارد و «اوجب واجبات است.»

اما تفاوت اساسی در اینجاست که در جهانِ قاضی درد، این اسطوره دیگر در خدمت آزادی یا رهایی انسان قرار ندارد؛بلکه به بخشی از ماشینِ کنترل تبدیل شده است. او قهرمانی است که دیگر برای مردم نمی‌جنگد، بلکه برای بقای سیستم می‌جنگد.

به همین دلیل، خشونت در مگا سیتی وان صرفا ابزاری برای سرکوب نیست؛بلکه نوعی نمایش دائمیِ قدرت است؛ آیینی مدرن برای یادآوری اینکه نظم، فراتر از انسان و حتی فراتر از اخلاق قرار گرفته است.

در این جهان، «قاضی» دیگر فقط مجری قانون نیست؛او به چهره‌ای نیمه‌اسطوره‌ای تبدیل شده که حضورش باید هم‌زمان ترس، اطاعت و احساس اجتناب‌ناپذیریِ قدرت را در جامعه حفظ کند.

 

تصویری نگران‌کننده اما آشنا از آینده

جهانِ «قاضیِ درد» تصویری نگران‌کننده اما آشنا از آینده ارائه می‌دهد؛آینده‌ای که با اتوماسیون، بیکاریِ گسترده و زوال تدریجیِ روابط انسانی تعریف می‌شود.

در جهانی که کار، قانون و حتی تصمیم‌گیری بیش‌ازپیش به هوش مصنوعی و سیستم‌های ماشینی سپرده می‌شوند، آنچه یووال نوح هراری «طبقه‌ بی‌فایده» می‌نامد، دیگر صرفا یک فرضیه‌ نظری به نظر نمی‌رسد.

مگا سیتی وان با جمعیت عظیمِ بیکاران، کنترل دائمی، نظارت فراگیر و ساختارهای سخت‌گیرانه‌اش، بیش از آنکه یک فانتزی علمی‌ـ‌تخیلی باشد، هشداری درباره‌ مسیری است که جهان مدرن ممکن است در آن حرکت کند.

شاید همین مسئله است که «قاضیِ درد» را همچنان مهم و معاصر نگه می‌دارد؛این کمیک فقط آینده را تصور نمی‌کند، بلکه نشانه‌های آن را در زمانه‌ ما آشکار می‌سازد.

در جهانی که مرز میان انسان و ماشین هر روز مبهم‌تر می‌شود، قاضی درد پرسشی اساسی مطرح می‌کند: اگر نظم، کارایی و امنیت به بالاترین ارزش‌های جامعه تبدیل شوند، چه چیزی از آزادی، فردیت و انسانیت باقی خواهد ماند؟

راب واینر نویسنده کتاب های متعدد در مورد دنیای کمیک  در گفت‌وگویی ایمیلی می‌گوید:

«گمانه‌زنی‌های منفی زیادی درباره‌ی تأثیر هوش مصنوعی بر آینده‌ جهان وجود دارد. با تغییر تکنولوژی، جهان نیز تغییر می‌کند. ممکن است در آینده دیگر جایی برای دموکراسی باقی نماند و همه‌چیز و همه‌کس تحت نظارت هوش مصنوعی قرار بگیرند. ما همین حالا نیز در جهانی زندگی می‌کنیم که نظارت در آن همه‌جا حضور دارد ــ و احتمالا هر روز بیشتر می‌شود ــ اما هنوز به نقطه‌ای مانند مگا سیتی وان نرسیده‌ایم که این نظارت تمام زندگی ما را تعیین کند. سناریوهای علمی‌ـ‌تخیلی ممکن است آینده را به ما نشان ‌دهند و جهانِ قاضی درد تنها یکی از این سناریوهاست.»

«قاضیِ درد» در نگاه اول مجموعه‌ای هجوآمیز و اغراق‌شده به نظر می‌رسد؛ جهانی پر از قوانین ابزورد و مجازات‌هایی که گویی فراتر از تصورند. اما در جوامعی که خود را دموکراتیک می‌دانند، اخبار عجیب و نگران‌کننده هر روز بیشتر می‌شوند.

فاصله‌ میان داستان و واقعیت به‌تدریج در حال از بین رفتن است. چیزی که زمانی صرفا اغراق ناکجاآبادی به نظر می‌رسید، امروز بیشتر شبیه پیشگویی فرهنگی خوانده می‌شود.

قاضیِ درد خود را راه‌حلی برای ضعف‌های انسانی معرفی می‌کند؛ ضعف‌هایی مانند فساد، ناکارآمدی و آسیب‌پذیری. فسادناپذیری و «عدالتِ مکانیکی» او وعده‌ ثبات در جهانی آشفته را می‌دهند، اما این ثبات بهایی سنگین دارد. در این جهان، با حذف قضاوت اخلاقی، نفوذ سیاسی و هر گونه صدای مخالف، عدالت به مجموعه‌ای از رویه‌ها و فرایندهای ماشینی تقلیل پیدا می‌کند و مشارکت دموکراتیک جای خود را به اطاعت می‌دهد.

قاضی درد جامعه‌ای پساانسانی را به تصویر می‌کشد؛جهانی که یادآور انسان خداگونه هراری و حتی صحنه‌ پایانیِ قلعه حیوانات اورول است؛ جایی که مرز میان انسان و ماشین به‌تدریج محو می‌شود.

اما هم‌زمان، فاصله‌ی میان حاکمان و محکومان بیشتر و بیشتر می‌شود. مجریان قانون کاملا از مردمی که باید از آنها اطاعت کنند جدا شده‌اند.

و در نهایت، مهم‌ترین پرسش این جهان شاید این نباشد که آیا چنین آینده‌ای ممکن است یا نه؛بلکه این باشد که آیا انسان می‌تواند در جهانی که فقط بر پایه‌ کارایی، کنترل و نظم طراحی شده، همچنان مسئولیت اخلاقی و کرامت انسانیِ خود را حفظ کند؟

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

دیدگاه

قاضی درِد؛ دنیای اورول، هاکسلی و هراری در یک قاب

کمیک‌ها فقط جنبه‌ سرگرمی یا تجارت ندارند؛ این «هنر نهم» در بسیاری از مواقع روایتگرِ تاریخ، واکنش به بحران‌های اجتماعی و حتی ـهشداری درباره‌ی آینده‌ای در حال شکل‌گیری است. قاضی درِد یکی از همین روایت‌هاست؛ شخصیتی که در سال ۱۹۷۷ در بریتانیا خلق شد که هم واکنشی به دوران محافظه‌کاری مارگارت تاچر بود و هم نقطه‌ تلاقی تکنولوژی، اسطوره و دیستوپیا.