دوشنبه، ۴ خرداد ۱۴۰۵

دیدگاه

برای یاد و خاطره پرویز قلیچ‌خانی؛ عکس‌هایی که در ذهنم جا ماند

سجاد زند

سجاد زند

سجاد زند روزنامه‌نگار رسانه‌های متعدد داخل و خارج ایران از جمله اعتماد ملی و چلچراغ و عضو هیات دبیران نیماد است.

هوای امروز شهری که در آن زندگی می‌کنم، دقیقاً شبیه همان روزهای کودکی است؛ خاکستری، ابری و سرد. اما این تنها چیزی نیست که مرا به کودکی‌ام برمی‌گرداند. درگذشت پرویز قلیچ‌خانی مرا به اتاق کوچکی می‌برد؛ اتاقی با تخت چوبی، میز تحریر ساده، کتابخانه‌ای در گوشه و چند تصویر روی دیوار که گویی هنوز نفس می‌کشند.

در آن روزهای خاکستری، تنها هوا سرد نبود. کودکی ما هم سرد شده بود. کودکی من و بسیاری از هم‌نسلانم، که باید رنگی و روشن می‌بود، زیر سایه‌ بگیر و ببندها، خاکستری شده بود؛ رنگی شبیه همین آسمان امروز. یادم می‌آید یکی از نزدیک‌ترین بستگانم، در فرار از سایه‌ سنگین جمهوری اسلامی، مدتی مهمان خانه‌ ما بود. روزها را با او می‌گذراندم؛ چون بیرون رفتن برایش ممکن نبود، انگار جهان برایش به همان اتاق محدود شده بود.

او کیفی چرمی داشت؛ نه فقط یک کیف، بلکه چیزی شبیه یک پناهگاه کوچک. همیشه با خود حملش می‌کرد. درونش چند دست لباس، چند کتاب که جایشان در کتابخانه نبود، چند عکس و چند بریده روزنامه بود. و میان همه‌ آن‌ها، تصویری از پرویز قلیچ‌خانی؛ مردی با دستانی به کمر، ایستاده در برابر جهان، با نگاهی مستقیم و بی‌تزلزل. انگار از دل همان عکس، جمله‌ای خاموش بیرون می‌آمد: «من این‌جا هستم. نترس.» حضورش چنان محکم بود که به یاد نمی‌آورم سرخ بر تن داشت یا آبی. 

آن تصویر در ذهن من فقط یک عکس نبود؛ نوعی حضور بود. حضوری که از قصه‌ها الهام می‌گرفت. از قهرمانی که شوت‌هایش افسانه بود، اما افسانه‌ او تنها در زمین فوتبال تمام نمی‌شد. او بیرون از زمین هم چیزی را حمل می‌کرد؛ بار سنگین کتاب‌ها و جزوه‌هایی که اجازه‌ ماندن نداشتند. آن‌ها را در ساک ورزشی‌اش می‌گذاشت و با خود به ایران می‌آورد، بی‌آن‌که این کار را یک افسانه بداند؛ انگار که طبیعی‌ترین کار جهان است.

او در جوانی، در دهه‌ پنجاه، با جهان دیگری آشنا شد؛ با نوشته‌ها، با ایده‌ها، با آرمان‌هایی که از دل ادبیات و سیاست می‌آمدند. از مصطفی شعاعیان تا جریان‌های چپ آن سال‌ها. و این آشنایی، در او ردی گذاشت که تا پایان عمر پاک نشد؛ نه به شکل شعار، بلکه به شکل یک جهت‌گیری درونی، یک نوع ایستادن.

قلیچ‌خانی تنها یک فوتبالیست نبود؛ او از نسلی می‌آمد که مرز میان زندگی و سیاست هنوز نازک بود، یا شاید اصلاً وجود نداشت. نسلی که در سایه‌ کودتای ۲۸ مرداد، زخم پانزده خرداد و سنگینی ساواک رشد کرد. نسلی که سیاست را نه از کتاب‌ها، بلکه از خیابان، از ترس، از خبرهای گم‌شده و از نگاه‌های پنهان یاد می‌گرفت.

پدیده علی کریمی بودن؛ سرمایه اجتماعی که ولخرجی شد

او بعدها از آن روزها گفت؛ از نوجوانی‌ای که در آن، صدای تیراندازی به معترضان در حافظه‌اش حک شد و دیگر هرگز پاک نشد. از جهانی که در آن، فقر و بی‌عدالتی و خفقان، فقط مفاهیم نبودند؛ تجربه بودند. تجربه‌ای که انسان را یا خاموش می‌کند یا به سمت معناهای تندتر زندگی هل می‌دهد.

در همان سال‌ها، دانشگاه‌ها هنوز جزیره‌هایی بودند در میان طوفان. جزیره‌هایی که در آن‌ها می‌شد نفس کشید، بحث کرد، پچ‌پچ کرد، و گاهی به خیابان رسید. محفل‌ها شکل می‌گرفتند؛ کوچک، پراکنده، اما زنده. و از دل همین فضاها بود که نسل‌هایی بیرون آمدند که فکر می‌کردند تاریخ را می‌شود تغییر داد، حتی اگر بهایش سنگین باشد.

شاید امروز عجیب به نظر برسد که کاپیتان تیم ملی فوتبال، صمد بهرنگی بخواند، درباره مارکسیسم بحث کند و در کنار فوتبال، درگیر جهان سیاست هم باشد. اما آن زمان، زندگی هنوز تکه‌تکه نشده بود. آدم‌ها می‌توانستند همزمان چند زندگی داشته باشند؛ هم در زمین فوتبال باشند، هم در جهان اندیشه، هم در خیابان.

او در زمین فوتبال همه‌فن‌حریف بود؛ نابغه‌ای که در دفاع، میانه میدان و هجوم بی‌رقیب بازی می‌کرد و به او لقب «آچار فرانسه فوتبال ایران» داده بودند. اما این چندوجهی بودن، به مستطیل سبز محدود نماند؛ او بیرون از زمین هم نمی‌توانست تک‌بعدی بماند و تنها به ساق‌هایش متکی باشد. چیزی در او اجازه نداد در همان قابِ محدودِ یک ستاره‌ ورزشی بماند. او در اوج فوتبال ایستاد، نه فقط به‌عنوان یک بازیکن، بلکه به‌عنوان یک نشانه. نشانه‌ای از نسلی که هنوز فکر می‌کرد که مسئولیت و پذیرش آن، بخشی از شهرت است. او می‌توانست اسطوره‌ یک باشگاه شود، محبوبیتش را تثبیت کند، و در حافظه‌ رسمی ورزش بماند؛ اما مسیر دیگری را زیست.

سال‌ها بعد، در تبعید، آن مسیر شکل دیگری گرفت. پاریس شد نقطه‌ای که در آن، خاطره و سیاست دوباره به هم رسیدند. نشریه‌ی «آرش» در آن‌جا متولد شد؛ نه فقط یک مجله، بلکه تلاشی برای نگه داشتن صداها. صدای ایران، صدای تبعید، صدای زندان، صدای نوشتن در فاصله.

او درباره‌ آرش می‌گفت که باید پلی باشد میان داخل و خارج؛ نه فرمانده، نه مرکز، فقط یک گذرگاه. و همین نگاه مستقل بود که آن را به جایی بدل کرد که نویسندگان و اندیشمندان با گرایش‌های مختلف، در آن کنار هم نوشتند؛ مثل تکه‌هایی از یک حافظه‌ پراکنده. او آرش را «نامه‌هایی به جانب وطنی که دیگر نیست» می‌دانست. وطنی که به تعبیر خودش، سال‌ها بود بغض مادران خاوران، رنج کودکانِ پدر از دست داده و مقاومت زنانش، به اشک‌های شبانه‌اش در غربت بدل شده بود.

قلیچ‌خانی هم در فوتبال و هم در کار فرهنگی، آگاه بود؛ می‌دانست همان‌طور که در زمین باید زمانِ درستِ خداحافظی را بلد باشی، در انتشار نشریه هم باید لحظه پایان را خودت انتخاب کنی، نه آن‌که جغرافیا و فرسودگی آن را به تو تحمیل کند.

در سال‌های پایانی، وقتی به ناگزیر از فوتبال و سیاست فاصله گرفته بود و دیگر نایی در تن نداشت تا به پلاکارد «کارگر زندانی آزاد باید گردد» و بدنش آرام‌آرام زیر سایه‌ بی‌رحم آلزایمر فرسوده می‌شد، خاطره‌ها هم مثل برگ‌های خشک از دستش می‌ریختند. اما تصویرها، تصویرهایی از ایمان او به زندگی و رهایی در حافظه‌ جمعی باقی می‌مانند، حتی وقتی حافظه‌ فردی خاموش می‌شود. و شاید یکی از آن تصویرها، همان لحظه‌ای باشد که در اوج فوتبال، در میان فریاد تماشاگران، با دستانی به کمر ایستاده بود؛ بی‌حرکت، استوار، رو به جهان.

قلیچ‌خانی می‌توانست فقط یک ستاره باشد. اما زمانه‌ای که در آن زیست، او را به چیزی دیگر تبدیل کرد: به پیوندی میان ورزش، سیاست، و حافظه‌ جمعی برای نسلی که فهمید هنوز می‌شود در اوج شهرت، سمتِ فرودستان ایستاد.

حالا هوا پشت پنجره دوباره تاریک شده است. اتاق کودکی من دیگر وجود ندارد، کیف چرمی دایی‌ام سال‌هاست گم شده، وطن در دوردست زخمی‌ست و آدم‌های آن روزها در فاصله‌ای دور از زمان ایستاده‌اند. اما آن عکس هنوز هست؛ مردی با دستانی به کمر، با نگاهی که انگار هنوز ادامه دارد.

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

دیدگاه

برای یاد و خاطره پرویز قلیچ‌خانی؛ عکس‌هایی که در ذهنم جا ماند

هوای امروز شهری که در آن زندگی می‌کنم، دقیقاً شبیه همان روزهای کودکی است؛ خاکستری، ابری و سرد. اما این تنها چیزی نیست که مرا به کودکی‌ام برمی‌گرداند. درگذشت پرویز قلیچ‌خانی مرا به اتاق کوچکی می‌برد؛ اتاقی با تخت چوبی، میز تحریر ساده، کتابخانه‌ای در گوشه و چند تصویر روی دیوار که گویی هنوز نفس می‌کشند.