باید زمانِ صرفشده برای اشیاء را به روابط انسانی اختصاص داد.
وقتی جهان، ناگهان و به اجبار، خانه، امنیت، احساس تعلق یا حتی امکان تصور آینده را از انسان میگیرد، سخن گفتن از رها کردن اشیا دیگر چندان ساده نیست. میان دلکندن آگاهانه از چیزهای اضافی و فقدانی که بر انسان تحمیل میشود، فاصلهای عمیق وجود دارد؛ فاصلهای که نمیتوان آن را نادیده گرفت.
فومیو ساساکی، نویسنده و ویراستار ژاپنی، یکی از چهرههای شناختهشده مینیمالیسم معاصر است. او در کتاب مشهور خود «خداحافظ اشیاء» (Goodbye, Things) که در فارسی با عنوانهایی از جمله «در باب زندگی مینیمالیستی» منتشر شده است، از تجربه شخصی خود در سبکبار شدن از اشیاء و بازنگری در معنای نیاز مینویسد. کتاب دیگر او «سلام عادتها» (Hello, Habits ) به نقش عادتهای کوچک در تغییر مسیر زندگی میپردازد. گفتوگو با این نویسنده مینیمالیست، در امتداد همین دغدغهها شکل گرفته است. گفتوگویی که در دسامبر ۲۰۲۵ انجام شد؛ پیش از رخدادهایی که در ماههای بعد، معنای خانه، امنیت، فقدان و تعلق را برای بسیاری از مردم دگرگون کرد. انتشار آن در زمانه کنونی، ناگزیر پرسشی تازه را نیز پیش میکشد: مینیمالیسم در برابر رنجهای ناخواسته چه میتواند بگوید و در چه نقطهای باید سکوت کند؟
***
وقتی مینیمالیست شدید، کدام تغییر کوچک بیشترین احساس آزادی ذهنی را برایتان به همراه داشت، چیزی که شاید دیگران حتی تصورش را هم نکنند؟
وقتی تعداد چیزهایی که در این جهان میتوانستم آنها را «متعلق به خودم» بدانم به حدود صد شیء رسید، احساس کردم انگار دارم به شکلِ بدوی و اصیلِ زندگی در دلِ طبیعت نزدیک میشوم. از قیدوبندهای بسیاری رها شده بودم؛ گویی فقط روی زمین ایستاده بودم و راه میرفتم. چنین حسی داشتم.
هیچوقت پیش آمده پس از کنارگذاشتن وسیلهای، دلتان برایش تنگ شود یا احساس کنید دوباره به آن نیاز دارید؟
من هرگز از کنار گذاشتن وسیلهای پشیمان نشدهام. با اینحال، علایق و دغدغههای انسان هر روز تغییر میکنند و بعدها به چیزهای تازه زیادی نیاز پیدا میکند. من نیز وسایل و تجهیزاتی برای کوهنوردی، غواصی و پروژههای دستساز خانگی تهیه کردهام. وقتی تازه مینیمالیست شده بودم، تصور میکردم دیگر تا پایان عمر نیازی به خریدن هیچ چیزی نخواهم داشت؛ اما این فقط یک خیال بود. بعدها فهمیدم که هیچ نقطه پایان قطعیای در کار نیست.
اگر قرار بود در تمام زندگیتان فقط سه شیء را نگه دارید، چه چیزهایی را انتخاب میکردید و چرا؟
اگر منظور زندگی شهری با دسترسی به برق باشد، جدای از لباسها، احتمالا یک لپتاپ را انتخاب میکردم، چون با آن میتوانم کارهای مختلفی انجام دهم، فیلم ببینم و موسیقی گوش کنم و یک گوشی هوشمند، چون جهتیابیام افتضاح است و چاره دیگری ندارم و یک مسواک. اما اگر قرار بود در طبیعت و در شرایط بقا زندگی کنم، احتمالا یک کیسهخواب، یک چاقو و یک آتشزنه را انتخاب میکردم. هیچکدام یادگاری یا خاطرهانگیز نیستند؛ همه کاملا کاربردیاند.
بسیاری از مردم تصور میکنند مینیمالیستها افرادی سرد یا بیاحساس هستند. شما چگونه میان رهاکردن اشیا و حفظ پیوندهای عاطفی تعادل برقرار میکنید؟ این نگاه چه تأثیری بر روابطتان با خانواده و دوستان داشته است؟
وقتی کسی میکوشد پیوند خود را با گذشته قطع کند یا محیط زندگیاش را بهشکل بنیادین تغییر دهد، ممکن است در ظاهر واقعا سرد و بیاحساس به نظر برسد. فکر میکنم خود من هم دورهای را پشت سر گذاشتم که در آن، همهچیز را بیش از حد در ترازوی عقل و محاسبه میسنجیدم. با این حال، هنوز هم چیزهایی وجود دارند که دلم نمیآید دور بریزم؛ مثلا تکهکاغذِ بیارزشی که کسی سالها پیش، رمز وایفای را با دست روی آن برایم نوشته است. اصلا دقیقا به خاطر داشتن همین روحیه دلبسته و ناتوانیام در دلکندن بود که در گذشته هم وسایل زیادی را انبار میکردم و در اتاقی بههمریخته و کثیف زندگی میکردم. در نهایت، فکر نمیکنم آدمها در بنیاد خود آنقدرها تغییر کنند. هیچکس کاملا بیاحساس نیست و هیچ انسانی نمیتواند تمام مسیر زندگی را تنها با اتکا به فرمولهای ذهنی و منطق محض طی کند. تعریف من از یک مینیمالیست این است: «کسی که از حواشیِ زندگی کم میکند تا برای آنچه واقعا حیاتی و ارزشمند است، فضا باز کند.» به نظرم بسیار خوب است اگر بتوانیم زمان و استرس عظیمی را که صرف اشیاء میکنیم کاهش دهیم و آن را به روابط انسانی اختصاص دهیم؛ تا بتوانیم پیوندهای غنیتری با خانواده و دوستانمان بسازیم.
من همیشه مجذوب زیبایی لباسها، ظرافت دامنها و جلوه اکسسوریها بودهام؛ چیزهایی که گاهی حامل خاطره و عاطفهاند و نمیتوان آنها را صرفا «یک شیء» دانست. بااینحال، این دلبستگی گاهی با میل من به سادهزیستی در تعارض قرار میگیرد. چگونه میتوان میان عشق به زیبایی و آرامش مینیمالیسم تعادلی واقعی برقرار کرد؟
من دوستی دارم که با وسایلی بهشدت کم و انگشتشمار زندگی میکند، اما در عینحال مجموعه بزرگی از کیفهای حصیری دارد. مالکیت هر شیء به معنای پذیرفتن مسئولیت آن و صرف کردن زمان برای نگهداری از آن است. اما اگر چیزی به اندازهای به شما انرژی و شادی میدهد که پذیرفتن این مسئولیت ارزشش را دارد، چرا نباید آن را نگه دارید؟ همانطور که پیشتر گفتم، من نیز تجهیزات کوهنوردی و غواصی تهیه کردهام. به این نتیجه رسیدم که داشتن این وسایل بهتر از اجارهکردن آنها در هر نوبت است؛ چون میتوانم با هر وسیله مأنوستر شوم و قلقِ کار با آن دستم بیاید. در فعالیتهایی که همواره با خطر همراهاند، این آشنایی میتواند امنیت بیشتری ایجاد کند. من از آن دسته آدمهایی هستم که اگر مراقب نباشند، بهتدریج به سرگرمیهای تازهای کشیده میشوند و یکی پس از دیگری آنها را تجربه میکنند. بنابراین باید هر روز تعادلم را دوباره تنظیم کنم: چیزهایی را اضافه میکنم و چیزهایی را کنار میگذارم.
شما مدتی در فضایی حدودا بیستمتری زندگی کردید. برای بسیاری از ما، چنین فضای کوچکی ممکن است محدودکننده یا از نظر روحی سنگین باشد. آیا در آن فضا احساس تنهایی یا فشار ذهنی نمیکردید؟ چه چیزی مانع از آن میشد که فضا برایتان طاقتفرسا شود؟
میتوانم با اطمینان بگویم دورانی که در آن فضای بیستمتری زندگی میکردم، یکی از شادترین دورههای زندگیام بود؛ چون احساس میکردم با چیزهایی که در آن اتاق داشتم، همهچیز در اختیارم بود. مدیتیشن و یوگا میکردم، اما مهمترین عامل برای من حس قدردانی بود. تقریبا هر روز با خودم فکر میکردم: من سقف و دیوار دارم، حمام دارم و حتی کولر هم دارم. چقدر شگفتانگیز است.
اگر مینیمالیسم نوعی «تمرین ذهنی» باشد، چه تمرینهایی را برای ممارست روزانه پیشنهاد میکنید؟
بهتر است این پرسشها را از خودمان بپرسیم: آیا همین حالا به این وسیله نیاز دارم؟ آیا واقعا خودم به آن نیاز دارم، یا فقط بهخاطر چشموهمچشمی و نگاه دیگران آن را میخواهم؟ آیا کاری که انجام میدهم واقعا همان کاری است که میخواهم انجام دهم؟
البته اینها فقط چیزهایی هستند که همین حالا به ذهنم رسیدند. نمیتوانم بگویم خودم هر روز دقیقا این تمرینها را انجام میدهم.
در کتابهای شما، تغییر الگوهای مصرف نقش مهمی در سادهزیستی دارد. به نظر شما انتخابهای غذایی، برای مثال کاهش مصرف گوشت یا حرکت بهسوی تغذیه گیاهمحور، چگونه با سبک زندگی مینیمالیستی و آگاهانه پیوند پیدا میکنند؟ آیا خودتان تجربهای شخصی در این زمینه داشتهاید؟
پس از مینیمالیست شدن، قطعا آگاهی بیشتری نسبت به مسائل زیستمحیطی پیدا کردم. وقتی تعداد چیزهایی که از برابر چشمانم عبور میکردند کمتر شد و زباله کمتری تولید کردم، طبیعتا نسبت به هر یک از اشیاء پیرامونم نیز حساستر شدم. مدتی نزد کسی میرفتم که در نزدیکی طبیعت زندگی میکرد و به کشاورزی سنتی میپرداخت. در مورد گوشت، فکر میکنم شکار کردن گوزنها و گرازهای وحشی که جمعیتشان در کوه و دشت بهطور طبیعی رو به افزایش است، آمادهکردن گوشتشان و خوردن آن، از نظر زیستمحیطی بهتر از خوردن سبزیجات پرورشیافته است. مدتهاست که میخواهم مجوز شکار بگیرم و چندین بار در کارگاههای مرتبط شرکت کردهام، اما هنوز موفق نشدهام این کار را عملی کنم.
به نظرم این دیدگاه با سبک زندگی آگاهانه و مینیمالیستیای که ترویج میکنید در تعارض است. چطور میتوان ایده شکار را با چنین فلسفهای سازگار کرد، آن هم وقتی مستلزم گرفتنِ آگاهانه جان یک حیوان بیگناه است؟
پیش از هر چیز، میخواهم بگویم که من مخالف رژیمهای غذایی وگن یا گیاهخواری نیستم. کاملا از کسانی حمایت میکنم که تلاش میکنند اخلاقیتر زندگی کنند و نسبت به دیگر موجودات زنده ملاحظه داشته باشند. در زندگی روزمره حتی سعی میکنم تا حد امکان حشرات را نیز نکشم. با این حال، چون خودم در مقیاس کوچک کشاورزی میکنم، میدانم که پرورش سبزیجات، بیرونکشیدن هر گیاه از خاک، ناگزیر به معنای کشتن حشرات و جانداران میکروسکوپی یا دستکم از بین بردن زیستگاه آنهاست. خود گیاهان نیز با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند و شاخههایشان را با مهارت گسترش میدهند؛ گویی اراده خاص خود را دارند. از این نظر، معتقدم انسانها چارهای ندارند جز اینکه به بهای جان دیگر موجودات زنده، زندگی کنند. شکارچیانی که بیش از همه برایشان احترام قائلم، همان کسانی بودند که حیوانات را بیشتر از هر کس دیگری دوست داشتند. چون تا زمانی که گوزن یا گراز وحشی را عمیقا درک نکنی، و تا زمانی که بهنوعی با آنها یکی نشوی، نمیتوانی جانشان را بگیری. بهجای آنکه خودم را متقاعد کنم در مسیری کاملا درست قدم میزنم، میخواهم همواره به یاد داشته باشم که زندگی انسان، به بهای قربانی شدنِ موجوداتِ دیگر ممکن شده است. من برای الگوی تغذیه نیاکانمان و ذاتِ چرخه بقا، یعنی همان عملِ خوردن که تمام حیوانات همچنان انجامش میدهند، احترام عمیقی قائلم. شاید بسیار زیبا میشد اگر ما نیز مانند گیاهان میتوانستیم فقط از طریق فتوسنتز زنده بمانیم.
میان آسیبهای ناخواستهی کشاورزی و گرفتنِ آگاهانه جانِ حیوانی که درد و ترس را تجربه میکند، تفاوتی بنیادین وجود دارد. بهویژه با در نظر گرفتن این حقیقت که نزدیک به ۸۰ درصد از اراضی کشاورزی جهان در خدمت صنعت دامداری است؛ بنابراین اگر دغدغه واقعیِ ما حفظ حشرات و جانداران درونِ خاک باشد، نتیجه منطقیِ آن توجیهِ شکار نیست، بلکه حرکت بهسوی تغذیه گیاهی است. اما میخواهم گفتوگو را با موضوع عشق تمام کنم. مینیمالیسم درباره رها شدن از وابستگیهای غیرضروری است؛ اما عشق غالبا نوعی دلبستگیِ عمیق با خود به همراه میآورد. شما عشق را در یک زندگی مینیمالیستی چگونه تعریف میکنید؟ آیا این مسیر، نگاهتان را به مفهوم عشق یا روابطِ الهامبخش تغییر داده است؟
این پرسشِ بسیار دشواری است و اصلا نمیدانم صلاحیتِ پاسخ دادن به آن را دارم یا نه. زمانی در زندگیام وجود داشت که وابستگیِ ناسالمی را که باید خیلی زودتر رهایش میکردم، سالها با خودم حمل میکردم. شاید تنها بتوانم بگویم که عشق، فراتر از محاسبات و انگیزههای ماست. رفتاری که معاملهگرانه باشد، یعنی صرفا برای دریافت پاسخ یا جلب محبتِ دیگری شکل بگیرد، احتمالا هر چه که باشد، عشق نیست. عشق موضوع سود و زیان نیست؛ گاهی نیز ممکن است بیهیچ دلیلی به کسی احساس محبت داشته باشیم. از طرفی فکر میکنم شاید بتوان پدیدههایی را که تا این اندازه پرشور و پرتبوتاب نیستند نیز عشق نامید. این روزها در جزیرهای دورافتاده در اوکیناوا هستم. اینجا اسبهای وحشی و گربههای خیابانی زیادی زندگی میکنند. وقتی به آنها نزدیک میشویم، فرار نمیکنند؛ فقط اجازه میدهند انسان نزدیکشان شود. اجازه میدهند کنارشان بماند و صرفا در کنارشان حضور داشته باشد. فکر میکنم شاید این هم یکی از شکلهای عشق باشد.
اختصاصی نیماد؛ گفتوگو با جودیت باتلر: سوگواری، کنشی جمعی برای پیریزی مبارزات آینده





