انتشار «جنگ، روایتسازی و انسداد امر سیاسی»[۱] واکنشهای ناقدانه و همدلانۀ متعددی را در پی داشت.[۲] در این نوشتار میکوشم نکاتی را به مطالبِ پیشین بیفزایم. امیدوارم به درک بهتر مقاله و مدعیاتش، انتظاراتی که باید از آن داشت،همچنین انتظاراتی که نباید داشت، مدد رساند و به کار مخاطبان آید.
۱. جستار«جنگ، روایتسازی و انسداد امر سیاسی» سه بخش دارد. در ابتدا میکوشد با تبیین فشردۀ کارویژۀ زبانِ معناساز از منظر چارلز تیلور، شبکۀ معنایی توبرتویِ «روایتِ» عادیسازکنندۀ جنگ دوازده روزه و جنگ چهل روزه را واکاوی کرده، به کمک ابزار تحلیل گفتمان، «دالّ مرکزی» آن روایت از جنگ را برجسته کند و به تصویر کشد. در ادامه، ادلۀ ده گانهای در نقد عبارات و گزارههای این شبکۀ معناییِ وسیع به دست دهد. سپس، زمینه و زمانۀ پذیرش این گفتمان توسط شماری از ایرانیان داخل کشور وساکنان خارج کشور را با وام کردنِ آموزههایی از دیسیپلینِ روانشناسیِ اجتماعی بررسد و تبیین کند. در انتها، دربارۀ آثار و نتایج سیاسیِ مترتّب بر کوبیدنِ همزمان بر طبل جنگ توسط نیروهای سیاسیِ آخرالزمانیِ پایداریچیِ داخل کشور و نیروهای سرنگونی طلبِ ویرانیخواه، گمانهزنی کرده است.
سمت و سوی مقاله، تحلیلی- توصیفی- تجربی است و وام کردن مفاهیمی چند از حوزههای فلسفه و روانشناسی، بر خلاف تلقی برخی از منتقدان، سویۀ هنجاریِ اخلاقی و تجویزی ندارد و ابدا در کار قضاوت اخلاقی دربارۀ شهروندان مستاصل و جان به لب آمده نیست. عموم ادلۀ دهگانه نیز، هر چند هنجاری[۳] اند، اما هنجاریِ اخلاقی نیستند، بلکه هنجاریِ معناشناختی[۴] اند. آشنایان با فلسفۀ جدید میدانند که هر جا سخن از «باید» و «نباید» در گفتار و نوشتار به میان میآید، آن باید و نباید، لزوما اخلاقی نیستند. به تعبیر دیگر، «باید» و«نباید» اعمّ از باید و نباید در قلمروی اخلاق و دیگر قلمروهاست؛ که مفهوم «هنجارمندی»[۵] در دهههای اخیر دایرۀ فراخی در فلسفهورزیِ معاصر پیدا کرده است.[۶]
۲. انگیزهخوانی در بحث و گفتوگوی عقلانی رهزن است و مغالطهآمیز و فاقد قوّت استدلالی و معرفتی. سراغ گرفتن از اموری نظیر «روایتسازی برای خلع سلاح مخالفان رادیکال جمهوری اسلامی» از سنخ به سروقت انگیزۀ نویسنده رفتن است؛ امری بیحاصل و ناموجه. چرا که اولا، انگیزۀ اقدامات و رفتارهای من و شما بر دیگران مکشوف نیست و تنها در این باب میتوان گمانهزنی کرد. ثانیا، اگر ملتزم به روش «تفکر نقادانه» باشیم، انگیزۀ من و شما در طرح فلان و بهمان مدعا اهمیتی ندارد؛ بلکه مهم استدلالات و شواهدی است که به نفع و یا در نقد مدعایی اقامه میکنیم. ثالثا، طرف مقابل هم در انگیزهخوانی دستان گشادهای دارد و در این میان فیالمثل میتواند از«روایتسازی برای خلع سلاح مخالفان جنگ و منتسب کردن آنها به جمهوری اسلامی» سخن بگوید. انگیزهخوانی به کار«جدل» و«فرو کوفتنِ خصم» میآید، اما تخریبکنندۀ گفتوگوی انتقادی جدّیِ استدلال محور است و راهی به جایی نمیبرد.
۳. زبان ابزار اصلی برای مفاهمۀ میان کاربران زبان است. یکی از کارهایی که در حوزۀ علوم انسانی در زبان رخ میدهد، عبارتست از فهمیدن و«نامیدن» پدیدههای نوظهور در پرتوی مفاهیم و پدیدههای شناخته شده و ربط و نسبت و تفاوتها و تشابهاتِ میان آنها را کاویدن و برکشیدن. این امر نیکو، رهگشا و معرفتبخش که مسبوق به سابقه است و شواهد متعددی در حوزههای مختلف علوم انسانی دارد و در کار شناختن و شناساندنِ «امورواقع اجتماعی»[۷] است، فرسنگها فاصله دارد با «برچسب زدن»[۸] که در زمرۀ « خطاهای شناختی»[۹] است و درک ما از رفتارها و پدیدههای انسانی را مغشوش و مشوّش می ند و راهی به جایی نمیبرد.
۴. نامیدنِ پدیدههای نوظهور، اگر مستظهر به شواهد و ادلۀ مکفی باشد، در جای خود گرهگشاست و به دیده شدن، فهم و درک بهتر آنها کمک میکند؛ بسان چراغی که در اتاقی روشن میشود و در پرتو نور چراغ، بهتر میتوان اثاثۀ اتاق را دید. و یا برف پاککنِ یک خودرو که در اوقات بارانی و برفی، به راننده کمک میکند مسیر پیش روی خود را خوب ببیند و با خاطری آسوده رانندگی کند.
۵. حافظ میگفت: «دوش در حلقۀ ما قصۀ گیسوی تو بود». طی قریب به یک سال گذشته، طوفانی در دریای سیاستِ ایران زمین وزیده و قصۀ خود را به گوش تاریخ خوانده؛ طوفانی و قصهای با محوریتِ جنگ دوازده روزه، کشتار دی ماه و جنگ چهل روزه. نگارنده، برای فهم و درک بهترِ این قصۀ ذوابعاد، نه برای ناسزای سیاسی گفتن و یا برچسب زدن به فلانی و بهمانی، مفهوم شناسنامهدارِ«فاشیسم» را وام کرده و شواهدی به دست داده برای برجسته کردنِ رگههای فاشیستیِ یک جریان سیاسیِ نوظهور.
۶. جریان سیاسیِ نوظهوری که خود را پادشاهیخواه میانگارد و نَسَب ازسلسلۀ پادشاهی پهلوی میبرد و خصوصا طی یکسال اخیر در فضای سیاسی سربرآورده و آن را غبارآلود کرده، رگههای فاشیستیِ آشکاری دارد. این جریان، البته نه رهبر کاریزماتیکی دارد، نه متفکری جدی از جنس آلفرد روزنبرگ که سلسلهجنبانِ نازیسم و هیتلریسم در دهههای سی و چهل میلادیِ سدۀ گذشته بود، نه ساختار حزبی منسجمی از جنس حزب ناسیونال- سوسیالیستِ آلمانِ پس از جنگ جهانی اول. از این رو، نمیتوان در وضع و حال کنونی آن را یک «جنبش فاشیستی» به حساب آورد. در عین حال، میتوان از رگهها و طعم فاشیستیِ آن سراغ گرفت و سخن گفت.
۷. به تعبیر اهالی منطق، «اثبات شیی نفی ما عدا نمی کند». ذیل حکومت دینیِ مستقرّ، سوگمندانه دهههاست که قرائت و روایتِ فاشیستیِ از دین سربرآورده؛ قرائتی که حاملان و راویانی چون حسین شریعتمداری، مهدی نصیری، محمد تقی مصباح یزدی، حسن رحیم پور ازغدی… داشته است.[۱۰]
در عین حال، حضور محسوسِ قرائت و روایتِ فاشیستیِ از دین در میان حامیان حکومت که مسبوق به سابقه است و در حال حاضر سویههای آخرالزمانی یافته، مانع از این نمیشود که رگههای فاشیستیِ یکی از جریانهای سرنگونیطلبِ مخالف حکومت را دید و رصد کرد.
۸. همانطور که در نوشتار«جنگ، روایتسازی و انسداد امر سیاسی» آوردهام، افزون بر«استعمارطلبی» و خواستار مداخلۀ نیروی خارجی به خاک کشورِ خود شدن،«دیگریسازی» و« دیگریستیزی» از مولفههای جریان سیاسی یاد شده با رگههای فاشیستی است، که :«هر آنکه کشته نشد از قبیلۀ ما نیست». افزون بر شعار دگرستیزانه و مرگخواهانۀ «مرگ بر سه فاسد/ ملا، چپی، مجاهد» و طعن و تخفیف و طردِ دیگر جریانهای سیاسی و منتقدان و مخالفان جمهوری اسلامی؛ عربستیزی و دینستیزی که آشکارا سویههای نژادپرستانه دارد، از دیگر مقوّماتِ این جریان سیاسیِ نوظهور است.
جریان سیاسیِ نوظهوری که خود را پادشاهیخواه میانگارد، رگههای فاشیستیِ آشکاری دارد. این جریان، البته نه رهبر کاریزماتیکی دارد، نه متفکری جدی از جنس آلفرد روزنبرگ که سلسلهجنبانِ نازیسم و هیتلریسم در دهههای سی و چهل میلادیِ سدۀ گذشته بود، نه ساختار حزبی منسجمی از جنس حزب ناسیونال- سوسیالیستِ آلمانِ پس از جنگ جهانی اول. از این رو، نمیتوان در وضع و حال کنونی آن را یک «جنبش فاشیستی» به حساب آورد
نهاد سلطنت، در این مرز و بوم، نهادی دیرپاست. از دوران پادشاهان صفوی بدین سو که مذهب شیعه به نحو اکثری اقصی نقاط مملکت را درنوردید و مردمان به شکل ملت درآمدند و جغرافیای سیاسی ایران زمین قوام پیدا کرد، هیچ پادشاهی از درِ خصومت با دیانت واعراب در نیامد. محمدرضا پهلوی، آخرین پادشاه این مملکت نیز از این قاعده مستثنی نبود و هیچگاه با باورهای مذهبی مردمان و نهاد روحانیت در نپیچید. طنز روزگار است که جماعتی در روزگار کنونی، تحت لوای پادشاهیخواهی و در مقام احیای نهادِ ستبر سلطنت، آب در هاون کوبیده، بر سر شاخ نشسته و بن میبرند و در تنور دینستیزی و عربستیزی میدمند و قرائتی از پادشاهی با طعم فاشیسم را پیش روی خلایق قرار دادهاند.[۱۱]
۹. والتر بنیامین، منتقد ادبی و از متفکرانِ شناخته شدۀ مکتب فرانکفورت، در مکتوبات خود از«زیباییشناسی سیاست» در فاشیسم پرده برگرفته است.[۱۲] به روایت او، در این میان سیاست تبدیل به نمایش میشود و مردم، نه در کسوتِ سوژههای آگاه و شهروندان مسئول؛ بلکه در قالب تودههای بی شکل درگیر امر سیاسی میشوند؛ تودههایی که آزادی و مسئولیت انسانی خود را فرونهاده و به یک منجی واگذار کردهاند:« کسی که مثل هیچ کس نیست». منجیای که قرار است بیاید و در حضورش، انبوه مشکلات پیرامونی بسانی برفی که در مقابل آفتاب سوزانِ تیرماه قرار گرفته، آب شود و از بین برود.
رژۀ اخیر جماعتی از پادشاهی خواهان با لباسهای متحدّالشکل در شهر رگنسبورگ آلمان و یاد و خاطرۀ «ساواکِ» سرکوبگر را زنده کردن، تداعیکنندۀ منش و روشِ لباس مشکیهای ایتالیا در جنگ جهانی دوم است و از سنخ بدل شدنِ کنش سیاسی به نمایش؛ نمایش آشکار حذف دیگرانی که مثل تو نمیاندیشدند. این جماعت، در بیانیۀ خود از «احیای ساواک برای مقابله با نفوذیها و اپوزیسیون جعلی» سخن گفتهاند.[۱۳] کنشِ مقلّدانۀ این جماعت که عاری از خلاقیت است، سوگمندانه و غمگنانه رگههای فاشیستیِ بیّنی دارد. در عین حال، این رخدادِ رسوا و دل آزار، یادآور این سخن ژرفِ مارکس است: رخ دادنِ پدیدههایی در طول تاریخ، برای نخستین بار تراژیک است و برای بار دوم کمیک و خنده دار.
۱۰. استفاده از عنوان«جاوید نام» برای کشته شدگان دی ماه، توسط این جماعت، به رغمِ ظاهر زیبایش در خدمت «دیگریسازی» و «دیگریستیزی» است؛ دیگریسازیای که به مدد پروپاگاندای رسانۀ «ایران اینترنشنال»، در راستای افسون کردن مردمان، به خورد بینندگان داده شده است. علیالاصول، اشکالی ندارد گروه و جماعتی برای همۀ کشتهشدگانِ در راه آزادی وعدالت طی صد و پنجاه سال گذشته، از زمان مشروطه تاکنون، به نحوی سازوار و هماهنگ از واژۀ «جاوید نام» به جای «شهید» یا تعابیر دیگر استفاده کند. اما، به کار بستن گزینشیِ آن و تنها به رسمیت شناختنِ کسانی که در راه به اصطلاح « انقلاب شیر و خورشید» در خون غلتیدهاند، سویۀ دگرستیزانۀ آشکاری دارد. در جریان « جنبش مهسا» هم سوگمندانه بیش از پانصد نفر از هموطنان عزیز ما در خون غلتیدند؛ همچنین بیش از صد نفر در دوران «جنبش سبز» به خاک افتادند. در روزگار جنبش سبز، از این کشتهشدگان تحت عنوان «شهید» یاد میشد. به محاق راندن و به رسمیت نشناختنِ کثیری از کشتهشدگان در راه آزادی وعدالت و به نحو گزینشی و حذفی عمل کردن و رقم بطلان بر دیگر جنبشها، خیزشها و اعتراضاتِ مدنی کشیدن، رگههای فاشیستیِ روشنی دارد.
نهاد سلطنت، در این مرز و بوم، نهادی دیرپاست. از دوران پادشاهان صفوی بدین سو که مذهب شیعه به نحو اکثری اقصی نقاط مملکت را درنوردید و مردمان به شکل ملت درآمدند و جغرافیای سیاسی ایران زمین قوام پیدا کرد، هیچ پادشاهی از درِ خصومت با دیانت واعراب در نیامد
۱۱. «در خانه اگر کس است یک حرف بس است». آنچه در این جستار به تصویر کشیده شده، نه از جنس دشنام سیاسی و برچسب زدن است، نه متضمنِ داوریهای اخلاقی دربارۀ دیگران، نه معطوف به نادیده انگاشتنِ وضعیت مردمان مستاصل و جان به لب آمده و داغدار و سوگوار، نه دلمشغول کم قدر دانستن مبارزاتِ مدنی دموکراتیک و مطالبه محور و اصیل هموطنان عزیز طی دهههای گذشته است؛ که نگارنده نیز از مستان این می بوده و به گواهی کارنامۀ سیاسیِ دو دهۀ گذشتهاش، به قدر وسع، نظرا و عملا در راستای تحقق ساز و کار دموکراتیک، حقوق بشر- بنیاد و« گذارطلبانه» کوشیده است…
آنچه در این نوشتار آمده، تلاش مشفقانه و دردمندانهای است برای فهمیدن، نامیدن و روایت کردنِ پدیدۀ نوظهوری در سپهر سیاسیِ ایران معاصر با عنایت به برخی مفاهیم فلسفی، روانشناختی و سیاسی. جدّ و جهدی است از سنخ روایتگری؛ روایتگریای که اگر موجّه و مقنع باشد، بایسته است که به نحو جمعی بدان حساس باشیم، دربارهاش در فضای عمومی به اتفّاق گفتوگو کنیم و نسبت به نتایج و عواقبِ هولناکِ سربرآوردنش هشدار دهیم، هشداری که اگر به آستانۀ آگاهیِ قاطبۀ شهروندان برسد، مناسبات ِسیاسی دگرستیزانهای که اندک نسبتی با «خیرعمومی» ندارد و متضمن هیچ نفعی برای ملک و ملت نیست، بازسازی و بازتولید نمیگردد، بسط نمییابد و بر صدر نمینشیند:
من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم
تو خواه از سخنم پند گیر خواهد ملال
ــــــــ
پینوشتها:
* در نهایی شدن این مقاله از نکته سنجیهای دوستان عزیز محمد رهبر و یاسر میردامادی بهره بردم.از ایشان صمیمانه سپاسگزارم.
[۱] https://neemaad.com/nmd10032127.htm
[۲] از جمله، نگاه کنید به:
روحالله رحیمپور، «غم من نیز غمی غمناک است: نقدی بر مقاله دکتر سروش دباغ»، در کانال تلگرامیِ « تاریخخوان».
[۳] normative
[۴] semantic
[۵] normativity
[۶] برای آشنایی با مفهوم «هنجارمندی» در حوزۀ فلسفه زبان و حدود و ثغورِ به کار بستن آن، به عنوان نمونه، نگاه کنید به:
سروش دباغ، در باب فلسفۀ تحلیلی: با محوریت ویتگنشتاین، لندن، اچ اند اس، ۱۳۹۶.
[۷] social facts
[۸] labeling
[۹] Cognitive distortions
[۱۰] نگاه کنید به مقالۀ «قرائت فاشیستی از دین»، نوشتۀ عبدالکریم سروش که سی سال قبل نگاشته شده در اثر ذیل:
عبدالکریم سروش، رازدانی، روشنفکری و دینداری، تهران، صراط، ۱۳۷۷.
طنز تلخ روزگار است که عبدالکریم سروش این مقاله را در پاسخ به مصاحبۀ رئیس وقت فرهنگستان فارسی، غلامعلی حداد عادل با ماهنامۀ «صبح»، به مدیر مسئولی مهدی نصیری نوشت. نصیری که سالها در کار تقویت قرائت فاشیستی از دین بود، اکنون در حریم امن سلطنت خزیده و با جماعتِ «دیگریستیز» همنوا گشته است. در ایام جنگ چهل روزه، مهدی نصیری در صفحۀ اینستاگرام خود، با انتشار ویدئویی از نگارنده، نوشت که فلانی وهمفکرانش به بهانۀ مخالفت با جنگ و اسرائیل و امریکا، در کار دفاع از سپاه پاسداران بر آمدهاند! در پاسخ به جعل و تحریفِ آشکار مدیر مسئولِ اسبق روزنامۀ « کیهان»، همان ایام در صفحۀ اینستاگرام خود نوشتم:«چند روز قبل افراد متعددی برایم نوشتند که اقای مهدی نصیری با انتشار ویدیویی، پستی درباره من منتشر کرده است. با دیدن پست دریافتم که متاسفانه در بر همان پاشنه سابق می گردد و “تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است.” روزگاری ایشان در دهه هفتاد شمسی، با تمسک به دروغ بستن و تهمت زدن و پروندهسازی، در کار آزار و اذیت روشنفکران و اهالی قلم بود و کارنامهای تلخ و دلآزار خود بر جای گذاشت؛ همان ایام که قویا از رانت و نزدیکی به هسته سخت قدرت برخوردار بود و در رسانههای حکومتی “کیهان” و “صبح”، در کار ترویج خشونت و نهادینه کردن قرائت فاشیستی از دین بود. حال که ورق برگشته و چند صباحیست ایشان ردای اپوزیسیونی به تن کرده و به جرگه براندازان پیوسته و با تقاضای حمله به خاک کشور از دونالد ترامپ میخواهد ره صد ساله را یک شبه برود؛ با همان حربههای پیشین و با تمسک جستن به جعل و دروغ زنی، میخواهد مخالفان جنگ وطندوستی را که سابقه و کارنامۀ فکری_سیاسی سی ساله روشنی دارند و خوشبختانه سابقه و لاحقه آنها هیچ نسبتی با امثال مهدی نصیری ندارند که روزگاری در حریم امن ولایت لانه کرده بود و اکنون در حریم سلطنت جا خوش کرده، مرعوب کند و پس بزند.»
[۱۱] رفتار غریب رهبر خودخواندۀ دوران گذار نیز دراین میان حقیقتا عبرتآموز است.کسی که نَسَب از خاندان پادشاهی و سلطنتی میبرد و «فرّه ایزدی» دارد و بناست نگهبان و نگهدار مملکت و مرز و بوم باشد؛ ازکشوری دیگر درخواست میکند که در امور کشورش مداخلۀ نظامی کند! افزون بر این،ایشان در جریان تجاوز دو کشور امریکا و اسرائیل به خاک کشورش، کشته شدنِ چند سرباز امریکایی را تسلیت می گوید؛ اما دریغ از تسلیت گفتن به خانوادههای داغدار هموطنی که دسته گلهای ناشکفتۀ خود را در جریان حملۀ جنایتکارانۀ ارتش آمریکا به مدرسهای در شهر میناب ازدست دادهاند!
[۱۲]برای آشنایی با آراء بنیامین، به عنوان نمونه، نگاه کنید به:
والتر بنیامین، نشانهای برای رهایی، ترجمۀ بابک احمدی، تهران، نشر مرکز، ۱۳۹۸.
[۱۳] رژه با نماد ساواک در اروپا؛ نوستالژی امنیت یا بازگشت زبان حذف؟ – Gooya News








