«تو ما را برای خودت آفریدهای، و دلهای ما بیقرارند تا زمانی که در تو آرام گیرند.» این عبارت آگوستین قدیس، شاید فشردهترین مانیفست فکری پیتر کریفت، فیلسوف و متفکر سرشناس، برای تبیین تنهایی انسان معاصر باشد. او معتقد است انسان، انتظاراتی الهی را بر شانههایی انسانی میگذارد و همین امر به سرخوردگی در عشق، ازدواج و زندگی مدرن میانجامد.
کریفت که خود را با طنزی آگاهانه «دایناسور» مینامد، در این گفتوگو از ایستادگی در برابر امواج مدرنیته سخن میگوید؛ جهانی که از نگاه او بر وفاداری به متون مقدس و هیبتی آمیخته با ترس از امر قدسی استوار است. او ریشه بسیاری از بحرانهای بشری—از فروپاشی خانواده تا جنگ—را در فاصله گرفتن از حقایق ساده و مطلق الهی میداند.
در بخش پایانی این گفتوگو، با طرح مسئله جنگ اسرائیل و فلسطین، تنش میان مسئولیت اخلاقی فیلسوف و وفاداری او به سنت فکریاش به نقطه اوج میرسد. این گفتوگو دعوتی است به سکوت، تأمل و بازخوانی ریشههای رنج انسانی.
***
در نوشتههایتان بارها از نوعی تنهایی عمیق وجودی در انسان معاصر سخن گفتهاید. از نظر شما ریشه این تنهایی چیست؟
مشکل اصلی شامل تنهایی میشود، اما از آن فراتر و گستردهتر است. اگر ما توسط خدا و برای اتحاد با او طراحی و آفریده شدهایم و اگر مشهورترین جمله عالمِ مسیحیت در خارج از متنِ کتاب مقدس درست باشد یعنی سخن آگوستین قدیس که میگوید: ”تو ما را برای خودت آفریدهای، و دلهای ما بیقرارند تا زمانی که در تو آرام گیرند“؛ آنگاه غیبت خدا در زندگی و جان و آگاهی ما، همان مشکل اصلی است. این مشکلی دیرینه است و نه صرفا مسئلهای مدرن. این وضعیت نیز مانند خشم، ملال، اعتیاد، تزلزل و سطحینگری، تنها یکی از علائم متعدد بیماریای است که کاملاً شناختهشده است. اگر خدا سرچشمه همه خیرها و همه شادیهاست، بیماری ما آشکار است و توصیههای نیاکان ما در مورد ایمان، امروز نیز کاملا صحت دارد. هیچ چیز جز خدای نامتناهی نمیتواند آن حفره بیکران درون دلهای ما را پر کند. حتی اگر تمام تنهاییهای انسان در سطح طبیعی و زمینی برطرف شود، ما همچنان تنها خواهیم بود. یکی از دلایلی که ازدواجِ امروزه دچار بحران شده، این است که در غیاب خدا، ما اغلب توقعِ رضایت و آرامشِ مطلق—یعنی پر کردن این حفره نامتناهی در قلبمان—را از یک انسانِ دیگر داریم؛ یعنی تحمیلِ انتظاراتی الهی بر دوشِ انسانها، و این قطعا به سرخوردگی ختم میشود.
بتپرستی ــ یعنی خدا شمردنِ هر چیزی غیر از خدا، یا قرار دادن آن در جایگاه نخست زندگی و تلقی کردنش بهعنوان خیرِ اعلی ــ گناهِ بنیادین است؛ از همین رو نخستین فرمانِ الهی در ده فرمان، آن را نفی میکند. هرچه یک بت شباهت بیشتری به خدا داشته باشد، فریبندگی آن نیز بیشتر است و وعدههای اغواکنندهتری میدهد. هر دینی ــ اگر آن را از خودِ خدا متمایز بدانیم ــ میتواند به بت بدل شود؛ همانگونه که خانواده، ازدواج، عشقِ رمانتیک، دوستی، حیوانات خانگی، کار، غذا، نوشیدنی و حتی تلفنهای هوشمند نیز میتوانند چنین شوند (به ترتیب نزولی).
شما معمولا عقل و ایمان را دو راه رسیدن به حقیقت میدانید. خودتان چگونه شهودتان را پرورش میدهید و چه تمرینهایی را به خوانندگان توصیه میکنید؟
واژه «عقل» در گذشته هم به معنای محاسبه و استدلال (منطق) به کار میرفت و هم به معنای شهود (فهم بیواسطه). عقل (تفکرِ خودِ ما) و ایمان (اعتماد به دیگران و به باورهای آنان، بهویژه ایمان به خدا) دو راه ما برای رسیدن به حقیقتاند. در قلمرو عقل، شهود دچار فرسایش شده و در مقابل، تفکر محاسباتی شکوفا شده است، زیرا ما شبیه به خدمتگزاران خود، یعنی کامپیوترها شدهایم. ما باید بخش شهودیِ ذهن خود را نیز تمرین دهیم: خلاقیت، تخیل، قیاس، شعر، تصویرسازی، تمثیل، داستان و موسیقی—نه فقط برای لذت، بلکه برای پرورش هوش و فهم. خواندن رمانها و نمایشنامههای بزرگ، آموزش مؤثرتری در روانشناسی و جامعهشناسی به ما میدهد تا خودِ آن علوم.
شما بارها میگویید که بسیاری از پرسشهای معنوی از طریق «بازگشت به سادگی» روشنتر میشوند و بحرانهای معنوی معاصر از پیچیدهسازی ذهنی و فاصله گرفتن از حقایق ساده انسانی ناشی میشوند. این سادگی برای شما چه معنایی دارد و نخستین و ضروریترین گام برای بازگشت به آن چیست؟
. در قلمرو عقل، شهود دچار فرسایش شده و در مقابل، تفکر محاسباتی شکوفا شده است، زیرا ما شبیه به خدمتگزاران خود، یعنی کامپیوترها شدهایم. ما باید بخش شهودیِ ذهن خود را نیز تمرین دهیم: خلاقیت، تخیل، قیاس، شعر، تصویرسازی، تمثیل، داستان و موسیقی—نه فقط برای لذت، بلکه برای پرورش هوش و فهم.
سادگی چیست؟ خودِ سادگی ساده است. آن را در کودکان میبینید، حتی در نوزادان. به نوزادی که در آغوش مادرش آرام گرفته و به چهره خندان او نگاه میکند توجه کنید: در آنجا، به جای تحلیل و استدلال ذهنی، میبینید که ایمان، امید و عشق همگی یک واقعیت واحدند؛ و همچنین روشن میشود که ذهن و اراده (یا همان قلب) در بنیاد خود یک حقیقت واحدند، و حتی فهمیده میشود که خدا چگونه حقیقتی یگانه است. سه فضیلت؟ بله. دو یا سه قوه؟ بله. سه شخص الهی؟ بله—اما همه اینها یک حقیقت واحدند، نه مجموعهای از اجزای جدا از هم.
راه بازیابی این سادگی، «توکل و اعتماد» است؛ یعنی همان حالتی که در چهره آن نوزاد دیده میشود. ما نمیتوانیم پیچیدگیها و تمایزهایی را که رشد و بلوغ به ما دادهاند حذف کنیم، فراموش کنیم یا نادیده بگیریم؛ اما میتوانیم از آنها برای رسیدن به این سادگی استفاده کنیم. برای مثال، میتوانیم تعاریف خود از «قادر مطلق بودن خدا» (توانایی انجام هر آنچه اراده کند)، «عالم مطلق بودن او» (دانایی نسبت به همه چیز، از جمله اشخاص، نیازهایشان و آیندهشان) و «خیرخواه مطلق بودن او» (عشقی کامل که بهترین خیر را برای دیگری میخواهد) را در کنار هم قرار دهیم. این سه مقدمه به نتیجهای روشن میرسند که توکل کامل به خدا را موجه میکند؛ همان حقیقتی که در نامه به رومیان ۸:۲۸ [۱]بیان شده است. با این حال، ما این حقیقت را فراموش میکنیم، حتی اگر صادقانه به آن ایمان داشته باشیم. به همین دلیل، لازم است مدام آن را به خود یادآوری کنیم. در سنت اسلامی نیز این وضعیت «غفلت» نامیده میشود؛ نوعی فراموشی بنیادین، و به همین دلیل است که مسلمانان پنج بار در روز نماز میخوانند.
بسیاری از جوانان امروز با نوعی شک وجودی زندگی میکنند. آیا شما شک را دشمن ایمان میدانید یا بخشی جداییناپذیر از مسیر رسیدن به آن؟
شک، آنگاه که جنبهای شخصی و وجودی (اگزیستانسیال) به خود میگیرد، در ستیز با ایمان و توکل است؛ اما خداوند این آزمونها و وسوسهها را روا میدارد تا ایمان ما را ورزیده و تقویت کند. او حتی پسر خود را نیز در معرض وسوسههای واقعی شیطان قرار داد تا این مسیر را بگذراند. شکِ صادقانه—این پرسش که “آیا این واقعا حقیقت دارد یا نه؟ من بیش از هر چیز خواهان دانستن حقیقت هستم؛ حقیقت امری مطلق است”—امری نیکوست. این شک، مانند زدنِ ضربهای بر پهلوی اسب است تا او را به حرکت درآورد.اما تنها زمانی [ارزشمند است] که مقصدش حقیقت باشد؛ چرا که حقیقت، همچون عشق و شادی، از آن اموری است که در ذات الهی جای دارند.
اختصاصی نیماد؛ گفتوگو با فومیو ساساکی: زندگی مینیمالیستی و مفهوم عشق
در کتاب «سه فلسفه زندگی»، شما سه چارچوب برای فهم هستی ارائه میدهید: تراژدی، کمدی و رمنس. از نظر شما کدامیک از این سه، توصیف دقیقتری از آینده بشریت ارائه میدهد، یا باید این سه را در پیوند و ارتباط با یکدیگر فهمید؟
زندگی آمیزهای از هر سه است؛ از همین روست که هر سه نوع روایت را واقعگرایانه میدانیم. این سه لایه در هم نفوذ میکنند و از یکدیگر جداییناپذیرند.
بزرگترین داستانی که تاکنون روایت شده—یعنی زندگی، مرگ و رستاخیز مسیح—در یک سطح تراژدی است؛ اما در حقیقت، بزرگترین کمدی نیز هست؛ کمدی به معنای آن غافلگیری نهایی و پیروزی بر شیطان، نوعی وارونگی نجاتبخش که همه محاسبات او را بر هم میزند. و در عین حال، همین روایت، تحقق همان اشتیاق الهی برای یک رمنس و پیوند عاشقانه با ماست؛ ما، این وزغها، که او به واسطه مسیح با بوسهٔ خود به شاهزادگان و شاهدختان بدل میکند.
شما نوشتهاید که «حقیقت هم زیباست و هم هراسانگیز». برای شما شخصا، زیباترین حقیقت چیست و ترسناکترین آن کدام است؟
زیباترین حقیقت و هولناکترین حقیقت، هر دو یکی هستند: خدا. به همین دلیل، هنگامی که میمیریم، پرتویی از آن رؤیت سعادتمندانه جمال خدا به ما عطا میشود، بهگونهای که در دوران پاکسازی پس از آن (برزخ)، رنجِ غیبتِ آن رؤیت، بزرگترین رنج ما خواهد بود، و دردِ شرمساری از گناهانمان در برابر آن حسن و نیکی، دومین درد بزرگ ما. این اندیشه عمیق از آنِ من نیست، بلکه از قدیسانی چون کاترین جنوایی و آلفونس لیگوری است. ما موجوداتی سطحی و برونمحورهستیم؛ از این رو بیش از هر چیز از درد جسمانی میترسیم، اما این دردهای روحانی بهمراتب عمیقترند. با این حال، این رنجها در برزخ، رنجهایی ارادی، شفابخش، امیدبخش و حتی شادیآفریناند؛ درست مانند دردهای زایمان.
ما دوست داریم خود را در هیاهوی خودساختهمان غرق کنیم تا صدای خدا، کلام، وحی یا نجوای او را نشنویم. از همین روست که فقیران، بهویژه کسانی که داوطلبانه فقر را برگزیدهاند، یعنی «فقیران روح»، خوشا به حالشان؛ زیرا زندگی آنان، هرچند دردناک، ساده است.
در نگاه من، مرگ نوعی رهایی ژرف است؛ رهایی از کالبد جسمانی، آرامگرفتن در آغوش خداوند، و تداوم مسیر روح. آیا شما نیز مرگ را چنین تجربهای از آرامش، رهایی و تعالی روحی میدانید؟
البته که مرگ نوعی رهایی از گناه و رنج است، اما رهایی از بدن نیست. خداوند در آفرینش به ما بدن بخشید و در رستاخیز نیز دوباره بدن خواهد بخشید. حتی همین بدنها، که ابزار گناه میشوند، در ذات خود نیکو هستند. مرگ فینفسه خیر نیست، بلکه شر است؛ «آخرین دشمن». اما خداوند بزرگترین شرها را در خدمت خیرهای بزرگتر درمیآورد، همانگونه که در جلجتا چنین کرد.
ادبیات عرفانی فارسی سرشار از مضامینی چون عشق الهی، آزادی روح و فنای در حق است. آیا در مسیر فکری خود با این سنتها و اندیشهها مواجه بودهاید؟
همه حکیمان بزرگ به این معانی دست یافتهاند. خداوند اغلب بینام و نشان عمل میکند.
در دنیای پرهیاهوی امروز، سکوت به امری کمیاب تبدیل شده است. چرا سکوت را تا این اندازه برای رشد معنوی ضروری میدانید؟
ما دوست داریم خود را در هیاهوی خودساختهمان غرق کنیم تا صدای خدا، کلام، وحی یا نجوای او را نشنویم. از همین روست که فقیران، بهویژه کسانی که داوطلبانه فقر را برگزیدهاند، یعنی «فقیران روح»، خوشا به حالشان؛ زیرا زندگی آنان، هرچند دردناک، ساده است.
در مسیر فلسفی و معنوی شما، کدام تجربه یا لحظه بیش از همه در شکلگیری فهم شما از معنویت نقش داشته است؟
من هیچ تجربه ناگهانی یا چشمگیری نداشتهام. و اگر هم داشتم، آن را برای شما بازگو نمیکردم، از ترس اینکه مبادا به آن غبطه بخورید و در پی آن تجربهها بروید. ما در جستوجوی تجربهها نیستیم، در جستوجوی خدا هستیم. من حتی واژه «معنویت» را هم چندان دوست ندارم؛ شیطان نیز میتواند بسیار «معنوی» باشد اما مذهبی نباشد.
از آنجا که سینما دیگر تمام تبلیغاتش به فضای مجازی محدود شده، و از آنجا که با پیشرفت تکنولوژی، شخصیتها، داستانها و درونمایههای فیلمهایشان روزبهروز سطحیتر و بیمایهتر میشوند، من وقتم را برای بهروز بودن و همرنگ زمانه شدن تلف نمیکنم؛ بلکه ترجیح میدهم عشق و علاقهام به سینما را با شاهکارهای کلاسیک قدیمی سیراب کنم. من یک دایناسور هستم.
حیوانات در نگاه دینی، مخلوقات مقدس خداوند و جلوهای از تسبیح او در عالماند. با توجه به اینکه انسانها، بهعنوان موجوداتی مسلط بر زمین، اغلب از طریق کشتار حیوانات به خشونت دامن میزنند، آیا میتوان این نگاه را زمینهساز یک تحول اخلاقی بنیادین دانست؛ تحولی که به بازنگری در رابطه انسان با حیوانات و حتی پرهیز از مصرف گوشت بینجامد؟ افزون بر این، با توجه به اینکه شفقت در سنت مسیحی به حیوانات خانگی محدود نمیشود، آیا اصول بنیادین آن در اخلاق مسیحی میتواند ما را به بازاندیشی جدیتر در نحوه رفتار با همه حیوانات، نه فقط حیوانات اهلی، برساند؟
من همانگونه که به انگیزههای صلحطلبان احترام میگذارم، به انگیزههای گیاهخواران نیز احترام میگذارم. اما باید جایی میان آنچه مجاز است و آنچه مجاز نیست، خطی ترسیم شود. در شریعت یهود، این خط میان گوشتها و ماهیهای کوشر و غیرکوشر کشیده شده است. بیشتر ما مرغ میخوریم، اما پرنده خانگی خود را نمیخوریم؛ گوشت گوزن میخوریم، اما گوزن خانگیمان را نه. در این زمینه، هر کس باید از وجدان خود پیروی کند. آنچه انجام میدهیم، هر چند مهم است، اما به اندازه «چراییِ انجام آن» و اینکه «برای چه کسی انجام میشود—انسانها یا خدا» اهمیت ندارد.
شما اشاره کردید که باید مرزی میان آنچه مجاز است و آنچه مجاز نیست ترسیم شود. بسیاری از انسانها بر این باورند که مجازند حیوانات را ذبح کنند، آنها را شکنجه کنند و اجزای بدنشان را مصرف کنند، در حالی که این موجودات نیز مانند ما دارای سیستم عصبی مرکزیاند و درد را احساس میکنند. کافی است یکبار از دامداریها بازدید کنیم تا این رنج و خشونت را از نزدیک ببینیم. جمله معروفی هست که میگوید: «اگر دیوارهای کشتارگاهها از شیشه بود، هیچکس حاضر به خوردن گوشت نمیشد.» این امر بازتابی از نوعی خودمحوری انسانی است و ما بهای اخلاقی آن را خواهیم پرداخت؛ آیا چنین برداشتی با این دیدگاه شما که خداوند مهربان است، اما در عین حال داوری و خشم الهی نیز در او وجود دارد، سازگار است؟
من با این احساس همدلی میکنم و معتقدم وارد کردن رنج غیرضروری به حیوانات، و بهویژه شکنجه کردن آنها، از نظر روحی و معنوی برای انسان زیانبار است. با این حال، خودِ خداوند در متون مقدس یهودی، خوردن برخی حیوانات را مجاز دانسته و مسیحیان نیز در طول تاریخ تقریبا همیشه از آن پیروی کردهاند. من هرگز حیوانی را که حیوان خانگی باشد یا بتواند حیوان خانگی باشد نمیخورم، اما فکر نمیکنم کسی در خوردن ملخ یا مورچه تردید کند؛ بنابراین تصویر روشنی از اینکه مرز دقیق را کجا باید ترسیم کرد ندارم. برای من این مسئله شبیه صلحطلبی است: عقل و قلبم در هماهنگی کامل نیستند. من با صلحطلبان همدلی میکنم، اما نمیتوانم آن را صادقانه بهعنوان یک الزام عمومی بپذیرم، هر چند بهعنوان یک انتخاب برای برخی افراد به آن احترام میگذارم. محض کنجکاوی، آیا والدین شما پیرو آیین هندو بودند؟ چرا نام «شیوا»، خدای ویرانی، را برای شما انتخاب کردند؟
نه، پدر و مادر من هندو نیستند. شیوا در زبان فارسی به معنای رسا و فصیح است. آنها صرفا نام شیوا را دوست داشتند. در سنتهای فلسفی و تفاسیر گستردهتر، شیوا تنها بهعنوان خدای ویرانی با بار منفی شناخته نمیشود، بلکه بهمثابه نیرویی برای پاکسازی، دگرگونی و نوزایی نیز درک میشود—فروریختن انرژیهای کهنه تا چرخهای تازه آغاز شود. شما وقتی «شیوا» را میشنوید، در درجه اول به ویرانی فکر میکنید یا به دگرگونی و نوزایی؟
هر دو، همانطور که در برخی تفسیرهای سنت هندو چنین فهمیده میشود. شادی، سپاسگزاری و عشق به زندگی معمولا به ویشنو نسبت داده میشود، در حالی که ترس، مرگ و مقابله با شر به شیوا مرتبط است. ما به هر دو نیاز داریم. «ترس از خداوند آغاز حکمت است»، اما محبت غایت آن است. راستی، شما مسلمان هستید یا مسیحی؟
من در خانوادهای مسلمان به دنیا آمدهام، اما به هیچ دینی باور ندارم. باور من بر یگانگی خدا و عشقی استوار است که همه ما را به هم پیوند میدهد. به نظر من، برای تجربه این پیوند الهی نیازی به دین نیست و همین تجربه درونیِ عشق و اتصال به خالق کافی است. در مورد «ترس از خدا» نیز با احترام دیدگاه متفاوتی دارم. خداوند سرچشمه عشق، محبت و شفقت خالص است و این برداشت که انسان باید از خدا بترسد، بیشتر یک سوءتفاهم تاریخی است. ترس با حقیقتِ ذات الهی که عشق است، سازگار نیست.
آنچه شما به آن اشاره میکنید، به نظر من خودِ «دین» است: یک رابطه شخصی با خدا. البته در ذات خداوند ترسی نیست، و نباید در ما نیز ترسی از او باشد، گویی دشمن ماست یا برای ما بدی میخواهد. اما «ترس» در اینجا به معنای هیبت، احترام و فروتنی در برابر عظمت و نیکی است؛ و همین نوع ترس است که «آغاز حکمت» نامیده میشود. با این حال، ادیان تاریخی صرفا تجربههای شخصی نیستند، بلکه درباره واقعیت نیز ادعاهایی مشخص دارند؛ ادعاهایی که میتوان درباره درست یا نادرست بودن آنها بحث کرد. برای مثال، اسلام ادعا میکند قرآن، وحی الهی و کاملا درست و بدون خطاست؛ این ادعا یا درست است یا نیست. در مسیحیت نیز عیسی ادعاهای خاصی درباره خود دارد؛ این ادعاها نیز یا درستاند یا نادرست، و الی آخر. آیا دعا میکنید؟ اگر چنین است، این همان دین است.
بله، من هر روز را با سپاسگزاری برای برکاتی که دارم آغاز میکنم و شب را با شکرگزاری از خداوند برای آنچه به من عطا کرده است به پایان میبرم. برای من، خداوند حضوری نزدیک و همراه است؛ بهویژه در دل طبیعت، و بهخصوص در سکوت و عظمت کوهستان، جایی که وقتی از فراز صخرهها به گستره آن مینگرم، احساس پیوندی عمیق با او دارم.
خوش به حال شما، اما از کجا میدانید این «تجربهها» صرفا احساسات درونی خودتان نیستند، بلکه واقعا به حضور عینی و واقعی خدا مربوطند؟ آیا باور دارید که خدا در زمانهایی که آن احساسات را ندارید نیز به همان اندازه در کنار شما حاضر است و شما را دوست دارد؟ اگر چنین است، چرا؟ قصد من جدل نیست، صرفا میپرسم. من از مقایسه تجربههای دینی با تجربههای دیگران چیزهای زیادی میآموزم و معتقدم خدا بسیار فراتر از آن چیزی است که معمولا در قالب ادیان تصور میکنیم.
برای من، این تجربهها مانند نگاه کردن به نور از پشت شیشههای رنگی است؛ رنگها (یعنی حالات و احساسات من) تغییر میکنند، اما خودِ «نور» بهعنوان واقعیتی ثابت همچنان از میان آن عبور میکند. عشق و حضور خدا، حتی و بهخصوص در دلِ سختیها و چالشهای زندگی نیز حاضر است و گاه در همین لحظات پررنج، آشکارتر میشود. شما در این گفتوگو بر «سادگی، سکوت و حضور» تاکید کردید؛ آیا سینمای استعلاییِ متفکرانی چون برسون، درایر، تارکوفسکی یا ترنس مالیک را جلوهای از تجلی امر قدسی در هنر مدرن میدانید؟
از آنجا که سینما دیگر تمام تبلیغاتش به فضای مجازی محدود شده، و از آنجا که با پیشرفت تکنولوژی، شخصیتها، داستانها و درونمایههای فیلمهایشان روزبهروز سطحیتر و بیمایهتر میشوند، من وقتم را برای بهروز بودن و همرنگ زمانه شدن تلف نمیکنم؛ بلکه ترجیح میدهم عشق و علاقهام به سینما را با شاهکارهای کلاسیک قدیمی سیراب کنم. من یک دایناسور هستم.
با توجه به رویکرد ضدجنگ «نیماد» بهعنوان یک رسانه، به نظر شما بزرگترین ریشه و منشأ روانی یا الهیاتیِ جنگ در جهان امروز چیست؟
کتاب مقدس به این سؤال پاسخ داده است. نظر من هم همان نظر کتاب مقدس است؛ (نامه یعقوب، باب ۴، آیات ۱ تا ۳). من یک دایناسور هستم.
متن آیهای که پیتر کریفت به آن ارجاع میدهد، به ریشههای درونی جنگ میپردازد: [«این جنگها و نزاعها در میان شما از کجا سرچشمه میگیرند؟ آیا ریشه آنها همان امیال و هوسهای سرکش شما نیستند که در درونتان در کشمکشاند؟ شما چیزی را آرزو میکنید اما به دست نمیآورید، پس آدمکشی میکنید؛ حسادت میورزید اما نمیتوانید به آنچه میخواهید برسید، پس به نزاع و جنگ دست میزنید…»]
به عنوان سؤال آخر؛ در فاجعهی جاری میان اسرائیل و فلسطین، رنج انسانهای بیگناه بسیار ملموس و بیواسطه است. از نگاه شما به عنوان یک فیلسوف اخلاق، مرز میان «تحلیل نظری و الهیاتیِ ریشههای جنگ» با «مسئولیت اخلاقی در قبال موضعگیری فوری علیه رنج عینیِ انسانها» کجاست؟
پاسخ من همان نکتهای است که پیشتر درباره آن صحبت کردم. ببخشید، من باید صادق و ساده باشم.
پانوشت:
[۱] نامه به رومیان، باب ۸، آیه ۲۸: «و ما میدانیم که همه چیزها برای خیرِ کسانی که خدا را دوست دارند و بر طبق اراده و هدف او خوانده شدهاند، با هم در کارند.»
اختصاصی نیماد؛ گفتوگو با جودیت باتلر: سوگواری، کنشی جمعی برای پیریزی مبارزات آینده






