پنجشنبه، ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

دیدگاه

صنعتِ براندازی، قطبی‌سازی و بمباران

مسعود قدیم فلاح

مسعود قدیم فلاح

مسعود قدیم فلاح نویسنده، مترجم و دارای کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی از دانشگاه جنوب شرقی نروژ است.

این متن در امتدادِ -نه مخالفت و نه موافقت- مقالهٔ «مسئولیتِ حاکمیت را پذیرفتن» از امید مهرگان نوشته‌شده‌است. در این متن نگارنده می‌کوشد در امتدادِ یادداشتِ مهرگان و پاسخ‌ها به او، بدون هیچ موضع‌گیری‌ای نسبت به تمام متن‌های منتشر‌شده، مسائلی را در پیوند با این رفت‌و‌برگشت‌ها بیان کند؛ مسائلی که گاه می‌تواند بی‌ربط به آن متن‌ها به‌نظر برسد، یا گاه شبیه به حرف‌های نگارندگان قبلی باشد و گاهی هم تکراری. مسئلهٔ مهم اما اینست که در عوضِ جدل‌هایِ شتاب‌زدهٔ به سنت تبدیل‌شده، می‌توان نوشتهٔ مهرگان را امکانی برای گفت‌وگو، بازاندیشی دربارهٔ گذشته و کوششی جهتِ هم‌اندیشی در این اکنونِ مخاطره‌آمیز قلمداد کرد. نکتهٔ ضروری دیگر اینست که نگارنده به‌عنوان یک شهروندِ مهاجرت‌کرده از ایران، پیشاپیش خود را نیز مصداقِ برخی از مسائلِ مطرح‌شده در این متن می‌داند و تلاش می‌کند نقدها را پیش از هر کس بر خود وارد بداند.

 

خالص‌سازیِ ایرانی بودن و قطبی‌سازی توسط نظام‌های سیاسی!

چند سال پیش در صداوسیمای ایران، یک مجریِ زن، در یک برنامهٔ موسیقی، پس از شنیدنِ نام خوانندهٔ نام‌آشنا و پرحاشیه‌ای که فحاشی‌های جنسی‌اش مشهور است، گفت که او یک «ایرانی‌نما» است. مجری تلویزیون عمیقا باور داشت که یک شهروند-خوانندهٔ فحاش که اتفاقا ادبیاتِ جنسیت‌زده‌ای هم دارد، امکان ندارد «ایرانی» باشد. آن‌چه که ادعایِ او را به یک مسئله تبدیل می‌کند اینست که او یک استثنا نبود. گزارشگرهای فوتبال بارها و بارها در هنگام گزارشِ صحنه‌های زدوخورد روی سکوهایِ ورزشگاه‌ها یا هنگام شنیدنِ شعارهای رکیکِ جنسی چنین گزاره‌هایی را تکرار می‌کردند. آنها بر این باور بودند که این تماشاگرها یا ایرانی نیستند یا دستکم از یک ایرانیِ «اصیل» چنین رفتارهایی سَرنمی‌زند!

شاید در دورانی وقتی این جمله‌ها به‌زبان‌آورده‌می‌شد و به‌طور روزمره تکرار می‌شد، حساسیت‌برانگیز نبود و امرِ عادی قلمداد می‌شد؛ اما اهمیتِ این موضوع به‌مرورِ زمان، به‌ویژه در دو دههٔ اخیر، آشکارتر شد و واقعیتِ ساختارهایِ سیاسی-فرهنگیِ تقریبا نامرئیِ پشتِ خود را که با هدفِ حفظِ منافعِ طبقاتی و سیاسی بر نوعی «خالص‌سازی» و طرد و حذفِ هر نوع «دیگری» استوار بود بیشتر نشان داد. ایرانی‌بودن، مفهوم و هویتی بود که روزانه هم پیچیده‌تر، هم خالص‌تر و هم دست‌نیافتنی‌تر می‌شد.

 

مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی

 

در راستیِ این واقعیتِ تاریخی کمتر می‌توان تردید داشت که حکومت‌های صد سال اخیرِ ایران، هم نظام سیاسیِ پهلوی و هم جمهوری‌اسلامی، پس از آغازِ اجرایِ سیاست و فرآیندِ دولت-ملت‌سازی شروع‌کننده و ادامه‌دهندهٔ این خالص‌سازی و دیگری‌ستیزی- البته متناسب با شاخصه‌هایِ ماهوی و هویتیِ متفاوتِ خود- بودند. در واقع، هر گروه اجتماعیِ متفاوتی -از گروه‌های اتنیکی تا گروه‌های مذهبی و دگرباش‌ها- و حتی طبقاتِ اجتماعیِ پایین‌دست که سبک زندگی و فرهنگِ طبقاتی‌شان متناسب با استانداردهایِ پهلوی برای تعریفِ ملت نبود یا با آن فاصله داشت، «دیگری» و «تهدیدی» برای ملت محسوب می‌شد که محکوم بود به رعایت و درونی‌کردنِ آن استانداردها.

از‌همین‌روی هم از سویی گروه‌های اتنیکیِ غیرفارس و از سویی دیگر و از نگاهِ طبقاتی، طبقات اجتماعیِ پایین و محروم با زیستِ خاصِ برخاسته از طبقهٔ اجتماعی‌شان، از منظر ملت‌سازیِ پهلوی، «کمتر» ایرانی محسوب می‌شدند یا حداقل نمی‌توانستند این مفهوم و احساسِ جمعی را نمایندگی کنند. گویی ایرانیِ خالص آن طبقه‌ فرادستی بود که «جشن‌هایِ دوهزاروپانصد‌ساله» را ارج می‌نهاد و از حیثِ طبقاتی امکانِ نمایندگیِ مدرنیزاسیونِ پهلوی را دارا بود. شاید از همین روست که امروز فرح پهلوی در مصاحبه‌ای تصویری اذعان می‌کند که نمی‌داند آنهایی که انقلاب کردند «چه کسانی» بودند. در واقع انقلابی‌های برخاسته از طبقات پایین و به‌ستوه‌آمده از ستم طبقاتی برای او دیگری‌های ناشناخته‌ای بودند که چهره‌ای غیرمتمدن، وحشی و البته احتمالا «غیرایرانی» داشتند.

همین سیاست و همین ساختارهایِ سیاسی-فرهنگی و البته ذهنی، در دوران جمهوری‌اسلامی نیز متناسب با ویژگی‌های ذاتی و هویتی این نظام ‌تکرار می‌شود. یعنی نظام سیاسی برآمده از انقلاب نیز مجددا این فرآیند را پیش می‌گیرد و دیگری‌سازی‌هایش را انجام می‌دهد. حالا این‌بار کسی که شیعه نیست، کمتر ایرانی است. کسی‌که به نظام سیاسیِ موجود باور ندارد، احتمالا ایرانی نیست و ده‌ها گزارهٔ این‌چنینی. به بیانی روشن، جمهوری‌اسلامی نیز تلاش می‌کند بر آتش این اختلاف‌ها بدمد و از اختلاف‌های اتنیکی و سیاسی میان گروه‌های مختلف بهره‌برداری بکند. در نتیجه، می‌توان تا اندازهٔ زیادی این گزاره را پذیرفت که سنگ‌بنایِ این دیگری‌سازی‌ها و دیگری‌ستیزی‌ها را خود حکومت‌های ایران در دوران مدرن بنا می‌نهند.

 

قطبی‌سازی توسط اپوزیسیون

کلیت این وضعیت را، به‌ویژه وضعیتِ همین لحظهٔ کنونی، نمی‌توان با مقصرانگاریِ یک‌جانبهٔ نظام‌های سیاسی فهم و تبیین کرد. طرفِ دیگر این وضعیت که نقش مهمی نیز ایفا‌کرده‌است، اپوزیسیونِ جمهوری‌اسلامی، به معنایِ کلانِ آن، است. اپوزیسیونی که می‌خواهد نظام سیاسی مستقر را به زیر بکشد و خود قدرت را تصرف کند؛ اما در این راه هرچه پیش‌تر می‌رود، بیشتر همان منطق و گفتمانِ عادی و درونی‌شدهٔ دیگری‌ساز و قطبی‌ساز را اتخاذ و بازتولید می‌کند. این موضوع مسئلهٔ اصلی این نوشتار است؛ یعنی اینکه چگونه خودِ اپوزیسیون، به‌عنوانِ طیفی گسترده، نیز این ذهنیت، گفتمان و سیاستِ طرد‌کننده، قطبی‌ساز و البته قهری نسبت به حاکمیت را بازتولید می‌کند و در نهایت، توانِ جامعه را تضعیف و آن را در راستایِ اهدافِ براندازانه منفعل و خالی از عاملیت می‌کند.

 

جا دادن قابلمه در کشوی قاشق‌چنگالِ کابینت؛ پاسخی به نقد امید مهرگان

 

اپوزیسیون، به‌ویژه در خِلال و پس از جنبش سبز و سرکوب‌های گسترده در اواخرِ دههٔ هشتاد شکلِ جدیدی پیدا می‌کند و دچار تکرار همان منطقی می‌شود که می‌پندارد در حال مبارزه با آن است. در واقع، اپوزیسیون، که به‌تدریج پس از تجربهٔ سرکوب نرخِ مهاجرتش هم رشد پیدا می‌کند و می‌خواهد عاملیتِ سیاسی را هم در چمدان خود جای بدهد و به بیرون از ایران ببرد، بر این پندار است که باید مفهوم «ایرانی» بودن را از حاکمیت پس بگیرد؛ چون‌که در خودآگاه و ناخودآگاهش این فرض را دارد که مسئلهٔ حاکمیت به‌اندازهٔ کافی «ایرانی» نبودن است؛ این نقطه عطفی است که اپوزیسیون به سیاست و گفتمانِ مشابهی روی‌می‌آورد که حاکمیت اجرایش کرده‌است. درنتیجه، به نظر آگاه نیست که خود در حال بازتولیدِ همان منطقِ «خالص‌سازی» و «قطبی‌سازی» است. اپوزیسیونِ جنبشِ سبزی به یک‌باره تعاریف عجیبی از ایرانی‌بودن ارائه می‌دهد. ایرانی‌ بودن در جنبش سبز برای عده‌ای -به‌ویژه برای طیف‌های کمتر مذهبیِ آن- تبدیل می‌شود به نمازخواندن به زبان فارسی! برای روشنفکرِ ایرانی بدل‌ می‌گردد به ضرورتِ شاهنامه‌خوانی تا جایی‌که ایرانی‌بودنِ آنها که فردوسی را نخوانده‌اند ممکن است مورد تردید قرار ‌بگیرد. و از سویی به یک‌باره جریان‌های ایران‌گرا و باستان‌گرا رشد می‌کنند و صدایشان اتفاقا توسط بخش‌هایی از درونِ خود حاکمیت، تقویت می‌شود. در ورزشگاه‌ها گروه‌های اتنیکی ایرانی‌بودنِ یکدیگر را یا زیر سؤال می‌برند یا اساسا به‌طرزی خودخواسته آن را نفی و از خود سلب می‌کنند. نکتهٔ مهم اما اینست که تمام این رفتارها نوعی واکنش به حاکمیت بر مبنای تلقیِ اپوزیسیون از حاکمیت، یعنی به‌اندازهٔ کافی ایرانی نبودنش، شکل‌می‌گیرد.

اما مسئله به همین‌جا ختم نمی‌شود؛ بلکه از اواسط دههٔ نود به بعد، به‌ویژه بعد از کشتار در آبان نود‌و‌هشت، و با تکثیر و رشدِ کانال‌های تلویزیونیِ فارسی‌زبان مانند اینترنشنال که توسط سازمان‌های امنیتی گوناگونی تأمین مالی می‌شدند، رویکردهای وخیم‌تری به صحنهٔ سیاسیِ ایران و گفتمانِ اپوزیسیون تزریق ‌شد که استراتژی‌ها، رفتارهای سیاسیِ پیشینِ اپوزیسیون و خطاهایش را قابل‌فهم‌تر می‌کرد. ما این‌بار، به‌خصوص پس از کشمکش‌ها میان چهره‌هایِ نشستِ جرج‌تاون بر سرِ قدرت‌گیری در جریان خیزش ژینا و افول این خیزش، با رتوریک و منطقی روبرو بودیم که دیگر ناآگاهانه در‌حال بازتولیدِ منطقِ قطبی‌ساز نبود؛ بلکه کاملا آگاهانه و با هدف‌گذاریِ دقیق، تلاش‌می‌کرد پروژه‌ای را که چندین سال توسط سازمان‌های گوناگونِ حقوق‌بشری و دانشگاهیِ غربی که به نهادهایِ امنیتی غربی متصل بودند، اجرا می‌شد، هر چه بیشتر پیاده‌سازی کند. پروژهٔ جدید، که اینترنشنال آن را نمایندگی می‌کرد، و بخش بزرگی از اپوزیسیون، فارغ از دسته‌بندی‌هایِ متأخر به سلطنت‌طلب و جمهوری‌خواه، نیز وارد آن شدند، قطبی‌سازیِ شدید جامعهٔ ایران از یک سوی و القای این تفکر که هیچ‌گونه هم‌سرنوشتی‌ای میان حاکمیت و ملت، تحت هیچ شرایطی، وجود ندارد، بود.

در ‌واقع، موضوع اینست که اپوزیسیون در جدیدترین رویکرد خود، پس از تجربهٔ چندین جنبشِ طبقه‌متوسطی و برخی خیزش‌ها و تلاش‌هایِ کارگری و سرکوب‌شدن، حالتی شدیدا قهری نسبت به حاکمیت اتخاذ می‌کند؛ تاجایی‌که حقیقتا به چنین تصور و باوری می‌رسد که می‌توان یک خطِ کاملاً آشکار و مرئی میان حکومت و «طرفدارانش» و مخالفان که همان «مردم» هستند، کشید. این نقطه‌ای است که رتوریک‌های خاص و مُدشده می‌تواند عمل‌کند: «جمهوری‌اسلامی حکومت عرب‌ها» است. مجری‌های شبکه‌های تلویزیونی مدام این رتوریک را تکرار می‌کنند که «ایرانی نمی‌تواند ایرانی را سرکوب کند؛ پس آنها عرب هستند.». یا گزاره‌های بدتر: «آخوند ایرانی نیست». «بچه‌شیعه ایرانی نیست». و البته رتوریکی مشابه که در حین و پس از خیزشِ ژینا هر چه بیشتر خود را در تحلیل‌ها، نوشتارها و شعارها آشکار می‌کرد: «ایرانِ اشغالی»، «حکومتِ اشغالگر»، «بچه‌شیعهٔ اشغالگر» و ترکیب‌هایی شبیه به این‌ها. این مقطعی است که اپوزیسیون یک خلأ بسیار بزرگ ایجاد ‌می‌کند. به‌بیانی‌دیگر، اپوزیسیون با گزینش گفتمان و فرمِ جدید، چنان حاکمیت و جامعه را بی‌ربط به‌یکدیگر ترسیم ‌می‌کند که بتواند از خلأ ایجادشده نه در جهتِ خواسته‌ها و مطالباتِ جامعه، که در راستایِ ایجاد و توسعهٔ صنعتِ براندازی، بهره‌برداری کند.

 

تسلیم از ترس فروپاشی؛ نقدی بر «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی از امید مهرگان»

 

به بیانی روشن، آن‌چه در این مقطع، به‌ویژه در آغازِ سدهٔ جدید، رخ‌می‌دهد، آن‌ هم بر اساسِ انباشتِ نوعِ فعالیت‌هایِ اپوزیسیون در دهه‌های پیشین و البته ترکیبش با سیاست‌هایِ نظامِ سیاسیِ مستقر، دور افتادن از واقعیتِ سیاسی، واقعیتِ عینی و مادیِ جامعهٔ ایران و مهم‌تر از همه، رشدِ توقف‌ناپذیرِ «صنعت براندازی» است. در‌واقع، اپوزیسیون گمان‌می‌کند، می‌تواند در واقعیت «فاصله‌گذاریِ» مطمئن و قابلِ تشخیصی با حاکمیت بکند، اتفاقا این‌بار خودش ادبیاتی را استفاده کند که حاکمیت را «دیگریِ غیرایرانی» معرفی کند، و با توسعه‌بخشیدنِ صنعتِ براندازی که هیچ وسواسی در خصوص تأمین‌ مالی ‌شدن از طرف نهادها و سازمان‌های مختلفِ سیاسی-امنیتیِ غربی و غیرغربی ندارد، به هدفِ براندازی دست‌یابد.

 

صنعت براندازی و بمباران

جایگزینیِ براندازی با خواستِ تغییر واقعی و حتی انقلاب، پیامدهایِ بیشماری برای جامعهٔ ایران داشته است که در این نوشتار نمی‌توان به تمام آنها پرداخت. صنعتِ براندازی یعنی خارج‌کردنِ عاملیتِ سیاسی از درونِ کشور، کشاندنِ این عاملیت به خارج از کشور و سازمان‌ها و پارلمان‌های آمریکایی-اروپایی، وابستگی به فاندها و پول‌هایِ نهادهای امنیتیِ غربی-اسرائیلی، پیشبرد خط‌مشی‌ها و اهدافِ دولت‌های یادشده به‌تصورِ کمک‌گرفتن در راستایِ براندازی و ده‌ها مورد این‌چنینی. اما آن‌چه برای این متن از اهمیت بیشتری برخوردار است کوششِ براندازی برای القایِ این ذهنیت است که «مردم» -بدون اینکه تعریف آن را بدانیم و فقط باید آگاه باشیم که بر اساس همان منطق قطبی‌ساز مصداقش معلوم می‌شود- باید نهایتِ فاصله را با حاکمیت سیاسی داشته ‌باشند.

منظور را می‌توان روشن‌تر بیان کرد: براندازی اساسا خواسته‌اش بهبود وضعیتِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی یک جامعه نیست؛ بلکه براندازی از هر شکست و تضعیفی درونِ یک جامعه، به‌نفعِ رسیدن به برانداختنِ حکومت به هر قیمتی برای «مردم» و «جامعه»، استقبال می‌کند. نیرویِ برانداز از نرخِ شصت‌درصدیِ تورم ناراحت نمی‌شود بلکه آن را یک فرصت می‌داند برای پیش‌بردِ «تغییرِ رژیم». نیرویِ برانداز مسئله‌اش وضعیتِ معیشتیِ طبقهٔ کارگر نیست، بلکه آن را دستاویزی می‌داند برای برانداختنِ یک نظم سیاسی و دستیابیِ خود به قدرت. به‌همین‌خاطر است که برای نیرویِ برانداز، لحظهٔ دی‌ماه، نه رخ‌دادی برای سوگ و خواستِ تغییر از درونِ جامعه، بلکه لحظه‌ای مناسب برای باز کردنِ پایِ قدرت‌های خارجی به درون کشور است. در واقع، نیرویِ برانداز، رخ‌دادهای اجتماعی-سیاسی را نه برای تغییر به‌نفع جامعه و مردم، بلکه به‌عنوان دستاویزی برای «براندازی به هر قیمتی» می‌خواهد. پس به معنایی کلی‌تر، در براندازی، مردم، حتی به همان معنایِ مدنظرِ قطبی‌شده و تکه‌تکهٔ براندازها، وجود و اهمیتی ندارند؛ بلکه آنها ابزاری هستند برای فروپاشاندنِ نظم سیاسیِ مستقر و رساندنِ گروهی دیگر به قدرت.

 

«ایران‌گرایی» ضد ایران؟ تأملی بر ملی‌گراییِ بی‌‌جا

 

همان‌طور که در بخش قبلی بیان شد، یکی از مسائلی که براندازی به‌وجود‌آورد ایجادِ یک انشقاقِ تمام‌عیار و البته تخیلی میان جامعه و حکومت بود. درواقع، می‌توان گفت کارکردِ آن اصرارها به تعریفِ محدود و دیگری‌سازِ «ایرانی‌بودن» در اینجا متبلور شد. نیرویِ برانداز تلاش داشت -چه ناآگاهانه توسط برخی جریان‌های اپوزیسیون و چه آگاهانه توسط گروه‌هایِ سلطنت‌طلب و طیف‌هایِ جمهوری‌خواهِ راستگرا و نزدیک به آمریکا و اسرائیل- جامعه را دچار قطبی‌شدگیِ فزاینده و توأمان ایجاد یک فاصلهٔ تخیلی میان جامعه و حاکمیت، تا پذیرشِ این ادعا که این دو تحت هیچ شرایطی ممکن نیست هم‌سرنوشت بشوند، بکند. به معنایی دیگر، جریان برانداز در این فرآیند از جامعه سلبِ مالکیت می‌کرد. گویی‌که جامعه باید برای ویران‌شدن تمام داشته‌هایش آماده ‌می‌شد و حتی آن را درخواست می‌کرد، داشته‌هایی که به جامعه حقنه ‌شده ‌بود از آنِ او نیستند و جامعه هیچ مالکیتی بر آنها ندارد.

اما باید کمی به عقب‌تر بازگشت. این فرآیندِ سلبِ مالکیت و ایجادِ انشقاقِ قطعی، پیش از سال‌های اخیر آغاز‌ شده‌ بود. یکی از مهم‌ترین عرصه‌ها و نمونه‌ها حوزهٔ فعالیت‌های فرهنگی بود. اپوزیسیون و بعدتر جریانِ برانداز، از جایی به‌بعد، در طول سال‌ها، تمام «مشارکت‌ها» و «فعالیت‌ها»یِ «فرهنگی» را به‌عنوان «امتیازدهی» به حاکمیت تلقی می‌کردند. در نتیجه آنها توانستند یک خلأ بزرگ دیگر ایجاد کنند که جریانِ براندازی از آن خلأ هم نهایت استفاده را در ماه‌های اخیر برد. آن‌هایی که سعی می‌کردند آکادمیک‌تر یا تحلیلی‌تر بنویسند از نظریه‌پردازهای گوناگونِ علوم اجتماعی جهت اثباتِ اینکه هر فعالیتی در ایران و منوط به بازپروریِ جامعهٔ ایران، امتیازدهی و مشروعیت‌بخشی به حاکمیت محسوب می‌شود، بهره‌برداری می‌کردند. و دیگران نیز در تلویزیون‌های خارج از کشور به زبانی ساده‌تر همین حرف‌ها را تکرار‌می‌کردند. این جریان کار را به جایی رساند که دیگر نگارش یک رمان در ایران مذموم شمرده می‌شد. انتشار ترجمه‌ها در ایران امتیاز دادن به حکومت قلمداد می‌شد. فیلم‌ ساختن نیز همینطور. حتی بدتر از این: به کنسرت‌رفتن خیانت به ملت محسوب می‌شد. برگزاری کنسرت خیابانی و شرکت در آن، افراد را در موقعیت برابر با «جانی‌ها» و «شکنجه‌گرها» قرار می‌داد. در واقع، براندازی حقِ حیات را از مردم می‌گرفت. پنداری نفس‌کشیدن در خیابان‌های ایران هم نوعی امتیاز‌دادن به حکومت بود. «سیاستِ تحریم» یک نمونهٔ بارز این امر است: تحریمِ سینما، تحریم جشنواره‌ها، تحریمِ کتابخوانی، تحریم نمایشگاه کتاب، تحریمِ انتشارات‌ها، تحریم مدرسه ‌رفتن، تحریم دانشگاه و هزاران تحریم این‌چنینی که تمام پیامدها و آسیب‌هایش برای جامعه بوده است. مسئلهٔ مهم در اینجا از ‌دست‌رفتنِ پیوندهای قوی و ارگانیک با جامعه و ایجادِ یک فضایِ خالی و بزرگ برای اپوزیسیونِ برانداز و رسانه‌هایش بود. حالا این روشنفکرها، نویسندگان، مترجم‌ها، جامعه‌شناس‌ها، رمان‌نویس‌ها نبودند که این فضای خالیِ میان حکومت و جامعه را پرُ می‌کردند و کشاکش را پیش می‌بردند، بلکه اینترنشنال، منوتو و اینستاگرام بود که این فضا را انباشته‌می‌کرد.

این گزاره‌ها به‌معنای نفیِ واقعیتِ سرکوبگریِ حکومت نیست. این نوشتار هرگز نمی‌خواهد قتل‌های زنجیره‌ای را از یاد ببرد. هرگز نمی‌توان فراموش کرد کدام نیروهای امنیتی نقشهٔ قتلِ هنرمندان و نویسندگان را اجرایی می‌کردند. حتی ساختارهایِ امنیتی-فرهنگیِ حاکمیت را نمی‌توان نادیده‌گرفت. در اینکه فعالیت‌های فرهنگی و هنری نیز روز‌به‌روز شکلی امنیتی‌تر پیدا‌کردند نیز تردیدی نیست. اما تفاوتِ نیرویی که تغییرِ حقیقی و برخاسته از جامعه می‌خواهد با نیرویِ برانداز در یک مولفهٔ مهم است: نیروی خواهانِ تغییر برای جامعه و از درونِ جامعه، پس از قتل‌های زنجیره‌ای مانند ناصر تقوایی فیلم می‌سازد و این کشمکشِ میانِ جامعه و حکومت را حفظ می‌کند، جامعه را تغییر می‌دهد و حکومت را عقب می‌نشاند. نیرویِ خواهانِ تغییر همان سنتِ چشمگیرِ ترجمه در دهه‌های هفتاد و هشتاد را با تمام سختی‌ها و سانسورها ادامه‌می‌دهد تا درگیری و کشاکشِ واقعی و تعین‌بخشِ درونِ کشور را حفظ کند. این درست است که حاکمیتِ سانسور را شدیدتر می‌کند و حتی برخی از همان چهره‌ها را هم حذف می‌کند، اما مسئله نگهداشتِ کشمکش و خواستِ تغییر از درونِ جامعه و حفظِ باور به نیرویِ جامعه است. این چیزی است که براندازی می‌خواهد آن را از کار بیاندازد.

در نتیجه، براندازی انشقاقِ شدیدی میان جامعه و حکومت، به‌طرزی که گویی این دو هیچ ربطی به یکدیگر ندارند، ایجاد ‌می‌کند. براندازی مردم را در برابر مردم قرار ‌می‌دهد. براندازی عده‌ای را «حامیانِ حکومت»، عده‌ای را «آخوندها»، عده‌ای را «عرب‌ها» و بر اساس همان منطق عده‌ای را «تجزیه‌طلب» و عده‌ای را «چپیِ مستحقِ مرگ» نام‌گذاری می‌کند. این خودِ قطبی‌سازیِ جامعه در راستایِ اهدافِ سازمان‌ها و رژیم‌های سرمایه‌گذار است. این خلأیی است که صنعت براندازی ایجاد ‌می‌کند. پس در این لحظه می‌تواند جامعه را قانع کند که وضعیتش هیچ ارتباطی با وضعیت حکومت ندارد. می‌تواند به جامعه بقبولاند که نیرویِ متجاوزِ خارجی بین او به‌مثابه جامعه و حاکمیت تفاوت قائل‌است. نیرویِ برانداز از این خلأ ایجادشده نهایتِ بهره را می‌برد که به جامعه این باور را تزریق کند که هیچ چیز برای او نیست. این یک تناقضِ شگفت‌آور است: همان جایی که نیروی برانداز ادعا می‌کند که می‌خواهد همه چیز را برای جامعه بهتر بکند و امکان‌هایِ بیشتری را به او بدهد، تمام امکان‌های موجودش را هم به حاکمیت نسبت می‌دهد و از جامعه سلبِ مالکیت می‌کند. این لحظه‌ای است که جامعه می‌پذیرد که عاملیتش از او گرفته شود، کنار بنشیند و ویران بشود. و البته در همان لحظه، و در هنگامِ برخورد نخستین بمب‌ها، به توخالی‌بودنِ گزاره‌ای که سال‌ها شنیده است آگاه می‌شود: اینکه لحظات زیادی هستند که ممکن است با حاکمیت هم‌سرنوشت بشود و این بمب‌هایی که فرو می‌افتند هیچ تفاوتی میان او به‌عنوان جامعه و دیگری‌ای تحت عنوان حاکمیت قائل نیستند. آن‌جاست که به این فهم می‌رسد که این نه فقط حکومت است که در حال فروپاشی است؛ بلکه جامعه نیز در حال تکه‌تکه‌شدن است.

 

پایان‌بندی        

کوششِ این متن هرگز این نبوده است که جامعه را تشویق به مشارکت در پروژه‌های سیاسیِ حکومت کند. این نوشتار تلاش می‌کند که نگاهِ جامعه را به سمتِ خود و ضرورتِ بازپس‌گیریِ عاملیتِ خود بازگرداند و توضیح ‌بدهد که انشقاق و خلأ ایجاد‌‌شده توسط صنعت‌براندازی، یعنی جامعه-مردم و حکومت، خیالی خام‌دستانه است. این متن خواهان بیانِ این نکته است که اگر جامعه، با تمام سرکوبگری‌های حاکمیت، به خود بازنگردد، عاملیت سیاسیِ منتقل‌شده به بیرون از کشور را بازپس‌نگیرد، در برابر قطبی‌سازی‌ها و شکاف‌های عمیقِ موجود نایستد و خود را بازسازی نکند، ممکن است وضعیتی خطرناک‌تر از امروز را تجربه کنیم. وضعیتِ امروز نیازمندِ چانه‌زنی میان تمام گروه‌ها است و حتی کشمکش با حاکمیت است. اگر تمام این طرف‌ها نتوانند این سرنوشتِ مشترکِ همین اکنون را بپذیرند و تعادلی ایجاد نکنند، هر خطری از فروپاشی تا جنگِ داخلی بیش از امروز چهره‌ای واقعی به خود خواهد‌گرفت.

 

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست.

 

اعتراضات معیشتی، تداوم سیاست بازار و جنگ

 

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

تسلیم از ترس فروپاشی؛ نقدی بر «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی از امید مهرگان»

اگر بپذیریم که تهدید فروپاشی جدی است، و دلایل جدی گرفتنش کم نیستند، آنگاه پرسش اصلی این نیست که آیا باید نگران بود. پرسش این است که این نگرانی چه تکلیفی به دنبال می‌آورد. تاریخ معاصر خاورمیانه نشان داده که فروپاشی حکومت‌ها، از لیبی تا سوریه، نه از طریق نقد داخلی، بلکه از طریق ترکیبی از مداخله خارجی و انسداد مزمن سیاسی رخ داده است.

پس‌لرزه‌های جنگ؛ خلیج فارس در سایه بی‌اعتمادی

جنگی که در منطقه به راه افتاد تنها محدود به عملیات نظامی نماند. به دلیل تمرکز منابع انرژی و وابستگی جهانی به نفت و گاز منطقه و مسیرهای دریایی آن، بحران به‌سرعت به حوزه‌های دیگر نیز سرایت کرد؛ از اختلال در حمل‌ونقل انرژی گرفته تا فشار بر زنجیره‌های تأمین جهانی و افزایش ریسک در اقتصاد بین‌الملل. این وضعیت نشان می‌دهد که در خاورمیانه، اقتصاد دیگر صرفا پیامد جنگ نیست، بلکه خود به بخشی از میدان رقابت ژئوپلیتیک تبدیل شده است.

جا دادن قابلمه در کشوی قاشق‌چنگالِ کابینت؛ پاسخی به نقد امید مهرگان

ضعف اصلی در صورت‌بندی مهرگان بی‌توجهی انتزاعی او به «تجربه» است. افراد تجربه‌ای در حیات‌شان از نهاد حاکمیت دارند؛ تجربه‌ای زیسته از فقیر شدن، سرکوب شدن، کشته شدن، نفی شدن، مضطرب شدن، ترسیدن، مستأصل شدن و احساس عمیق شکست که نمی‌توان از آنان انتظار داشت آن را به سبب جنگ، رها سازند یا در گنجه پنهان کنند. تجربه قوی‌ترین و ماندگارترین شکلِ آگاهی است.

دیدگاه

صنعتِ براندازی، قطبی‌سازی و بمباران

براندازی اساسا خواسته‌اش بهبود وضعیتِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی یک جامعه نیست؛ بلکه براندازی از هر شکست و تضعیفی درونِ یک جامعه، به‌نفعِ رسیدن به برانداختنِ حکومت به هر قیمتی برای «مردم» و «جامعه»، استقبال می‌کند. نیرویِ برانداز از نرخِ شصت‌درصدیِ تورم ناراحت نمی‌شود بلکه آن را یک فرصت می‌داند برای پیش‌بردِ «تغییرِ رژیم». برای نیرویِ برانداز، لحظهٔ دی‌ماه، نه رخ‌دادی برای سوگ و خواستِ تغییر از درونِ جامعه، بلکه لحظه‌ای مناسب برای باز کردنِ پایِ قدرت‌های خارجی به درون کشور است.