هم ملت، هم امت
در این روزهایی که با احتیاط پساجنگ مینامیم، امین بزرگیان جامعهشناس طی یادداشتی پرسیده است: «جامعه دقیقا چیست؟ چه مردمانی جامعهاند؟» و پرسش را تدقیق میکند با ذکر دو گروه: «آنان که در خیابانهای کشورهای غربی همچنان در حمایت از جنگ در حال رقصاند، جامعه ایراناند، یا آنانی که در خیابان های شهرهای ایران در خلال این دوران حاضر شدهاند؟» با گروه اول در طول این ماههای اخیر بهخوبی آشنایی پیدا کردهایم. ایرانیان خارجنشینی که از قوای نسلکش درخواست کردند وطن خود را بمباران کنند. اما گروه دوم خیلی روشن نیست چه کسانیاند، چه میگویند، دارند چه میکنند. بیبیسی فارسی به آنها «حامیان حکومت» میگوید. مقالهای در «دیدهبان آزار» آنها را «پایه اجتماعی نظام» میخواند. بزرگیان در مقولهای بزرگتر جایشان میدهد: «امت». اسلام و شیعه و امام حسین و زنان چادری. قرینهشان در خارج را هم متعلق به «ملت» میداند: شیر و خورشید و زمان شاه و اسرائیل و زنان بیحجاب. یادداشت او بنا دارد در میان این دو «هویتگرایی»، خود «جامعه» را پیدا کند. چون جامعه، آن اکثریت خاموش مشهور، جای پذیرش «دیگری» است. به قول حسام سلامت، جای «همزیستن کثرتی از مردمان».
نمیتوان با این ایده زیبا مخالفت کرد. ولی مسأله معنا و اجرای آن است. بزرگیان و سلامت درست در همان لحظهای که به زندگی با دیگری دعوت میکنند، دیگریِ عیان این روزها را بیرون میگذارند. منظورم بهطور روشن امتیهاست. معادلهای که بزرگیان بین دو شرارت، دو قطب داخل و خارج، برقرار میکند حجابی میاندازد روی واقعیت یک تفاوت بزرگ: یک طرف از بیگانه تقاضا کرد به سرزمین مادریاش تجاوز کند، و یک طرف از این سرزمین دفاع کرد. بله، عمدتا (و نه همه) با دین و حجاب و همه نمادهایی که چند دهه است ابزار بیرونگذاشتن و سرکوب هم بودهاند. و با «ای ایران» و باقی نمادهای ملی هم. و چهرههای دگرباشتر حتی.
بزرگیان در نکته اصلی یادداشت خود وقتی از ضرورت فهم شکست جمعیمان میگوید، اشارهاش غیر از خرابی و مرگ، غیر از رؤیافروشی، به این موارد است: «نابودشدن جامعه مدنی»، سختشدن امکان «بازپسگیری خیابان و فضاها»، و ترس از این که حکومت راحتتر به ما «دشمن» بگوید. این ما کیست؟ جامعه مدنی یعنی کجا؟ روزنامهها و انتشاراتی و گالریها و کافهها فقط؟ چرا خیابانهای شبهای جنگ نه؟ گروههای امدادگر، درمانگر، جهادگر، شیشهگر، به کجا تعلق دارند؟ سربازان چه؟ بازپسگیری خیابان و فضاها از دست چه کسی؟ بهعنوان کسی که هویت خود را به میانجی کار روشنفکری در سه دهه گذشته به دست آورده، میپرسم تحت چه شرایطی خودمان را از مردم شبهای این ۳۹ روز جدا کردیم. از دید من، نوع بازگشت بزرگیان به «جامعه»، و سلامت به «جمهوری»، به عنوان فضاهای همگنِ یک تکثر فراگیر، ما را بازمیگرداند بر سر همان خانهای که نقطه شروع فروختن این جنگ بود.
در برابر سیاستکُشی
فروختن جنگ علیه ایران به افکار جهانی و ایرانی ممکن نمیبود اگر جدایی «رژیم» از «مردم» اجرا نشده بود. جدایی سازمان سیاسی از ساختار اجتماعی. جدایی حامیان حکومت از شهروندان آزاد. یا، به زبان خیزشهای بهار عربی، تفکیک قاطع «دینی» از «مدنی». جایی دیگر نشان دادهایم این جدایی تا چه پایه با تکهپارهسازی صهیونیستی و بیدولتسازی روانی مرتبط است. اینکه متجاوزان در آغاز کار گفتند مکانهای رژیم را میزنیم ولی بعد رسیدند به زیرساختهای مردم (و این مایه حیرت بسیاری از جنگخواهان شد)، این حرکت بنیادین «قطع سر»، بدون تفکیک بالا میسر نبود. نام این پدیده را «سیاستکُشی» میگذارم. نظیر بومکُشی. معنای آن نفی زیرساختهای سیاسی یک مردم و زدن زیرآب بیان جمعی آنهاست: شما قادر به بازنمایی خودتان نیستید، بیدفاعاید، حاکمانتان بیگانهاند با شما. از یاد نبریم: پیش از آنکه نسلکشی در غزه و حتی بمباران ادواری آن شروع شود، میگفتند حماس حکومت انتخابی فلسطینیها در باریکه نیست. در صورتی که سال ۲۰۰۶ از پی انتخابات (کاملا عادلانه بنا به شهادتهای بینالمللی) انتخاب شده بود. تفکیکی که بزرگیان و بسیاری از روشنفکران معاصر با آن کار میکنند بُرداری میسازد بهسوی چنین خطری.
در دهه هشتاد، ما مترجمان نظریه انتقادی (حلقه رخداد، برای نمونه)، وقتی آثار رادیکال اروپایی را ترجمه میکردیم، سخت مشتاق بازیابی یک مفهوم بودیم: امر سیاسی. شیفته سیاست مردمی، جایی ورای دولت، حکومت. بازیابی مکان و زمان و صدادادن به بیصدایان. آنچه در میل ما غایب بود خواستن شرایط مادی امکان امر سیاسی بود: خود دولت و زیرساختهای حاکمیت ملی. اروپاییها در امنیت یک اتحادیه، و بدون خودآیینیِ حاکمیتیِ واقعی (به خاطر وابستگی مالی و امنیتی به آمریکا)، شروع کردند به نقد دولتگرایی، استالینیسم، اقتدار. همه به دنبال خروج از نهادهای سرمایه و حکمرانی و ورود به انبوهه، بینالملل، زمین. روشنفکران نسل من، در واکنش به اقتدارگرایی جمهوری اسلامی، تا توانستند از این زبان برای برساختن فضای سیاسی بهره بردند. هنوز هم میبرند. به یک خروج جمعی فراخوان میدهند. اما این خروج در عمل بدل شد به: جامعهزدایی از حکمرانی، و حاکمیتزدایی از خود امر اجتماعی.
پذیرفتن جنگ
فقط رسانههای بزرگ فارسیزبان نبودند که جنگ ۱۲ روزه را «جنگ جمهوری اسلامی و اسرائیل» خواندند. تحلیل گفتاری بسیاری از نوشتههای تحلیلی این روزها، مخصوصا در میان چپ رادیکال، شباهت فرضها را رو میآورد. جنبه مردمی دفاع را یکسر به «دیگری» همه این سالهای ما وامیگذارند: پاسدار و بسیجی و حزباللهی. مگر نگهبانان امت و ملت چه کسانیاند؟ از ۸۸ به بعد، شرایط امکان جامعهی مدنی را برونسپاری کرده بودیم به دیگران که بهجای ما از مرزها دفاع کنند. مال ما نیست. ما که نخواستیم مرگ به آمریکا بگوییم. شما کردید. شما سوریه رفتید. شما تا بیخ گوش اسرائیل پیشروی کردید و خطر آوردید. و البته سپس، واقعا، خشونت را از دمشق و موصل به خیابانهای ایران سالهای ۹۶ و ۹۸ و ۴۰۱ آوردند. همه بهطور ضمنی داریم میگوییم این جنگ امتیها و ملتیهاست، نه جنگ ما.
چرا خود ما در پاسخ به این جنگ به سوژههایی قادر به درک دیگری بدل نشویم، درک سازماندهیشدگان امت؟ باید به یاد داشت که بیماری اصلی دیاسپورا این بوده که شرایط واقعیت زندگی خودش را بر عهده نمیگیرد. راه فهم شکستمان این است که تکرار این فاصلهگیری را بس کنیم. درک کنیم جنگ امروز قرار نیست فقط جمهوری اسلامی را بسازد، مقتدرتر کند، ترسناکتر کند (حتی این هم حتمی نیست)؛ قرار است ما را هم بسازد، جنبشهای ما را هم برای ابداع شرایط تاریخی نان و کار و آزادی بازآرایی کند.
درست در آن لحظهای که داریم میبینیم یک کشور دارد از استقلال تاریخی خود دربرابر نسلکشهای عصر دفاع میکند، جلوی نیروهایی که شهرهای ایران و منطقه را زخم میزند میایستد، روی برمیگردانیم. حاضر نیستیم آنچه را خودمان برمینهیم از آن خود بدانیم. این به قول مسعود قدیم فلاح سلبمالکیت مردمی از خویش درواقع سازوکاری روانی بود که بهواسطه آن جنبشهای اجتماعی ما را وسیلهی قطع سرمان ساختند. ابزار خودزنی. با انسانیتزدایی سیستماتیک از ساختارهای سیاسی، به سپهر عمومی فرمان دادند که نهادهای ساختهشده در طول دههها مال شما نیست، کلاس درس و جشنواره و ورزشگاه و سالن کنسرت و انتشارات و وزارتخانه و پاسگاه جملگی مال «رژیم» است. مشارکت در آنها یعنی همکاری با آنها. از خانهها درآیید. جای شما فقط خیابان است برای «بازپسگیری». چپ چارهای ندازد جز معکوسکردن این روند، وگرنه، به بیان آدری لرد، «خود را دلمشغول دغدغههای ارباب» خواهد ساخت. شاید برای ما «نعمت نباشد»، اما اگر دادهشدگی این جنگ را نپذیریم، از پیامدهای اجتماعیاش بیگانه خواهیم ماند. متجاوزان به ایران این بیگانگی را مهندسی کردند.
علیه «آزادسازی»
در کنفرانس مطبوعاتی هفتهی بعد از کشتار ۱۸ دی، پهلوی در برابر لشکر وکیلان و خبرنگاران و فاندبگیرها در پایتخت آمریکا میگوید: «جمهوری اسلامی حکومت مردم ایران نیست، نیرویی اشغالگر و متخاصم است که زادگاهم را ربوده («هایجک کرده»)». این یک تغییرجهت بنیادین در روند اسلحهسازی از جنبشهای اجتماعی متأخر بود. به انواع گفتارها هم سرایت کرد، حتی وقتی ضدپهلویگرا بودند. یک رشته وارونسازیها که شرایط نمادین توجیه تجاوز را فراهم ساخت: مقاومت استعماری از بیرون مرزها (همچنین «استعماری داخلی») را جای مبارزهی سیاسی درون مرزها نشاندهاند. آزادسازی را به جای آزادی. غیرنظامی به جای شهروند. خودتعیینگری به جای استقلال. همه چهرههای اپوزیسیون و همهی رسانههای خارج و بخش بزرگی از رسانههای داخل همین کردند. به گزارههای آکادمیک خیزش ژینا رجوع کنید و حضور این مجاز را ببینید: مردم گروگان گرفته شده. آپارتاید جنسیتی. امپریالیسم منطقهای. خویشاوندیهای مفهومی طیف نیروها پدیدهای چشمگیر است.
تا زمانی که بین خودمان و ساختارهای سیاسیمان فاصله بیندازیم، مخصوصا تحت شرایط شبهاستعماری، معنای به فول بزرگیان «شکست جمعی»مان را نفهمیدهایم. معنای خروج دستهجمعی فرهنگسازان از جامعهی سیاسی را. آنچه به این خروج راه داد، بله، ترس واقعی ما، ترس من، از جمهوری اسلامی بود. ترس او نیز از ما. ترس آنها از روشنفکر و زن و دگرباش. از «غرب»، از خود کلمه «تکثر» که هرچند جامعه ساخت اما ایران را زخمپذیر در برابر بیگانه هم کرد. اگر به این ترس متقابل نیندیشیم، پس چه از این جنگ آموختهایم؟
با مدهآهای (خانمان)برانداز
«آنها ما را حذف کردند». بله. اما الان چارهای نداریم جز این که بپرسیم ما خودمان چه چیزی را حذف کردیم، نفهمیدیم. من هم معتقدم که جامعه نیازمند استقلال است، قرار نیست با دولت بهعنوان مجموعهای متصل از ادارهکنندگان حقوقبگیر یکی شود. بهقول بهروز قمری علاوه بر حاکمیت ملی نیازمند «حاکمیت سوژهها» هستیم. خودآیینی ذهنی و تنانه. خود را آزادانه داشتن. اما گسست جامعه از دولتداری، جهیدنش در آغوش «زندگی معمولی» (یعنی چه؟ کجا ممکن بوده؟)، همیشه در عمل یعنی این: یک سری آدم دیگر مسئولیت زندگی ما را بر عهده خواهند گرفت. شبیه آنچه همیشه درمورد مرد روشنفکر میگفتند: کار فکریات یعنی یک نفر دیگر، معمولا زنات، خانه را رتق و فتق میکند. این استعارهای مردسالارانه است، میدانم. اما حقیقتی مادی در آن نهفته که باید نجاتش داد.
مهزاد الیاسی نوشتهای با عنوان «تصمیم جنگ با مردان، تقصیر آن با زنان؟» را در صفحه خود اینطور تمام میکند: «نخیر آقایان! ما زنان مسئولیت یکسانی با شما در مورد جنگ و ویرانی نداشتهایم. ما نمیتوانستیم قاضی، رئیسجمهوری و رهبر شویم. نمیتوانستیم به شکل قانونی و رسمی، تصمیمگیرنده اصلی باشیم. تمام مدیریت اعضای سپاه، حوزه علمیه و هستهای اصلی قدرت جمهوری اسلامی مرد هستند و زنان در ساختار قدرت، همیشه بیگانه، «دیگری»، و یا حداکثر مأمور پیشبرد اهداف مردان بودهاند. [. . .] از انکار واقعیت دست بردارید و مسئولیت این افتضاحی را که خودتان و همنوعانتان به بار آوردهاید قبول کنید».
من در مقام مرد در جایگاهی نیستم که بتوانم درباره شکایت بنیادین این عبارات قضاوت کنم. اما سوالم این است که اگر زنان بیگانه از قدرت نبودند، جلوی این جنگ را میگرفتند؟ جلوی آمریکاستیزی یا ستیز با اسرائیل را؟ شیوه دفاع عوض میشد؟ الیاسی جنگ را مال خود، مال زنان، نمیبیند. چرا نه؟ آمریکا و اسرائیل به حکومت مستقل زنانه حمله نمیکردند؟ پاسخها گویای چارچوبهای بنیادین فکر و کنش نسل ما در این سه دهه نیز خواهد بود. پس از جنگ هشتساله، زمانی که رنگ و زندگی به دههی هفتاد باز آمد، ایده «دشمن» به محاق رفت. حتی در سالهایی که چپ و راستمان را همان نیروهایی داشتند میکوبیدند که بیست و دو سال بعد به سراغ فضاهای ما آمدند. دیالوگهای فیلم «آژانس شیشهای» به یادم میآید.
اگر گذارمان به خیابانهای شبهای جنگ بیفتد، چه جوابی به کسانی خواهیم داد که بزرگیان در دسته امت جایشان میدهد؟ من خودم کنجکاوم بفهمم نقش منِ روشنفکر چیست. اگر پرداختن به تئوری است، چطور کاری کنیم که پیشفرضها را مدام مسکوت نگذاریم. روشنفکری معاصر دارد میچسبد به شکل برساخته، و از شرایط برساختن دوری میکند. از تأسیس جمهوری میگوید، اما از مؤسسان مادی آن حرف نمیزند.
منتظر چه هستیم؟ جدایی از دولت تحت محاصره تا زمانی که، به قول لنین (و به قول بسام حداد درمورد سوریهی اسد) خشک بشود و خودش بیفتد؟ کیست که لحن مدهآ-وار زنان خیزش ژینا را نشنیده باشد: «آه، در عذابم، بیرحمانه از من سوءاستفاده کردند، شما فرزندان مادری که از شما بیزار است، لعنت بر شما و پدرتان، و همه این خانه برود به جهنم!» ما حق داریم با این خشم بنیانبرافکن خود کاری بکنیم. جنبش زنان به ما آموخت که حرف زور را گوش نکن. رزمندگان امت هم همین درس را میدهند. اما خودشان ظاهرا به مخاطب مدهآهای خیانتدیده بدل شدهاند. تردیدی نیست که آینده ایران به آشتی این دو گره خورده است. روشنفکر باید زبان میانجیگری را خلق کند.
وداع با ستمدیدگی خودشیفته
اگر قرار است به راهی غیر از فروپاشی برویم، به سبک قدیم نمیتوانیم ادامه دهیم. و امروز بر دوش چپ است که پروژهای علیه فروپاشی پیش نهد. من و امین که در آمریکا و اروپا زندگی میکنیم برایمان ساده است گفتن اینکه جامعهتان را از امتیها جدا کنید یا با همان کسانی جامعه بسازید که به انواع روشها شما را بیرون میگذارند. زندان و سانسور و سرکوب در ایران واقعیت است. با این حال، بیش از هر زمان دیگری معتقد شدهام که ما، خصوصا وقتی وظیفه صدادادن به ستمدیده را بر گرده خود میبینیم، باید از جایگاه (به قول ستاره شهدایی) ستمدیدگی خودشیفته فاصله بگیریم و مسئولیت حکمرانیمان را بر عهده خود ببینیم. کاری سرشار از اشک و اضطراب: جمهوری اسلامی را گردن بگیریم. به قول محمد مهدی اردبیلی، محصول جامعه خود ماست. نمیدانم چگونه. اگر شانسی برای بازیابی چپ در برابر میل به خودزنی همگانی در کار باشد، باید از ناممکنترین جا آغاز کنیم:
همه ستمدیدگیها را غیربراندازانه، غیراستثنائی، بازروایت کنیم. راههایی برای تخیل دوباره پروژه استقلال دگرباشانه ایران در یک نظم جهانی نو پیدا کنیم. یاد بگیریم چگونه با رزمندگان نبرد با آمریکا و اسرائیل بدون کینتوزی، بدون ترس، بدون القای ترس، حرف بزنیم. آنها را، با همبستگی، واداریم تن به مشارکت جمعی برای برکشاندن ضعیفنگهداشتهشدگان، اقلیتها، و دفاع از دادرسی عادلانه بدهند. سیاست زنانه را طوری اجرا کنیم که لحن اصلی آن تحقیر حاکمان و تقدیر از خود نباشد، بلکه روشهای عادلانهی توزیع قدرت و ثروت در یک جامعه جنگزده، ویرانیدیده، شهادتدیده را به طبیعت ثانوی بدل کند. به آنها نشان دهیم که راهکار داریم برای مقاومت دربرابر دشمن. ایدهی همبستگی منطقهای را از طریق دولتزدایی کودکانه دنبال نکنیم. ثابت کنیم به امت و ملت که میفهمیم چرا ایرانی و لبنانی و یمنی و فلسطینی معنای دولتداشتن در جهان استعمارزده را بسیار متفاوت از دولتداشتن در جهان عادتکرده به استعمار میفهمند. در یک کلام، خودمان را به دست آوریم برای ویرانیها و باسازیهای پیشرو.








