چهارشنبه، ۲۱ مرداد ۱۴۰۵

دیدگاه

دست‌کاری تابلوی جنگ و فاعلیت‌زدایی؛ نقد گفتار حسین قاضیان

Parsazanganeh

پارسا زنگنه

حسین قاضیان در برنامه‌ای کلاب‌هاوسی مورخ ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ در هاوس «طرح نو»، با موضوع اگر «نه به جنگ»، پس چه؟ جنگ را با زلزله تمثیل‌سازی کرد. این‌که چه فعل‌وانفعالاتی باعث می‌شوند جنگ، در ادراک جامعه‌شناسی لیبرال، هم در سطح فردی و هم در سطح سیاسی فاعلیت‌زدائی شود و به زلزله تشبیه گردد ، خارج از بحث ماست. این نوشتار به‌واقع، در نقد روش او نیست. صرفا مقابله با رتوریک اوست. با این حساب، تنها به بخش‌های مهمی از آنچه گفته می‌پردازم.

در ادراکی که قاضیان سعی در القای آن به‌مخاطب دارد، جنگ همچون زلزله رخدادی طبیعی، فاقد سوژه و فاقد مسئولیت و اثرگذاری انسانی است. میان زلزله و جنگ تفاوت تعیین‌کننده‌ای نمی‌بیند، یا اگر می‌بیند تعمدا جا می‌اندازد. زلزله را نمی‌توان به‌معنای سیاسیِ کلمه مسئول دانست، اما جنگ دست بر قضا محصول تصمیمات، اراده‌ها و مناسباتی طبقاتی است که در درون سیستم‌ها و فراتر از آن، میان سیستم‌ها و باز هم فراتر، میان تنازع و تعارض منافع دو الی سه نظم بین‌الملل به‌وجود می‌آید.
قاضیان در ادامه، کسانی را که در میانۀ جنگ شعار «نه به جنگ» سر دادند، «چپ» خواند و تلویحا به ریاکاری متهم کرد؛ با این استدلال که آنها «نه به جنگ» گفته‌اند از ترسِ آنکه جنگ به قدرت‌گیری رقیب سیاسی‌شان، که ظاهرا و منطقا منظورش رضا پهلوی است، بینجامد. سپس اندکی عقب نشست و گفت این افراد در بهترین حالت صرفا می‌خواهند موضعی منزه و اخلاقی اتخاذ کنند. او در ادامه به‌صراحت گفت جنگ عین موضع مردم و آلترناتیو مردم برای حکومت است. چند روز پیش‌تر نیز، در مناظره با علیرضا رجایی، پرسیده بود «نه به جنگ» چه توفیری به حال مردم دارد و مدعی شده بود که مردم تغییرات عینی و ملموس می‌خواهند. قاضیان در ۱۷ مرداد نیز مردم را واجد یک موضع ثابت دانست؛ موضعی که تلویحا می‌توان آن را خواستِ پهلوی تفسیر کرد. او «نه به جنگ» را در تقابل با همین موضع ثابت مردم قرار داد. و در نتیجه، تلویحا چنین القا کرد که ضدجنگ‌بودن به‌معنای قرار گرفتن در برابر مردم است. سرانجام، حکومت ایران را مسبب اول و آخر جنگ خواند، با این استدلال که در اطراف اسرائیل «خندق» کشیده و موشک ساخته است.

در ر ادراکی که قاضیان سعی در القای آن به‌مخاطب دارد، جنگ همچون زلزله رخدادی طبیعی، فاقد سوژه و فاقد مسئولیت و اثرگذاری انسانی است. میان زلزله و جنگ تفاوت تعیین‌کننده‌ای نمی‌بیند، یا اگر می‌بیند تعمدا جا می‌اندازد. زلزله را نمی‌توان به‌معنای سیاسیِ کلمه مسئول دانست، اما جنگ دست بر قضا محصول تصمیمات، اراده‌ها و مناسباتی طبقاتی است که میان تنازع و تعارض منافع دو الی سه نظم بین‌الملل به‌وجود می‌آید

قاضیان در برنامۀ ۱۷ مرداد، با پیچیده‌سازی و مغشوش‌کردنِ بحث و بدل‌کردن آن به کلافی درهم، سرانجام به نوعی شعبده‌بازی رتوریک ‌رسید: نخست، تشبیه جنگ به زلزله و، در گام بعد، هم‌نشین‌کردن تلویحی این دو با «خواست مردم». وجه نامرئی این استعاره‌سازی این است که درون‌بودگی، شدت و گستردگی زلزله با «انقلاب» همسان می‌شود. اما حتی اگر برای لحظه‌ای، و صرفا به اقتضای منطق تمثیل او، جنگ و زلزله را در یک سطح قرار دهیم، باز هم استدلالش به بن‌بست می‌رسد، زیرا مهندس زلزله هم وقتی با خطر زلزله مواجه می‌شود، از مقاوم‌سازی ساختمان‌ها سخن می‌گوید؛ یعنی عوض آنکه زلزله را «تقدیر محتومی» بداند، می‌کوشد سوژه و مناسبات مادیِ در معرض خطر را به‌گونه‌ای سازمان دهد که آسیب‌پذیری کاهش یابد. او آنجا که می‌خواهد از مسئولیت گفتارهای خود شانه خالی کند، می‌گوید جنگ «زلزله» است (ما عاملیت نداشتیم)؛ اما آنجا که می‌خواهد حکومت ایران را محکوم کند، از موشک‌هایی می‌گوید که ساخته و خندق‌هایی که اطراف اسرائیل کشیده است. سپس می‌گوید عامل جنگ، البته، اسرائیل و آمریکاست، اما مسبب آن حکومت ایران است. در جای دیگری از استدلالش نیز جهان را ناعادلانه و مبتنی ‌بر قانون جنگل می‌خواند، از ضرورت «بقا‌محوری» سخن می‌گوید و حکومت ایران را متهم می‌کند که بقای ایران و ایرانیان را به خطر انداخته است. او با این بازی میان «عامل» و «مسبب» می‌کوشد تناقض استدلالش را جمع کند. اما همین فرمول را در تحلیل کشتار دی‌ماه به کار نمی‌گیرد؛ آنجا دیگر از «مسبب» سخنی در میان نیست. زیرا اگر همان منطق را تا انتها دنبال کند، باید بگوید عامل کشتار حکومت بود، اما مسبب، در همان معنای سیاسی‌ای که خود به کار می‌برد، رضا پهلوی؛ چرا که با توجه به سابقۀ خشونت خیابانی حکومت، او با فراخوان‌ها و وعده‌های دروغین، از جمله وعدۀ ریزش نیروهای سرکوب، مردم را در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی به خیابان کشاند. قاضیان تن به چنین تحلیلی نمی‌دهد، زیرا در آن صورت باید نشان دهد که رضا پهلوی چگونه با همین شامورتی‌بازی‌ها و رویافروشی‌ها به‌عنوان «گزینه» و «بدیل» عرضه شد.

او عمدا از استعارۀ زلزله استفاده می‌کند. او می‌خواهد به «تغییر شرایطی که با آن مواجه است» قائل نباشد. طبیعی‌سازی جنگ با استعارۀ «زلزله»، پیامدهای نظری و سیاسی دارد. پرسش این است که قاضیان حاضر است هزینۀ سیاسی این تمثیل‌سازی را نیز بپذیرد؟ آیا صرفا به این دلیل که حکومتی مردم را سرکوب کرده، سیاست را گروگان گرفته، در برابر امر سیاسی ایستاده و ایران و ایرانیان را در انزوای درونی و بیرونی فرو برده، می‌توان برای مبارزه با آن به هر وسیله‌ای متوسل شد، حتی به استقبال از جنگ رفت؟ آیا می‌توان بر موج احساسات اعتراضی مردم سوار شد، جنگ را طبیعی جلوه داد و سپس مسئولیت گفتار غیرخشونت‌پرهیز خود را به حکومتی حواله داد که راه تغییر سیاسی را بسته و سیاست‌هایش زیست‌پذیری طبقات میانی و فرودست را فرسوده است؟ پس جایگاه فردیت، عاملیت، مسئولیت و سهم هر فرد در آنچه می‌گوید و انجام می‌دهد، در این فهم لیبرال کجاست؟ قاضیان «نه به جنگ» را بی‌فایده می‌داند، حال آنکه پیش‌تر، در نوشتار معروفش، تلویحا امید داده بود که شاید در کوله‌پشتی سربازان آمریکایی چیزی به‌دردبخور پیدا شود. اکنون برای گریز از مسئولیت گفتارش، جنگ را به زلزله و سپس، تلویحا، به خواست انقلابی مردم ایران تشبیه می‌کند. حتی در مناظره با علیرضا رجایی صراحتا می‌گوید که «نه به جنگ» یا «آری به جنگ» گفتن چیزی عاید مردم نمی‌کند. او، که تلویحا «آری به جنگ» گفته بود، اکنون عمدا نمی‌خواهد ببیند که جنگ پس از وقوع چگونه و با چه شدتی زیست روزمرۀ مردم را متأثر کرده است؛ نمی‌خواهد ببیند که چگونه در مناسبات مالکیت و قدرت جذب می‌شود، چگونه هزینه‌هایش بر دوش فرودستان می‌افتد و چگونه برای برخی دیگر تبدیل به امکان تازه‌ای برای کسب یا حفظ قدرت و انباشت می‌شود. 

جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران و مردم ایران و علیه داشته‌های عمومی و خصوصی‌شان را باید مانند تابلویی از پیکاسو دید؛ تابلویی که واقعیت هستی‌شناختی و، به‌تبع آن، حقیقت زیبایی‌شناختی و سیاسی‌اش نه در هیچ‌یک از اجزای منفرد آن، که در اقتران و نسبت متقابل اجزای آن فرم می‌گیرد. معنای تابلو از آنچه در آن هست و از نسبت میان اجزایش پدیدار می‌شود؛ بنابراین نمی‌توان بخشی از آن را از قاب بیرون گذاشت و سپس تصویر حاصل را عین واقعیت تابلو دانست. روایت قاضیان از جنگ دقیقا از همانجایی دچار تحریف می‌شود که او به‌جای خودِ تابلو، نسخه‌ای دست‌کاری‌شده از آن را پیش روی ما می‌گذارد. مثلا نیروهایی مانند دریا صفایی را که از ریاست‌جمهوری آمریکا درخواست حمله به ایران کردند، از روایت حذف می‌کند؛ راهپیمایی‌های گستردۀ حامیان جنگ در اروپا، آمریکای شمالی و استرالیا را نادیده می‌گیرد؛ گفتار و تبلیغات تلویزیون ایران اینترنشنال، عددسازی‌اش در آمار کشته‌شدگان دی ماه را کنار می‌گذارد؛ و نقش گویندگان و کنشگرانی را که تصریحا و تلویحا در رسانه‌ها از جنگ طرفداری می‌کردند، و فرم تغییرات به‌واسطۀ جنگ را فرمِ حق القاء می‌کردند، از تابلو بیرون می‌کشد. و سپس، با حکمی پسینی، می‌گوید که جنگ بدون اینها نیز صورت می‌گرفت. 

روایت قاضیان از جنگ دقیقا از همانجایی دچار تحریف می‌شود که او به‌جای خودِ تابلو، نسخه‌ای دست‌کاری‌شده از آن را پیش روی ما می‌گذارد. مثلا نیروهایی مانند دریا صفایی را که از ریاست‌جمهوری آمریکا درخواست حمله به ایران کردند، از روایت حذف می‌کند؛ راهپیمایی‌های گستردۀ حامیان جنگ در اروپا، آمریکای شمالی و استرالیا را نادیده می‌گیرد؛ گفتار و تبلیغات تلویزیون ایران اینترنشنال، عددسازی‌اش در آمار کشته‌شدگان دی ماه را کنار می‌گذارد؛

البته که صورت می‌گرفت. اما در تابلوی نسخۀ قاضیان انگار این نیروها فقط حواشی‌ای بی‌اثر در صحنه‌ای هستند که حقیقت آن را می‌توان مستقل از حضورشان روایت کرد. حذف این نیروها، بخشی از میانجی‌های سیاسی و اجتماعیِ جنگ را نیز از روایت کنار می‌گذارد. البته که باید تمایز گذاشت میان عاملان آغازگر جنگ و نیروهایی که قدرتِ اثرگذاری بر آغاز و بر روند آن، یا مشارکت در تولیدِ مشروعیت و رضایت پیرامون آن را داشتند. و البته که قرار نیست یک کنشگر اپوزیسیون، یک روزنامه‌نگار یا یک تجمع‌کننده را هم‌سنگِ آن دو دولتی قرار دهیم که توان نظامی و سیاسیِ آغاز و پیشبرد جنگ را در اختیار داشتند. اما این ملاحظه هم توفیری به‌حال تابلویی که قاضیان برای فروش گذاشته نمی‌کند. زیرا او ذیل استدلال جنگ به‌مثابه زلزله، دیگر اصلا قائل نیست که هر یک از این نیروها، در جایگاه متفاوت خود، بخشی از شرایط سیاسی و نمادینی را شکل دادند که جنگ درون آن بازنمایی، توجیه و پذیرفتنی شد. قاضیان فکر می‌کند حذف آنها مهم نیست. او به این ترتیب، نه‌فقط بخشی از کنشگران، بلکه روابط و میانجی‌گری‌هایی را حذف می‌کند که جنگ در بستر آنها فرمِ سیاسی و اجتماعیِ «حق» پیدا کرد. او معتقد است همین که فاعلان اصلی آن دیده شوند، کافی است؛ دیگر نیازی نیست شبکه‌ای که به جنگ مشروعیت بخشیده، آن را بازنمایی کرده و برایش امکان پذیرش اجتماعی و سیاسی فراهم آورده است، در قاب دیده شود. می‌خواهد از خودش سلب‌مسئولیت کند. اتفاقا اوست که تلاش می‌کند خود را پاک و منزه جلوه دهد.

تشبیه جنگ علیه ایران به زلزله یک شعبده‌بازی تمام‌عیار است. زیرا هر مسئولیت سیاسی در رخدادگی جنگ را محو می‌کند، و مناسبات اجتماعی و طبقاتیِ تولیدشونده یا تشدیدشونده به‌واسطۀ آن را از محدودۀ تحلیل بیرون می‌گذارد. جنگ، برخلاف زلزله، صرفا ویرانی ایجاد نمی‌کند؛ در بطن ویرانی، چنانکه بالاتر گفته شد، مناسبات تازه‌ای از توزیع هزینۀ بحران و انباشت ثروت نیز پدید می‌آورد. پرسش تعیین‌کننده بنابراین این نیست که آیا جنگ، به‌عنوان فاجعه‌ برای همه زیان‌بار است یا نه؛ روشن است که هست. پرسش سیاسی و اقتصادسیاسیِ تعیین‌کننده‌ای که قاضیان اصلا سمت آن نمی‌رود این است که هزینه‌های جنگ چگونه توزیع می‌شوند و فرصت‌های ناشی از بحران، کمبود و بازسازی در اختیار چه کسانی قرار می‌گیرند. این امر در اقتصاد تورمی ایران اهمیت مضاعف دارد. در شرایط جنگ و پساجنگ که ما شاهد تورم، کاهش ارزش پول، تعدیل نیروی کار، سقوط دستمزد واقعی، افزایش قیمت کالاهای ضروری، و کاهش قدرت خرید مردم بودیم، و هنوز هم هستیم، هزینۀ بحران از طریق زندگی روزمرۀ اکثریت جامعه اجتماعی ایران پرداخت شد. و هنوز هم می‌شود. اما این تمام ماجرا نیست. تورم و بحران اقتصادی ناشی از جنگ برای همۀ دارندگان سرمایه نیز به یک معنا عمل نمی‌کند. آنکه دارایی‌های مولد و نقدشونده، ارز، زمین، املاک، کالا، شبکۀ تجاری، دسترسی اعتباری یا امکان دسترسی ترجیحی به منابع عمومی، و سایر دارایی‌های قابل‌حفاظت در برابر تورم را دارد، در موقعیتی یکسان با کسی که تنها دارایی‌اش نیروی کار و درآمد اسمیِ ثابت اوست قرار ندارد. بحران امکان حفظ ارزش دارایی و حتی انباشت تازه فراهم می‌آورد. بحران، امکان حفظ ارزش دارایی و حتی انباشت تازه فراهم می‌آورد. جنگ اینگونه سازوکاری برای انباشت ثروت است 

اما هنوز وجه دیگری باقی مانده است. جنگ و شرایط ناپایدارِ هم صلح و هم جنگ، با محدودسازیِ امکان نقد، پرسش و اعتراض به شرایطِ سیاسی و اجتماعی، و با تضعیف نیروهای مهارکنندۀ قدرت، می‌تواند زمینۀ تقویت قدرت اقتصادی بخش فرادولتی (در معنای موردنظر پرویز صداقت: بخشی خارج از نظارت نهادهای مردمی که از امتیازاتی نسبت به بخش‌های دولتی و خصوصی برخوردار است و می‌تواند با اتکا به قدرت سیاسی‌اش رقبا را کنار بزند) را نیز فراهم کند.

تابلو بالا را در برابر این تابلو قرار دهید که جنگی که قاضیان از بابتش امید داده بود، نه‌تنها به آزادی مردم ایران منجر نشد و نه‌تنها حکومت ایران را متزلزل نکرد (در معنای برانداز و مورد انتظار قاضیان)، بلکه باعث شد سیاست‌های اصلاح اقتصادی و شوک‌درمانی که مردم تا پیش از ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه به‌صورت خشونت‌پرهیز به آن اعتراض می‌کردند، در زمان جنگ با قوت تمام پی‌گرفته شوند؛  سیاست‌هایی که منتج به ‌فقیرسازی فزایندۀ مردم طبقات متوسط و فرودست شده است. تازه به این واقعیت اضافه کنید همین فرآیند می‌تواند به تمرکز بیشتر قدرت اقتصادی در بخشی بینجامد که کمتر در معرض نظارت عمومی و رقابت با بخش‌های دولتی و خصوصی قرار دارد. نتایج واقعی اینهاست. قطعی چندماهۀ اینترنت، فیلترشکن‌فروشی، ازبین‌رفتن کسب‌وکارهای مجازی، بازداشت‌ها، اعدام‌ها، احکام سنگین و … را نیز باید از نتایج واقعی جنگ برشمرد؛ و این همه را باید با منطق و سنگ‌محکِ «بقاءمحوری» خود قاضیان که در بالا به آن اشاره شد، سنجید. او از «عامل» و «مسبب» واقعی صحبت می‌کند، پس باید «نتیجه» واقعی را هم ببیند. قاضیان نه‌تنها باید با این واقعیت مواجه شود که حکومت ایران با جنگ رفتنی نیست، بلکه باید از این حیث افشاء شود که به راه‌حلی که چنین وضعی را برای مردم رقم زده (جنگ) نه‌تنها مشروعیت بخشیده، بلکه با فرار رو به جلو و فرافکنی علیه کسانی که «نه به جنگ» گفتند، از بار مسئولیتی که به سهمش متوجه اوست، شانه خالی می‌کند. تازه به این واقعیت اضافه کنید که او حالا با تمثیل جنگ به‌عنوان زلزله کار می‌کند. یعنی با وجود این همه مصیبت هنوز حاضر نیست برای مخاطبان خود از حقیقتِ وضعیتی که پدید آمده سخن بگوید. 

جنگی که قاضیان از بابتش امید داده بود، نه‌تنها به آزادی مردم ایران منجر نشد و نه‌تنها حکومت ایران را متزلزل نکرد (در معنای برانداز و مورد انتظار قاضیان)، بلکه باعث شد سیاست‌های اصلاح اقتصادی و شوک‌درمانی که مردم تا پیش از ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه به‌صورت خشونت‌پرهیز به آن اعتراض می‌کردند، در زمان جنگ با قوت تمام پی‌گرفته شوند؛  سیاست‌هایی که منتج به ‌فقیرسازی فزایندۀ مردم طبقات متوسط و فرودست شده است.

قاضیان، در ۱۷ مرداد، نقل به مضمون، مقاوم‌سازی در برابر زلزله را کاری می‌داند که ژاپن در مواجهه با آمریکا انجام داده است. اما اصلا سمتِ این پرسش مقدماتی و گریزناپذیر نمی‌رود که: ژاپن چیست؟ و ایران چیست؟ پاسخ روشن و دقیقی در صحبت‌های او وجود ندارد. آنچه باقی می‌ماند مجموعه‌ای از ایما و اشاره‌های ژارگون است که قرار است از مسیرِ آنها، یک «ایران» انتزاع‌شده از تاریخ، جغرافیا، مناسبات طبقاتی داخلی و موقعیت ژئوپلیتیکی‌اش، با یک «ژاپن» انتزاع‌شده از همین زمینه‌ها اینهمان گرفته شود. او ضرورتی حس نمی‌کند که از خودش پرسد وقتی «ژاپن» و «ایران» از تاریخ انضمامی‌شان بَرکَنده می‌شوند، نه‌ با دو صورت‌بندی تاریخیِ این‌نه‌آن، بل با دو نشانۀ صوری مواجهیم که می‌توان آنها را به‌دلخواه در یک قیاس نشاند. او اساسا همین را می‌خواهد. او مرادش این است حرفش را نه با بستنِ صورت‌ تاریخی و سیاسی امور، که با تشبیه جنگ به زلزله به‌مخاطب عرضه کند. او مقاوم ‌سازی را نیز با همین کیفیتِ خام‌دستانه برای مخاطبانش بازمی‌نماید. قاضیان خیلی ساده، ژاپنِ پس از جنگ، با تاریخ امپریالیسم، شکست نظامی، اشغال آمریکا، بازسازی تحت نظم ژئوپلیتیکی آمریکا و موقعیت خاصش در سرمایه‌داری جهانی را به الگویی انتزاعی از «مقاوم‌سازی» تقلیل می‌دهد؛ و ایران را نیز، با حذف تاریخ معاصرش، ساختار بروکراتیک و ایدئولوژیکِ دولتی‌اش، مناسبات شدیدا نابرابر طبقاتیِ داخلی‌اش، خطرِ امپریالیستی‌ای که متوجه اوست (هرچند امروزه به جوک‌گویی تقلیل ‌یافته)، تحریم، جنگ و جایگاهش در نظم منطقه‌ای و جهانی، به موجودیتی انتزاعی، و حتی به ظرفی خالی، آمادۀ پرشدن از محتوایِ جعلیِ «ژاپنی‌شدن ایران» در نتیجۀ شکست حکومت در جنگ با آمریکا، کژنمایی می‌کند. او می‌گوید ایران مثل «ژاپن» رفتار کند، بی‌آنکه توضیح دهد کدام ایران، کدام ژاپن، در کدام تاریخ، در کدام مناسبات قدرت و تحت چه شرایط مادی و چه وجوهی از تولید. این کار او صرفا ژارگون‌سازی است. او از تحلیل گریزان است. با مفاهیم بازی می‌کند. او عوضِ آنکه مفاهیم را واسطۀ شناخت واقعیت اختیار کند، آنها را وسیله‌ای برای پوششِ فقدانِ وساطت‌مندی برمی‌گیرد. او اینگونه جنگ را به زلزله تشبیه می‌کند؛ و اینگونه به جوانِ بیکار و سرخورده و مستأصل ایرانی می‌فروشد که مشکل، تسلیم‌نشدن «حکومت ایران» در برابر آمریکا، آنگونه که ژاپن تسلیم شد، است. او نمی‌گوید مشکل این است که طی چند دهه، سیاست‌های تعدیل، آزادسازی، خصوصی‌سازی و واگذاری دارایی‌های عمومی چگونه و به دست چه نیروهایی فرماسیون خاصی از سرمایه‌داری را تثبیت کرده‌اند؛ چگونه هزینۀ این سیاست‌ها، از تورم و کاهش قدرت خرید تا سقوط ارزش واقعی دستمزد و پس‌انداز، بر دوش بخش بزرگی از جامعه گذاشته شده، در حالی که دسترسی به ارز، اعتبار، زمین، تجارت، مجوزها و قراردادهای دولتی نابرابر بوده است. نمی‌گوید خصوصی‌سازی در غیاب رقابت و شفافیت می‌تواند به‌جای بازار رقابتی، شبکه‌ای از سرمایۀ خصوصی، نهادهای عمومی و قدرت سیاسی و در نتیجه سرمایه‌داری رانتی و الیگارشیک را پدید آورد.

اصلاً برای او این پرسش مطرح نیست که آیا تسلیم‌شدن ایران به آمریکا این مناسبات را حل خواهد کرد یا خیر؟ آیا دستمزد واقعی را افزایش می‌دهد؟ نابرابری مالکیت و مناسبات رانتی سرمایه و قدرت را از میان می‌برد؟ یا آیا تضمین می‌کند که خصوصی‌سازی‌ها و قراردادهای بازسازی به سود اکثریت توزیع شوند؟ البته رفع‌تحریم اگر صورت پذیرد عالی‌ است. اما تجارت و ورود سرمایۀ خارجی، صرفاً در شرایطی معین، می‌تواند به رشد اقتصادی کمک کند؛ با این وجود به‌خودی‌خود نمی‌تواند مناسباتِ سلب‌مالکیت، فرم طبقاتی یا مناسبات توزیع قدرت اقتصادی و از همه مهمتر، رویۀ توزیعِ قدرت سیاسی را اصلاح کند. چه‌بسا در بستر تمرکز مالکیت و قدرت، مجددا فرصت‌های تازه‌ای برای همان سرمایه‌های مسلط فراهم آورد. بنابراین، پروبلماتیک کلی ایران را نمی‌توان به این فرمول تقلیل داد که اگر حکومت در جنگ شکست بخورد و در برابر آمریکا تسلیم شود، یا خود اقدام به تسلیم در برابر آمریکا کند، معضلات بالا که ریشۀ تمام توسعه‌نایافتگی‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعیِ این مملکت‌ند، حل خواهند شد. شکست در جنگ یا تغییر جهت سیاست خارجی با تغییرات یا اصلاح رویه در مناسبات سیاسی داخلی، و روابط مالکیت یکی نیست.

قاضیان در خوشبینانه‌ترین حالت ذره‌ای متوجه تفاوت موقعیت‌ها نیست. او چشمش را بسته و با خیالی آسوده برای مخاطبان خود قیاس و تشبیه و استعاره تولید می‌کند: جنگ/زلزله؛ ایران‌ِ شکست‌خورده یا تسلیم‌شده /ژاپن. او و استعارۀ «زلزله»‌اش ‌در سمت مردم قرار نمی‌گیرند. وقتی جنگ را به زلزله تشبیه می‌کند، تاریخ و سیاست را از آن حذف می‌کند

با این اوصاف، قاضیان با برکنده‌سازی و تشبیه‌سازی کار خودش را ساده می‌سازد. کاش دیگران هم می‌توانستند جای حسین قاضیان باشند؛ شاید آن‌وقت دیگر به آنها برچسب «محورمقاومتی» زده نمی‌شد، در برابر مردم عادی قرارشان نمی‌دادند و روح‌ و روان و زیست اجتماعی‌شان با مخالفان سیاسی، بخاطر شانتاژ جنگ‌طلبان، مختل نمی‌شد. قاضیان در خوشبینانه‌ترین حالت ذره‌ای متوجه تفاوت موقعیت‌ها نیست. او چشمش را بسته و با خیالی آسوده برای مخاطبان خود قیاس و تشبیه و استعاره تولید می‌کند: جنگ/زلزله؛ ایران‌ِ شکست‌خورده یا تسلیم‌شده /ژاپن. او و استعارۀ «زلزله»‌اش ‌در سمت مردم قرار نمی‌گیرند. وقتی جنگ را به زلزله تشبیه می‌کند، تاریخ و سیاست را از آن حذف می‌کند؛ و وقتی «مقاوم‌سازی» را به الگوی ژاپن، جعل می‌کند، مناسبات قدرتی که الگوی مستأصل‌کنندۀ کنونی را تداوم می‌بخشند و همزمان الگوی ایده‌آل ژاپن را هم ناممکن می‌کنند، از نظر دور و چه‌بسا ناپدید می‌سازد. دست‌آخر، هرچه می‌ماند، عقب‌تر از تحلیل «جنگ» و شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادیِ ناشی از آن قرار می‌گیرد، و صرفا دستورالعملی انتزاعی را پیش می‌نهد برای «سازگارشدن با وضع موجود»؛ یعنی تداوم جنگ و تداوم سلب ‌مالکیت. غایت گفتار حسین قاضیان این است: «نه به جنگ» و «آری به جنگ» توفیری به حال مردم ندارد؛ بالاتر از سیاهی رنگی نیست، با این حکومتِ ایران که مانند ژاپن تسلیم آمریکا نمی‌شود، وضع مردم همین است و بدتر هم می‌شود؛ همتایان جنگ‌طلب او نیز می‌گویند: «نه به جنگ» و «آری به جنگ» توفیری به حال مردم ندارد؛ بالاتر از سیاهی رنگی نیست، مادامی که اسرائیل تغییر بنیادین نکند و آمریکا از منطقه بیرون نرود، امکان آزادی سیاسی، بازتوزیع قدرت و ثروت، و عدالت اجتماعی وجود ندارد.

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند

 

 

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست

 

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

در تقاطع ویرانی و همبستگی: دگردیسی آرایش سیاسی ایران در سایه‌ جنگ‌ بی‌پایان

در این گفتار، قصد دارم با اتکاء به دیدگاه «میهن‌دوستی انتقادی» به واکاوی سه پرسش محوری مرتبط با شرایط کنونی ایران بپردازم. منظورم از «میهن‌دوستی انتقادی» رویکردی سیاسی است که می‌کوشد دفاعِ حقوق‌بشری از کیانِ سرزمین و جانِ شهروندان را با نقدِ ساختاری و سازش‌ناپذیرِ شیوه‌ حکمرانی غیر دموکراتیک هم‌آهنگ سازد؛ این دیدگاه به استبداد داخلی نه می‌گوید اما نه به قیمت استیلای خارجی، و هم‌زمان به استیلای خارجی هم نه می‌گوید اما نه به قیمت تحکیم استبداد داخلی.

تلاش برای بازگشت به منفعت جمعی و علیه همبستگی غیرمادی

نهادها و زیرساخت‌های عمومی، مادی‌ترین پیوند را با زندگی «مردم» ایران دارند و نیروهای ذینفع به سختی می‌توانند روی آنها صداگذاری کنند. کنشگران باید به این مهم بیاندیشند که هر صدایی که ظرف دولت-ملت را ناپایدار می‌کند، منجر به تضعیف نهادهایی که مستقیما نیازهای مادی جمعی را تامین می‌کنند می شود یا خیر. اگر گروه‌های سیاسی دغدغه زیست ساکنان ایران را دارند، باید اهمیت نهادها و زیرساخت‌ها در ظرف دولت-ملت را درک کنند.

دیدگاه

دست‌کاری تابلوی جنگ و فاعلیت‌زدایی؛ نقد گفتار حسین قاضیان

حسین قاضیان در برنامه‌ای کلاب‌هاوسی مورخ ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ در هاوس «طرح نو»، با موضوع اگر «نه به جنگ»، پس چه؟ جنگ را با زلزله تمثیل‌سازی کرد. این‌که چه فعل‌وانفعالاتی باعث می‌شوند جنگ، در ادراک جامعه‌شناسی لیبرال، هم در سطح فردی و هم در سطح سیاسی فاعلیت‌زدائی شود و به زلزله تشبیه گردد ، خارج از بحث ماست. این نوشتار به‌واقع، در نقد روش او نیست. صرفا مقابله با رتوریک اوست.