خامنهای نزدیک به چهار دهه بر ایران حکومت کرد. رفتن او فصلی مهم را به پایان میبرد و فصلی تازه را آغاز میکند. در بررسی میراث سیاسی او، چند نکته شایان توجه است:
نخست – خامنهای استبداد حکومتی را بازسازی کرد به نحوی که پیامدهای وخیم اقتصادی و اجتماعی به همراه داشت، اما در همان حال توانست نحو سیاستمداری در دستگاه حکومت را تا حدودی «نهادینه» کند.
دوم – افکار عمومی در پایان دوره خامنهای، اساسا ماهیتی چندپاره، سیال و معترض داشت و میان هسته سخت قدرت، اپوزیسیون رادیکال و اکثریت میانه به شدت قطببندی شده بود.
سوم – اندیشه سیاسی خامنهای بر ایدهآلیسم انقلابی، ضدیت با آمریکا و اسرائیل، ارادهگرایی و باور به نقش تعیینکننده مقاومت استوار بود اما عنصری از عملگرایی نیز در برخی از موارد از خود به جا گذاشت.
چهارم – یکی از مهمترین علل دوام حکومت او، مدیریت توازن قوا میان جناحها و نهادهای نظام، حفظ انسجام درونی دستگاه سیاسی، سرکوب در شرایط مشخص و برنامهریزی تدریجی برای انتقال قدرت بود.
پنجم – به نظر میرسد که پس از خامنهای، قدرت بیش از گذشته میان نهادهای مختلف تقسیم خواهد شد و، به دلیل فقدان جانشینی کاریزماتیک، احتمال شکلگیری رهبری جمعی یا چندمرکزی افزایش خواهد یافت.
ششم – آینده ایران به آن بستگی دارد که حکومت، جامعه مدنی و نخبگان سیاسی چگونه با یکدیگر تعامل کنند و تا چه اندازه در سیاستهای داخلی و خارجی نظام تجدیدنظر صورت بگیرد.
در اینجا، این نکات را بررسی خواهیم کرد.
«بازسازی نظام استبدادی، مدیریت جناحها و نهادینه کردن رقابت سیاسی»
حکایت علی خامنهای، همانا روایت تراژدی سیاست در ایران است. مردی که سالها با نظام استبدادی جنگیده بود چون به قدرت رسید خود دستگاه استبداد را بازسازی کرد. بدینسان، تراژدی سیاست ایرانی تکرار شد: انقلاب، هرجومرج و سپس استبداد. چرخهای که بارها در تاریخ ایران باز تولید شده است.
خامنهای سیاست را میدان نبرد خیر مطلق با شر مطلق میدید و تجلی شر مطلق را امپراتوری آمریکای مستکبر میدانست. از نگاه او، مبارزه با شر مطلق، یک وظیفه دینی و اخلاقی بود. مبارزه با اسرائیل نیز، بهعنوان متحد منطقهای آمریکا، و تجلی اندیشه صهیونیسم، همواره در کانون توجه او قرار داشت.
ساختمان یک دستگاه نیرومند نظامی برای مقابله با «شیطان بزرگ» همواره مد نظرش بود. از همین رو، بخش قابل توجهی از منابع مالی، توان مدیریتی و ظرفیتهای سیاسی حکومت را در خدمت تقویت توان نظامی، توسعه برنامههای موشکی، گسترش شبکه نیروهای نیابتی و افزایش نفوذ منطقهای جمهوری اسلامی قرار داد.
خامنهای سیاست را میدان نبرد خیر مطلق با شر مطلق میدید و تجلی شر مطلق را امپراتوری آمریکای مستکبر میدانست. از نگاه او، مبارزه با شر مطلق، یک وظیفه دینی و اخلاقی بود.
در سیاست داخلی، خامنهای نتوانست حضور نیروهای غیرخودی را بپذیرد. مخالفان و رقیبان خود را، یکی پس از دیگری، بیرحمانه شکست داد و به حاشیه راند. از قدرت گرفتن جامعه مدنی بیم داشت و به صدای منتقدان، هرچند میانهرو و معتدل، گوش نسپرد. سیاست او بر مبنی مهار رقیب و، در مواردی که ضروری میدید، سرکوب شدید مخالفان استوار بود. میزان بیرحمی و شدت عمل او در وقایع سرکوب دی ۱۴۰۴ نشانی از این طراز بود.
حاصل رویکرد خامنهای در سیاست داخلی و خارجی آن بود که اقتصاد ایران سالبهسال متزلزلتر و ناتوانتر شد. گرانی، فقر و بیکاری گسترش یافت و بخشهای بزرگی از جامعه حتی در حفظ موقعیت اقتصادی و اجتماعی خود ناتوان ماندند. سال پس از سال ایران فرصت توسعه اقتصادی را از دست داد.
مقایسه رشد اقتصادی ایران با ترکیه و عربستان نشان میدهد که ایران چقدر عقب ماند. در طول حکومت خامنهای اقتصاد ایران (جی-دی-پی) حدود ۳ تا ۴ برابر شد درحالی که ترکیه و عربستان حدود ۸ تا ۱۰ برابر شدند. درآمد سرانه ایران حدود ۲ برابر شد در حالی که سرانه ترکیه حدود ۷ تا ۸ برابر و درآمد سرانه عربستان حدود ۱۲ تا ۱۴ برابر شد.
در عین حال، نمیتوان از این نکته چشم پوشید که خامنهای، از نظر عملیاتی، نهادینه شدن نظم سیاسی را پیاده کرد. تسلط او (خلاف حکم قانونی «ولایت مطلقه فقیه») مطلقه نبود. بلکه هر یک از جناحها و گرایشهای مختلف سیاسی درون نظام را (تا حدودی) به رسمیت شناخت و مدیریت کرد و سیاست ایرانی را تا حد قابل تشخیصی قاعدهمند ساخت. از همین رو هنگامی که در جنگ کشته شد حکومت فرو نپاشید و توانست خود را با شرایط جدید تطبیق دهد و بازسازی کند.
شیوه کار خامنهای آن بود که جناحهای مختلف را – که به شکل مشخصی با نهادهای مختلف حکومتی همگرایی داشتند – به رسمیت میشناخت، روابط میان آنان را تنظیم میکرد و هر یک را با زبانی متناسب با ارزیابی خودش مورد خطاب قرار میداد. خود را به جناح تندرو اصولگرا نزدیکتر میدانست و هنگامی که همه را بر سر سفره مینشاند به اصولگرایان بنیادگرا سهمی فراوان میداد و به اصلاحطلبان اندکی میبخشید. برایش مسئله مهار سیاسی ماهیت نسبی داشت.
نظمی که ایجاد کرد یک شبکه متمرکز سازمانیافته (مثل حزب بعث صدام حسین و یا حزب کمونیست چین) نبود بلکه شبکهای بود که رابطه میان اجزای آن بر اساس نوعی «عرف، سنت، عادت و تجربه» بنا شد و بر مبنای گفتوگوی عمدتا غیر رسمی، و گاه علنی، میان مراکز قدرت شکل گرفت. در این نظم، رهبری محور اصلی و تعیینکننده است ولی مطلقه نیست و «رابطه» میان عناصر دستگاه سیاسی است که تعیین تکلیف میکند. به همین خاطر است که به نظر میرسد در شرایط فعلی نقش رهبر از سابق کمتر و تقسیم قدرت بیشتر خواهد شد.
حاصل رویکرد خامنهای در سیاست داخلی و خارجی آن بود که اقتصاد ایران سالبهسال متزلزلتر و ناتوانتر شد. گرانی، فقر و بیکاری گسترش یافت و بخشهای بزرگی از جامعه حتی در حفظ موقعیت اقتصادی و اجتماعی خود ناتوان ماندند.
نظمی که خامنهای پدید آورد و روابطی که ساخت به اندازهای واقعی بود که دستگاه سیاسی توانست پس از قتل او خود را بازسازی کند و به حکومت ادامه بدهد. این شیوه، هم از ایجاد خلا قدرت جلوگیری کرد و هم مانع تمرکز قدرت در دست یک فرد یا یک نهاد شد.
این کاری بود که محمدرضا شاه پهلوی نتوانست در ۳۷ سال سلطنت خود انجام دهد. او به نیروهای سیاسی ــ از جمله به دستگاه بورکراسی و یا نظامی و یا احزاب ایران نوین، مردم و رستاخیز ــ اجازه نداد به جریانهای نیرومند و موثر تبدیل شوند، جریانهایی که بتوانند هنگامی که شخص شاه دیگر قادر به مدیریت اوضاع نیست مسئولیت اداره کشور را بر عهده بگیرند.
«افکار عمومی»
بسیار دشوار است که بتوان با اطمینان درباره ماهیت افکار عمومی در دوران پساخامنهای سخن گفت. با این همه آنچه امروز میتوان دید این است که افکار عمومی در ایران چندپاره، سیال، شناور و معترض است.
در یک ارزیابی کلی میتوان گفت چنانکه در بسیاری از کشورهای جهان نیز دیده میشود اصولا حدود ۳۰ درصد مردم در سیاست مشارکت نمیکنند. نه علاقه به کار سیاست دارند و نه خود را درگیر منازعات آن میکنند.
در همین حال، بر پایه نظرسنجیها، آرای انتخاباتی، راهپیماییها و نیز برآورد جمعیتهای نماز عید فطر، میتوان پایگاه اجتماعی خامنهای را حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد جامعه برآورد کرد. این قشر، وفادار، سازمانیافته و پای کار است و بدنه اجتماعی هسته سخت قدرت را تشکیل میدهد. این همان بلوکی است که در سوگ کشته شدن خامنهای عزادار شد.
در مقابل، حدود ۲۰ درصد جامعه را میتوان در زمره اپوزیسیون رادیکال دانست، جریانی که همواره در طول دههها با افت و خیز وجود داشته. این گروه اجتماعی، پس از انتخاب رئیسی و اجرای سیاست «خالصسازی»، بهتدریج گسترش یافت، رادیکالتر شد و بیش از پیش به جریان سلطنتطلب گرایش پیدا کرد. آنها از مرگ خامنهای شادمان شدند.
در میان این دو قطب، بلوک مهم دیگری قرار دارد که میتوان آن را بلوک میانی نامید. این بخش از جامعه، ماهیتی سیال و شناور دارد. نمونه رفتار آن را میتوان در جابهجایی آرا از خاتمی به احمدینژاد، و سپس پس از جنبش خونین سبز، در بازگشت به روحانی با اکثریتی قاطع مشاهده کرد.
این گروه نه زیر پرچم هسته سخت قدرت رفته و نه در صف اپوزیسیون برانداز قرار گرفته و شاید بتوان سهم این بلوک را حدود ۴۰ درصد برآورد کرد. آنان برای خامنهای دلسوزی نمیکنند، اما تصفیه و کشتار را راه حل مسائل کشور نمیدانند.
«اندیشه سیاسی خامنهای»
در طول سالهای حاکمیت، و بهتدریج بیش از پیش، خطاب خامنهای با پایگاه اجتماعی و هواداران خودش بود، نه با تمام طبقات و اقشار مختلف ملت. خامنهای عمدتا طبقات و اقشاری را مورد خطاب قرار میداد که بهعنوان وفاداران دینی یا همفکران ایدئولوژیک او شناخته میشدند.
خامنهای سیاستمداری ایدهآلیست بود که سیاست را در چارچوب مبارزهٔ خیر مطلق با شر مطلق تعریف و تفسیر میکرد. از یک سو باهوش و زیرک و از سوی دیگر بیرحم بود بهگونهای که توانست طی چهار دهه، به درست یا به غلط، همهٔ رقیبان خود را از هاشمی رفسنجانی و خاتمی گرفته تا احمدینژاد و روحانی، مات و از صحنه بیرون کند.
شاید بتوان گفت زیربناییترین عنصر فکری او اندیشهٔ ضد استکباری و ضدصهیونیستی بود. وظیفهٔ الهی خود میدانست که با امپریالیسم جهانی آمریکای مستکبر مبارزه کند. و در این نبرد، بهویژه با اسرائیل و دولت صهیونیستی دشمنی داشت. بر همین پایه بود که دستگاه نظامی را قوی و پیشتاز سیاست خود کرد.
البته گاه عملگرایی و واقعبینی در سیاستش حاکم میشد و او حتی احتمال و فرصت معامله محدود با «استکبار جهانی» را میپذیرفت. اما در اصول، هرگز از باور ضداستعماری خود دست نکشید.
در همان حال، خامنهای نوعی اندیشهٔ طبقاتی داشت. خود را هوادار مستضعفان، طبقه فرودست و زحمتکشان میدانست و برنامه خود را در وفاداری به منافع و آرمانهای فرهنگی و اجتماعی آنان تنظیم میکرد. نمونه اینکه از هاشمی رفسنجانی فاصله گرفت و خود را به احمدینژاد نزدیکتر تعریف کرد.
در بررسی اجرای این راهبرد سیاسی و مطالعهٔ موضعگیریهای او، باید به این نکته توجه داشت که آرایشی دوگانه در صحنه سیاست میگرفت: یکی در عرصه عمومی و خطاب به مردم، و دیگری در عرصه اجرایی و خطاب به مقامات سیاسی. مطالعه مواضع او در سالهای متمادی نشان میدهد که در این دو عرصه بهگونهای متفاوت سخن میگفت و رفتار میکرد. یکی جلوی صحنه و یکی پشت صحنه. این زیرکی و این شیوه بازی سیاسی از سیاستمداری چون خامنهای دور از انتظار نبود.
در طول سالهای حاکمیت، و بهتدریج بیش از پیش، خطاب خامنهای با پایگاه اجتماعی و هواداران خودش بود، نه با تمام طبقات و اقشار مختلف ملت. خامنهای عمدتا طبقات و اقشاری را مورد خطاب قرار میداد که بهعنوان وفاداران دینی یا همفکران ایدئولوژیک او شناخته میشدند. به کسانی خط میداد که از لحاظ سیاسی به رهبر و دستگاه سیاسیِ حاکم معتقد بودند.
«دوام و بقای خامنهای»
علی خامنهای بیش از چهار دهه در مقام ریاستجمهوری و رهبری دوام آورد. راهبرد او برای «بقا و مدیریت قدرت» بود به نحوی که انضباط را در دستگاه سیاسی نظام برقرار سازد. از یک سو، برای هستهٔ سخت قدرت تعیین تکلیف میکرد و از سوی دیگر، به بدنهٔ سیاسی نظام آرایش و هماهنگی میداد و توازن قدرت برقرار میکرد به نحوی که در عرصه اجرا بهگونهای مؤثر عمل کنند.
در برابر خطر بیانضباطی سیاسی و تزلزل عملیاتی حساس بود. هدفش آن بود که از شکلگیری خلا سیاسی جلوگیری کند و در عین حال، مانع تمرکز قدرت (بیش از حد مورد نظرش) در یکی از نهادها و یا جریانها شود.
حتی اگر ضرورت مییافت، برخی تجدیدنظرهای اساسی را در عمل میپذیرفت و این سیاست را بدانگونه پیش میبرد که بتواند موقعیت عملیاتی خود را حفظ کند.
یکی از عناصر نیرومند در اندیشهٔ سیاسی خامنهای «ارادهگرایی» بود. اندیشهٔ سیاسی خامنهای را میتوان بدین معنا تفسیر کرد که اراده را عاملی اساسی، و شاید حتی عامل غالب، در رفتار سیاسی میدانست.
معتقد بود که انسان در انتخاب اعمال خود آزادی دارد و هر آنکه بیش از دیگران اراده به خرج دهد و پایداری کند، امکان پیروزی بیشتر خواهد داشت. بر همین اساس، روش تهاجمی را در همهٔ شرایط، حتی در شرایط شکست، تبلیغ و اجرا میکرد.
در همین چارچوب، شهادتطلبی را نیز معنا کرد. شهادتطلبی را صرفا در راه حق و صواب نمیدانست، بلکه آن را در عمل سیاسی مؤثر میشناخت. معتقد بود که شهادت، راه سیاست را میگشاید. فدا شدن و عملیات انتحاری، برای او نه تنها مایه عافیت برای روز قیامت، بلکه راهگشا در عرصه سیاست روزمره بود. از همین منظر، شهادت سنوار حماس را بر آن ترجیح میداد تا به سرنوشت محمدرضا شاه یا بشار اسد گرفتار شود و اشکریزان یا پنهانی صحنه را ترک کند.
خامنهای شهادتطلبی را صرفا در راه حق و صواب نمیدانست، بلکه آن را در عمل سیاسی مؤثر میشناخت. معتقد بود که شهادت، راه سیاست را میگشاید. فدا شدن و عملیات انتحاری، برای او نه تنها مایه عافیت برای روز قیامت، بلکه راهگشا در عرصه سیاست روزمره بود.
آرامش روحی خود را در این سناریو میجست که شهید شود و نام شهید از خود به جا گذارد. از نگاه او، شهادتطلبی و ریسک موجودیتی موجب میشود که ارادهگرایی و سیاست تهاجمی در عرصه میدان تقویت شود و امکان پیروزی افزایش یابد. از همین رو، این روحیه را در گفتار خود تقویت میکرد.
در جمعبندی، شاید بتوان گفت که او اصولا ایدهآلیست و ارادهگرا بود اما در برخی زمینهها، عملگرایی در کارهایش نمایان است.
«ترکیب جانشینی جدید»
در سالهای آخر عمر، مسئله جانشینی به تدریج به یک موضوع عمومی تبدیل شد به نحوی که حتی قبل از آغاز جنگ (اسرائیل و آمریکا علیه ایران)، جامعه سیاسی عملا وارد مرحله پسا خامنهای شده بود و اطاقهای فکر حکومت در قبال آن فعال بودند. خودش بر این روند شکل گیری دوره پسا خامنهای و در قبال مسئله انتقال قدرت نقش نظارتی داشت.
هدفش حفظ ثبات و آرایش نیروها در شکل گرفتن این جریان بود. در این روند کاهش قدرت خامنهای را شاهد بودیم و اینکه بازیگران مختلف حکومت نظام تعیین تکلیف سیاسی میکردند و تصمیمها در همه موارد ضرورتا به شخص خامنهای باز نمیگشت.
این روند بیش از هر چیز به خاطر ماهیت چند جناحی نظام سیاسی بود و اینکه گفتمان سیاسی کشور فراتر از گفتمان خامنهای رفته بود و مسائل و مناسباتی را مد نظر قرار میداد که مورد نظر گفتمان سیاسی خامنهای نبود.
به اضافه به خاطر کهولت و سستی جسمانی دیگر توان آن را نداشت که مسائل را مورد خطاب قرار دهد. از جمله اینکه خامنهای همچنان مبارزه با استکبار را چارچوب اصلی فکر و فعالیت خود میدانست ولی این تفکر در دستگاه حکومتی در حال تغییر بود.
به دنبال کشته شدن خامنهای شخصیت نیرومند دیگری که بتواند با جذبه، قدرت سیاسی، پایگاه اجتماعی، و تجربه کاری اوضاع را به دست بگیرد وجود نداشت. مجتبی خامنهای که به این سمت انتخاب شد (که البته با قاطعیت نمیتوان گفت که زنده باشد) در موقعیتی نیست که بخواهد نقش پدرش را بازی کند.
صرفا میدانیم که پشت صحنه و در بیت رهبری با برخی جریانهای سیاسی و امنیتی رفت و آمد داشت. میدانیم درس فقه خوانده و درس میداده. ولی حتی کلیات زندگی او در ابهام است. جامعه او را ندیده و نمیشناسد. هرگز پست رسمی نداشته. فقط یک ویدئوی چند دقیقهای از او دیده شده و در صحنه عملی سیاسی نقشی نداشته است. در چنین شرایطی به احتمال زیاد در کنار سیاستمداران حرفهای نقش درجه دومی ایفا خواهد کرد.
پیامد چنین شرایطی این است که قدرت سیاسی میان نهادهای مختلف حکومتی (و غیر حکومتی) بیش از پیش تقسیم میشود و فعلا جانشین نیرومندی برای رهبری نخواهیم دید.
«احتمالات آینده»
به دنبال کشته شدن خامنهای شخصیت نیرومند دیگری که بتواند با جذبه، قدرت سیاسی، پایگاه اجتماعی، و تجربه کاری اوضاع را به دست بگیرد وجود نداشت. مجتبی خامنهای که به این سمت انتخاب شد در موقعیتی نیست که بخواهد نقش پدرش را بازی کند.
مشکل است که روند تحولات آینده را ترسیم کنیم چرا که تحولات تا حدودی زیادی غیر قابل پیشبینی است. اما برخی عناصر تعیین کننده قابل رویت است.
در سمت حکومت اینکه پایگاه اجتماعی ۱۰ تا ۱۵ درصدی همچنان عملیاتی خواهد ماند و توان عملیاتی دستگاه سیاسی همچنان پیچیده و حساب شده خواهد ماند هر چند نمیدانیم که بتواند آن را در همه زمینهها بکار بگیرد.
احتمال تجدید نظر اساسی (مانند آنچه که در حوزه حجاب پذیرفت) جدی و قابل ملاحظه است. به اضافه اینکه چند قطبیتر شدن فضای سیاسی میتواند کمک به قاعدهمند شدن حوزه سیاست بکند.
در سمت دیگر قدرت گرفتن جامعه مدنی محسوس است و خواهد بود. ولی باید دید که آیا جامعه مدنی حاضر به پذیرش تجربیاتی مانند دی ۱۴۰۴ و جنگ خارجی است و یا اینکه به نحوی پیش خواهد رفت که به نوعی تفاهم را با دستگاه حکومتی و طبقه حاکمه تشویق کند و ابتکار عمل حکومت را مجاز بداند و به رسمیت بشمارد.
در سمت اپوزیسیون نیز باید دید که این نیروهای پراکنده تا چه حد قادر خواهند بود رهبری نیرومندی را شکل بدهند، انسجام تشکیلاتی بوجود آورند، نظریهپردازی کنند و برنامهریزی عملی روی میز بگذارند.
برای آینده میتوان گفت که احتمالا ترکیبی از نهادهای گوناگون (مانند سپاه، بوروکراسی، ریاست جمهوری، بیت رهبری، بنیادهای شبه دولتی) قدرت را به دست خواهند گرفت.
اما برای شناخت توازن جناحی در این ترکیب جدی، هنوز باید دیدبانی کرد. بهترین بستر برای اینکار مطالعه مذاکرات ۶۰ روزه ایران و آمریکا و نیز انتخابات بعدی (ریاست جمهوری و مجلس) در ایران است.
اولی نشان خواهد داد که سیاست خارجی ایران تا چه حد و به چه طریقی تغییر خواهد کرد و دومی نشان خواهد داد که حکومت تا چه مقدار رقابت سیاسی را جدی میکند تا به نحوی مشارکت اکثریت مردم را برانگیزد و آنها را پای صندوق رای ببرد.








