از ذهن اکثر ما گذشته است اگر جمهوری اسلامی برود، چه نیرویی پس از آن قرار است بیاید یا جنگ تمام شود چه میشود. پیشنهادم این است که جور دیگری به مسئله نگاه کنیم. فارغ از اینکه چه نیرویی سر کار باشد، در وضعیت حین جنگ و پس از جنگ چطور میتوان در جهت منفعت جمعی و در پیوند مادی با نیازهای افراد گام برداشت؟ این نوشته طرحی اولیه در اینباره ارائه میدهد. ادعای اصلی این متن این است که در وضعیت فعلی منفعت جمعی ساکنان ایران در «کار کردن» زیرساختها، بیمارستان، مدرسه، کارخانه و راههاست. اما پیش از پرداختن به منفعت جمعی مادی، این متن پیشنهاد میدهد که گفتاری مضر را از خود بزداییم.
گفتار شکستخورده و مضر انعکاس صدای ایرانیان و همبستگی
وقت این است که از تلاش برای انعکاس صدای مردم ایران، ابراز همبستگی با آها و گفتارهای مشابه خود را رها کنیم. نه به این خاطر که انعکاس صدای برابری و آزادیخواهانه اشتباه است. بلکه به خاطر اینکه چنین انعکاسی، بدون در نظر گرفتن پیوندها و ترجمه مادی آن میتواند در راستای منافع و بازتولید روایات وحشیترین نیروها عمل کند و به خونبارترین وضعیتها بینجامد.
ایده انعکاس صدا مبتنی بر این پیشفرض است: گروهی هستند که «صدا» ندارند و صدای آنان، اگر به گوش نهادهای دموکراتیک و کارآ برسد، میتواند اوضاع را به نفع بیصدایان تغییر دهد. به ناچار، همیشه در پسزمینه این انعکاس صدا، این مطرح است که صدا به چه کسی و با چه هدفی میرسد. با منطقی مشابه، باید پرسید همبستگی در راستای کدام منافع مادی رخ میدهد و از کدام نهادهای موجود برای رسیدن به خواستهاش بهره میگیرد.
همین وضعیت است که انعکاس صدا را به امری بسیار خطیر تبدیل میکند. برای مثال، از یک سو، کمتر کسی میتواند ادعا کند ایرانیان دیاسپورا وقتی زیر پرچم صهیوفاشیسم در مونیخ جمع شدند انعکاس صدای بخشی از ایرانیان داخل نبودند. بخشی از این ایرانیان، پس از کشتار دی ماه با تاکید بر اهمیت همبستگی و سوگواری در این تظاهرات شرکت کردهاند. اکنون با گذشت زمان، این افراد نمیتوانند ادعا کنند کنششان، حتی اگر به نیت سوگواری و التیام شخصی، ترجمه دیگری جز «موافقت ایرانیان با حمله نظامی» داشته است. در واقع، ترجمه کنش سیاسی این گروه، جز بمب چیزی برای ایرانیان همراه نداشت.
مثال دیگری که باید ما را به گفتار «انعکاس صدا» مشکوک کند غزه است. بیش از دو سال است که در غزه نسلکشی در جریان است و گفته میشود ما شاهد اولین نسلکشی لایواستریم که بالاترین حد مستندنگاری در آن رخ داده است هستیم. اگر قرار بر رساندن صدا بود، صدای غزه بیش از همه به همگان رسیده است. چرا چنین حدی از مستندنگاری نتوانست زیست مردم غزه، و حتی رابطه دولتهای غربی با اسرائیل را تحتتاثیر قرار دهد؟ غزه باید ما را نسبت به تاثیر و اهمیت بازنمایی و انعکاس و بازتاب مشکوک کند. نه این که انعکاس صدا بی تاثیر یا مضر باشد؛ بلکه باید آن را در پیوندی مادی با سایر نهادهای موجود دید. در ترجمان کنشهای جمعی، صرفنظر از نیت کنشگر و گروههای حامی آن، نیروهای ذینفع قدرتمندتری که از این کنشها بهرهبرداری میکنند، تعیینکننده هستند. پس سوال این است، آیا نهادهایی موجود و ذینفع هستند که صدای منعکسشده را به صورت مادی ترجمه کنند؟ اگر هستند کدام نهاد و چه ترجمه مادی؟
همچنین، کمتر کسی از ایرانیان خارج از کشور را میشناسیم که طی وقایع پس از قتل مهسا امینی، اعلام همبستگی خود را با جنبش «زن زندگی آزادی» نشان نداده باشد. این افراد، با هدف همبستگی با قربانیان سرکوب ساختاری زنان در ایران، در خیابانهای اروپا حضور یافتند. پس از جنگ دوازدهروزه، نخستوزیر رژیم اسرائیل هم با شعار «زن زندگی آزادی» اعلام همبستگی کرد. در پاسخ شعاری همهگیر شد که «ما از میان قاتلانمان انتخاب نمیکنیم». همچنین، گروههای فمینیست در هشت مارس امسال، همزمان با بمباران ایران و زیرساختهایش، در اروپا به دیکتاتوری، به جمهوری اسلامی و همچنین به جنگ نه گفتند.
نکته مهم در اینجا، مخاطب این پیامهاست. کدام نهادها مخاطب کسانی هستند که در خیابانهای اروپا به جمهوری اسلامی نه میگویند؟ به نظر نمیرسد نهادهای اروپایی و غربی سازوکاری جز بمب و تحریم برای شنیدن صدای نه گفتن به جمهوریاسلامی داشته باشند. در چنین وضعیتی، به دلیل مسلط بودن «نه به جمهوری اسلامی» در سپهر سیاست رسمی غرب و همچنین همراستایی این شعار با منافع مادی نهادهای غربی که مخاطب این شعارها در خیابانهای خارج از کشور هستند، صداهای علیه مداخله نظامی، هرچند بلند، در هیاهوی این شعار گم میشوند. چرا که کنار هم قرار دادن حمله نظامی خارجی با استبداد و سرکوب داخلی، تلویحا این پیام را میدهد که بله، حالا جنگ شده است، اما ادامه استبداد هم همینقدر سبعانه بود.
پیشنهاد میشود از گفتار «انعکاس صدا» که مبتنی بر بازنمایی و بازخوانی تجربیات و احساسات صرف است، فاصله بگیریم. گفتاری که معلوم نیست کدام مردم را «برساخت» میکند؛ مردمی که با نگاهی آخرالزمانی خواهان حمله نظامی بودند و میگفتند «بزنند و راحتمان کنند»، یا مردمی که با نگاهی شهادتطلبانه در خیابان شعار «نبرد با آمریکا» سر دادهاند. و به گفتار منفعت جمعی در پیوند مادی با نیازهای ساکنین بازگردیم.
منفعت جمعی میتواند در راستای دادن پاسخ جمعی به نیازهای ملموس، عینی و روزمره در جامعه، در محیطی در حال تخریب تعریف شود. از این حیث، فاصله گرفتن از سطح بازنمایی و رواییِ صرف یک قدم مثبت است. چنانکه که دانا هاراوی میگوید، امیدواری و ناامیدی هر دو خندهدار هستند، باید به پیوندها و ترجمههای مادی برای زیستن بهتر در جهانی در حال تخریب فکر کنیم.[i]
در همین راستا، نهادهای متشکل و زیرساختهای عمومی، اصلیترین بستر برای پاسخگویی جمعی به نیازهای افراد هستند.
منفعت جمعی به عنوان امری مادی: مسئله نهاد و زمانمندی
با این حال بسیاری، از اهمیت «شبکههای کنشگران» برای پاسخ به نیازهای افراد، در شرایط تخریب زیرساختهای عمومی و تضعیف نهادهای جمعی سخن میگویند. اما این نکته مهم است که شبکهها، نهاد و زیرساخت نیستند. تفاوت شبکه با نهاد و زیرساخت ماهوی است. شبکهها از نظر زمانمندی و از نظر پاسخی که به نیازهای جمعی میدهند، دستخوش محدودیتها، ناپایداریها و آسیبپذیریهایی هستند. شبکه متشکل از افرادی است که از سر فراغت و یا از سر نیاز دور هم جمع میشوند و مبتنی بر قهرمانانی است که آن شبکه را میسازند. شبکه میتواند همین قهرمانان را خسته و از کار افتاده کند و موجودیتش به خطر بیفتد. اما زیرساخت و نهاد، بهخصوص زیرساختهایی که نگهدارنده حیات جمعی هستند، قرار است پاسخهایی رویهمند و بلندمدت به نیازهای جمعی بدهند. نهادها و زیرساختهایی مانند مدرسه، بیمارستان و هلال احمر از این دست هستند. در صورتی که شبکهها نتوانند به این زیرساختهای تثبیتیافته بپیوندند، کماکان بسیار ناپایدار هستند. از سویی دیگر، این زیرساختها خود در حال تضعیف و زوالاند و نیاز به پیوستن شبکهها برای تقویت و پایداری خود دارند.
حال به رابطه بین دولت و زیرساختها متمرکز شویم. به نظر میرسد ایدهها و کنشها در وضعیت فعلی ایران تنها دو حال دارند: یا ناپایدارکننده دولت-ملت هستند و یا خواهان نگهداری و تثبیت ظرف دولت-ملت. صرفنظر از این که چنین دوگانهای واقعیت داشتهباشد و یا راه سوم پایداری هم تصورکردنی باشد، و همچنین صرفنظر از اینکه گروههای سیاسی کجای این طیف قرار میگیرند، این، زیرساختها و نهادها هستند که به صورت مادی و در جغرافیای فعلی ایران، به نیازهای جمعی مردم پاسخ میدهند. اینجا لازم نیست برساختی از مردم داشته باشیم که در خیابانها بیعت کردهاند، یا پس از بمب هلهله کشیدهاند. اینجا مردم از دل پیوند مادی نیازهای اساسی خود با این نهادها و زیرساختها تعریف میشوند؛ نهادهایی از جمله تشکلهای کارگری موجود که برای حداقل دستمزد و مقررات کار حین جنگ فعالیت میکنند و زیرساختهایی چون زیرساخت درمانی، برق و آب و آتشنشانی.
در نتیجه، نهادها و زیرساختهای عمومی، مادیترین پیوند را با زندگی «مردم» ایران دارند و نیروهای ذینفع به سختی میتوانند روی آنها صداگذاری کنند. کنشگران باید به این مهم بیاندیشند که هر صدایی که ظرف دولت-ملت را ناپایدار میکند، منجر به تضعیف نهادهایی که مستقیما نیازهای مادی جمعی را تامین میکنند می شود یا خیر. در حالی که نسبت «انعکاس صدا» با زیست مردم سیال و نامشخص است، پیوندی که نهاد/زیرساخت با زیست مردم میسازد، ناگسستنی و مادی است. از این حیث، اگر گروههای سیاسی دغدغه زیست ساکنان ایران را دارند، باید اهمیت نهادها و زیرساختها در ظرف دولت-ملت را درک کنند.
این امر در دو سطحِ روایی و کنش قابل پیگیری است؛ سطح بازنمایی، بازگشت به گفتارِ منفعت جمعی رویکردی است که با تأکید بر «نه به مداخله نظامی» از این نهادها دفاع میکند و میتواند از خلال نظارت متشکل بر عملکرد این نهادها و زیرساختها و همچنین مطالبه برای تقویت زیرساختها، در برابر روندهای خصوصیسازی، پولیسازی، خیریهایسازی و کوچکسازی استمرار یابد. و در سطح کنش، تقویت به معنای سازماندهی شبکهها با هدف کمک به آنها از جمله از طریق ایجاد راههای ارتباطی و مالی به زیرساختهاست.
[i] Haraway, Donna J. Staying with the trouble: Making kin in the Chthulucene. Duke University Press, 2020.
*یادداشتهای منتشرشده در بخش دیدگاهها، الزاما بازتابدهنده نظرات رسانه نیماد نیست.






