در اکثر کشورهای جهان، هنگام تبلیغات انتخاباتی یا در میانه بحثهای سیاسی، عمومیترین خصلتی که برای ملیگرایی به عنوان یک ایدئولوژی و شکلی از حساسیت سیاسی میشناسیم اصرار بر حفاظت بیقید و شرط از میهن است. اگر بخواهیم مجادلهای سنخنما میان لیبرالی مصمم با ملیگرایی سرسخت را تخیل کنیم، محل نزاع دائمی دقیقا همینجا است: تا چه حد باید به اصولی فرای میهن متعهد باشیم؟ فرد لیبرال در تحلیل نهایی بیشتر به اصول و هنجارهای جهانی متمایل است، ملیگرای سرسخت بیشتر متمایل است به منافع انضمامی و مشخص کشور. با این همه آنچه در همه جا بدیهی به نظر میآید در فضای سیاست ایران در سالهای اخیر به شکل شگفتانگیزی وارونه شده است. ما در حال مشاهده سربرآوردن نوعی ملیگرایی هستیم که بیشتر از آنکه محلیگرا باشد، جهانوطن است، بیشتر از آنکه دلمشغول حفاظت از میهن باشد، نگران منافع دیگران است، بیشتر از آنکه محافظهکار باشد، انقلابی است، بیشتر از آنکه سنتنواز باشد سنتستیز است. گویی در جهانی میزییم که آب میسوزاند و آتش سرد میکند، کوهها سبُک شدهاند و به هوا میروند، پَرها درشت و گرانبارند بر زمین میخکوب شدهاند. هیچ چیز خصلت معهود خود را ندارد. این نوع ملیگرایی عمدتا در میان سلطنتطلبان مشاهده میشود اگر چه میتواند از آنان نیز فراتر رود. در مجادلات جاری سیاسی مفهوم «سلطنت» به محل نزاع اصلی بدل شده است، حال آنکه هسته اصلی جنبشی که سلطنتطلبی خوانده میشود نوعی ملیگرایی بیجا(déplacé) است [۱]. کاملاً قابل تصور است که ملیگرایی بیجا خود را در فرم جمهوری یا غیر آن نیز جای دهد، بنابراین کلید فهم جنبشی که اخیرا در داخل و خارج ایران گسترده شده است مفهوم سلطنت نیست.
درسهای فاشیسم
بسیاری جنبش سلطنتطلبی را نشانه ظهور نوعی فاشیسم میدانند. این قضاوت بیش از آنکه پایه عینی داشته باشد مبتنی بر جدلورزی سیاسی است. هنوز برای قضاوت نهایی بسیار زود است اما این درست است که مطالعاتی که درباره جنبشهای راست افراطی و مشخصا فاشیسم اروپایی انجام گرفته است الگو و علائم راهنمای روشنی برای فهم ملیگرایی بیجا به دست میدهند بی آنکه آن را به تمامی توضیح دهد. جنبش سلطنتطلبی فعلی بیش از آنکه فاشیستی باشد، رگههایی فاشیستی دارد. امیلیو جنتیله (Emilio Gentile) تاریخنگار ایتالیایی در کتاب «فاشیسم چیست؟» تحلیلی از نسبت میان فاشیسم و ملیگرایی به دست میدهد. جنتیله اشاره میکند این ملیگرایی نیست که فاشیسم را در اختیار میگیرد، بلکه این فاشیسم است که ملیگرایی را به اسارت خویش در میآورد:
بنابراین، تصورِ رایجِ به اسارت درآمدن ایدئولوژیکِ فاشیسم به دست ملیگرایی بیاساس است؛ یا دقیقتر اگر بتوان از «به اسارت گرفتن» سخن گفت، باید این فرایند را وارونه فهمید: این فاشیسم بود که ملیگرایی را در خود جذب کرد. ملیگرایی در درون ایدئولوژی فاشیسم بهصورت جریانی روشن و متمایز به حیات خود ادامه داد، اما هرگز به طور کامل در آن حل و جذب نشد.[ ۲]
میراث خاکستر؛ تحلیل مسئولیت دیاسپورای جنگطلب در فروپاشی زیرساختهای ایران
جنتیله در ادامه به یکی از مهمترین خصلتهای فاشیسم اشاره میکند:
فاشیسم ایدهٔ ملت به مثابه یک اسطوره را مطرح میکند، در حالیکه برای خودِ ملیگرایان، ملت واقعیتی طبیعی بود؛ اصلی سنتگرا، مستقل از ارادهٔ افراد، ریشهدار در گذشته و تحمیلشونده بر حال. از نظر فاشیسم، در سنت گذشته هیچ ارزش یا اصل عینیای که فینفسه معتبر باشد و باید منتقل یا محترم شمرده شود، وجود نداشت. در جهانی که بیمعنا پنداشته میشد، زندگی انسان صرفا جلوهای از «ارادهٔ معطوف به قدرت» بود، بیآنکه هیچ توجیه متافیزیکی یا اخلاقی داشته باشد.[ ۳]
بر این اساس آن نوع ملیگراییای که در فاشیسم ظهور میکند در تضاد اساسی با ملیگرایی در شکل معمول خود قرار میگیرد. فاشیسم ملت را به اسطوره بدل میکند و دوباره آن را به گونهای دلبخواه و کاملا رها از هر گونه امر واقع و اقتدار سنت و تاریخ ابداع میکند. چیزی که ملیگرایی بیجا مینامیم دقیقا چنین خصلتی دارد: خلق دوباره ایران بدون ارجاع به امرِ واقعِ ملی (fait national)، دلبخواهی شدن تاریخ، فرهنگ و جغرافیای سیاسی ایران در گفتار ملیگرایان بیجا مطابق با توصیف جنتیله از نوع خاص ملیگرایی فاشیستی است. در این گفتار ایران نه یک واقعیت سیاسی مشخص و قابل توصیف عینی که اسطورهای ذهنی است که به گونهای بیپایان و دلبخواهی قابل تفسیر و تغییر است. ملیگرایی بیجا را نباید با ملیگرایی معمول در تاریخ مدرن ایرانی اشتباه گرفت. ملیگرایان علی الاصول محافظهکارند به این معنا که نسبت به تغییرات انقلابی بدبیناند، و مهمتر این که تاریخ و فرهنگ ایرانی را همچون واقعیتی بیرون از تصرفات ذهنی افراد در نظر میگیرند. برعکس، ایران برای ملیگرایی بیجا نه یک واحدِ سیاسیِ متعین، نه یک امر واقع، که امری خیالی و ذهنی است. این گریز از تعیّن و امر واقع، این در غلتیدن به سوژهگرایی محض، با اراده به قدرتی پیوند میخورد که آماده هر گونه دستکاری خشونتآمیز در واقعیت است. در هر اراده به قدرتی، اراده به تفسیری بیحد و مرز نهفته است و هر اراده به تفسیری بیمرز به سادگی میتواند به اراده به تصرفی بیپایان بدل شود.
جغرافیای خیالی
مهمترین خصلت ملیگرایی بیجا رابطه خیالیای است که بیش یا کم با ایران به عنوان یک قلمرو و یک واحد سیاسی میسازد. در این گفتار ایران بیشتر موضوع تخیل است تا تحقیق و بررسی عینی. به عنوان مثال در این جغرافیای تخیلی، ایران به گونهای غیرتاریخی و دائمی متحد اسرائیل قلمداد میشود و اعراب، دشمنِ ایران. ما در گفتار ملیگرایان بیجا ظاهرا هنوز در موقعیتِ ژئوپولیتیکِ جنگ قادسیه هستیم و این موقعیت چیزی نیست که بتوانیم روزی از آن بیرون بیاییم: جنگ قادسیه نوعی سرنوشت متافیزیکی است که ایران به آن دچار شده است. در عوض در «کتاب مقدس» پیوند مهر میان ایران و اسرائیل بسته شده است [۴]. ایران در دوران کوروش با ایران فعلی و یهودیانِ بابل با دولت فعلی اسرائیل به طور مطلق یکسان انگاشته میشوند، ایرانِ جاویدان با اسرائیلِ جاویدان جوهرهایی غیرتاریخی قلمداد میشوند که در ملکوتِ خیال همیشه با یکدیگر دوستاند و تقابلهای نظامی و امنیتی اخیر تنها عرضیاتی است محصول بدکرداری وارثان قادسیه. ملیگرایی بیجا دوستی و دشمنی سیاسی را نه بر اساس ملاحظات عینی و عملی روابط میان دولتها که بر اساس تخیلی جوهرگرایانه بازسازی میکند.
برای ساختن این ایرانِ خیالی ملیگرایی بیجا شروع کرد به بیگانهسازی اسلام. هدف نه نقد یا تأویل دوباره دین که بیگانه کردن اسلام به عنوان پدیدهای خارجی بود. نقد دین از موضع خداناباوری با «بیگانهسازی قومی – نژادی – فرهنگی» اسلام دو پدیده مجزا است.
بیگانهسازی فرهنگی
ملیگرایی بیجا برای مقابله با عناصر اسلامی تاریخ ایران و ساختن ایران خیالی، برداشتی ایدئولوژیک از هویت باستانی را در برابر اسلام قرار داد و «ایران» شد هر آنچه که اسلامی و سامی نیست. راهبرد ملیگرایی بیجا در برابر اسلام، «بیگانهسازی» عناصر عربی-سامی-اسلامی فرهنگ ایرانی است. این راهبرد درست عکس چیزی بود که به طور سنتی پدران ما در برابر ورود اسلام به حوزه تمدنی ایرانی انجام میدادند، یعنی «درونی کردن» و تفسیر دوباره کردن آن عناصر و تطبیقشان با فرهنگ ایرانی. همین راهبرد بود که به قول هانری کربن به «اسلام ایرانی» جان داد. راهبرد ملیگرایی بیجا برای ساختن ایرانی جدید و خیالی، دنبال بیگانهسازیِ عناصر سامی در تاریخ ایرانی است [۵]. در عصر جدید راهبرد سومی نیز به تدریج در میان متفکران مدرن ایران و خصوصا نواندیشان دینی شکل گرفت که نقادیِ سنتِ اسلامی بود. ملیگرایی بیجا نه راهبرد سنتی «درونی کردن و تطبیق دادن» را اتخاذ میکند، و نه راهبرد مدرن «نقادیِ سنتِ اسلامی» را، بلکه یکسره با بیگانه خواندن عناصر عربی-سامی-اسلامی سعی در زدودن تدریجی آنها دارد. نتیجه این نگاه این است که نه تنها بخش عمده میراث ملی ایران بیگانه تلقی میشود، بلکه بخش مهمی از فرهنگ، ارزشها و آداب و رسوم روزمره مردم نیز بیگانهسازی میشود. یک ملیگرای بیجای افراطی دیر یا زود به این نتیجه خواهد رسید که ایران واقعا موجود، ایرانی ناخالص است که جوهر خود را از دست داده است. «بیگانه کردن» یک چیز است، نقد و حتی نفی دین چیز دیگری است.
ملیگرای بیجا در گسست کامل با برنامه فکری روشنفکران دهههای هفتاد هشتاد خورشیدی، به جای پروراندن مبنایی سکولار برای مشروعیت سیاسی، ناگهان کل پرسشهای الهی – سیاسی را مسائلی نامربوط به «ایران» اعلام کرد. دلمشغولی اصلی بنیانگذاران لیبرالیسم و نظریه مدرن حاکمیت نه بیگانهسازی قومی – نژادی مسیحیت که کوشش برای بیرون آمدن از چهارچوب الهی – سیاسی قدرت سیاسی بود. بیگانهسازی اسلام به جای کوشش برای پشت سر گذاشتن الهیات سیاسی، نه تلاشی برای سکولار کردنِ مشروعیتِ سیاسی که کوشش برای دوباره رازآلود کردن قدرت است. اگر در الهیات سیاسی مبنایِ مشروعیتِ قدرت، کلامِ وحی است، در گفتارِ ملیگراییِ بیجا مبنای مشروعیت، «امر خالص ملی» است، یعنی شکلی پالوده و بیغش از ملت، عاری از ناخالصیهای اسلامی. بر این اساس، حکومت، نامشروع است نه به این دلیل که حقوق اساسی شهروندان را تضمین نمیکند، بلکه به این دلیل که حکومتی «ایرانی» نیست. این ایران البته همان ایرانی است که در جغرافیایی خیالی پرورده شده است و ربط بسیار اندکی به واقعیت تاریخی و سیاسی ایران دارد. درآمیختگی هویت باستانی و اسلامی ایران [۶]، نقش مهم مذهب شیعه در حفظ ایران در سدههای اخیر، و جایگاه بلند ایران در تمدن اسلامی همگی اموری واقع هستند که با اراده به تفسیری بیمرز و بیقاعده به راحتی نفی میشوند، آنچه میماند امرِ خالصِ ملیِ موهومی است که ظاهرا الهامی از ایران باستان است اما باطنا تمنای اتصال به تمدن غرب. بنابراین بیجهت نیست که سلطنتطلبان به راحتی خواستار حمله نظامی به ایران میشوند، چرا که میپندارند ایران خیالی آنان تنها وقتی واقعی خواهد شد که ایران واقعی تخریب شود. تخیلی شدن ایران در نهاییترین شکل خود میل به تخریب واقعیت ایران است، اینجاست رادیکالیسم خطرناک نهفته در این ایدئولوژی که رتوریکی به ظاهر محافظهکار را با نوعی انقلابیگری ترکیب میکند.
ایران همچون غرب گمشده
ملیگرایی بیجا همچنین ریشه در آگاهی کاذبی دارد که تصور میکند ایران خیالی بخشی از غرب است. اگر بتوانیم عناصر سامی را از ایران پاک کنیم، خاستگاه آریاییمان ما را خود به خود به غرب متصل میکند. این فکر که ایران بیش از آن که به کشورهای اطراف خود شبیه باشد به اروپا شبیه است خود ریشه نسبتا قدیمی اروپایی دارد. به عنوان مثال هگل در «درسهای فلسفه تاریخ» از نژاد متفاوت ایرانیان سخن میگوید که با نژاد اروپایی خویشاوند است. [۷] در اینجا فیلسوف آلمانی بیش از آن که امتیازی برای ایران قائل باشد، مشغول مرکزی کردن فرهنگ و تاریخ و نژاد اروپایی است. در اواخر قرن هجدهم و با کشف رابطه زبانهای فارسی و سانسکریت با زبانهای اروپایی به تدریح در اروپا و خصوصا در آلمان بسیاری از روشنفکران نژادپرست اروپایی نتایج گزافی از این ریشه مشترک زبانی گرفتند. از همینجا بود که به تدریج اسطوره آریاییگراییِ اروپایی در اروپا متولد شد و به ایران نیز سرایت کرد.
از سوی دیگر این تصور که مدرن شدن ایران ما را بخشی از غرب میکند برای دهههای متوالی هم در میان عوام و هم در میان بخشی از نخبگان ایران رواج داشته و هنوز دارد. بنابراین هیچ عجیب نیست که تبلیغات وسیع جنگطلبان در ماههای اخیر جذابیتی عمومی پیدا کند؛ این تبلیغات در واقع سوار بر پیشآگاهی کاذبی میشود که در ذهن بسیاری از ایرانیان پیشاپیش وجود داشته است. بر اساس این پیشآگاهی کاذب ایران نه تنها منافع یکسانی با غرب دارد، بلکه صرف اسلامزدایی از ایران ما را عملا بخشی از غرب خواهد کرد. این ژئوپولیتیک خیالی میتوان گفت ریشه تمایل بسیاری از ایرانیان چه در داخل و چه در دیاسپورا را به حمله نظامی به ایران توضیح دهد. به این ترتیب مهمترین خطر ملیگرایی بیجا نوعی بلاهت نسبت به نظم بینالملل و رابطه میان امپراتوری آمریکا و متحدان اروپاییاش با مابقی جهان است. اینکه صرف برخی مشترکات زبانی و باستانی با اروپا و از آن مهمتر تمایل ایرانیان به دولت سکولار و اشتیاقشان به سبک زندگی غیرمذهبی منافعی یکسان و همبستگی سیاسی ژرفی میان آنان و غرب به وجود میآورد، حماقتی تودهای است که ملیگرایی بیجا در مقام ایدئولوژی فراگیر ایجاد میکند. نه توسعه اقتصادی و نه اسلامزدایی از ایران، ما را بخشی از تمدن غرب نمیکند؛ مدرن شدن و توسعهیافتگی، و غربی شدن دو پدیده مجزا از یکدیگرند. این تصور که مدرنیته سرانجام کلیه ملتهای جهان را متحد غرب خواهد کرد سرابی بیش نیست، سرابی که یک چند روسیه پس از فروپاشی شوروی را نیز مجذوب خود کرد. غرب همچنان اردوگاه تمدنی – سیاسی – نظامیای منجسم است که هویت خود را بر اساس تمایزی بنیادین با غیرِ خود تعریف میکند. این «غیر»، نه تنها کشورهای مسلمان، آسیای دور و آفریقا را در بر میگیرد، که حتی شامل روسیه و بخشی از کشورهای اروپای شرقی نیز میشود.
***
جنبش سلطنتطلبی در سالهای اخیر گفتار قدیمی ملیگرای بیجا را جذب کرد و آن را به خدمت ساختن هویت سیاسی نویی درآورد که در اصل نو نبود و ریشههای آن به قرن نوزدهم بازمیگشت. اما این ملیگرایی بیجا درون جنبش سلطنتطلبی کارکرد و معنای سیاسی جدیدی پیدا کرد: ایجاد هویتی سیاسی جدید که به راحتی هر گونه همکاری با کشور خارجی علیه ایران را به نام ملیگرایی توجیه میکند. نفس همکاری با قدرتهای بزرگ علیه منافع ملی ایران پدیده جدیدی نیست، حزب توده مهمترین ضدقهرمان این عرصه است. اما در حالی که همکاری حزب توده بر اساس پیوند با سوسیالیسم جهانی توجیه میشد، همکاری سلطنتطلبان با آمریکا و اسرائیل بر مبنای ملیگرایی توجیه میشود. این تحول نسبتا مهمی است که کوشیدیم جنبههایی از آن را در این جستار به اختصار توضیح دهیم. ادعای اصلی ما این است که نیروی محرکه اصلی جنبشسلطنتطلبی در عمیقترین لایهاش پدیده ملیگرایی بیجا است. اما در پایان باید بر روی این نکته تأیید کنیم که خصلت بیجاییِ این ملیگرایی در شرایط مساعد سیاسی دستکم بخشی از نیروی آن را آماده گرایش به یک ملیگرایی اصیل نیز میکند، چرا که بیجاییِ فکری و هویتی در درازمدت تحملکردنی نیست. ملیگرایی اصیل ایرانی مآلا باید خود را در گفتمانی لیبرال – محفاظهکار شکل دهد و ایران را همچون امر واقع ملی به مبنای حرکت خود بدل کند. هر گونه خیالپردازی انقلابی درباره تاریخ و سیاست و فرهنگ ایران همانقدر تخریبگر خواهد بود که ایدئولوژیهای انقلابی مارکسیستی بودند.
پانویس:
[۱] اصصلاح ملیگرایی بیجا یا بیجاساز را تا جایی که میدانم نخستین بار رضا ضیاء ابراهیمی در تحلیل نوعی از ملیگرایی ایرانی به کار برد. رجوع کنید به اثر زیر:
رضا ضیاء ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، نژاد و سیاست بیجاسازی، ترجمه حسن افشار، تهران، نشر مرکز، ۱۳۹۶
[۲-۳] Emilio Gentile, Qu’est-ce que le fascisme ?, traduit par Pierre-Emmanuel Dauzat, Gallimard, Paris, 2004, p. 139
[۴] بسیاری از اتحاد سلطنتطلبان با اسرائیل تعجب میکنند چرا که ملیگرایی بیجای ایرانی علی الاصول سامیستیز است. این موضوع ضرورتا تناقضی در ایدئولوژی نیست چرا که صهیونیسم معاصر بیش از آن به یهودیت سنتی مربوط باشد زاده ملیگرایی و رمانتیسم اروپایی است. در واقع اتحاد با اسرائیل را در ادامه همان بازگشت به روح آریایی باید فهمید. برای فهم پیشفرضهای رمانتیک صهیونیسم و درک تأثیر ژرف تاریخگرایی آلمانی بر آن رجوع کنید به این اثر، به ویژه فصل سوم آن:
Gabriel Piterberg, The Returns of Zionism: Myths, Politics and Scholarship in Israel, Verso, London, 2008
[۵] خاستگاه این فکر به برخی از روشنفکران ایران پیش از دوران انقلاب مشروطه بر میگردد. نمونه برجسته این راهبرد را در آثار میرزا آقا خان کرمانی میبینیم. این فکر که انحطاط ایران ریشه در عناصر سامی دارد تاریخی طولانی در میان برخی روشنفکران ایرانی داشته است. فریدون آدمیت در «اندیشههای میرزا آقا خان کرمانی» با لحنی ستایشآمیز مینویسد: «فکر ضدعرب ریشههای کهن تاریخی دارد و پیش از میرزا آقا خان هم جلال الدین میرزا و میرزا فتحعلی خان آخوندزاده از نکوهش خوی و روش متعدیانه تازیان چیزی فروگذار نکردهاند. میرزا آقا خان نیز همان اندیشه را پرورده است. و اساسا از هر عنصر سامی اعم از کلدانی و جهود و تازی بدش میآید.» (فریدون آدمیت، اندیشههای میرزا آقا خان کرمانی، انتشارات پیام،۱۳۵۷، صفحه ۲۸۱)
آدمیت در پانویس اضافه میکند در زمان ما هم این فکر نمایندگانی دارد مانند ذبیح بهروز و صادق هدایت. آدمیت در ادامه بخشی از رساله «سه مکتوب» را نقل میکند که در اینجا میآوریم. کرمانی با افسوس خوردن بر سرنوشت ایران مینویسد: «یک مشت تازی لخت و برهنه، وحشی و گرسنه، دزد و شترچران، سیاه و زرد و لاغر میان، موشخواران بیخانمان، منزلگیران زیر خار مغیلان، شریر و بیادب و خونخوار مثل حیوان بل پستتر از آن بر کاروان هستی تو تاختند. دانشوران جهان معتقدند که ایران قافله تمدنی بود که ناگاه گرفتار ایلغار تازیان گردید، و سرمایه و کالایشان را ربودند. لعنت بر کسانی که دولتی به آن بزرگی و مدنیتی به آن فراخی را که روشناییبخش گیتی بود تسلیم راهزنان بیابان کردند و دل خویش را به موهومات خوش ساختند تا به سعادت دو جهان نایل گردند.» (فریدون آدمیت، همانجا، صفحه ۲۸۳) به این ترتیب میتوان گفت جناح رادیکال روشنفکران صدر مشروطه به جای نقد عقلانی دین (آنچنان که نزد هابز، اسپینوزا و لاک میبینیم)، تحت تأثیر ایدئولوژیهای ضدسامی اروپایی عملا آسیبشناسی خطایی را طرح کردند که تا امروز ادامه دارد و شکل تودهای پیدا کرده است. در مقابل جناح محافظهکار مشروطهخواه سنتشناس بود و حتی درک درستتری نسبت به موقعیت ایران و سیر تحولات مدرن داشت.
[۶] بررسی این موضوع از توان این جستار خارج است ولی مختصرا اشاره میکنیم که ایران همواره از عناصر سامی تأثیر گرفته است و این بدهبستان فرهنگی محدود به دوران اسلامی نیست و از قضا در دوران باستان هم زبانها و فرهنگهای سامی در ایران حضور داشتهاند. اقوام سامی همواره همسایه و حتی همسرزمین تمدن ایرانی بودهاند. تمدن ایرانی به معنای حقیقی کلمه تمدنی میانه است که ریشه هندواروپایی دارد اما همهنگام تأثیر ژرفی نیز از عناصر سامی گرفته و این دو سرچشمه به شکلهای مختلف در طول تاریخ با یکدیگر ترکیب شده است. تجزیه فرهنگی ایران برای رسیدن به ایرانی به طور خالص هندواروپایی یا سامی ناممکن است. در مقابل درک ادغامگرا و ترکیبی از تمدن ایران کوششی است برای توضیح جامع همه عناصر این تمدن و فهم نسبت آنها. تضادهای درونی یک تمدن مجوزی برای تجزیه آن به این یا آن عنصر خالص نیست، از قضا پویایی تمدنها نتیجه تضادهای درونی آنها است.
[۷] هگل میگوید: «جهان هندی و مغولی به آسیایِ داخلی تعلق دارد، و تمام شیوهٔ احساسِ خویشتن در آسیای داخلی کاملا با احساس اروپاییان متفاوت است. اما وضع در آنچه هنوز به ایران وابسته است، متفاوت است. در ایران کنونی، نژادی دیگر، زیباتر و خویشاوندتر با اروپاییان زندگی میکند. الفینستون، یک انگلیسی که سرپرستی آن سرزمینها را بر عهده داشته، از پادشاهی کابل و کشمیر دیدن کرده و آن را به ما شناسانده است. او تأثیری را توصیف میکند که نشان میدهد چه تفاوتی میان ایران و هند وجود دارد، و میگوید که اروپایی میتواند تا رود سند گمان کند هنوز در اروپا است. اما بهمحض عبور از سند، همهچیز دگرگون میشود.»
رجوع کنید به: Georg Wilhelm Friedrich Hegel, Vorlesungen über die Philosophie der Weltgeschichte (Berlin 1822/23), Felix Meiner Verlag GmbH, Hamburg, 1996, p. 234






