هر روز نزدیک به ده کودک در جنگ اخیر کشته شدهاند. پزشکی قانونی میگوید ۳۹ روز جنگ، جان ۳۸۳ کودک را گرفته است. آماری تکاندهنده که نمیتوان آن را در میان انبوه اعداد و روایتهای جنگ گم کرد. در میان جنگهای دهههای اخیر جهان، تنها جنگ غزه، از سال ۲۰۲۳ به این سو، است که آمار روزانه کشتار کودکان در آن، به شکل چشمگیری، از این رقم بیشتر است.
بیش از یک قرن پیش، اِگلِنتاین جِب، بنیانگذار سازمان «نجات کودکان»، در مواجهه با ویرانیهای پس از جنگ جهانی اول جملهای تکاندهنده نوشت، جملهای که برای امروز نیز صادق است و آزارنده: «همه جنگها، چه عادلانه چه ناعادلانه، چه پیروزمندانه چه فاجعهبار، علیه کودکاناند.»
جِب این جمله را زمانی نوشت که اروپا پر از کودکان جنگزده گرسنه، یتیم و بیمار بود. از آن روزگار بیش از صد سال گذشته است. جهانِ امروز ماهواره دارد، پهپاد دارد، سامانههای پیشرفته شناسایی دارد و هوش مصنوعی دارد؛ چنان که میتواند فردی را در یک ساختمان مشخص ردیابی کند. با این حال، وقتی به فهرست قربانیان جنگهای چهار دهه اخیر نگاه میکنیم، کودکان همچنان حضوری تکاندهنده دارند؛ گویی پیشرفت فناوری نتوانسته مانع کشتار کودکان در جنگها شود.
همین واقعیت ما را با پرسشی روبهرو میکند که در سالهای اخیر بیش از گذشته در مطالعات جنگ مطرح شده است: اگر کودکان هدف جنگ نیستند، چرا اینقدر کشته میشوند؟ آیا واقعا میتوان همه این مرگها را صرفا «خسارت جانبی» جنگ نامید؟ یا آنگونه که برخی پژوهشگران استدلال کردهاند، کودکان در جنگهای مدرن دیگر در حاشیه جنگ نیستند، بلکه در قلب آن قرار گرفتهاند؟
کودکان؛ خسارت جانبی یا قربانیان اصلی؟
سالها پاسخ رایج به پرسش مرگ کودکان در جنگ، اصطلاحی بود که در ادبیات نظامی بسیار به کار میرفت: «خسارت جانبی». اصطلاحی سرد و بوروکراتیک که گویی درباره خرابی یک ساختمان یا آسیب دیدن یک اتومبیل توضیح میدهد، نه درباره مرگ یک کودک. «خسارت جانبی» در ادبیات نظامی، مرگ غیرنظامیان را در قالب یک پیامد ناخواسته و اجتنابناپذیر جنگ توضیح میدهد.
اما در سالهای اخیر بسیاری از پژوهشگران مطالعات جنگ این مفهوم را به چالش کشیدهاند. مقاله مهم «وقتی کودکان خسارت جانبی محسوب میشوند: جان کودکان در محاسبات جنگ» دقیقا از همین نقطه آغاز میکند. نویسندگان مقاله، لیندسی فریمن و دنیل ماهانتی، استدلال میکنند که کودکان را نمیتوان صرفا «غیرنظامیان کوچکتر» دانست. آسیبپذیری ویژه کودکان، آثار بلندمدت جسمی و روانی جنگ بر آنان و این واقعیت که مرگ یک کودک به معنای از دست رفتن دهها سال زندگی پیش روست، ایجاب میکند که جان کودکان وزن ویژهای در ارزیابی تناسب حملات نظامی داشته باشد.
پرسش مقاله در ظاهر ساده است، اما پیامدهای عمیقی دارد: جان کودکان در محاسبات فرماندهان نظامی چه جایگاهی دارد، وقتی آنان میدانند که در یک منطقه کودکان حضور دارند؟
نویسندگان مقاله یادآوری میکنند که کودکان در میدان جنگ نامرئی نیستند. فرماندهان میدانند مدرسه کجاست، بیمارستان کجاست و محلههای مسکونی کجا هستند. بنابراین مسئله این است که ارزش جان آنها در فرآیند تصمیمگیری نظامی چگونه سنجیده میشود.
امنیت دائمی و تهدیدهای آینده
شاید رادیکالترین صورتبندی این مسئله را آنتونی دیرک موزِس، پژوهشگر برجسته مطالعات نسلکشی، مطرح کرده باشد. موزس در کتاب «مسئله نسلکشی: امنیت دائمی و زبان توجیه خشونت» استدلال میکند که تمرکز انحصاری بر نسلکشی باعث شده درباره شکلهای دیگری از کشتار جمعی کمتر فکر کنیم؛ شکلهایی که شاید اسمشان نسلکشی نباشد، اما برای غیرنظامیان و کودکان میتوانند به همان اندازه ویرانگر باشند؛ از بمباران شهرها و محاصرهها گرفته تا حملات موشکی و آنچه «خسارت جانبی» نامیده میشود.
موزس این منطق را «امنیت دائمی» مینامد؛ نه به معنای امنیتی پایدار و باثبات، بلکه به معنای تلاش برای حذف همیشگی تهدیدها. از نظر او، بسیاری از خشونتهای جمعی مدرن نه صرفا از نفرت، بلکه از منطقی ناشی میشوند که میکوشد نه فقط تهدیدهای امروز، بلکه تهدیدهای احتمالی آینده را نیز از میان بردارد.
در همین چارچوب است که موزس جملهای تکاندهنده مینویسد: «کشتن کودکان به عنوان تهدیدهای آینده، نشانه روشن منطق امنیت دائمیِ اقتدارگرایانه است.»
این جمله به معنای آن نیست که همه جنگها با هدف کشتن کودکان آغاز میشوند، اما یک نکته مهم را روشن میکند: در برخی اشکال خشونت جمعی، کودک صرفا یک قربانی تصادفی نیست. کودک حامل آینده است؛ حامل تداوم یک خانواده، یک جامعه و یک مردم. و شاید همین است که در برخی جنگها، کودکان را از حاشیه میدان نبرد به قلب آن میکشاند.
کودکان در قلب جنگ
گزارش یونیسف درباره «بیستوپنج سال کودکان و جنگ» نیز از زاویهای دیگر به نتیجهای مشابه میرسد. این گزارش نشان میدهد که طی دو دهه اخیر صدها هزار مورد نقض فاحش حقوق کودکان در جنگها ثبت شده است؛ از کشته و معلول شدن گرفته تا حمله به مدارس، بیمارستانها و زیرساختهای حیاتی کودکان. پیام مرکزی گزارش روشن است: کودکان دیگر در حاشیه جنگ نیستند؛ آنها در قلب جنگهای مدرن قرار گرفتهاند.
از تهدیدهای آینده تا آیندهکشی
بازگردیم به همان عدد نخست: ۳۸۳ کودک در ۳۹ روز؛ یعنی به طور متوسط روزی نزدیک به ده کودک در جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل علیه ایران کشته شدهاند.
ممکن است درباره علل جنگ، مسئولیتها، مشروعیتها و روایتهای سیاسی اختلاف نظر وجود داشته باشد، اما یک واقعیت را نمیتوان انکار کرد: وقتی ۳۸۳ کودک در مدت کوتاهی کشته میشوند، دیگر نمیتوان گفت کودکان صرفا «خسارت جانبی» بودهاند.
برخی پژوهشگران مطالعات جنگ، برای توصیف وضعیتی که در آن نه فقط انسانهای امروز، بلکه امکان زندگی و آینده یک جامعه هدف قرار میگیرد، از مفهوم «آیندهکشی» (Futurecide) استفاده کردهاند. در این نگاه، مسئله فقط مرگ افراد نیست؛ نابودی ظرفیت یک جامعه برای ادامه یافتن است. وقتی کودکان کشته میشوند و مدارس، دانشگاهها، بیمارستانها، مؤسسات علمی، مراکز فرهنگی/تفریحی و اماکن تاریخی ویران میشوند، آنچه آسیب میبیند فقط زمان حال نیست؛ آینده نیز از میان میرود.
اینکه آیا کودکان در هر مورد مشخص عمدا هدف قرار گرفتهاند یا نه، نیازمند بررسی حقوقی و شواهد مستقل است، اما وقتی در جنگی، با وجود همه پیشرفتهای جهان امروز، روزانه ده کودک کشته میشوند، دیگر نمیتوان این کشتار را صرفا «خسارت جانبی» جنگ نامید.
در این نقطه است که میتوان به تحلیل آ. دیرک موزس بازگشت؛ آنجا که میگوید در برخی جنگها، کودکان به عنوان «تهدیدهای احتمالی آینده» هدف قرار میگیرند. اینجا دیگر مسئله فقط کودککشی نیست؛ مسئله آیندهکشی است؛ نابود کردن زندگیهایی که هنوز فرصت زیستن، رشد کردن و ساختن آینده خود را پیدا نکردهاند.
و در این میان، جمله اگلنتاین جب همچنان اعتبار خود را حفظ میکند:
«همه جنگها، در نهایت علیه کودکاناند.»







