از «اتحاد و انتقاد» به «اتحاد و انطباق»
توصیههای پایانی متن «گردن گرفتن حاکمیتمان» امید مهرگان، آدم را یاد صحبتهای انتخاباتی مصطفی معین و پزشکیان میاندازد که در یک کلام ذیل عنوان «بیایید باهام دوست بشیم» یا آنطور که اصلاحطلبان مایلاند، «آشتی ملی» خلاصه میشود:
«همه ستمدیدگیها را غیربراندازانه، غیراستثنائی، بازروایت کنیم. راههایی برای تخیل دوباره پروژه استقلال دگرباشانه ایران در یک نظم جهانی نو پیدا کنیم. یاد بگیریم چگونه با رزمندگان نبرد با آمریکا و اسرائیل بدون کینتوزی، بدون ترس، بدون القای ترس، حرف بزنیم. آنها را، با همبستگی، واداریم تن به مشارکت جمعی برای برکشاندن ضعیفنگهداشتهشدگان، اقلیتها، و دفاع از دادرسی عادلان بدهند. سیاست زنانه را طوری اجرا کنیم که لحن اصلی آن تحقیر حاکمان نباشد، …»
ماجرا در تاریخ ما البته یک تبار دیگری هم دارد که به مُدل صورتبندی مهرگان بیشتر شباهت دارد: سیاست «اتحاد و انتقاد» که از سوی سازمان فدائیان اکثریت در مواجهه با جمهوری اسلامی در ابتدای انقلاب طرح شد. ماجرا خیلی ساده بود (همچنان که امروز برای مهرگان هم هست):
سازمان اکثریت در آن زمان بر این باور بود که جمهوری اسلامی دارای ظرفیتهایی برای حرکت به سمت اهداف طبقه کارگر و مبارزه با امپریالیسم است. سازمان با عمده کردن مبارزه با امپریالیسم (آمریکا) و حمایت از جریانهای موسوم به «خط امام»، به دنبال حمایت از اقدامات انقلابی حاکمیت بود. در این سیاست، تلاش میشد با جناحهایی از حاکمیت که «دموکرات» یا «مترقی» تلقی میشدند، علیه نیروهای «ارتجاعی» و راستگرا اتحاد صورت گیرد. در عین حمایت از کلیت نظام، سازمان انتقاداتی را به سیاستهای اقتصادی، اجتماعی و عملکرد نهادهای حکومتی وارد میکرد که از دیدگاه آنها «ارتجاعی» یا در تضاد با منافع «مستضعفان» بود.
همین سیاست را بهوضوح چپ محور مقاومتی در جلوههای رنگارنگی که دارد در دستور کار دارد:
علی علیزاده و شُرکا، جملگی همین خط را دنبال میکنند و امروز دنبال اتحاد با جناح از نظر خودشان پاکدست و جانبرکف سپاه پاسداران (بخوانیم «قرارگاه خاتمالانبیاء») و سازماندهندگان تجمعهای شبانه «حیدر حیدر» هستند. از گذشتگان آن سالهای سازمان اکثریت هم امروز بار دیگر نام رقیه دانشگری به اعتبار ویدئوهایش در حمایت از جمهوری اسلامی به اعتبار نقشآفرینی ملیاش در این «دفاع میهنی» برجسته شده است.
آنچه در صورتبندی مهرگان برجسته است، درخواست برای آشتی کردن اپوزیسیون چپ با حاکمیتی است که یحتمل از نظر او در جریان این جنگ ثابت کرد پای کار وطن است و وجهی از ایستادگی در برابر امپریالیسم و استعمار را بهنمایش گذاشت که هر مشاهدهگر منصفی را قانع میکند که ظرفیتهای بسیاری در این حکومت برای گام برداشتن در راه رفاه ستمدیدگان وجود دارد. در واقع وقتی مهرگان از اپوزیسیون میخواهد که دست از ژست «ضددولت» خود بردارند، منظورش این است که شما با هیولانمایی از حاکمیت در تمام این سالها و متأثر از آن گام زدن در راه «براندازی»، مانعی جدی در برابر شکلگیری «آشتی ملی» بودید و حاکمیت را هم به ورطه لجبازی و کینتوزی کشاندید؛ حال آنکه میبینیم مثلا نظام با زنِ بیحجابِ ضدآمریکا و اسرائیل مُشکل که ندارد هیچ، حتی حاضر است او را در قاب صدا و سیمایش هم جا دهد. پس اگر مدافعان پوشش اختیاری از مسیرهای غیربراندازانه، مسائل خود را به حاکمیت ابراز کنند، میتوانند امیدوار باشند که پاسخ مناسب دریافت کنند. یا مثلا همین مسأله را میشود در رابطه با بحثهای کارگری هم بسط داد: اگر احزاب چپ دست از هویتطلبیهای کمونیستیشان برمیداشتند و روی مطالبات کارگران سایه سنگینشان را نمیگستردند، حاکمیت مُشکلی با رسیدگی به معیشت کارگران نداشت؛ چه اینکه دیدیم چطور ۶۰ درصد دستمزد را هم افزایش دادند و کلی هم بستههای حمایتی سازماندهی کردند و خواهند کرد.
حتما که مهرگان به برداشت من چنین اعتراض خواهد کرد که «من نگفتم همه چیز گل و بلبل است، اما اگر دست از ژست توخالی ضدیت با دولت و هویتطلبیهای ایدئولوژیک برداریم، زمینه برای همبسته شدن جناحِ هیولانمایی شده حاکمیت با مطالبات ستمدیدگان هموار است. بیایید قبول کنیم اصل مسأله حساسیت بجای حاکمیت بر سر براندازی است. معترضی که بتواند نشانههای براندازانه را از اعتراضش بزداید، استعدادهای حاکمیت برای شنیده شدنش را خواهد دید.»
بد نیست در راستای چنین آشتی ملی احتمالی، سراغی از نمونههای تاریخی بگیریم:
یکی از مشهورترین نمونههای آشتی ملی، دوران پس از پایان آپارتاید در آفریقای جنوبی است. این فرآیند، با وجود دستاوردهای سیاسی و حقوقی، نتواست به تغییرات ساختاری در اقتصاد آفریقای جنوبی منتهی شود. در حالی که تغییرات سیاسی و اجتماعی گستردهای ایجاد شد، اما نابرابریهای اقتصادی همچنان پابرجا ماند و مردم فقیر و تحت ستم در وضعیت بهتری قرار نگرفتند. در اینجا هم، آشتی ملی نتوانست شکافهای عمیق طبقاتی را حل کند. با پایان آپارتاید مالکیت زمین تقریبا دستنخورده ماند و صنایع کلیدی همچنان در اختیار سرمایهداران بزرگ باقی ماند. بیش از ۷۰ درصد زمینها دست سفیدپوستها ماند و ساختار مالکیت هیچ تغییری نکرد. در عوض یک الیگارشی سیاهپوست شکل گرفت و عمده ستمدیدگان و کارگران فرودست سیاه، در همان موقعیت فرودستانه طبقاتی باقی ماندند.
مگر همین روند در دوران خاتمی به نسبت دهه شصت رُخ نداد؟ اگر این مقایسه را کمی باز کنیم، تصویر روشنتر میشود. دوران موسوم به «اصلاحات» در ایران، در سطح سیاسی و فرهنگی، دقیقا با همان وعدهای ظاهر شد که امروز مهرگان در قالب «آشتی» و «گفتوگو» بازتولید میکند: گشایش، جامعه مدنی، ایران برای همه ایرانیان، توسعه سیاسی، و امکان شنیده شدن صداهای متکثر. در این دوره، زبان سیاست تغییر کرد، سطحی از آزادیهای فرهنگی و رسانهای گسترش یافت، و حتی در ساحت نظری، مفاهیمی چون «کنش ارتباطی» و «گفتوگوی انتقادی» به میان آمدند. اما این جابهجایی در سطح روبنا، همزمان با تعمیق بازآرایی طبقاتی در سطح زیربنا پیش رفت. درست در همان دورهای که وعده «شنیده شدن» داده میشد، فرآیندهایی چون موقتیسازی گسترده نیروی کار تثبیت شد، کارگاههای زیر ده نفر از شمول قانون کار خارج شدند، و شکلهای جدیدی از انضباطبخشی و ناامنسازی نیروی کار بهعنوان پیششرط «توسعه» نهادینه شدند.
به بیان دیگر، همانطور که در آفریقای جنوبی آشتی ملی نتوانست مناسبات مالکیت را دست بزند، در ایرانِ دوران خاتمی نیز «گفتوگو» و «مدنیت» نتوانستند تغییری در نسبت کار و سرمایه ایجاد کنند. بلکه برعکس، این گشایشهای سیاسی در عمل بهعنوان پوششی برای پیشبرد نوعی بازسازی نئولیبرالی عمل کردند که هزینهاش را طبقه کارگر پرداخت. از این منظر، مسئله نه این است که آیا فضا بازتر شد یا نه، بلکه این است که این گشایش در خدمت چه نظمی قرار گرفت. و پاسخ روشن است: نظمی که در آن، تضاد طبقاتی نه حل، بلکه مدیریت و مهار شد. بنابراین وقتی امروز از «آشتی» و «حرف زدن بدون کینتوزی» سخن گفته میشود، باید پرسید: این آشتی در کدام سطح عمل میکند و چه چیزی را دستنخورده باقی میگذارد؟
متأسفانه امثال مهرگان عامدانه یا از سر ناآگاهی سیاسی «سیاست تنظیم فشار» در هنگامه مدیریت بحران از سوی حاکمیت را با وجود «ظرفیتهای عدالتخواهی-آزادیخواهی» در حاکمیت اشتباه میگیرند. در واقع برای مثال در حوزه طبقاتی، منتهیالیه منطقی توصیه مهرگان این است که اگر هویت طبقاتی حذف شود، مطالبه در نظر حاکمیت بیخطر میشود؛ مطالبه بیخطر شده هم که قابل مدیریت میشود و تمام. اصلا انگار موضوعی به نام «تضاد طبقاتی» هرگز وجود نداشته. سرمایهداری که در این شرایط کارخانه یا کارخانههایی دارد، حتما دلش برای مملکتش میسوزد و الا میتوانست برود دنبال مالیگرایی. بله او از ارزش اضافی تولید شده نفع میبرد، اما از منظر «آشتی ملی» که بنگریم دست آخر بخش اعظم آن ارزش اضافی بناست به تقویت تولید ملیای کمک کند که همین تهاجم نظامی نشانهاش گرفت و میخواست با به «عصر حجر» برگرداندن ما، به یک «مستعمره» تبدیلمان کند. اگر هویتطلبیها کنار رود، کارگر دیگر کارفرمایش را همچون خصم طبقاتیاش نمیفهمد، بلکه در او سیمای یک کارآفرین تمدنساز را خواهد دید. از این منظر انگار که مهرگان دارد از زبان بخش امنیتی نظام رو به طبقه کارگر و نیروهای چپ میگوید «ادبیات و هویتتان را عوض کنید، افق خواستهایتان را محدود تا در نظر ما بیخطر شوید و بتوانید آرام آرام قانونمند حرفتان را بزنید». منصفانه که به صورتبندی مهرگان بنگریم این حتی «اتحاد و انتقاد» هم نیست، بلکه بیشتر به «اتحاد و انطباق» میماند.
از فتیش ضدیت با دولت تا غسل تعمید دولتی خاص
آنچه در مقاله مهرگان طرح میشود، در قویترین و منسجمترین صورتش یک مداخله مهم در بحث چپ ایرانی است: یادآوری اینکه در جهان جنوب، «دولت» فقط دستگاه سرکوب نیست، بلکه ظرف مادی بقاست؛ اینکه نمیتوان از موضعی انتزاعی و اروپامحور، علیه هر شکل از دولتمندی موضع گرفت و همزمان انتظار داشت جامعهای تحت تهدید، خود را حفظ کند. این استدلال، بهویژه در زمینه جنگ اخیر، با تأکید بر دفاع از زیرساخت، تمامیت ارضی و امکان مقاومت در برابر امپریالیسم، بهظاهر از یک واقعگرایی سیاسی ضروری دفاع میکند. اما دقیقا در همین نقطه است که این استدلال از یک گزاره درست، به یک نتیجهگیری نادرست میلغزد.
هیچکس نمیتواند انکار کند که در عصر جنگها و رقابتهای امپریالیستی، جامعهای که فاقد ظرفیت دفاعی، صنعتی و سازمانی باشد، بهراحتی به میدان مداخله خارجی بدل میشود. اما از این گزاره، نتیجه نمیشود که چپ باید از «دولتِ واقعا موجود» کشورهای جنوب دفاع کند. اینجا یک پرش صورت میگیرد: کار از ضرورتِ وجودِ نوعی دولتمندی، به مشروعیتبخشی به یک دولت مشخص، با یک ترکیب طبقاتی، ایدئولوژیک و سرکوبگرانه خاص ختم میشود. این پرش نه منطقی است و نه تاریخی؛ بلکه سیاسی است.
مسئله این نیست که آیا دولت لازم است یا نه. مسئله این است که کدام دولت، با چه نسبت قوایی، و در خدمت چه پروژهای. متن مهرگان، با نقد جدایی «رژیم» از «مردم»، بهدرستی به یکی از خطرات گفتمانهای جنگطلبان (مشروعکنندگان جنگ) اشاره میکند؛ اما خود در دام وارونۀ همان خطا میافتد: یکی گرفتن «دفاع از جامعه» با «دفاع از دولت». این همان جایی است که ضدامپریالیسم بهجای آنکه به پروژهای برای خودتعیینگری مردمی بدل شود، به دکترین حفظ دولت موجود فروکاسته میشود.
اگر استدلال را تا انتهای منطقیاش پیش ببریم، به این نتیجه میرسیم: هر چه تهدید خارجی بیشتر، تعلیق سیاست داخلی موجهتر؛ هرچه دولت بیشتر در موقعیت «دفاع از کشور» قرار گیرد، نقد آن باید بیشتر به تعویق بیفتد؛ و هر نیرویی که این تعویق را نپذیرد، یا «اروپامحور» است یا ناخواسته در خدمت امپریالیسم. این منطق، در نهایت به یک وضعیت دائمیِ استثنا میرسد که در آن، دولت به نام بقا، خود را از هر گونه پاسخگویی معاف میکند.
اما تاریخ دقیقا خلاف این را نشان میدهد: تهدید خارجی، بهندرت فقط ظرفیت دفاعی را تقویت میکند؛ بلکه تقریبا همیشه همزمان به تقویت دستگاه سرکوب داخلی میانجامد. دولتهایی که در وضعیت «محاصره» یا «مقاومت» تعریف میشوند، تمایل دارند هر مطالبه اجتماعی را به تهدید امنیتی ترجمه کنند. در چنین شرایطی، آنچه به نام «حفظ کشور» تثبیت میشود، اغلب چیزی جز تثبیت انحصار قدرت نیست.
نمونههایی مانند کرهی شمالی یا اریتره، نشان میدهند که بازدارندگی نظامی میتواند همزمان با انسداد کامل فضای سیاسی، سرکوب سازمانیابی اجتماعی، و انقیاد نیروی کار پیش برود. حتی در دولتهای کمتر افراطی نیز، پیوند میان نظامیسازی و محدودسازی سیاست داخلی، یک الگوی تکرارشونده است. بنابراین، این تصور که «تقویت دولت در برابر امپریالیسم» بهطور خودکار به نفع نیروهای فرودست است، نه تنها سادهانگارانه، بلکه خلاف شواهد تجربی است.
تناقض درونی استدلال محور مقاومتی دقیقا همینجاست: از یک سو بر اهمیت «دست چپ دولت» (آموزش، بهداشت، رفاه) تأکید میکند، و از سوی دیگر، در لحظه جنگ، دستگاه نظامی را نیز بهعنوان بخشی از همین دست مترقی بازتعریف میکند. اما این دو را نمیتوان بهسادگی به هم چسباند. در یک دولت سرمایهدارانه، این حوزهها نه نیروهای مستقل، بلکه اجزای یک کلاند که در خدمت بازتولید نظم موجود عمل میکنند. نظامیسازی، اگر مهار نشود، نه تقویتکننده رفاه، بلکه رقیب آن است؛ و در بسیاری موارد، دقیقا همان منابعی را میبلعد که باید صرف بازتولید اجتماعی شوند.
در این میان، جایگاه نیروهای چپ بهطور خطرناکی جابهجا میشود: از نیرویی که باید شکاف میان دولت و جامعه را به نفع طبقه کارگر و فرودستان باز کند، به نیرویی تبدیل میشود که این شکاف را میپوشاند. «اتحاد و انتقاد» در عمل به «اتحاد و تعویق انتقاد» بدل میشود، و انتقاد، همواره به زمانی موکول میشود که هیچگاه نمیرسد.
اینجاست که استفاده از اصطلاح کنایی هگلی «جان زیبا» و نقد به آن باید دو سویه شود: بله، نوعی از رادیکالیسم انتزاعی وجود دارد که با ژست دائمی ضددولت میکوشد منزه و پاکیزه باقی بماند؛ اما در برابر آن، نوع دیگری از پاکدستی کاذب هم وجود دارد: پاکدستیِ کسی که خود را واقعبین مینامد، اما هر بار که پای سرکوب، تبعیض یا استثمار پیش میآید، آن را به حساب «ضرورت حفظ دولت» میگذارد. اولی از سیاست میگریزد؛ دومی مدام در حال شستن و پاکیزه کردن دستهای آلوده به خون دولت است و آنجا هم که رد خون نمیرود، چاره کار را در احضار «الیگارشها» و انداختن تقصیر به گردن جناح «پرو-غرب»ی میبیند که میخواهد دستاوردهای انقلابی و ضدامپریالیستی جناح پاکدست حاکمیت را نابود کند و در مسیر نزدیکیهای این جناح با ستمدیدگان سنگاندازی کند.
تسلیم از ترس فروپاشی؛ نقدی بر «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی از امید مهرگان»
مهرگان مایل نیست توضیح دهد که همین الآن در هنگامه جنگ و آتشبس، اعدامهای زندانیان سیاسی را طیف دیگری از همان رزمندگانِ ضدآمریکا و اسرائیل دارند انجام میدهند و کارگران تعدیل شده کارخانهها اگر بیاعتنا به اینکه دلیل بیکاریشان امپریالیسم است، بخواهند علیه حکومت اعتراض کنند، توسط همان برادران ایستهای بازرسی باتوم خواهند خورد و به اسم تضعیف حکومت در هنگام مقاومت، نیروهای امنیتی در حال یورش به خانههای مبارزان و دستگیری ایشاناند.
اما مسئله برای چپ انقلابی انتخاب میان این دو نیست. بدیل واقعی در تفکیک دقیق میان «دولتمندی» و «دولتِ موجود» نهفته است. دفاع از امکانهای مادی بقا (صنعت، بهداشت، زیرساخت، یا ظرفیت دفاعی) فقط زمانی رهاییبخش است که این امکانها در انحصار یک دستگاه قدرت سرمایهداری فاشیستی نباشند، بلکه در نسبت با سازمانیابی دولت پرولتری، احزاب انقلابی، شوراها، اتحادیهها و اشکال واقعی حکمرانی کارگران و فرودستان قرار گیرند.
بدون این تفکیک، هر پروژه ضدامپریالیستی بهراحتی میتواند به ایدئولوژی تثبیت نظم موجودی ارتجاعی بدل شود؛ نظمی که به نام مقاومت، همان جامعهای را که قرار است حفظ کند، سیاستزدایی میکند.
به این معنا، مسئله نه «گردن گرفتن حاکمیتمان» بهمثابه پذیرش دولت موجود، بلکه بازپسگیری آن به اعتبار احضار لحظه قیام بهمن ۱۳۵۷ از خلال مبارزهای است که همزمان با امپریالیسم و با شکلهای داخلی استثمار و سلطه درگیر است. هر صورتبندیای که یکی از این دو را به نفع دیگری تعلیق کند، در نهایت به بازتولید همان وضعیتی کمک میکند که مدعی نقد آن است.
همبستگی با رزمندگان ضد آمریکا و اسرائیل یا سازمان لنینی؟
بار دیگر به توصیههای پایانی مهرگان برگردیم. او از ما میخواهد که با سپاه پاسداران و ارتشی که با آمریکا و اسرائیل مقابله میکند بدون کینتوزی و بدون القای ترس، حرف بزنیم تا آنها در یک پویش همبستگی اجتماعی به مشارکت جمعی برای برکشاندن ضعیفنگهداشتهشدگان، اقلیتها، و دفاع از دادرسی عادلانه واداشته شوند.
عمیق که بنگریم مهرگان همچون صدا و سیمای جمهوری اسلامی درصدد است تا همبستگی اجتماعی را به تجربهای زیباشناختی بدل سازد؛ لحظهای از همدلی که البته در برابر قدرت سازمانیافته سرمایه و دولت دوام نخواهد آورد. مسئله اما این نیست که آیا باید با رزمندگان درگیر در جنگ حرف زد یا نه. بدیهی است که هر نیروی سیاسی جدی ناگزیر است با واقعیتهای مادی قدرت روبهرو شود، نه اینکه چشم بر آن ببندد. مسئله این است که این «حرف زدن» از چه موضعی صورت میگیرد: از موضع نیرویی که میخواهد خود را با نظم موجود تطبیق دهد، یا از موضع نیرویی که میخواهد آن را دگرگون کند؟
اینجاست که فاصله میان صورتبندی مهرگان و سنتی که خود مدعی نزدیکی به آن است، بهروشنی آشکار میشود. لنین هیچگاه در هنگامه ۱۹۱۷ نگفت با ارتش تزاری «بدون کینتوزی» حرف بزنید تا به مشارکت جمعی برای بهبود وضعیت کارگران تن دهد. او گفت باید شکاف درون آن را عمیق کرد، سرباز را از افسر جدا کرد، و ماشین جنگی دولت را از درون فرسود. مارکس هم هیچگاه توصیه نکرد که سرمایهدار را به همبستگی برای برکشاندن کارگر «متقاعد» کنیم؛ او نشان داد که این رابطه، رابطهای است مبتنی بر استثمار، نه سوءتفاهم.
با اینحال، ارجاع به لنین و مارکس را نمیتوان بهصورت انتزاعی و فارغ از شرایط انضمامی تکرار کرد. آنچه در ۱۹۱۷ ممکن شد، نه صرفا نتیجه یک تاکتیک، بلکه حاصل وجود یک حزب انقلابی ریشهدار، سازمانیافتگی گسترده در میان کارگران و سربازان، و شکافهای واقعی درون دستگاه دولت بود که امکان مداخلهای از جنس «قدرت دوگانه» را فراهم میکرد. بدون این پیششرطها، هر گونه فراخوان به «شکاف انداختن» در دستگاه دولت، میتواند یا به ماجراجویی سیاسی فروکاسته شود یا بهسادگی در خدمت نیروهای متجاوز خارجی قرار گیرد.
از اینرو، مسئله برای چپ انقلابی در شرایط کنونی ایران، نه تکرار مکانیکیِ آن الگو، بلکه صورتبندی نسبت خود با دستگاه دولت در غیاب همان شرایط است. در وضعیتی که نه حزب انقلابیای با ظرفیت مداخله سراسری وجود دارد، نه طبقهی کارگر بهمثابه یک نیروی سازمانیافتهی مستقل عمل میکند، و نه شکافهای درون حاکمیت بهنحوی است که امکان تصرف قدرت را در افق نزدیک فراهم کند، سیاست نمیتواند به معنای «تضعیف فوری ماشین دولت» در بحبوحه جنگ فروکاسته شود. چنین برداشتی، اگر از زمینهی مادیاش جدا شود، بهسادگی میتواند در چارچوب همان پروژههایی قرار گیرد که از بیرون در پی فروپاشی دولتاند.
آنچه در اینجا از سنت مارکس و لنین اخذ میشود، نه یک دستورالعمل عملی فوری، بلکه یک تمایز اساسی است: تمایز میان سیاستی که تضاد طبقاتی را سازمان میدهد، و سیاستی که آن را به نام «همبستگی» تعلیق میکند. این تمایز به ما میگوید که حتی در شرایط جنگ، مسئله بر سر «چگونه حرف زدن» با دستگاه قدرت نیست، بلکه بر سر حفظ و بازسازی استقلال طبقاتی در برابر آن است. استقلالی که نه به معنای همسویی با نیروی متجاوز است، و نه به معنای ادغام در دولت موجود، بلکه به معنای تدارک شرایطی است که در آن، طبقه بتواند در لحظهای دیگر، نه از موضع ضعف، بلکه از موضع قدرت وارد میدان شود.
در افق چنین سنتی، سیاست نه هنرِ تنظیم لحن، بلکه هنرِ سازماندهی تضاد است. آنچه مهرگان بهنام «همبستگی» پیشنهاد میکند، در بهترین حالت نوعی تعلیق موقتِ تضادهاست، و در بدترین حالت، دعوتی است به خلع سلاح سیاسیِ نیروهای فرودست.
تاریخ اما دقیقا برعکس این را به ما آموخته است: هر جا تضاد طبقاتی بهنام همبستگی ملی پوشانده شد، نتیجه نه تقویت فرودستان، بلکه تثبیت همان نظمی بود که آنان را در موقعیت فرودست نگه داشته بود. از این منظر، مسئله نه «گردن گرفتن حاکمیتمان» به معنای پذیرفتن دولت موجود، بلکه بازپسگیری آن در افقی است که مارکس از آن بهعنوان الغای شرایط موجود و لنین از آن بهعنوان سازماندهی قدرت دوگانه یاد میکند.
اگر قرار است چیزی «گردن گرفته» شود، آن نه این حاکمیت واقعا موجود، بلکه همان تضادی است که مهرگان میکوشد آن را در زبان آشتی حل کند: تضاد میان کار و سرمایه، میان دولت و جامعه، میان انباشت و بقا. سیاست از همینجا آغاز میشود، نه از جایی که به ما میگویند برای شنیده شدن، ابتدا باید بیخطر شویم. وگرنه، آنچه باقی میماند نه یک چپ رادیکال، بلکه نسخهای رامشده از آن است که حتی پیش از آنکه سرکوب شود، خود را خنثی کرده است.







