دوشنبه، ۱۵ تیر ۱۴۰۵

دیدگاه

تشییع پیکر خامنه‌ای و ترس مواجهه با جمعیت: چگونه رسانه‌های براندازی با امتناع از نگاه به دیگری، خود را نامشروع می‌کنند؟

SM

سالور ملایری

منتقد فرهنگی و روزنامه‌نگار

جمعیت عظیمی که در تشییع جنازه آیت‌الله علی خامنه‌ای ظاهر شد، پیش از آن‌که موضوعی برای ستایش یا انکار باشد، یک واقعیت سیاسی‌-اجتماعی‌ست. می‌توان بحث کرد که این جمعیت تا چه اندازه خودجوش، سازمان‌یافته، مذهبی، حکومتی، مأموریتی، عاطفی یا ترکیبی از همه این‌ها بود؛ اما باید پذیرفت بخشی از جامعه ایران، با زبان، حافظه، ترس‌ها، امیدها و شعور و باورهای خود، در صحنه ظاهر شد و دوباره نشان داد که ایران را نمی‌توان فقط از چشم طبقه متوسط سکولار شهری، شبکه‌های تبعیدی، رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور یا بدن زخمی معترضان خیابانی فهمید.

برای اپوزیسیون ایران، چنین صحنه‌هایی معمولا ناراحت‌کننده‌اند؛ نه فقط به این دلیل که دستگاه حاکم آنها را به‌مثابه نمایش قدرت و مشروعیت عرضه می‌کند، بلکه به این دلیل که این صحنه‌ها تصویر ساده‌شده‌ای را که بخشی از اپوزیسیون از «مردم» ساخته است، برهم می‌زند. در این تصویر، مردم واقعی همان‌هایی‌اند که علیه جمهوری اسلامی شعار می‌دهند، حجاب اجباری را پس می‌زنند، از حکومت بیزارند و در افق سیاسی خود خواهان عبور کامل از نظم موجودند. اما هر بار که جمعیتی مذهبی، وفادار، سوگوار یا حتی مردد و خاکستری یا حتی سکولار در خیابان ظاهر می‌شود، این تصویر ترک برمی‌دارد.

 

ترس مواجهه یعنی چه؟

تیتر این یادداشت از «ترس مواجهه» سخن می‌گوید، اما این صرف یک ترس ساده و روان‌شناختی نیست. مقصود، هراس یک دستگاه گفتمانی از روبه‌رو شدن با چیزی است که نظم معنایی آن را مختل می‌کند. اپوزیسیون برانداز، در بخش مهمی از گفتار رسانه‌ای خود، سال‌هاست «مردم» را به‌صورت یک سوژه نسبتا یکدست، سکولار، ضدروحانیت، ضدجمهوری اسلامی و آماده گذار تصویر کرده است. بنابراین هر صحنه‌ای که در آن بخشی از مردم با زبان سوگ، دین، انقلاب، استقلال، ضدیت با آمریکا و اسرائیل، یا وفاداری عاطفی و تاریخی به رهبر ظاهر می‌شوند، برای این گفتار صرفا یک اختلاف آماری نیست؛ یک اخلال معرفتی است.

به همین دلیل، مسئله فقط این نیست که رسانه‌های برانداز جمعیت را کم می‌شمارند یا انگیزه‌های آن را تخطئه می‌کنند؛ مسئله این است که آنان پیشاپیش نوعی «دیگری» ساخته‌اند: دیگری مذهبی، انقلابی، حامی مقاومت، ضد مداخله خارجی، یا حتی فقط مرددی که از فروپاشی می‌ترسد. این دیگری اگر به رسمیت شناخته شود، اپوزیسیون ناچار می‌شود درباره زبان، ائتلاف، دموکراسی، عدالت، امنیت و استقلال بازاندیشی کند. اما چون چنین بازاندیشی‌ای هزینه دارد، ساده‌ترین راه، حذف نمادین دیگری است: او یا اجیر است، یا فریب‌خورده، یا عقب‌مانده، یا اساسا مردم نیست.

این‌ حذف صرفا حذف بخش مهمی از جامعه ایران نیست، تخریب نهیلیستی ایده‌های سیاست است و خالی کردن زیرپای خود برای کنش سیاسی. وقتی شما دیگری‌تان را به دلیل این‌که ضداستعمار است یا ضدصیهونیست است یا مذهبی‌ست، از دایره‌ میدان سیاست بیرون می‌کنید، در حقیقت دارید این هویت‌ها را مشکل‌ساز قلمداد می‌کنید و آنها را ضدارزش می‌انگارید: هر که علیه آمریکا و اسرائیل و تجاوز نظامی آنان و ترور سران حکومت ایستاده مردود است و نمی‌تواند سوژه سیاسی باشد. این رویکرد آشکارا دوقطبی خطرناکی را در جامعه به وجود می‌آورد و مسیر را برای نوعی فاشیسم خشونت‌بار در آینده هموار می‌کند. چیزی که رسانه‌های برانداز فارسی‌زبان بابتش مسئول‌اند و باید پاسخ‌گو باشند.

 

اپوزیسیون برانداز، در بخش مهمی از گفتار رسانه‌ای خود، سال‌هاست «مردم» را به‌صورت یک سوژه نسبتا یکدست، سکولار، ضدروحانیت، ضدجمهوری اسلامی و آماده گذار تصویر کرده است. بنابراین هر صحنه‌ای که در آن بخشی از مردم با زبان سوگ، دین، انقلاب، استقلال، ضدیت با آمریکا و اسرائیل، یا وفاداری عاطفی و تاریخی به رهبر ظاهر می‌شوند، برای این گفتار یک اخلال معرفتی است.

جمعیت به‌مثابه دال سیاسی

در چارچوب تحلیل گفتمانی، به‌ویژه از منظر ارنستو لاکلائو، «جمعیت» صرفا توده‌ای از بدن‌ها در خیابان نیست. جمعیت یک دال سیاسی است؛ نشانه‌ای که نیروهای مختلف می‌کوشند معنای آن را تثبیت کنند. حکومت می‌کوشد این جمعیت را به «ملت»، «امت»، «وفاداری»، «مقاومت» و «رأی مجدد به نظام» گره بزند. برخی رسانه‌ها و تحلیلگران مخالف نیز می‌کوشند همان جمعیت را به «اجبار»، «اتوبوس»، «ساندیس»، «ترس»، «وابستگی اقتصادی» یا «شست‌وشوی مغزی» تقلیل دهند. در هر دو سوی ماجرا، بدن‌های حاضر در خیابان به میدان کشمکش بر سر معنا تبدیل می‌شوند.

اما رویکرد دموکراتیک و تکثرگرا باید از این دوگانه ساده عبور کند. اگر حکومت از جمعیت برای تولید مشروعیت استفاده می‌کند، این به معنای آن نیست که هر فرد حاضر در جمعیت فاقد عاملیت، احساس، باور، حافظه یا تجربه زیسته است. و اگر بخشی از جمعیت با سازوکارهای اداری، امنیتی یا سازمانی بسیج شده باشد، باز هم نمی‌توان تمام آن را به یک ماشین بی‌جان حکومتی فروکاست. دقیقا در همین فاصله میان «بسیج از بالا» و «باور از پایین» است که سیاست رخ می‌دهد: یعنی جایی که قدرت حکومتی، شبکه‌های اداری، منافع مادی، عادت‌های مذهبی، ترس از جنگ و فروپاشی، حافظه انقلاب و جنگ، سوگ آیینی و احساس تعلق ملی به هم گره می‌خورند و یک سوژه جمعی مرکب می‌سازند. این سوژه نه کاملا خودجوش است و نه کاملا ساختگی؛ نه صرفا مؤمن است و نه فقط مأمور؛ نه بیرون از حکومت است و نه به‌سادگی قابل تقلیل به حکومت. اهمیت تحلیلی جمعیت دقیقا در همین است: در نشان دادن میدانی که در آن حکومت و جامعه همدیگر را قطع می‌کنند و امکان‌های سیاسی تازه می‌سازند.

 

جمعیت به‌مثابه بازدارندگی اجتماعی در لحظه جنگ

این حضور را باید در زمینه جنگ، تهدیدهای آمریکا و اسرائیل، و فضای فرسوده مشروعیت داخلی نیز فهمید. حتی اگر مشروعیت سیاسی جمهوری اسلامی در سال‌های اخیر ضربه‌های جدی خورده باشد، حضور چنین جمعیتی نشان می‌دهد که حکومت هنوز از نوعی عمق اجتماعی، عاطفی و نمادین برخوردار است. این عمق لزوما به معنای رضایت عمومی یا مشروعیت دموکراتیک نیست، اما در بافت جنگی کارکرد بازدارنده دارد: به دشمن خارجی، اپوزیسیون برانداز و نیروهای مردد داخلی نشان می‌دهد که فروپاشی نظم سیاسی، اگر رخ دهد، با خلأ اجتماعی ساده و بی‌هزینه مواجه نخواهد شد.

بخشی از همین جمعیت، پیش‌تر نیز در تجمع‌های شبانه و آیین‌های خیابانی حضور پررنگ داشت؛ حضوری که فقط به دستگاه رسمی قابل تقلیل نبود. این بدن اجتماعی، با همه شکاف‌ها و تناقض‌هایش، در لحظات تهدید خارجی می‌تواند به سپر نمادین برای دفاع از ایران و استقلالش تبدیل شود. دقیقا به همین دلیل است که نادیده گرفتن آن برای اپوزیسیون خطرناک است. اگر نیرویی بخواهد آینده ایران را نمایندگی کند، باید بفهمد که مسئله فقط عبور از حکومت نیست؛ مسئله عبور از وضعیتی‌ست که در آن ترس از جنگ، تحریم، تجزیه و فروپاشی، بخشی از جامعه را دوباره به سوی نظم موجود می‌راند.

 

خطای اپوزیسیون: از انکار تا تحقیر

واکنش رایج بخشی از اپوزیسیون به چنین جمعیتی، معمولا یکی از این چند شکل است: انکار عددی، تحقیر طبقاتی، نسبت دادن همه چیز به اجبار، متهم کردن جمعیت به جیره‌خواری، یا بیرون راندن آنها از تعریف «مردم». این واکنش‌ها شاید از نظر عاطفی برای مخالفان حکومت قابل فهم باشد، اما از نظر سیاسی و تحلیلی فقیر است. زیرا به‌جای فهمیدن جامعه، جامعه را سانسور می‌کند؛ به‌جای مواجهه با پیچیدگی، پیچیدگی را با برچسب حذف می‌کند؛ و به‌جای ساختن افق دموکراتیک، مرزهای تازه‌ای از طرد و نفرت می‌سازد.

مثلا وقتی گفته می‌شود «همه را با اتوبوس آورده‌اند»، حتی اگر بخشی از واقعیت سازمان‌دهی را توضیح دهد، هنوز پرسش اصلی را پاسخ نمی‌دهد: چرا بخشی از مردم حاضرند با همان اتوبوس بیایند؟ چرا برخی در آن مراسم اشک می‌ریزند؟ چرا برخی تصویر رهبر را حمل می‌کنند؟ چرا برخی حضور خود را نه اجبار، بلکه دفاع از دین، وطن، امنیت، استقلال و ضدیت با تجاوز اسرائیل و آمریکا می‌فهمند؟ تحلیل سیاسی دقیق باید بتواند میان بسیج حکومتی و باور اجتماعی تمایز بگذارد، بی‌آن‌که یکی را به نفع دیگری حذف کند.

 

سوژه حساس ژیژکی و اضطراب رسانه‌های برانداز

در این‌جا می‌توان از منظری ژیژکی نیز مسئله را فهمید. در نقد ایدئولوژی ژیژک، ایدئولوژی فقط مجموعه‌ای از باورهای غلط نیست؛ فانتزی‌ای است که واقعیت اجتماعی را برای سوژه قابل تحمل و منسجم می‌کند. آنچه این فانتزی را تهدید می‌کند، الزاما یک استدلال نظری نیست، بلکه گاه یک تصویر، یک بدن جمعی، یا یک حضور آزارنده است؛ چیزی شبیه «ابژه مزاحم» که نشان می‌دهد روایت مسلط شکاف دارد. جمعیت تشییع برای رسانه‌های برانداز دقیقا چنین کارکردی دارد: سوژه‌ای به تعبیر ژیژک «حساس» و «قلقلکی» که با دیدن جمعیت در مراسم تشییع رهبر مورمورش می‌شود، چون دیگر نمی‌تواند تصویر شیک و آماده‌ی «مردم علیه رژیم» بفروشد.

اما این «مورمور شدن» باید فورا بی‌اثر شود؛ باید با توضیحاتی چون اجبار، اتوبوس، پول، جهل، ترس یا صحنه‌سازی خنثی شود تا فانتزی مرکزی حفظ گردد: این‌که جامعه واقعی تماما از حکومت عبور کرده و فقط یک اقلیت مصنوعی در کنار آن مانده است. این‌جا تقلیل همه‌چیز به اجبار یا صحنه‌سازی، دفاع ایدئولوژیک و در برابر مواجهه با واقعیت است. سوژه برانداز، در این لحظه، نه با حکومت، بلکه با شکاف در تصویر خود از مردم روبه‌رو می‌شود.

 

خطای براندازی، نفهمیدن ماهیت انقلابی جمهوری اسلامی و به‌ویژه نسبت علی خامنه‌ای با آن است. جمهوری اسلامی فقط دولت اقتدارگرا نیست؛ خود را وارث یک انقلاب، یک حافظه تاریخی و مجموعه‌ای از ایده‌های کلان می‌داند: استقلال‌طلبی، استعمارستیزی، عدالت‌خواهی، نفی سلطه خارجی، دفاع از مستضعفان و پیوند میان دین به مثابه امری رهایی‌بخش و سیاست.

«دیگری» مذهبی و مسئله دموکراسی

مسئله مهم‌تر این است که بخش مذهبی، سنتی، انقلابی، روستایی، حاشیه‌ای، کارمندی، بسیجی، خانواده شهدا یا طبقات وابسته به اقتصاد دولتی و شبه‌دولتی نیز بخشی از جامعه ایران‌اند. آنان را نمی‌توان از «مردم» حذف کرد فقط به این دلیل که با افق سکولار، لیبرال، چپ، ملی‌گرا یا برانداز هم‌خوان نیستند. دموکراسی اگر فقط نام دیگری برای پیروزی سلیقه فرهنگی طبقه متوسط مخالف حکومت باشد، دموکراسی نیست؛ بازتولید نوع دیگری از مرکزگرایی و حذف است.

از منظر ضد استعماری و ضد امپریالیستی نیز، این جمعیت را باید در نسبت با تجربه تاریخی مداخله خارجی، جنگ، تحریم، تحقیر ملی و رسانه‌های خارجی فهمید. برای بخشی از جامعه، حمایت از نظام، حمایت از سرکوب داخلی نیست؛ گاه خود را در قالب دفاع از استقلال، تمامیت ارضی، مقاومت در برابر سلطه خارجی و ترس از سرنوشت عراق، لیبی یا سوریه معنا می‌کند. ممکن است این معنا از نظر مخالفان حکومت فهمیده نشود، نمی‌توان با آن وارد گفت‌وگوی سیاسی شد. امتناع گفتمان براندازی در به رسمیت‌شناختن چنین نسبتی، به معنای نامشروع تلقی کردن نگرانی از سلطه‌ خارجی و تجاوز است، و این نتیجه‌ای جز «استعماری کردن» گفتمان سیاسی ضد رژیم ندارد و کارکرد آن خدمت رسانی به منافع تجاوزگران به ایران است.

 

ماهیت انقلابی جمهوری اسلامی و ایده‌هایی که از حکومت بزرگ‌ترند

خطای دیگر براندازی، نفهمیدن ماهیت انقلابی جمهوری اسلامی و به‌ویژه نسبت علی خامنه‌ای با آن است. جمهوری اسلامی فقط دولت اقتدارگرا نیست؛ خود را وارث یک انقلاب، یک حافظه تاریخی و مجموعه‌ای از ایده‌های کلان می‌داند: استقلال‌طلبی، استعمارستیزی، عدالت‌خواهی، نفی سلطه خارجی، دفاع از مستضعفان و پیوند میان دین به مثابه امری رهایی‌بخش و سیاست. می‌توان نشان داد که حکومت در عمل بسیاری از این ایده‌ها را نقض، مصادره یا تهی کرده است؛ اما نمی‌توان انکار کرد که این ایده‌ها، مستقل از کارنامه حکومت، در حافظه سیاسی ایران ریشه دارند.

خطر براندازی کور دقیقا در همین‌جاست: چون نمی‌تواند میان حکومت و ایده‌های تاریخی‌ای که حکومت مدعی نمایندگی آن‌هاست، تفکیک کند. برای نفی جمهوری اسلامی، گاه خود ایده استقلال، استعمارستیزی، مقاومت در برابر مداخله خارجی و عدالت اجتماعی را نیز تخریب می‌کند. در چنین وضعی، نقد حکومت به‌جای نجات این ایده‌ها از انحصار قدرت، به واگذاری کامل آنها به حکومت منجر می‌شود. نتیجه آن است که هر کس از استقلال، ضدیت با جنگ، مخالفت با تحریم یا حساسیت نسبت به آمریکا و اسرائیل سخن بگوید، به‌سرعت به حامی نظام تقلیل داده می‌شود. این دوقطبی کور، امکان شکل‌گیری یک بدیل دموکراتیک ضد استعماری را از میان می‌برد.

 

درس لاکلائویی: مردم از پیش آماده نیستند

در نظریه لاکلائو، «مردم» یک داده طبیعی و از پیش موجود نیست؛ مردم در فرایند مفصل‌بندی سیاسی ساخته می‌شود. هیچ نیرویی حق ندارد خود را مالک انحصاری نام مردم بداند. جمهوری اسلامی می‌کوشد جمعیت مذهبی و سوگوار را به‌عنوان «مردم واقعی» جا بزند و مخالفان را آشوبگر معرفی کند. بخشی از اپوزیسیون نیز دقیقا در جهت معکوس، معترضان و مخالفان را مردم واقعی می‌داند و حامیان یا سوگواران حکومتی را مزدور، جاهل یا بیگانه با ملت می‌خواند. هر دو منطق، در سطح روش، آینه یکدیگرند: هر دو مردم را یکدست می‌خواهند.

سیاست دموکراتیک از پذیرش شکاف آغاز می‌شود. جامعه ایران نه یکپارچه حامی حکومت است و نه یکپارچه مخالف آن. درون آن زنان بی‌حجاب و خانواده‌های شهدا، کارگران معترض و بسیجیان محلی، ملی‌گرایان ضد مداخله و سکولارهای ضد روحانیت، دینداران منتقد و دینداران وفادار، جوانان خشمگین و سالمندان نوستالژیک، هم‌زمان زندگی می‌کنند. هر پروژه سیاسی که نتواند میان این تفاوت‌ها زنجیره‌ای از مطالبات مشترک بسازد، یا به اقتدارگرایی می‌غلتد یا به خیال‌پردازی تبعیدی.

 

بازاندیشی دموکراتیک خود منبع مشروعیت است. نیرویی که بتواند دیگری ناخوشایند را ببیند، بدون آن‌که در برابر او تسلیم شود؛ بتواند بدنه مذهبی، ضد امپریالیست یا وفادار به حافظه انقلاب را خطاب قرار دهد، بدون آن‌که سرکوب حکومتی را توجیه کند؛ و بتواند ایده‌های استقلال، عدالت و کرامت مذهبی را از انحصار جمهوری اسلامی بیرون بکشد، مشروعیت بیشتری برای سخن گفتن از آینده ایران خواهد داشت.

اگر اپوزیسیون به دنبال مشروعیت بود باید چه می‌کرد؟

اول، باید از اخلاق تحقیر فاصله بگیرد. تحقیر حامیان یا سوگواران حکومت شاید در فضای مجازی لایک تولید کند، اما در میدان سیاست، پل‌های اجتماعی را می‌سوزاند. دوم، باید میان نقد ساختار قدرت و طرد بدنه اجتماعی حامی یا وابسته به آن تفاوت بگذارد. می‌توان جمهوری اسلامی را به‌خاطر سرکوب، فساد، تبعیض و خشونت نقد کرد، بی‌آن‌که همه کسانی را که هنوز در زبان دینی یا ضد امپریالیستی آن معنا می‌یابند، از جامعه اخلاقی بیرون راند.

سوم، اپوزیسیون باید بداند که هژمونی فقط با نفی ساخته نمی‌شود. اگر قرار است بدیلی دموکراتیک شکل بگیرد، باید بتواند با سوژه‌هایی سخن بگوید که امروز الزاما در کنار آن نیستند: دین‌داران، خانواده‌های شهدا، کارمندان دولت، طبقات فرودست مذهبی، روستاییان، نیروهای خاکستری، و کسانی که از مداخله خارجی بیش از حکومت می‌ترسند. زبان آزادی اگر نتواند امنیت، کرامت مذهبی، عدالت اجتماعی، استقلال ملی و ترمیم زخم‌های تاریخی را در خود جای دهد، به زبان بخشی از جامعه محدود می‌ماند.

چهارم، بازاندیشی دموکراتیک خود منبع مشروعیت است. نیرویی که بتواند دیگری ناخوشایند را ببیند، بدون آن‌که در برابر او تسلیم شود؛ بتواند بدنه مذهبی، ضد امپریالیست یا وفادار به حافظه انقلاب را خطاب قرار دهد، بدون آن‌که سرکوب حکومتی را توجیه کند؛ و بتواند ایده‌های استقلال، عدالت و کرامت مذهبی را از انحصار جمهوری اسلامی بیرون بکشد، مشروعیت بیشتری برای سخن گفتن از آینده ایران خواهد داشت. برعکس، اپوزیسیونی که با حذف، تحقیر و خشونت نمادین به استقبال این بخش از جامعه می‌رود، پیشاپیش نشان می‌دهد که دموکراسی در گفتار او بیشتر یک ابزار برای فتح قدرت است تا تعهد نسبت به تکثر واقعی جامعه.

 

 

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست.

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

تغییر رژیم، گذشته و حال، ایران و کنگو*

در اسفند ۱۴۰۴، رهبر ایران علی خامنه‌ای به همراه اعضای خانواده‌اش و تعدادی از سران نظامی و سیاسی ایران در حمله آمریکا و اسرائیل کشته شدند. یکی از اهداف اصلی این جنگ تغییر رژیم در ایران بود که نه تنها صورت نگرفت، بلکه به تقویت نظام حاکم نیز منجر شد. وقتی صحبت از طرح تغییر رژیم در گذشته می‌شود، دو چهره‌ بدنام به ذهن خطور می‌کنند: یکی کرمیت روزولت در ایران و دیگری لری دولین در کنگو.

مراقبت به مثابه‌ سیاست

در ماه‌های اخیر، هر که به صفوف پادشاهی‌خواهان نمی‌پیوست متهم می‌شد به حافظ وضع موجود و مورد هجوم این پرسش قرار می‌گرفت که «پس چه کسی؟» اما پرسش درست چه می‌تواند باشد؟ حالا و پس از جنگ، آنچه باید طلب کنیم می‌تواند دولتی باشد مراقبت‌کننده که سیاست را نه از منظر اعمال سلطه بر دیگران که از منظر مراقبت از زندگی‌های آسیب‌پذیر می‌فهمد. همان‌طور که در مادری شاهدیم: حفظ حیات، رشد و شکوفایی.

بازی در زمینِ کاغذها؛ خوانش تاریخی‌ـ‌تمدنی از ساختار ناپایدارِ معاهدات ایران معاصر

پرسش اصلی این یادداشت واکاویِ یک الگوی کلان و تمدنی است. اینکه با پایانِ توافق‌های بین‌المللی ایران با غرب، چه دستاورد ملموسی برای ایران باقی مانده است؟ میراثِ مادی و نهادی، یا صرفا ردپایی از اسناد و ترتیبات لغزان دیپلماتیک، از دست رفتنِ زمان، فرسودگیِ امید و ظرفیت‌های اجتماعی جامعه ایرانی؟

دیدگاه

تشییع پیکر خامنه‌ای و ترس مواجهه با جمعیت: چگونه رسانه‌های براندازی با امتناع از نگاه به دیگری، خود را نامشروع می‌کنند؟

جمعیت عظیمی که در تشییع جنازه آیت‌الله علی خامنه‌ای ظاهر شد، پیش از آن‌که موضوعی برای ستایش یا انکار باشد، یک واقعیت سیاسی‌-اجتماعی‌ست. برای اپوزیسیون ایران، چنین صحنه‌هایی معمولا ناراحت‌کننده‌اند؛ چون این صحنه‌ها تصویر ساده‌شده‌ای را که بخشی از اپوزیسیون از «مردم» ساخته است، برهم می‌زند.