چهارشنبه، ۱۰ تیر ۱۴۰۵

دیدگاه

مراقبت به مثابه‌ سیاست

بهاره بشارتی

بهاره بشارتی

دانش‌آموخته علوم اجتماعی

حمله آمریکا و اسرائیل به تهران

آنچه در سیاست صلح و جنگ، به معنای شکلی از اعمال سلطه، حرف اول را  می‌زند اعمال قدرت در جهت کسب منافع است و در تبلیغات جنگی این منافع قرار است تضمین‌کننده‌ امنیت جانی و اقتصادی شهروندان مربوطه باشد. هر دولتی که جنگی را می‌آغازد قبل‌تر افکار عمومی شهروندانش را قانع کرده که این جنگ ناگزیر و قرار است خطری را از شهروندان همان دولت دور کند. در سیاستِ زمان صلح نیز عموما تأمین همین منافع حکم‌فرمایند. در ساحت سیاست آنجا که در بستر صلح این منافع تأمین نشود جنگی از سر گرفته می‌شود. و این از سر گرفته شدن حاوی ارجاعات دقیقی‌ست. با این تعبیر ما همواره در جنگیم و وضعیت صلح تنها آتش‌بس میان دو جنگ است. تاریخ نیز بر آن صحه می‌گذارد، اما چرا؟

شاید باید در آن‌چیزهایی که به مثابه‌ منفعت تلقی و تثبیت شده‌اند بازنگری کرد. پارامتر مغفول در این میان «مراقبت» و «شفقت» است، آن‌ شکلی از مراقبت که در مادری کردن شاهدیم.

 

«ما» در فاصله‌ دو شر

پر واضح است که فضای اجتماعی‌سیاسی در ایران دوقطبی شده یا بهتر است بگوییم در سیطره‌ دو قطب قرار گرفته، وگرنه گروه سومی هست که به هیچ‌کدام تعلق ندارد و، در عین حال، زمینی از آن خود برای ایستادن ندارد و صدایی هم اگر داشته باشد در همهمه‌ آن صداهای بلند گم است. چه رخ داده و نخ وقایع را تا کدام سررشته باید پی گرفت؟

بی‌تردید جنبش سبز آغاز شکاف مهمی‌ میان مردم و حکومت بود که هرچه گذشت عمیق‌تر شد و در آبان و دی ۹۸ بود که انفصال کامل رخ داد و میان بخش کثیری از مردم و حکومت دیوار بلند بی‌اعتمادی تثبیت شد. نادیده گرفتن رأی مردم و سرکوب پس از آن تعارض منافعی را پایه گذاشت که در نهایت به تقابل کامل انجامید. طی این سال‌ها، تحقیری دامنه‌دار در نسبت با مردم رخ داد. در هر بزنگاهی تعریف مردم تغییر کرد، در مقابل هر اعتراضی شدیدترین برخوردها روی داد و کشتن مردم معترض کم‌کم رویه‌ عادی حکومت شد. آبان ۹۸ را شاید بتوان مهم‌ترین ضربه بر بدنه‌ اعتماد مردم و حاکمیت دانست. در واکنش به افزایش ناگهانی و سه‌برابری قیمت بنزین، اعتراضاتی شکل گرفت که در ابتدای امر و در برخی مناطق، مسالمت‌آمیز و حتی سرخوشانه بود. در اصفهان حتی مردم وسط اتوبان‌ها نشستند به قلیان کشیدن اما توسط حکومت به خشونت کشیده شد. در قطعی اینترنت حکومت دست به کشتار مردم زد و حتی کودکان آماج گلوله‌ مأموران سرکوب قرار گرفتند. آنچه بیش از هر چیز خودنمایی می‌کرد بی‌رحمی مطلق حکومت در نسبت با مردم و عبور از تمام خط قرمز‌ها در سرکوب مردم بود. عجب آن‌که این اقدامات در دولتی رقم می‌خورد که داعیهی اصلاح‌طلبی و ایستادن کنار مردم داشت. حتی وزیر کشور در سخنانی رسمی اظهار کرد که فقط به سر شلیک نکردیم، به پا هم زدیم. اینجا نقطه‌ پایان مماشات گروه وسیعی از مردم با حکومت بود. در همین فضا بود که رضا پهلوی برای اولین‌بار فراخوان داد برای حضور مردم در چهلم پویا بختیاری در بهشت سکینه‌ کرج.

کمپین رسانه‌ای سلطنت‌طلبان از سال‌ها پیش، ابتدای دهه‌ی نود، و با تمرکز بر محتوای سرگرم‌کننده شروع به کار کرده بود. با «تونل زمان» بهشت موعود ساخته شده بود اما در بزنگاه‌هایی که جمهوری اسلامی طرد و انکار مردم را به اوج رساند پروژه‌ براندازی مشخصا رونمایی شد. این را هم باید مدنظر داشت که جمهوری اسلامی با انحصارطلبی پیشاپیش رسانه را واگذار کرده بود.

جنبش سبز آغاز شکاف مهمی‌ میان مردم و حکومت بود که هرچه گذشت عمیق‌تر شد و در آبان و دی ۹۸ بود که انفصال کامل رخ داد و میان مردم و حکومت دیوار بلند بی‌اعتمادی تثبیت شد. نادیده گرفتن رأی مردم و سرکوب پس از آن تعارض منافعی را پایه گذاشت که در نهایت به تقابل کامل انجامید.

خیزش دی‌ماه لحظه‌ مهم و، در عین حال، متورمی در پیوستار مبارزات مردم ایران در مقابل تبعیض، انحصارطلبی، و سرکوب جمهوری اسلامی‌ست. در چهارصدویک، جنبش زن زندگی آزادی در تداوم جنبش‌های عدالت‌خواهانه‌ یک‌صد سال اخیر رخ داد و برآوردی بود از جنبش‌های پیشین، و همچنین مقاومت‌ها و اقدام‌های فردی.  این جنبش به‌نوعی محل تلاقی تمام نیروهای جنبشی پیشین بود و نمی‌توان آن را تنها در ادامه‌ جنبش‌های مدنی زنان دید بلکه می‌باید آن را محل بروز تمام حرکت‎‌های عدالت‌خواه و آزادی‌خواه دانست. هرچند در تمام این جنبش‌ها تنها گروهی این شکاف و تعارض میان مردم و حکومت را نمایندگی می‌کردند، اما لااقل در زمان حیات هر کدامِ جنبش‌ها، نوعی هم‌گرایی نسبی میان مردم حاضر در صحنه وجود داشت. دی‌ماه چهارصدوچهار از این منظر نوعی بیرون‌زدگی دارد از پیوستار جنبش‌های پیشین، و متورم است.

بر اساس گزارش‌های رسمی موساد، حالا می‌دانیم که بعد از چهارصدویک سرمایه‌گذاری ویژه‌ای بر مهندسی افکار عمومی ایران صورت گرفته است. این مقطع از دو سو با چهارصدویک مرتبط است: یکی بهره‌برداری از جنبشی که حکومت را در ضعیف‌ترین وضعیت خود قرار داد، یکی دستکاری روانی ملتی که در جریان آن جنبش پوست‌اندازی کردند. به کلام دیگر، آنها، مشخصا اسراییل، که در پی تضعیف ایران بودند نیروی این جنبش را در ابتدا آن‌قدر بزرگ ارزیابی کردند که می‌تواند به سقوط نظام منجر شود و از طرفی نیروی اجتماعی آن را در تضاد با اهداف سیاسی خود یافتند و برای مصادره‌ آن دست‌وپا زدند. تلاشی که هر چند در همان‌ زمان در قامت ائتلاف و وکالت ظهور کرد و شکست خورد، سه سال بعد، به‌نوعی ثمر داد.

 

سیاست مادرانه

نیروی اجتماعی برآمده از چهارصدویک را اگر از منظر برایند تأثیرات و تغییرات اجتماعی تبیین کنیم پررنگ‌ترین اثر آن را می‌توان در تغییر جاگیری زنان، چه در مناسبات و ساختار خانواده و چه در حوزه عمومی، دانست. تغییر مکان زنان در ساختار عمیقا مردسالار نسبت‌های پیشین را مخدوش کرد. اما آنچه این تغییر را پیش کشید و تقویت کرد نوعی شفقت و مادرانگی بود.

کشته شدن مهسا امینی توسط گشت ارشاد مواجهه با امر کنترل دختران را، (چه از سوی خانواده، چه از سوی دولت، که به‌نحوی و تا جایی با هم‌دستی خانواده‌ها رخ می‌داد) دچار هول و وقفه کرد. مرگ مهسا امینی جامعه را متأثر کرد و خیزشی خودجوش پا گرفت. هنوز آمار میدانی دقیقی در دست نیست اما  به‌چشم می‌شود دید که مناسبات درون خانواده‌ها تغییر کرده است. سوگ مهسا امینی تأثیر شگرفی داشت و فضایی مادرانه و آکنده از شفقت و مراقبت برساخت. در فضای جنبشی چهارصدویک پدران نیز مادری کردند و سلطه‌ورزی جایش را به مراقبت داد. پدرانی بودند که از فشارها و محدودیت‌تراشی‌های سابق خود دست کشیدند. طبیعتا این تأثیر نه بر همه که در گروهی از مردم نمود داشت، و از طرفی دفاع‌های ساختار سلطه را فعال کرد. عموما، ساختاری که با هجوم و تردید مواجه است، همچنان که از وسعت تأثیرش کاسته می‌شود، وفادارانش افراطی‌تر می‌شوند. بر اساس گزارشی در روزنامه‌ اعتماد، زن‌کشی‎ها از ۴۰۱ تا ۴۰۴ در تهران سی‌درصد افزایش داشته و این بسیار معنادار است. چه آزادی پوشش بیشتر زنان و چه آسیب سهمگین‌تر بر بدن زنان، هر دو محصول تغییر مکان‌یابی زنان در ساختار پدرسالار است.

منظور از سیاست مادرانه شکلی از مواجهه با امر سیاسی‌ست که اولویت آن توجه به آسیب‌پذیری دیگری، مسؤولیت‌پذیری نسبت به دیگری، صبر، و تلاش برای زندگی و شکوفایی‌ست. آنچه متن از مادرانگی منظور می‌کند الگویی برای مواجهه با دیگری در سطح جامعه است که از شکل مراقبت مادر از نوزاد الگو می‌گیرد. نه آن‌که همه‌ مادران این‌گونه‌اند یا باید باشند، بلکه این نگاهبانی ضرورتی‌ست به اجبار طبیعت و غریزه تا نوزاد زنده و سالم بماند. از این چشم‌انداز، میدان سیاست کمتر شبیه میدان جنگ و بیشتر شبیه فرایند پرورش و مراقبت از کودک است.

هم در خلال جنبش زن زندگی آزادی و هم از بعد آن، در سطح گفتمانی، بر ضدجنبش سرمایه‌گذاری بسیار شد‌. این امر در قامت کارزار وکالت در خلال جنبش نمایان شد و در ادامه با تخریب هر نیروی سیاسی خارج از دایره‌ پادشاهی‌خواهان پر و بال گرفت

با این نگاه، خیزش در اعتراض به قتل حکومتی یک دختر در بستر مراقبت رخ داد با این پیام پنهان که نمی‌خواهیم قربانی بعدی دخترانی دیگر باشند. در این بستر است که شامگاه اجرای اعدام یکی از دستگیر‌شده‌ها جمعیت به سوی زندان گوهردشت سرازیر شد و شب آتش‌سوزی اوین مردم روانه‌ی اوین شدند. در زیربستر مقطع جنبشی چهارصدویک می‌شود صدای «حتی یک جان نباید از دست برود» را شنید و حساسیت بالای جامعه به دست‌درازی حکومت بر جان مردم را دید. هرچند در هر جنبشی، آنها که به واسطه‌ جنبش متصلِ هم شده‌اند از دیگری مراقبت می‌کنند، چنان که حمید مهدوی در دی‌ماه ۴۰۴. اما تمایز چهارصدویک در آن بود که این مراقبت پیش از واقعه رخ می‌داد و افراد جنبش با حضور خود، در موارد مذکور، مانعی ساختند و دست حکومت را بستند، هرچند که شدت سرکوب بر استحکام همبستگی چربید و در نهایت حکومت دست به اعدام زد.

 

میدان روایت: چه شاه‌ها که برگشته‌اند به تاریخ شهید

هم در خلال جنبش و هم از بعد آن، در سطح گفتمانی، بر ضدجنبش سرمایه‌گذاری بسیار شد‌. ضدجنبش آن گروهی بودند که در اثر جنبش در موضع دفاع قرار گرفته بودند و سرسخت‌تر از قبل به ساختار سلطه‌جوی پدرسالار چنگ زده بودند. این امر در قامت کارزار وکالت در خلال جنبش نمایان شد و در ادامه با تخریب هر نیروی سیاسی خارج از دایره‌ پادشاهی‌خواهان پر و بال گرفت. آنچه این سه سال بیشتر از همه به چشم می‌آید تلاش برای ساختن روایتی بدیل از گذشته و گزارشی سرراست از آینده بوده تا سویه‌های سلطه‌ستیزی جنبش زن‌زندگی‌آزادی را به محاق ببرد. با تأکید بر آن‌که سویه‌ی آگاهانه‌ ضدجنبش را باید در سطح گفتمانی و میان نخبگان این گروه بازیافت نه بدنه و عموم مردم. این روایت از منظرهای بسیار ‌خصلت‌های روایت غالب حکومت را داراست، اما نکته آنجاست که در این سه سال بخش چشمگیری از نبرد در میدان روایت‌ها رخ داد.

تا پیش از جنگ چهل‌روزه، روایت پادشاهی خواهان کاملا تفوق یافت و سپهر عمومی را تسخیر کرد. این گفتمان در ستیز با تمام نیروها و گفتمان‌های مدنی بود و حتی به‌صراحت بر زن‌زندگی‌آزادی می‌تازید و می‌شود گفت بیش از هرچیز بر خشم مردم از جمهوری اسلامی سرمایه‌گذاری کرده بود. در عین حال، گفتمان پادشاهی‌خواهان نیز سویه‌ای الهیاتی دارد: برساختن گذشته‌ای بکمال که با ناسپاسی از آن رانده شده‌ایم و بهشت موعودی‌ست که بناست به آن برگردیم. در این گفتمان، سویی خیر مطلق و سویی شر مطلق است. شاید بتوان آن را عینا در تقابل با گفتمان جمهوری دانست. نیروهای مدنی در هیچ‌کدام لحاظ نشده‌اند و هر کدام از این دو سر طیف در یکی شر مطلق و در دیگری خیر مطلق‌اند. گفتمان الهیاتی خیر و شر شاید آسیب‌زاترین وجه این نزاع باشد و در مقابل حکومتی که این گفتمان دستش را برای کشتن، به‌زعم خودش، مشرکین و کفار باز گذاشته، برگزیدن این موضع از سوی اپوزیسیون اشتباه استراتژیک مهلکی بود و هست. تخریب و بی‌اعتبار کردن چهارصدویک چه از سوی پادشاهی‌خواهان، چه حکومت دست هر دو را برای قمار بر جان انسان‌ها هم باز گذاشت.‌ در کشتار وسیع از سوی حکومت و تقاضا و تلاش برای حمله‌ نظامی به ایران پیشاپیش جان انسان‌ها ارزان تلقی شده است.

جنگ چهل‌روزه و کمپین‌های مجازی و حقیقی حول آن، بیش از دامن زدن به شکاف ملت و دولت، پیکره‌ ملت ایران را هدف قرار داد. آنچه در میدان روایت رخ داد، عوض تفکیک میان مردم و حکومت به تفکیک مردم از مردم انجامید و می‌توان حدس زد که از اساس برنامه همین بوده؛ ابتدا تجزیه‌ روانی و بعد تجزیه سرزمینی.

در طول یک زمستان شاهد گسترده‌ترین کشتار از سوی حکومت و لشکرکشی بی‌سابقه‌ آمریکا به ایران بودیم که چندین هزار کشته روی دست مردم گذاشت، کشتگانی که تعارض میان گروه‌های مردم و فضای قطبی حاکم بر جامعه فرصت سوگواری ملی برای همه‌ آنان را از مردم دریغ کرد. جنگ چهل‌روزه و کمپین‌های مجازی و حقیقی حول آن، بیش از دامن زدن به شکاف ملت و دولت، پیکره‌ ملت ایران را هدف قرار داد. آنچه در میدان روایت رخ داد، عوض تفکیک میان مردم و حکومت به تفکیک مردم از مردم انجامید و می‌توان حدس زد که از اساس برنامه همین بوده؛ ابتدا تجزیه‌ روانی و بعد تجزیه سرزمینی. شکافی که طی سال‌ها میان مردم و حکومت تعمیق شده بود به شکاف میان مردم سرایت کرد و عرصه‌ عمومی به صحنه‌ دوگانه‌ سرسپردگی/ افترا بدل شد. این سال‌ها، از هشتادوهشت به این‌طرف، به‌مرور از جمعیت بدنه‌ همسو با حاکمیت کسر‌‌ شد و روز‌به‌روز افراد بیشتری به صفوف مخالفان پیوستند. اما در دی‌ماه، شکاف میان مخالفان علنی و تعمیق شد، شکافی که برون‌رفتی نداشت و ندارد. مادامی ‌‌که گروهی از دیگری به اسم هم‌بستگی طلب سرسپردگی کنند در بر همین پاشنه خواهد چرخید؛ چه از سوی پادشاهی‌خواهان و چه بدنه‌ حکومت.

از طرفی بعد از حمله به ایران و کشته شدن رهبر، خونی تازه به گفتمان شیعی حکومت دمیده شد و کشتار دی به محاق رفت. حمله‌ آمریکا و اسراییل به حکومت که در پایین‌ترین سطح مشروعیت بود و بعد از کشتار دی روایت‌هاش به‌تمامی از رونق افتاده بود امکان روایتی تازه بخشید. بخشی از مخالفان در سایه‌ تهدید سرزمینی به صفوف متحدان حکومت پیوستند و شکاف مردمی بیش از پیش تعمیق شد. در این میان، کسانی بودند که نه از سر کین‌توزی حامی حمله شده بودند و نه از سر وحشت از متجاوزان به دامان حکومت پناه برده بودند. گروهی دل‌لرزان کشتگان دی‌ماه و جنگ که مانده بودند با دست‌هایشان که می‌خواست رنج‌دیدگان هر دو گروه را به آغوش بکشد چه کنند. در دو سر طیف مردم خصلتی انتحاری یافتند؛ گروهی به شکوه دفاع از وطن و گروهی از سر زیستن سالیان زیر سایه استبداد و خسته از تحقیر.

 

بر زمینی که زمینی نیست

هنری میلر در زندگینامه‌ خود‌نوشته‌اش می‌نویسد من گمان می‌کنم صد سال دیگر اثری از تمدن باقی نمانده باشد. او این حرف را در اثر درک جنگ‌های جهانی لابد گفته. و این خاصیت جنگ است؛ جنگ، با آشنازدایی از زندگی روزمره و به باد دادن ثباتی که ابدی می‌نموده، روان فردی و جمعی را مهیای تغییرات بنیادین می‌کند. و البته خاصیت تمدن که چنین ویرانی‌هایی را در چنته  داشته.

سیاست مراقبت هر چند در جهان امروز زیاده دور از ذهن می‌نماید اما مانع آن نمی‌شود که از مردان سیاست طلبش نکنیم. می‌گویم مردان چرا که الگوی سیاست اساسا پدرانه است. نقش پدری، که خود زاییده‌ تمدن است (می‌دانیم که تا مدت‌ها میان فرزند خود و مثلا فرزند خواهر نزد مردان تفاوتی نبوده.) و بیشتر در جایگاه قانون و کنترل ظاهر می‌شود، روح کلی حکومت‌داری‌ست. حکومت با هر مکانیسمی، چه تعذیب، چه تأدیب، و چه دولت امنیتی معاصر، با شهروندان مواجهه‌ای پدرانه دارد و در پی حدگذاری و کنترل است. در مقابل تمدن که فرایند چیرگی بر طبیعت است، نقش مادری نوعی هم‌نوایی با طبیعت می‌تواند باشد. نوعی پیوند غریزی و عرضی با همه‌ فرزندان زمین. البته که مادری نیز به‌مرور امری تمدنی و برساخته شده و می‌شود، اما در ابتدای امر مادری شکلی از برهنگی غریزه و گشودگی به جهان بر مادر غلبه دارد. . و حالا پوست‌اندازی در خلال جنگ جامعه را مهیای تغییر مسیر از کنترل به مراقبت ‌کرده‌ باشد، نه در مقام امکانی در دست و سهل‌الوصول، بلکه چشم‌اندازی که می‌شود برایش کوشید. و شاید این جدی‌ترین فرصت تغییر باشد، هم در سطح جامعه و هم در سطح حاکمیت، و دقیقا به همین دلیل است که نقد حکومت و جامعه در جنگ اهمیت حیاتی دارد. پیش از بازیافتن ثبات و استقرار دوباره، در آستانه‌ بازآرایی روانی جامعه و حکومت، صداها باید بلند باشد که آن نیرویی که با هزینه‌ ویرانی و جنگ نمایان و برهنه شده اثرگذاری کند و باز به پستوها نخزد. جنگ می‌تواند در مقام زایمان برای جامعه عمل کند و جامعه‌ جدیدی بیافریند.

این زمین جدید دست‌کم و در ابتدای امر باید یک ویژگی داشته باشد: مراقبت از امنیت جان و روان همه‌ اعضای جامعه و در رأس آن کودکان؛ کودکان در مقام عضوی از جامعه که بیشتر از بقیه‌ی اعضا در معرض آسیب روانی است و کمتر از دیگر از اعضای جامعه در شکل روی دادن وقایع مؤثر است .

در خلال جنگ و پس از آن، زیاد از راه سوم گفته شد و به آن اندیشیده شد. هر آنکه در منتها‌الیه دو طیف و عضوی از دو گروهی که تکلیفشان با خودشان مشخص است و به چیزی چنگ زده‌اند نبود، (که از قضا هر دو گروه در پدرخواهی شباهت تام دارند) در پی زمینی برای ایستادن و پیدا کردن دیگری‌هایی شبیه به خودش بود. زمینی که نبود و انگار انتظار می‌رفت در مقام نیرویی حاضرآماده ناگهان ظهور و نمایندگی کند.

 

هم این، هم آن

در ماه‌های اخیر، هر که به صفوف پادشاهی‌خواهان نمی‌پیوست متهم می‌شد به حافظ وضع موجود و مورد هجوم این پرسش قرار می‌گرفت که «پس چه کسی؟» اما پرسش درست چه می‌تواند باشد؟

آنهایی که در گروه‌های به‌رسمیت‌شناخته‌شده و سروشکل‌دار موجود نیستند لزوما نمی‌باید در پی گروه سومی حاضر ‌به‌ یراق باشند. شاید تغییر و جاگیری نه تحت عنوان مطالبات سلبی و ایجابی جدید که باید در تغییر شکل مواجهه رخ دهد. شکل سومی از مواجهه که در پی ساختن راه سوم باشد نه اختیار کردن فوری آن. این افراد بیرون‌افتاده از دسته‌بندی‌های موجود می‌باید، در مقام مفصل، مراقبت کنند و شفقت بورزند. تغییر نه در گرو تغییر بازیکنان عرصه‌ سیاست که می‌باید در تغییر زمین بازی باشد.

این زمین جدید دست‌کم و در ابتدای امر باید یک ویژگی داشته باشد: مراقبت از امنیت جان و روان همه‌ اعضای جامعه و در رأس آن کودکان؛ کودکان در مقام عضوی از جامعه که بیشتر از بقیه‌ی اعضا در معرض آسیب روانی است و کمتر از دیگر از اعضای جامعه در شکل روی دادن وقایع مؤثر است و به واقع کوچک‌ترین نقشی ندارد. هرچند در سیاست با محوریت مراقبت هر یک از افراد جامعه در مقام کودکی نیازمند مراقبت و محافظت درک می‌شود، اما اهمیت این امر در نسبت با کودکان شدت می‌یابد.

حالا و پس از جنگ، شاید ساختارها و باورهای صلب مقابل ساختارهای شناوری از جنس زندگی، که موانع را برمی‌تابد و چون کودکان رقصنده می‌تازد، آسیب‌پذیرتر باشد. جامعه‌ای که از خود و دیگری در مقابل حکومت مراقبت می‌کند، به‌ مرور شاید حدی از اثرات را بر شیوه‌ حکمرانی نیز بگذارد. باید بتازیم که نیروی تازه‌برآمده تحلیل نرود و با حل شدن در ساختار موجود تحلیل نرود. آنچه باید طلب کنیم، و قطعا تا مدت‌ها نیز در سطح مطالبه نیز باقی خواهد ماند، می‌تواند دولتی باشد مراقبت‌کننده که سیاست را نه از منظر اعمال سلطه بر دیگران که از منظر مراقبت از زندگی‌های آسیب‌پذیر می‌فهمد. همان‌طور که در مادری شاهدیم: حفظ حیات، رشد و شکوفایی. پیش از طلب این شکل از حکومت، آنچه باید در جهت ساختنش تلاش کنیم جامعه‌ای مراقبت‌کننده است. برساختن حلقه‌های مراقبتی کوچک که در مقام مفصل گروه‌های متعارض مردم عمل می‌کند و در آنها شفقت مبنای مواجهه با دیگری‌ست. به‌واقع، جامعه‌ مراقبت‌کننده پیش‌نیاز تشکیل حکومتی بر مبنای مراقبت از جامعه است.

 

آخر؛ تکه‌ای از برادران کارامازوف

«به عقیده‌ من همه‌ دانش جهان در مقابل اشک‌های کودک معصومی که خدای را به یاری می‌طلبد پشیزی ارزش ندارد. من با رنج‌ها و مصائب بزرگترها کاری ندارم. آنان سیب حرام را خورده‌اند و بروند به جهنم. اما کودکان! کودکان!»

 

 

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست.

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

بازی در زمینِ کاغذها؛ خوانش تاریخی‌ـ‌تمدنی از ساختار ناپایدارِ معاهدات ایران معاصر

پرسش اصلی این یادداشت واکاویِ یک الگوی کلان و تمدنی است. اینکه با پایانِ توافق‌های بین‌المللی ایران با غرب، چه دستاورد ملموسی برای ایران باقی مانده است؟ میراثِ مادی و نهادی، یا صرفا ردپایی از اسناد و ترتیبات لغزان دیپلماتیک، از دست رفتنِ زمان، فرسودگیِ امید و ظرفیت‌های اجتماعی جامعه ایرانی؟

نزاع حسین‌ها: کربلا به مثابه مخزن رپرتوار کنش سیاسی

سیاست در ایران معاصر، درون همان افقی جریان دارد که کربلا مرزهای اخلاقی آن را ترسیم کرده است؛ میدانی که در آن، نیروهای مختلف و گاه متخاصم از جنگ اخیر تا دی ماه همگی از یک ذخیره استراتژیک مشترک تغذیه می‌کنند. از این رو، سیاست ایران را می‌توان نه میدان نبرد میان حسین و یزید، بلکه عرصه نزاع میان حسین‌های رقیب دانست.

کالبدشکافی یک پیروزی

تاریخ معمولا نه به شعارها، بلکه به نتایج قضاوت می‌کند. اگر این تفاهم بتواند از وقوع جنگ جلوگیری کند، زمینه کاهش فشارهای اقتصادی را فراهم آورد، امنیت منطقه را تقویت کند و راه را برای همکاری‌های بیشتر بگشاید، می‌توان آن را نمونه‌ای از پیروزی عقلانیت بر تقابل دانست؛ پیروزی‌ که شاید هیچ طرفی همه خواسته‌های خود را در آن به دست نیاورده باشد، اما همه از هزینه‌های سنگین شکست مشترک گریخته‌اند.

دیدگاه

مراقبت به مثابه‌ سیاست

در ماه‌های اخیر، هر که به صفوف پادشاهی‌خواهان نمی‌پیوست متهم می‌شد به حافظ وضع موجود و مورد هجوم این پرسش قرار می‌گرفت که «پس چه کسی؟» اما پرسش درست چه می‌تواند باشد؟ حالا و پس از جنگ، آنچه باید طلب کنیم می‌تواند دولتی باشد مراقبت‌کننده که سیاست را نه از منظر اعمال سلطه بر دیگران که از منظر مراقبت از زندگی‌های آسیب‌پذیر می‌فهمد. همان‌طور که در مادری شاهدیم: حفظ حیات، رشد و شکوفایی.