پنجشنبه، ۱۹ شهریور ۱۴۰۵

دیدگاه

چرا دوقطبی بودن فضیلت نیست

سارا کریمی

سارا کریمی

آموزگار آزاد و پژوهشگر مولف در فلسفه و علوم اجتماعی

مجسمه‌ای از ارسطو (۳۸۴-۳۲۲ پیش از میلاد) در دانشگاه ارسطو در تسالونیکی، یونان

در کتاب بیشعوری جمله‌ای هست که به رغم سادگی به نکته‌ای به غایت پیچیده اشاره می‌کند: «تنها مغز داشتن نشانه آدم بودن نیست، بادام و پسته هم مغز دارند، برای آدم بودن باید شعور داشت.»

با خواندن این جمله ممکن است سری تکان دهید و موافقت کنید. اما پرسشی که شما را درگیر خواهد کرد این است که واقعا شعور چیست؟ کسی که شعور دارد چگونه است؟ آیا من شعور دارم؟

در فلسفه کانت شعور «قوه اندازه‌گیری» است. اما او خود واضع این معنا نیست، بلکه آن را از پیشینیانش گرفته است. ارسطو شعور را همان روح بشری می‌داند که برایش فضیلت به بار می‌آورد. فضیلت نیز در یافتن «حد تعادل» است. برای مثال در اخلاق نیکوماخوس می‌نویسد: «فضیلت، حالت یا منشِ پایدارِ روح است که انتخابِ اراده و عواطف را تعیین می‌کند و اساسا عبارت است از رعایتِ حد میانه نسبت به ما؛ و این حد میانه به وسیلهٔ اصل و قاعده‌ای تعیین می‌شود که انسان معقول آن را تعیین می‌کند.»[۱]

نکته بسیار مهم در این تعریف عبارت «نسبت به ما» است. بنابراین «میانه» نزد ارسطو به معنای میانگین ریاضی نیست. بلکه چیزی است که با توجه به شخص، موقعیت و شرایط، مناسب و درست است. مثلا مقدار غذای مناسب برای یک ورزشکار حرفه‌ای الزاما برای فردی عادی مناسب نیست. ارسطو دقیقا همین مثال را در همین فصل مطرح می‌کند و به همین دلیل به طور مشخص فضیلت را حد میانه دو رذیلت می‌داند: یکی از نوع افراط و دیگری از نوع تفریط. مثل تدبیر میان خساست و ولخرجی یا شجاعت میان ترسویی و خطرپذیری حماقت‌بار.[۲]

اما این حد چگونه تعیین می‌شود؟ اینجا جمله آخر را باید با تأکید خواند، آنجا که می‌گوید: این حد میانه نسبت به اصلی تعیین می‌شود که انسان خردمند و آینده‌نگر تعیین می‌کند.

درست همین‌جاست که هنر زندگی کردن که به فضیلت انسان گره خورده، همچون ارثیه‌ای مهم به سوژه مدرن می‌رسد و وظیفه او می‌شود. وظیفه‌ای که لحظه‌ای از آن رهایی ندارد.

 

فضیلت مدرن

سوژه مدرن در نگاه دکارت زاده می‌شود و در کلام کانت به بلوغ می‌رسد. اما این هگل است که سوژه مدرن را به تاریخ و جامعه پیوند می‌زند.

کانت در کتاب مابعدالطبیعهٔ اخلاق، بخش آموزهٔ فضیلت می‌نویسد: «فضیلت، نیروی اصل دستوری انسان در پیروی از وظیفه خویش است.» او بلافاصله توضیح می‌دهد که فضیلت مستلزم خودمهاری و مقاومت است، زیرا انسان فقط موجودی عقلانی نیست، بلکه تحت تأثیر تمایلات و انگیزه‌های حسی نیز قرار دارد.

«میانه» نزد ارسطو به معنای میانگین ریاضی نیست. بلکه چیزی است که با توجه به شخص، موقعیت و شرایط، مناسب و درست است. مثلا مقدار غذای مناسب برای یک ورزشکار حرفه‌ای الزاما برای فردی عادی مناسب نیست. ارسطو دقیقا همین مثال را در همین فصل مطرح می‌کند و به همین دلیل به طور مشخص فضیلت را حد میانه دو رذیلت می‌داند: یکی از نوع افراط و دیگری از نوع تفریط.

این یعنی کانت آزادی را جزء جدایی‌ناپذیر انسان و شرط عمل اخلاقی او می‌داند. انسانی که اندیشنده است پس می‌تواند چون و چرا کند. چون و چرا کردن درباره وضعیتی که در آن قرار گرفته‌ایم به این معناست که ما مانند دیگر موجودات مجبور نیستیم به فرمان میل طبیعی درونمان یا دستور یک نیروی بیرونی عمل کنیم. ما می‌پرسیم چرا؟ و می‌توانیم با میل خودمان و میل دیگری که می‌خواهد ما را مجبور کند مخالفت کنیم. این تجربه آزادی است. آزادی از طبیعت و رسیدن به قانونی که خودمان آن را می‌گذاریم. بنابراین مهم‌ترین انگیزه ما برای رعایت احترام، درحقیقت احترام به خودمان است.

پس فضیلت سوژه کانتی در تجربه آزادی به‌دست می‌آید که با نفی فرمان غریزه ممکن می‌شود و در نتیجه آن ما لایق بالاترین میزان احترام و ارزشمندی می‌شویم. ارزشی که نه در توجه دیگران، نه در جایزه‌ای که بگیریم و نه در ترس مجازات مستتر است، بلکه فقط و فقط در خلوت و تنهایی سوژه با خودش و در پاسخگویی به ایده‌آل خودش از خودش ممکن می‌شود.

ربط ایده‌آل کانتی با میانه‌روی ارسطویی زمانی روشن می‌شود که بدانیم در فلسفه اخلاق کانتی، ایده‌آل مفهومی سنجشگرانه است. مفهومی که تنها از نظر شکلی می‌دانیم که برترین خوبی است اما در واقع نمی‌دانیم چیست. این ندانستن خبر نداشتن نیست، بلکه نشناختن است. چرا که ایده‌آل اساسا چیزی است که در تصور نمی‌گنجد و بنابراین نشناختنی است.

به این ترتیب کانت راه رسیدن به ایده‌آل را ترسیم نمی‌کند، به عکس، ایده‌آل را مسیر کوشیدن در جهت فضیلتمندی می‌داند. مسیری از سنجشگری و مبارزه برای حفظ تعادل میان افراط‌ها و تفریط‌ها. ما می‌خواهیم بهترین خودمان باشیم و این همان فضیلتمندی است.

 

اما فضیلتمندی چیست؟

اگر فضیلتمندی همان هنر هوشمندانه زندگی کردن باشد، در جمع میان نگاه باستانی ارسطو و دیدگاه مدرن کانت، می‌شود این‌گونه نتیجه‌گیری کرد: «فضیلت یعنی یافتن بهترین راه در هر موقعیت که همان راه میانه در میان افراط و تفریط است. راهی که ما را به ایده‌آل خودمان نزدیک می‌کند، اما هرگز آن را به تمامی نخواهیم شناخت و هر روز زندگی باید برای پی بردن به پیچیدگی‌هایش بکوشیم.»

دانستگی بنیادی‌ترین شکل آگاهی است. آگاهی بی‌واسطه که از شک بنیادین بر‌می‌آید. یعنی وقتی شک می‌کنی، در همان لحظه چیزی را می‌دانی که موجب شک شده است. موقعیت‌های زندگی پیچیده‌اند و ما هرگز به همه ابعاد آن آگاهی نداریم، پس طبیعی است که نسبت به شناختی که از موضوع داریم، پیش‌بینی و تصمیم‌هایمان شک کنیم. اما باید پرسید همان شک از کجا می‌آید؟

آن شک از دانستگی می‌آید، دانستگی نسبت به چیزی که در حیطه شناخت ما نیست، اما هست و بر ما تأثیر می‌گذارد. در واقع شک، از دانندگی هستی‌شناسانه ما برمی‌آید. هستی همیشه از آگاهی ما بزرگ‌تر و بیشتر است و آگاهی ما را فرا گرفته است.

نهیب هوشمندانه اندیشه آدمی به خود، از آگاهی بی‌واسطه به هستی می‌آید. من به همه آنچه می‌دانم شک می‌کنم، چون می‌دانم همه آنچه هست، همان چیزی نیست که شناختم. چون می‌دانم که احتمالا اشتباه می‌بینم و به قدر کافی دانش ندارم.

شک جسورانه‌ترین تجربه آدمی است که منجر به تجربه آزادی می‌شود. آزادی از آنچه می‌پنداری می‌دانی و درست است. این بنیادی‌ترین لحظه دانندگی است اما حاوی هیچ شناختی نیست.

اگر فضیلتمندی همان هنر هوشمندانه زندگی کردن باشد، در جمع میان نگاه باستانی ارسطو و دیدگاه مدرن کانت، می‌شود این‌گونه نتیجه‌گیری کرد: «فضیلت یعنی یافتن بهترین راه در هر موقعیت که همان راه میانه در میان افراط و تفریط است. راهی که ما را به ایده‌آل خودمان نزدیک می‌کند، اما هرگز آن را به تمامی نخواهیم شناخت

آدمی کجا شک می‌کند؟ آنجا که در مقابل به‌دست آوردن آنچه برایش ارزشمند است شکست می‌خورد. وقتی به دانستگی بنیادین خود بازمی‌گردد و بیاد می‌آورد که نمی‌داند. آن لحظه، لحظه بیداری از همه دگم‌ها و چارچوب‌هایی است که آن را حقیقت فرض می‌کردیم. لحظه ناپایداری همه دنیایی که بر امر مطلق و پایدار حقیقت بنا کرده بودیم.

در همان لحظه است که شناخت تازه ممکن می‌شود. سکوت ناشی از شک، امکان تماشای دوباره موضوع را به ما می‌دهد. امکان دوباره شنیدن و تجربه دوباره زیستن در هستی.

پس ما باید در موضوعی که برایمان مهم است شکست بخوریم تا ابعادی که به آن وابسته است را ببینیم و این آغاز اجتماعی شدن است. اگر شکست نخوریم، هرگز درباره هستی اجتماعی که ما را دربرگرفته و بر ما فشار می‌آورد و ما نیز بر آن فشار می‌آوریم چیزی نخواهیم شناخت. شناخت از واگذار کردن میدان داوری به گفت‌وگو با دیگری آغاز می‌شود. تعلیق همه آنچه می‌شناختیم با زیر سؤال رفتن از سوی دیگران ما را وادار می‌کند تا چیزهایی درباره هستی خودمان تجربه کنیم که در دیدرس نبوده است. این شناخت نه یک‌سویه، بلکه در اتمسفر اجتماع رخ می‌دهد و آگاهی جمعی را می‌سازد.

 

خودآگاهی امری فردی نیست

هگل با آنکه فضیلت را همان خودآگاهی و عزم استوار برای انجام آنچه درست است می‌داند، اما اصلا آن را فردی نمی‌بیند. او در فلسفه اخلاق می‌نویسد: «فضیلت‌ها در نسبت با موقعیت و روابط اخلاقیِ واقعی معنا پیدا می‌کنند.»

معنای این گزاره آن است که هگل فضیلتمندی و اخلاقی بودن را در خلوت انتزاعی یک سوژه جست‌وجو نمی‌کند، بلکه آن را در جهان واقعی و جامعه انسانی می‌یابد. او در همان فلسفه اخلاق این نکته را به صراحت بیان می‌کند که اگر فضیلت را به مجموعه اصل‌های انتزاعی تبدیل کنیم، آن را از حیات واقعی بشر گرفته‌ایم.

هگل در کتاب پدیدارشناسی روح در فصل فضیلت و مسیر جهان این نکته را شرح می‌دهد که «فضیلتی که خود را در تقابل ساده با «جهان» قرار دهد، گرفتار یک دوگانگی انتزاعی می‌شود.» این نشان می‌دهد که هگل می‌خواهد فضیلت اخلاقی را از بند خلوت فرد انتزاعی آزاد کند و آن را ویژگی از آن جامعه بشمارد. برای همین در همان بخش می‌نویسد: «حیات اخلاقی، ایدهٔ آزادی است به مثابه خیرِ زنده.»

این‌جاست که هگل بدون سلب وظیفه از فرد، زندگی اخلاقی او را به جامعه پیوند می‌زند. فضیلت نزد او صرفا «خوب بودنِ فرد» نیست، بلکه شکل‌یافتن ارادهٔ فرد در یک زندگی اخلاقیِ عینی است، جایی که آزادی فرد در نهادها و روابط اجتماعی تحقق می‌یابد. مثلا فضیلت فرزند فقط یک «اصل اخلاقی» در ذهن او نیست، بلکه در رابطهٔ واقعی خانواده تحقق می‌یابد.

فضیلت نتیجه آگاهی است و فضیلتمندی کوشش برای آگاه شدن است. درست است که آگاهی فقط وقتی فردی است به قطعیت می‌رسد، ولی قطعیت یک توهم است که به ما جسارت انتخاب می‌دهد. اما انتخاب‌ها در آگاهی جمعی اعتبارسنجی می‌شود که هرگز یک دانای کل ندارد. چرا که رسیدن به امر مطلق در آن ناممکن است.

وظیفهٔ شهروند فقط اعتقاد به عدالت نیست، بلکه در مشارکت در زندگی سیاسی و اجتماعی تحقق پیدا می‌کند، و وظیفهٔ فرد نسبت به دیگران در جامعهٔ مدنی، در روابط حقوقی و اجتماعی واقعی شکل می‌گیرد.

این فرگرد رفت و برگشتی میان فرد و اجتماع موجب می‌شود که به تدریج جامعه به عنوان یک واحد پیش‌بینی‌پذیر و متعادل که خودقانون‌گذار و توضیح‌دهنده است، خود را انسجام ببخشد و در عین شفافیت یافتن فرآیندهایش حول محور خرد، احترام افراد و اجتماعات درون خود را نیز محافظت کند.

 

در نهایت

از نتایج بحث‌هایی که در فلسفه اخلاق کانت و فلسفه حق هگل ناشی می‌شود، می‌توان گفت که فضیلت نتیجه آگاهی است و فضیلتمندی کوشش برای آگاه شدن است.

درست است که آگاهی فقط وقتی فردی است به قطعیت می‌رسد، ولی قطعیت یک توهم است که به ما جسارت انتخاب می‌دهد.

اما انتخاب‌ها در آگاهی جمعی اعتبارسنجی می‌شود که هرگز یک دانای کل ندارد. چرا که رسیدن به امر مطلق در آن ناممکن است. هر امر مطلقی در سپهر کثرت آگاهی‌ها، تنها لحظه‌ای به رسمیت پذیرفته می‌شود که به پرسش کشیده شود. پس هیچ‌کس در آگاهی جمعی آگاه نیست، بلکه همه در پی آگاهی بیشترند و این میل به آگاهی بیشتر از درون گفت‌وگوی استدلالی می‌جوشد.

استدلال روش رسیدن به توافق است، توافق بر سر درستی یا نادرستی! و این یعنی منطق، همان دانش اعتبارسنجی که در واقع دانش روش است.

منطق تنها یک دانش نیست، بلکه نامی است برای روشمند اندیشیدن با همدیگر. منطق تغییر می‌کند، چون ما تغییر می‌کنیم. اما تغییر ما بدون یافتن منطق تازه برای باهم‌اندیشیدن ممکن نیست و یافتن منطق تازه هم بدون تغییر کردن ما روی نمی‌دهد. تغییر ما از به پرسش کشیدن اصل‌هایمان آغاز می‌شود، از شک بنیادین به مابودگی‌مان! شکی که ما را بر سر تأمل روی ساختن اصل‌های تازه می‌نشاند، اصلی که کنار هم می‌نشاندمان.

به این ترتیب برای رسیدن به فضیلت آگاهی باید در میانه ماند و از سنجشگری دست نکشید. چون لحظه دست کشیدن از نقادی، همان لحظه سقوط به توهم قطعیت یا انفعال شکاک است و این همان از دست رفتن اندازه است که نه تنها نشان‌دهنده شعور نیست، بلکه مصادف با بیشعوری است.

جامعه‌ای دوقطبی، نه جامعه‌ای باشعور، بلکه جمع جبری اجتماعات بیشعور است و این نه ناسزا، بلکه در توصیف وضعیت کاملا سزاست.

 

پانوشت:

[۱] ارسطو، اخلاق نیکوماخوسی، کتاب دوم، فصل شش

[۲] فضیلت در فلسفه ارسطو Arté در کلام فیلسوفان لاتین Virtue ودر فلسفه روشنگری Tugend است. این واژه طی تغییرات منطقی چرخش‌های معنایی بنیادینی را در نسبت با اصل‌های متافیزیکی هر منطق داشته اند که نمی‌توان به آنها بی‌توجه بود. ولی ما در فارسی همه آن‌ها را ذیل واژه فضیلت میاوریم.

 

جنبش زن، زندگی، آزادی را چگونه باید سنجید؟

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

دیدگاه

چرا دوقطبی بودن فضیلت نیست

برای رسیدن به فضیلت آگاهی باید در میانه ماند و از سنجشگری دست نکشید. چون لحظه دست کشیدن از نقادی، همان لحظه سقوط به توهم قطعیت یا انفعال شکاک است و این همان از دست رفتن اندازه است که نه تنها نشان‌دهنده شعور نیست، بلکه مصادف با بیشعوری است. جامعه‌ای دوقطبی، نه جامعه‌ای باشعور، بلکه جمع جبری اجتماعات بیشعور است و این نه ناسزا، بلکه در توصیف وضعیت کاملا سزاست.