از نقد امید مهرگان در مقاله «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی» این را متوجه شدم که نویسنده به بزرگیان این نقد را وارد میکند که تحلیلش از «جامعه» و «چپ» دچار یک خطای بنیادی است: او با جدا کردن جامعه از حاکمیت و تقلیل پیچیدگیهای سیاسی به یک دوگانه ساده، بهنوعی از مسئولیتپذیری سیاسی فرار میکند. جانمایه نقد آن است که این نوع تحلیل، بهجای ارائه راهحل، عملا به بیعملی و نوعی موضعگیری انتزاعی و غیرواقعی منجر میشود. نقد اصلی این است که بزرگیان با تفکیک شدید «مردم» از «حاکمیت»، یک تصویر غیرواقعی میسازد. نویسنده میگوید این جداسازی خود یک پروژه سیاسی است، نه یک واقعیت تحلیلی. در بخش دیگری از مقاله، مهرگان میگوید که بزرگیان عملا چپ را در موقعیت «ناظر اخلاقی» نگه میدارد، نه «کنشگر سیاسی». یعنی بهجای اینکه چپ مسئولیت قدرت، تصمیمگیری و هزینههای آن را بپذیرد، در سطح نقد باقی میماند. بزرگیان پرسش «جامعه چیست؟» را مطرح میکند، اما مهرگان میگوید که پاسخ او عملیاتی نیست و بیشتر ژست نظری است تا ابزار تحلیل؛ به این دلیل که بزرگیان فاقد درک واقعگرایانه از قدرت است؛ یعنی مشخص نمیکند چه کسی تصمیم میگیرد، چگونه، و با چه هزینهای. در دیدگاه نویسنده، در نتیجه، سیاست با نوعی اخلاقگرایی که نه استراتژی دارد و نه قابلیت مداخله دچار ابهام میشود.
پاسخم را به نقد مهرگان، بر اساس درک فوق از مقاله، و از طریق نوعی «خوانش دقیق» (Close Reading) پیش میبرم. در ابتدا باید بگویم، قطعاتی از متن مهرگان در نقد نظریات دیگران است (و از آن عزیزان اسم آورده شده) که به آنها نخواهم پرداخت. یکی از مهمترین دلایل نتیجهگیری نادرست نویسنده از متنام را البته در همین «یککاسهکردن» دیدگاههای مختلف میدانم که در متن انتقادی مهرگان دیده میشود. به نظر میرسد که او در حال نقد به مجموعهای از افراد است که پیشاپیش توسط نویسنده در یک ظرف ریخته شدهاند؛ اقدامی ناشی از بیحوصلگی شاید -که حتما او نیز بدان نقد دارد.
نامرتبطها
پیش از آغاز لازم است لیستی ارائه کنم از عناصری از مقاله که میتوان نام آنها را «نامرتبطها / Irrelevant » گذاشت؛ مثالها و گفتههایی که «مطلقا» نه تنها هیچ ارتباطی به دیدگاههای من ندارند، بلکه صراحتا در نوشتهها و گفتههای مختلف تصریح شدهاند. لیستی از آنها را اینجا میگذارم و برای جلوگیری از اطالهٔ کلام، به همه نوشتهها و گفتههای خودم درباره آنها ارجاع نمیدهم. به سبک روزنامهنویسها: «منابع در دفتر روزنامه محفوظ است و هر کسی بخواهد میتوانیم آنها را ارسال کنیم».
- مهرگان مینویسد: «بزرگیان در نکته اصلی یادداشت خود وقتی از ضرورت فهم شکست جمعیمان میگوید، اشارهاش غیر از خرابی و مرگ، غیر از رؤیافروشی، به این موارد است: «نابودشدن جامعه مدنی»، سختشدن امکان «بازپسگیری خیابان و فضاها»، و ترس از این که حکومت راحتتر به ما «دشمن» بگوید. این ما کیست؟ جامعه مدنی یعنی کجا؟ روزنامهها و انتشاراتی و گالریها و کافهها فقط؟ چرا خیابانهای شبهای جنگ نه؟ گروههای امدادگر، درمانگر، جهادگر، شیشهگر، به کجا تعلق دارند؟ سربازان چه؟ بازپسگیری خیابان و فضاها از دست چه کسی؟ بهعنوان کسی که هویت خود را به میانجی کار روشنفکری در سه دهه گذشته به دست آورده، میپرسم تحت چه شرایطی خودمان را از مردم شبهای این ۳۹ روز جدا کردیم. » در متنهای متعدد، حاضران در تجمعات شبانه را بخشی از جامعه دانستم و در نقد بیرون گذاشتن آنها گفته و نوشتهام. بهطور مشخص در گفتوگو با اکبر کرمی در ابتدای جنگ از منفعت جمعیِ جامعه ازین تجمعات گفتم، هر چند که از حیث جهانبینی، میدانم که حاضران غالبا با منِ نوعی بسیار متفاوتند. درباره گروههای امدادگر و غیره نیز مرتب نوشتهام که چگونه بازتاب «امر اشتراکی» و «لحظههای حضور جامعه» هستند؛ حتی سرباز پشت لانچر و غیره. در واقع نه تنها «جدایی» را نقد کردم بلکه به جداکنندگان انتقاد کردم. این «انتساب» از سوی مهرگان بیش از آنکه ناشی از ندیدن این گفتارها و متون باشد، ناشی از سوتفاهم از متنی است که او به نقد آن پرداخته که جلوتر به آن خواهم پرداخت.
- مهرگان مینویسد: «فروختن جنگ علیه ایران به افکار جهانی و ایرانی ممکن نمیبود اگر جدایی «رژیم» از «مردم» اجرا نشده بود… اینکه متجاوزان در آغاز کار گفتند مکانهای رژیم را میزنیم ولی بعد رسیدند به زیرساختهای مردم (و این مایه حیرت بسیاری از جنگخواهان شد)، این حرکت بنیادین «قطع سر»، بدون تفکیک بالا میسر نبود.» در این بحث خاص هم بزرگیان برای کاری و گفتاری استیضاح شده که اساسا هیچ ارتباطی به گفتههای او ندارد. شاید مهرگان نوشته او را درباره «حکومت اشغالی» نامیدنِ جمهوری اسلامی ندیده باشد. شاید مقاله او را دربارهٔ نسبت پیچیدهٔ دولت و ملت نخوانده باشد. نمیدانم. حقیقتا در هنگام خواندن نقد لحظهای متوقف شدم و پیش خودم گفتم: «شاید امید درباره کس دیگری حرف میزند !» بهنظر میرسد ما با جا دادن قابلمه در کشوی قاشقچنگالِ کابینت روبروییم. برای این کار باید قابلمه را از ریخت انداخت؛ با پتک دِفرمه کرد.
- مهرگان مینویسد: «با انسانیتزدایی سیستماتیک از ساختارهای سیاسی، به سپهر عمومی فرمان دادند که نهادهای ساختهشده در طول دههها مال شما نیست، کلاس درس و جشنواره و ورزشگاه و سالن کنسرت و انتشارات و وزارتخانه و پاسگاه جملگی مال «رژیم» است. مشارکت در آنها یعنی همکاری با آنها.» این تکهای است از بخش «پذیرفتن جنگ» که نسبت دادن در آن حیرتانگیز میشود. در اینجا من تنها به پاراگرافی اشاره میکنم که دو هفته پیش نوشتم: «در خلال جنگ و به میانجی بمباران، آنچه از سرزمینی که پیوسته نفی شده، پنهان مانده و نادیده گرفته شده بود، عیان میشود: بزرگترین تولیدکنندهٔ فولاد در منطقه، بلندترین پل هوایی، قدیمیترین مرکز تحقیقات داروییِ آسیای غربی، پیشروترین مراکز پژوهش پزشکی، زبدهترین مهندسان و…-همه در غیابشان حاضر شدهاند. اینکه از خلال نابودی یک سرزمین ویژگیهای آن عیان میشود، حقیقتی مهم را برملا میکند: افکار عمومی در گروگان بوده است؛ گروگانِ نیرویی که بهطور مداوم، از طریق ابزارها و سازوکارهای گوناگون، افتخار را به گذشته تبعید کرده تا اکنون را از هرگونه امکانِ مراقبت و دفاع تهی سازد.» سوال تکراری را دوباره میپرسم: چرا مهرگان در نقدش دست به «حذف» و سابقه گفتاری و نوشتاری من زده است؟ و سوالی بنیادینتر: آیا این متن نقد من است؟
بخش نامرتبطها را میتوان در چندین پاراگراف دیگر ادامه داد. اما بهتر است برای اینکه حوصله خوانندگان سر نرود به مقاله مورد نظر نویسنده بپردازم. نشان خواهم داد که مقاله مورد نقد نیز دچار هرمنوتیک سوظن شده است.
از جامعه باید دفاع کرد
امید مهرگان بهطور مشخص به مقالهای تحت عنوان «پساجنگ و تجربه شکست جمعی[۱]» ارجاع میدهد و به واسطه آن نقدش را پیش میبرد. از حیث روششناسی نقد لازم به یادآوری نیست که هر نوشتهای در درون یک منظومه معنا دارد، و نمیتوان متنی را بدون در نظر گرفتن متنها وگفتارهای دیگر نویسنده مورد بررسی قرار داد.
من در این مقاله به دنبال روشن کردن و سپس تأکید بر خصلتهای رهاییبخش مفهوم «جامعه» هستم. در واقع، تأکید بر «جامعه» همان تولید میانجی توسط روشنفکران برای مشمول کردن همگان در خیر جمعی است[۲]. بهتر است دوباره روشن کنم که منظورم از جامعه چیست. جامعه به استناد متن، آن نوع جماعت انسانی است که نسبت به غیریت و دیگری پذیراست، گروههای مختلف اجتماعی را در خود میپذیرد و اساسا بر مبنای پذیرش تفاوتها شکل میگیرد. چسب جامعه، تجربهٔ مشترک حیات بین اعضاست، نه هویتهای مذهبی، سیاسی، فرهنگی و یا قومی. این نکتهای محوری در مقاله، و در نقد صورتبندیهای دیگر درباره جماعت انسانی است که بر پایه دیگریسازی سامان میگیرند. در «جامعه» است که دیگریِ اعتقادی یا به تعبیر مهرگان، زن چادری و مرد مذهبی مشمول میشوند، همانگونه که زن بیحجاب و مرد سکولار. امت و ملت اما آن صورتبندی است که افراد را به سبب هویت مذهبی یا هویت ملی متمایز میکند، بیرون میگذارد و نادیده میگیرد. حامی جامعه اگر غیر مذهبی باشد، زن چادریِ حاضر در راهپیماییهای شبانه را میپذیرد. مهرگان خوانشی کاملا باژگون از متن دارد: میگوید، بزرگیان به حاضران در تجمعات یا حامیان حکومت و غیره نام «امت» گذاشته و آنها را از جامعه بیرون انداخته است[۳]. مهرگان مینویسد: «بزرگیان … درست در همان لحظهای که به زندگی با دیگری دعوت میکنند، دیگریِ عیان این روزها را بیرون میگذارند. منظورم بهطور روشن امتیهاست. معادلهای که بزرگیان بین دو شرارت، دو قطب داخل و خارج، برقرار میکند حجابی میاندازد روی واقعیت یک تفاوت بزرگ: یک طرف از بیگانه تقاضا کرد به سرزمین مادریاش تجاوز کند، و یک طرف از این سرزمین دفاع کرد. بله، عمدتا (و نه همه) با دین و حجاب و همه نمادهایی که چند دهه است ابزار بیرونگذاشتن و سرکوب هم بودهاند. و با «ای ایران» و باقی نمادهای ملی هم. و چهرههای دگرباشتر حتی.»
دقیقا برعکس، در مقاله «پساجنگ و تجربه شکست جمعی» این موضوع را مورد توجه قرار داده بودم که ما به تلاش برای ساختن جامعه بیش از هر چیز نیازمندیم؛ آن شکلی از جماعت انسانی که مدام در فشار ایده ملت و امت تضعیف شده است. مساله البته محدود به ایران نیست. ظهور و رشد راست افراطی در دنیا از نتایج تضعیف جامعه و رشد اشکال رقیب در معنابخشی به اجتماعات انسانی بوده است. ما نیاز به برساختن جامعه داریم که در برابر «بیرونگذاشتن» مقاومت میکند. این پیامی خطاب به همگان -از دولت تا ملت و امت- است. مهرگان میپرسد: «این ما کیست؟» این ما همه کسانیاند که به مکانیزمهای دیگریساز معترضاند؛ صورتبندیها و نهادهایی که شهروندان را در قالب دشمن، اشغالگر، مذهبی، چپ، تجزیهطلب، حکومتی، لیبرال و غیره بیرون میگذارند. در واقع، «ما» همان ساختارهای ذهنی و مادی است که بهتعبیر کارل مارکس، میباید بر اساس برابری بازسازی شوند و نه بر اساس تبعیض.
جدایی جامعه و حاکمیت
بنیان نظریه انتقادی همانقدر که متکی بر نقد سرمایهداری و عقلانیت ابزاری مدرن است، بر تفکیک میان جامعه و دولت قرار گرفته است. دولت، بیان سیاسی منافع طبقه حاکم است؛ نهادی که جامعه در فرایندهایی چون مبارزه مدنی تلاش دارد خود را تا حد ممکن از سلطهاش رها سازد. ایران موقعیتی استثنایی نیست. به طور تاریخی ما با نهادی روبروییم که در حوزههای مختلف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی حافظ منافع طبقه حاکم است. آیا اساسا میتوان بدون درک این جدایی، سوژه سیاسی داشت؟ درست است که در برداشتی سادهانگارانه، برخی از جریانات سیاسی به خصوص در سالهای اخیر جدایی سیاسی جامعه از حکومت را نوعی جدایی کارکردی، عینی و حتی ارتباطی میفهمند، تا حدی که با وجود پیوندهای مادی گسترده با آن مدعی این میشوند که «این حکومت ما نیست»؛ اما در این موضوع شکی نیست هر آنچه که در سنت انتقادی «امر سیاسی» میشناسیم بدون درک اشکال مختلفی از تضاد منافع میان نهاد دولت و نهاد جامعه اساسا ساخته نمیشود. با الیگارشهای طبقه حاکم چه باید کرد؟ چنانچه او (مثلا قالیباف) در حال جنگ با متجاوزان است، نسبت ما با او چگونه باید باشد؟ اویی که در این لحظه خاصِ تاریخی «رزمنده» است اما میدانیم که مالامال از فساد اقتصادی نیز است. الان چه کنیم با این حقایق به غایت مادی و تجربی -جنگ و فساد؟[۴]
پیشتر نوشته بودم که فهم «رژیمچنجی» از جدایی جامعه و دولت دچار این معضل است که ناتوان از «تحلیل مشخص از شرایط مشخص» است؛ نمیتواند متوجه شود که اگر منتقد، مخالف یا حتی براندازِ حکومت مستقر است، قادر نیست آن نیروی نظامی و سیاسی را که در حال جنگیدن با متجاوزان است در وضعیتی پیش از جنگ ببیند و در نتیجه به تحلیلی فرو بغلطد که راه رهایی را «تسلیم» و در واقع، واگذار کردن ساحت زیست خودش (که میخواسته آن را بهبود ببخشد)، بفهمد. مهرگان اینگونه تحلیلهای ماشینی و رُباتیِ «براندازان» را به طور عجیبی بر همه مخالفان حکومت و تجاوز امپریالیستی برمیتاباند. از حیث سیاسی، در واقع، نقد مهرگان منطق معرفتشناسانهٔ یک گفتار سیاسی هژمونشده را بازتاب میدهد: «اگر مخالف جنگ و امپریالیسم هستی، حکومتی هستی» اما اینبار با این صورتبندی که: «اگر حامی جدایی سیاسی حکومت و جامعه هستی، بخشی از منطق امپریالیسم برای بمبارانپذیر کردن ایرانی». در واقع، اینجا نویسنده با تمرکز بر رباتهای سیاسی، تمامی سوژههای سیاسی را در تنگنای عملی قرار میدهد.
آیا کسانی که از جبههای گشودهشده به نفی جنگ، نفی استعمار و افشای منطق سیاسی رژیمچنج میپردازند، جامعه را برای گشودگی نسبت به «غیریت» طلب میکنند و در معرض اشکال مختلف سرکوب دولتی و فشار اجتماعی قرار میگیرند، دچار بیعملیاند؟ عمل یعنی استقرار در یک جبههٔ خاص معرفتی و سیاسی؟ فراموش نکنیم آنهایی که شبها در این چهل روز در خانه ماندهاند و به خیابانها نیامدهاند، دچار «بیعملی» نبودند، بلکه بر عکس، کنش سیاسی دقیقی داشتند: زیرا که به فرمان پهلوی و نتانیاهو برای «تسخیر خیابان و آزادی» دهنکجی کردهاند. این اکثریت را نباید «بیرون» گذاشت.
تجربه
ضعف اصلی در صورتبندی مهرگان بیتوجهی انتزاعی او به «تجربه» است. افراد تجربهای در حیاتشان از نهاد حاکمیت دارند؛ تجربهای زیسته از فقیر شدن، سرکوب شدن، کشته شدن، نفی شدن، مضطرب شدن، ترسیدن، مستأصل شدن و احساس عمیق شکست که نمیتوان از آنان انتظار داشت آن را به سبب جنگ، رها سازند یا در گنجه پنهان کنند[۵]. تجربه قویترین و ماندگارترین شکلِ آگاهی است. لایههای مختلف جامعه ایران (آنگونه که اسماعیل بخشی در سلسلهتوییتهایش در نقد حمله آمریکا و اسراییل توضیح داده) دارای این تجربهاند که بهطور خلاصه میتوان آن را چنین توصیف کرد: تجربه حاکمیت ناکارآمد.
از نیمه دهه هفتاد، بخش قابل توجهی ازین جامعه با پذیرفتن مسئولیت این حاکمیت در شکلهای مختلف سعی کرده آن را تغییر دهد؛ در انتخابات شرکت کرده، به خیابان آمده، نهاد مدنی ساخته، به دیگران در قالب شکلهای مختلف «امداد» رسانده و غیره، تا زندگیاش را بهبود ببخشد. تاریخ کنشگریهای صنفی و سیاسی در تمامی این سالها، تاریخ «پذیرفتن مسئولیت این حکومت» است. اما با تجمیع شکستها و برآورده نشدن انتظارات (تجربه انباشته / Erfahrung) میدان برای مانورهای سیاسی و تبلیغاتی استعمار فراهم شد و برخی از همین جامعه را به سمت «نیروی آزادیبخش نیابتی» کشاند، و پهلوی و جنگ و ترامپ را درخواست کرد. در مقام جامعهشناس راهی نیست جز شناختن و سخن گفتن ازین «تجربه»؛ و البته مکانیزمهای از دست رفتن یا انحراف آن به واسطه امتگرایی یا ملتگرایی[۶]. اگر اهمیت تجربه را نادیده بگیریم، خود و جامعهمان را از ساختههایش جدا میکنیم، تا این حد که افراد امروزه چنان دچار ازخودبیگانگی با تجربهشان شدهاند که ۵۷ را «فتنه» مینامند. باید به تجربه جمعی از ناکارآمدی حکومت توجه کرد و آن را وارد دستگاه تحلیلی خود ساخت.
عملگرایی
منِ نوعی عضوی از اتاق مدیریت کشور و نهاد دولت نیستم؛ در واقع، خود را موظف به سخن گفتن یا یافتنِ راهحلهایی برای خروج نهاد دولت از تنگناهایش نمیدانم؛ خودم را در «پاستور» تصور نمیکنم؛ همچنین نقشی در سازماندهی برای سرنگونی دولت هم ندارم. آیا بیعملام؟ نکته اینجاست که کنشگری محدود به این دو موقعیت نیست. نه فقط در کار تخصصی خودم، که بهعنوان عضوی از جامعه مدنی، نه پروای حفظ حکومت را دارم و نه پروای براندازیاش را؛ مسأله من جامعه است. درون این میدان است که اتفاقا فرد از انتزاع، (انتزاع عضوی از حکومت بودن/ عضوی از اپوزیسیون بودن) رها میشود و میتواند مقدمات یک کنش سیاسی مادی و واقعی را به نفع حیات جمعی مهیا کند.
سوال مشخص: نسبت تو با جنگ اخیر چیست؟ عضوی از جامعه، جنگ را نفی میکند، توهم ندارد که با قدرت استعماری «آزاد» میشود؛ نمیخواهد میدان مبارزه و تلاشش در نزاع با نیروهای مسلط در جامعه (از جمله دولت) را تخریب کند. بهطور خلاصه، تلاش میکند روحیه جنگاوری جامعه در برابر نهادهای واقعی و مادی ستم در سطح بینالمللی و ملی را حفظ کند. اسلحه بهدست میگیرد، عضوی از گروههای امدادی میشود، مقاله مینویسد و غیره، تا این میدان را از دست «شرارت خارجی نسلکش» حفظ کند -کارهایی که برای تغییر حکومت هم اگر لازم باشد انجام میدهد. این دقیقا استراتژی عضو جامعه است؛ کلان-استراتژی عضو جامعه، حفظ جامعه در برابر تمامی نیروهای ضد جامعه است. در واقع، «شرط مادی امکان امر سیاسی» حفظ میدان کنش سیاسی یعنی جامعه است؛ جامعهای که درون مرزهای سرزمینی میکوشد نهاد حکمرانی را پیوسته بهبود بخشد.
در پایان
بخش بزرگی از نقد امید مهرگان عزیز، گفتوگو با دیگران است. ارتباط مفهومی و تحلیلی چندانی با نوشتههای من ندارد. این مشکلی فراگیر در جامعه امروز ماست. کجا را نشانه بگیریم؟ بیش از ابزار نشانهگیری، هدف اهمیت دارد. افراد محلی در ایران -به تعبیر درجهدار نظامی آمریکا- اسلحههای سادهای داشتند، اما در تشخیص هدف عالی بودند. به گمانم این آموزه خوبی برای همگان از دولت تا جامعه و اپوزیسیون است: هدف درست برای نشانهگیری.
بخش پایانی مقاله «پساجنگ و تجربه شکست جمعی» را برای توضیح ابزار لازم جهت بیانپذیر کردن «ستمدیدگی غیربراندازانه» عینا تکرار میکنم: «… از موقعیتی سخن میگوییم که شکستخوردگان بازمیگردند و به آنچه کردهاند، میاندیشند: اینکه ما چه تعریفی از پیشرفت داشتیم؟ چه فهمی از سعادت، آزادی و عدالت اجتماعی داشتیم؟ امید اینکه جامعه بتواند به آن نیروهایی که طی این سالها در فرآیند طبیعیِ جامعه اختلال ایجاد کردهاند و رؤیاهای جعلی فروختند، فکر کند و برای آن چیزی که تحت عنوان زندگی اشتراکی میشناسیم، کل حیات فکری و جمعی خود را بازبینی کند. سؤالی باید دوباره از خود پرسید: چگونه میشود زندگی بهتری داشت؟ کجا را اشتباه رفتیم و چه باید کنیم؟»
پانوشتها:
[۱] در اینجا: https://t.me/AminBozorgiyan/1737
[۲] کلمه Society ریشه در واژه لاتینSocietas دارد. این واژه لاتین به معنای مشارکت است. واژه جامعه به ما نشان میدهد که هرجا از آن سخن به میان میآید ما با مشارکت، شراکت دادن افراد یا به تعبیری مشمول کردن روبرو هستیم.
[۳] و البته به سوی مقابل اشاره نکرده که چرا بزرگیان، مخالفان حکومت و ناسیونالیستها را «ملت» نامیده و جدا کرده است؟
[۴] اگر بخواهم این سوال را در چارچوب متن جدید مهرگان بپرسم، میتوان گفت که آیا نیروهای مؤثر در «بمبارانپذیرساختن» ایران را میتوانیم گسترش دهیم و بپرسیم که چه طیفهایی در طبقه حاکم به بمبارانپذیر کردن ایران یاری رساندهاند؟ سازوکار قدرت و ثروت، منافع کارتلها و نیز حماقتهای معرفتی در حاکمیت تا چه حد این امکان را برای شمال جهانی فراهم کرده است؟
[۵] تجربههایی در نسبت با «حاکم» و نه همشهری مذهبی یا حتی حامی روحانیت و حکومت.
[۶] امتگرایی و ملتگرایی تصوری؛ شکلی از بیان سطحی تجربه زیسته در جهان مدرن است.







