یکی از انتقادهایی که متوجه رسانههای بزرگ، بهویژه ایران اینترنشنال، در رابطه با روایتسازی درباره جنگ و حمله نظامی میشود این است که این رسانهها با تولید، انتشار و تکرار مداومِ روایتی جهتدار، جنگ و حمله خارجی به ایران را موجه و حتی مطلوب جلوه دادهاند. به زبان ساده، منتقدان میگویند رسانههایی مانند ایران اینترنشنال، با تکرار محتواهایی که در آن «ایران» از «جمهوری اسلامی» جدا میشود، یا حمله نظامی بهعنوان اقدامی برای «کمک به مردم ایران» تصویر میشود، عملا اذهان بخشی از جامعه را برای پذیرش جنگ، و حتی درخواست مداخله خارجی، آماده کردهاند.
در مقابل، یکی از پاسخهایی که به این انتقاد داده میشود این است که برخلاف این تصویر، رسانههایی مانند ایران اینترنشنال علت این تغییر ذهنی نیستند، بلکه صرفا بازتابدهنده تغییری هستند که پیشتر در جامعه رخ داده است. بر اساس این روایت، رسانه فقط راوی و منعکسکننده خواست مردم است؛ مردمی که در نتیجه سالها سرکوب، کشتار، فساد، بحران اقتصادی، ناامیدی سیاسی و انسداد اجتماعی، به نقطهای از خشم و استیصال رسیدهاند که بخشی از آنها به گزینههایی رادیکال، از جمله حمله خارجی، فکر میکنند. در این چارچوب، رسانه نه سازنده این خواست، بلکه صرفا بلندگوی آن است. خلاصه این استدلال چنین میشود: مردم، به دلایلی که از نظر بسیاری قابلفهم و حتی مشروع است، به سمت حمایت از مداخله خارجی سوق پیدا کردهاند و رسانهها فقط این تغییر را بازتاب دادهاند.
اما این تصور از رابطه میان «مردم» و «رسانه» بیش از حد سادهسازیشده و تا حد زیادی غیرواقعی است.
اول اینکه رابطه میان رسانه و مردم، رابطهای یکطرفه و مکانیکی نیست که در آن مردم چیزی را بخواهند و رسانه صرفا آن را مانند آینه منعکس کند. رسانه خود بخشی از فرایند شکلگیری واقعیت اجتماعی است. رسانه انتخاب میکند چه چیزی دیده شود، چه چیزی برجسته شود، چه واژگانی به کار رود، چه تصاویری تکرار شوند، کدام صداها مجال شنیده شدن پیدا کنند و کدام روایتها در حاشیه بمانند. حتی نحوه طرح یک مسئله، نوع مهمانان، زبان تحلیل، تکرار مداوم برخی مفاهیم و حذف یا کمرنگکردن برخی دیگر، همگی در شکلدادن به افکار عمومی نقش دارند. بهویژه در عصر شبکههای اجتماعی، رابطه میان رسانههای بزرگ، الگوریتمها، کاربران و فضای روانی جامعه، رابطهای پیچیده و متقابل است. در چنین شرایطی، دیگر نمیتوان با یک تصور ساده گفت رسانه فقط «بازتابدهنده» است و هیچ نقشی در جهتدادن، عادیسازی یا تقویت برخی گرایشها ندارد.
دوم اینکه «مردم» یک کل یکپارچه، ثابت و همگن نیستند. وقتی از «خواست مردم» صحبت میشود، معمولا مشخص نیست دقیقا از کدام بخش جامعه، در چه مقطع زمانی، در چه شرایط روانی و اجتماعی، و با چه میزان فراگیری صحبت میکنیم. جامعه همواره متکثر، سیال و در حال تغییر است. ممکن است بخشی از جامعه، در لحظهای خاص و زیر فشار شدید روانی و سیاسی، به سمت خواستهای رادیکال سوق پیدا کند، اما این را نمیتوان بهسادگی به «خواست مردم ایران» تقلیل داد. علاوه بر این، افکار عمومی امری ثابت نیست؛ تحت تأثیر رخدادها، روایتها، ترسها، امیدها، تبلیغات، احساسات جمعی و حتی خستگی روانی تغییر میکند. بنابراین، هر ادعایی درباره «خواست مردم» باید با احتیاط، دقت و حساسیت مطرح شود.
سوم اینکه حتی اگر بپذیریم که در یک بازه زمانی مشخص، اکثریت جامعه یا بخش بزرگی از آن، از حمله خارجی یا جنگ حمایت کردهاند، این بهخودیخود به معنای مشروعیت یا موجه بودن آن خواست نیست. تاریخ پر است از لحظاتی که اکثریتها خواستهایی خطرناک، هیجانی یا ویرانگر داشتهاند. وظیفه رسانه صرفا تکرار صدای بلندتر نیست. رسانه باید بتواند صدای اقلیتها، تردیدها، نگرانیها و پیامدهای نادیدهگرفتهشده را نیز وارد فضای عمومی کند. اگر بخشهایی از جامعه، تحت فشار خشم و استیصال، به سمت جنگخواهی سوق پیدا کردهاند، این دقیقا همان نقطهای است که نیازمند بررسی، تحلیل و پرسشگری است، نه صرفا بازنشر و تقویت.
و در نهایت، کار رسانه بازتاب منفعلانه خواست عمومی نیست. بدون تردید رسانه باید نسبت به تغییرات اجتماعی حساس باشد، آنها را رصد کند و دربارهشان گزارش بدهد. نادیدهگرفتن واقعیتهای اجتماعی و خواستهای رادیکال بخشی از جامعه، نوعی انکار واقعیت است؛ همان کاری که رسانههای رسمی جمهوری اسلامی بارها انجام دادهاند. اما پرداختن به یک پدیده، به معنای تأیید، عادیسازی یا تبلیغ آن نیست. تفاوت مهمی وجود دارد میان «شرح و تحلیل یک گرایش اجتماعی» با «ساختن و تقویت یک افق مطلوب سیاسی».
اگر بخشی از جامعه به سمت حمایت از جنگ یا مداخله خارجی رفته است، وظیفه رسانه پیش از هر چیز این است که این پدیده را توضیح دهد: این جنگخواهی دقیقا به چه معناست؟ چه گروههایی آن را نمایندگی میکنند؟ ریشههای روانی، سیاسی و اجتماعی آن چیست؟ تا چه حد ناشی از خشم، ناامیدی، انتقامخواهی یا احساس بنبست است؟ چه پیامدهایی میتواند داشته باشد؟ تجربه کشورهای دیگر چه میگوید؟ چه نقدهایی به این تصور وارد است؟ چه صداهایی در مخالفت با آن وجود دارد و چرا کمتر شنیده میشوند؟
رسانه قرار نیست نقش ماشین تأیید یا انکار را بازی کند. وظیفه اصلی آن، باز کردن فضا برای فهم پیچیدگی واقعیت اجتماعی است؛ نه تقلیل آن به روایتهایی ساده، هیجانی و دوقطبی.
پس صرفِ ارجاعدادن به «خواست مردم» برای پاسخدادن به نقد روایتسازی رسانهای کافی نیست. اساسا برای تحلیل گفتمان، نقد روایتسازی و فهم نقش رسانهها در عادیسازی یا مشروعیتبخشی به جنگ، باید تصویری بسیار پیچیدهتر، دقیقتر و فنیتر از رابطه میان رسانه و مردم داشته باشیم.
رابطه رسانه و افکار عمومی، رابطهای خطی و ساده نیست که بتوان بهراحتی گفت یا رسانه صرفا مردم را هدایت میکند، یا صرفا بازتابدهنده خواست آنهاست. واقعیت این رابطه بسیار پیچیدهتر، پویاتر و چندلایهتر است. رسانهها، شبکههای اجتماعی، الگوریتمها، گروههای سیاسی، دولتها، منافع ژئوپلیتیک، فضای روانی جامعه، تجربه زیسته مردم، ترس، خشم، امید و احساس بنبست، همگی بهطور همزمان در شکلگیری افکار عمومی و روایتهای مسلط نقش دارند؛ بهویژه در وضعیتهای بحرانی و جنگی که مرز میان خبر، تحلیل، تبلیغات، عملیات روانی و بسیج عاطفی بیش از هر زمان دیگری مبهم میشود.
اصولا بحث درباره پروپاگاندا و روایتسازی، دقیقا بحث درباره همین پیچیدگی است. درباره اینکه چگونه روایتها ساخته میشوند، چگونه تکرار میشوند، چگونه برخی صداها برجسته و برخی دیگر حذف میشوند، و چگونه افقهای فکری و احساسی جامعه بهتدریج جابهجا میشود. در چنین بستری، دیگر نمیتوان با یک ارجاع ساده به «مردم چنین میخواهند» هر گونه نقد رسانهای را کنار گذاشت.
اگر نقدی متوجه رسانههایی مانند ایران اینترنشنال است، این نقد را نمیتوان صرفا با ارجاع به خشم و رادیکالشدن بخشی از جامعه بیاعتبار کرد. اتفاقا پرسش اصلی دقیقا از همینجا آغاز میشود: رسانه در این فرایند چه نقشی داشته است؟ صرفا راوی بوده، یا در شکلدادن، جهتدادن، تقویتکردن و عادیسازی برخی روایتها نیز مشارکت داشته است؟








