جمعه، 8 می 2026

دیدگاه

آیا آمریکا جنگ ایران را باخته است؛ ادراک شکست، بازدارندگی و بن‌بست در سیاست بین‌الملل

لیلا اورند

لیلا اورند

دانش‌آموخته روابط بین‌الملل

پایگاه‌های آمریکا در منطقه که در حملات ایران تخریب شده‌اند؛ عکس از واشینگتن‌پست

برتری نظامیِ صرف، لزوما به معنای پیروزی در جنگ نیست؛ کشوری که بمب‌های بیشتری دارد یا ارتش بزرگ‌تری در اختیار دارد، همیشه برنده نهایی محسوب نمی‌شود. در روابط بین‌الملل، پیروزی زمانی معنا پیدا می‌کند که یک کشور بتواند اهداف سیاسی خود را به طرف مقابل تحمیل کند. به همین دلیل بود که آمریکا با وجود برتری کامل نظامی در ویتنام شکست خورد؛ زیرا نتوانست اراده سیاسی خود را بر هانوی تحمیل کند و در نهایت مجبور به خروج شد. در عراق نیز آمریکا در سه هفته، ارتش عراق را شکست داد و حکومت صدام حسین را ساقط کرد؛ اما پس از آن وارد جنگی فرسایشی شد و نتوانست عراق باثبات و همسو با اهداف واشینگتن بسازد. به همین دلیل بسیاری از تحلیلگران، عراق را نمونه‌ای از«شکست سیاسی و استراتژیک» می‌دانند.

امروز پرسشی مشابه درباره جنگ ایران و آمریکا مطرح شده است:

آیا آمریکا واقعا پیروز شده؟ یا همان‌طور که برخی تحلیلگران آمریکایی می‌گویند، نتوانسته به اهداف اصلی سیاسی و ژئوپلیتیک خود برسد؛ و حتی موقعیتش نسبت به پیش از جنگ تضعیف شده و در وضعیتی شبیه به یک شکست استراتژیک قرار گرفته است؟

حکومت ایران این جنگ را یک پیروزی استراتژیک معرفی و جشن‌های پیروزی برگزار می‌کند؛ ادعایی که منتقدان آن را بخشی از نبرد تبلیغاتی و رسانه‌ای جمهوری اسلامی می‌دانند. با این حال، بحث درباره شکست یا بن‌بست آمریکا صرفا محدود به روایت رسمی ایران نیست. در آمریکا نیز تعداد قابل‌توجهی از تحلیلگران روابط بین‌الملل معتقدند دونالد ترامپ در این جنگ به اهدافش نرسیده و آمریکا در وضعیتی گرفتار شده که یا باید وارد جنگی پرهزینه‌تر شود یا نوعی توافق تحمیلی را بپذیرد.

 

پیروزی در جنگ یعنی چه؟

کارل فون کلاوزویتس، نظریه‌پرداز مشهور جنگ، جمله معروفی دارد: «جنگ ادامه سیاست با ابزار دیگر است.» به این معنا که هدف جنگ فقط نابودی نظامی دشمن نیست؛ بلکه تحمیل اراده سیاسی است.

جان مرشایمر، نظریه‌پرداز برجسته آمریکایی در روابط بین‌الملل، در گفت‌وگوها و نوشته‌های اخیرش بارها به همین نکته اشاره می‌کند. او می‌گوید آمریکا ممکن است همچنان قدرتمندترین ارتش جهان را داشته باشد، اما اگر نتواند اهدافش را محقق کند، عملا شکست خورده است. این جمله نقل قول اوست: «ما هیچ‌کدام از اهداف اصلی‌مان را [در جنگ ایران] محقق نکردیم. صفر.»

 

آمریکا چه می‌خواست؟

بر اساس مواضع رسمی دولت ترامپ و متحدانش، اهداف جنگ عبارت بودند از: تغییر رژیم ایران، توقف کامل غنی‌سازی هسته‌ای ایران، تضعیف برنامه موشکی ایران، محدود کردن نفوذ منطقه‌ای ایران و گروه‌های متحدش، و بازگرداندن این تصور که آمریکا و اسرائیل هنوز می‌توانند با تهدید نظامی، ایران و متحدانش را مهار کنند و بازدارند.

درباره هدف نهایی جنگ نیز میان آمریکا و اسرائیل تفاوت‌هایی وجود داشت. بسیاری از تحلیلگران معتقدند واشینگتن بیشتر به دنبال تغییر رفتار یا تضعیف حکومت ایران بود؛ در حالی که اسرائیل، به دنبال فرسایش و بی‌ثبات‌سازی بلندمدت ایران است.

به گفته مرشایمر، نه‌تنها اهداف اصلی آمریکا از این جنگ محقق نشد، بلکه ایران در برخی حوزه‌ها پس از جنگ موقعیت بهتری پیدا کرد.

 

ایران چه چیزهایی به دست آورد؟

حتی بسیاری از تحلیلگرانی که جمهوری اسلامی را نقد می‌کنند، قبول دارند که ایران در این جنگ صرفا در موضع دفاعی باقی نماند و توانست برخی دستاوردهای مهم ژئوپلیتیکی و بازدارنده به دست آورد.

مهم‌ترینِ این دستاوردها، مسئله تنگه هرمز است. ایران تا پیش از جنگ، کنترل عملی و مستقیم بر تنگه هرمز نداشت، اما اکنون عملا بر عبور و مرور انرژی در این گذرگاه اثر می‌گذارد و از کشتی‌ها عوارض دریافت می‌کند.

این مسئله فقط اقتصادی نیست؛ بلکه از نگاه نظریه‌های امنیت بین‌الملل، به معنای افزایش «اهرم فشار ژئوپلیتیکی» ایران است. یعنی تهران توانسته نشان دهد که در صورت جنگ، می‌تواند بر شریان اصلی انرژی جهان اثر بگذارد و هزینه‌های سنگینی به اقتصاد جهانی تحمیل کند. در عمل نیز محاصره دریایی که قرار بود ایران را وادار به عقب‌نشینی کند، نتیجه‌ای معکوس ایجاد کرد. به‌جای آنکه فشار صرفا بر تهران متمرکز شود، بحران به بازار جهانی انرژی منتقل شد و افزایش قیمت نفت و هزینه حمل‌ونقل، اقتصاد جهانی را تحت فشار قرار داد؛ و همین توانایی در «جهانی‌سازی هزینه جنگ» یکی از مهم‌ترین ابزارهای بازدارندگی ایران بود؛ یعنی انتقال هزینه درگیری از سطح ملی به اقتصاد جهانی.

ایران همچنین چند دستاورد دیگر هم به دست آورد: نشان دادن آسیب‌پذیری پایگاه‌های آمریکا در خلیج فارس،فرسوده کردن بخشی از ذخایر موشکی و پدافندی آمریکا و اسرائیل، اثبات اینکه حتی شدیدترین تحریم‌ها نیز الزاما به فروپاشی سریع حکومت منجر نمی‌شود، نزدیک‌تر شدن به چین و روسیه در حوزه اقتصادی و امنیتی، و مهم‌تر از همه، شکستن این تصور که آمریکا می‌تواند بدون هزینه سنگین، اراده خود را در منطقه تحمیل کند.

البته این به معنای «پیروزی کامل» ایران نیست. اقتصاد ایران همچنان تحت فشار شدید است، زیرساخت‌های مهمی آسیب دیده‌اند و خطر جنگ همچنان باقی است. اما نکته اصلی اینجاست که بسیاری از تحلیلگران آمریکایی معتقدند ایران برخلاف انتظار حامیان و طراحان جنگ، نه‌تنها فرو نپاشید، بلکه توانست موقعیت چانه‌زنی و بازدارندگی خود را در برخی حوزه‌ها تقویت کند.

 

چرا برخی تحلیلگران آمریکایی از واژه «شکست» استفاده می‌کنند؟

جنگ، برخلاف تصور اولیه، به یک عملیات کوتاه و کم‌هزینه تبدیل نشد. از نگاه مرشایمر، ترامپ اکنون فقط سه گزینه پیش رو دارد: ادامه محاصره، حمله دوباره، یا توافق با ایران.

اما به اعتقاد او، هر سه گزینه مشکل دارند. محاصره به‌تنهایی ایران را تسلیم نمی‌کند، چون تهران جنگ را «وجودی» می‌بیند. حمله دوباره نیز خطر گسترش جنگ و بحران جهانی را افزایش می‌دهد. توافق هم از نظر سیاسی شبیه عقب‌نشینی و اعتراف ضمنی به شکست خواهد بود.

مرشایمر وضعیت فعلی آمریکا را نوعی «بن‌بست استراتژیک» توصیف می‌کند؛ وضعیتی که هیچ‌یک از گزینه‌های موجود، راه‌حل مطلوب و کم‌هزینه‌ای تولید نمی‌کند. در چنین شرایطی، کشور ممکن است کاملا شکست نخورده باشد، اما نداشتن راه خروج روشن و موفق هم می‌تواند شکست محسوب شود.

 

آیا آمریکا آسیب نظامی دیده است؟

بحث شکست فقط به حوزه سیاسی محدود نیست. برخلاف تصور اولیه، جنگ برای آمریکا هزینه‌های نظامی، لجستیکی و بازدارندگی نیز داشته است.

طبق گزارش تحقیقی واشینگتن‌پست، حملات ایران به پایگاه‌های آمریکا در خلیج فارس باعث آسیب به صدها ساختمان و زیرساخت نظامی شده است. این گزارش از آسیب دیدن رادارها، انبارهای سوخت و تأسیسات پشتیبانی خبر می‌دهد و می‌گوید چندین نظامی آمریکایی نیز کشته یا زخمی شده‌اند.

هم‌زمان، بحث فرسایش ذخایر موشکی آمریکا نیز جدی شده است. مرشایمر بارها اشاره می‌کند که آمریکا بخش بزرگی از «تسلیحات ارزشمند» خود را در جنگ مصرف کرده و این مسئله توان بازدارندگی واشینگتن در مناطق دیگر، به‌ویژه شرق آسیا، را تضعیف می‌کند. او همچنین به آسیب دیدن یا تخریب کامل پایگاه‌های آمریکا در خلیج فارس اشاره می‌کند.

گزارش‌هایی نیز درباره سرنگونی برخی پهپادها و تجهیزات پیشرفته آمریکایی منتشر شده است؛ موضوعی که از نگاه برخی تحلیلگران، نشانه‌ای از آسیب‌پذیری فزاینده حضور نظامی آمریکا در منطقه محسوب می‌شود.

 

«ادراک شکست»؛ چرا افکار عمومی اهمیت دارد؟

در جنگ‌های مدرن، مخصوصا در دموکراسی‌ها، فقط واقعیت میدانی مهم نیست؛ بلکه «ادراک شکست» نیز اهمیت دارد.

اگر مردم احساس کنند جنگ بی‌پایان شده، اهدافش محقق نشده، هزینه اقتصادی بالا رفته و دولت راه خروج روشنی ندارد، آن جنگ به‌تدریج در حافظه عمومی به‌عنوان شکست ثبت می‌شود؛ حتی اگر نیروی نظامی همچنان قدرتمند باشد.

این دقیقا اتفاقی بود که در ویتنام، عراق و افغانستان رخ داد و امروز نیز نشانه‌هایی مشابه در آمریکا دیده می‌شود.

طبق نظرسنجی مشترک واشینگتن‌پست و ای‌بی‌سی نیوز، حدود ۶۱ درصد آمریکایی‌ها حمله به ایران را «اشتباه» دانسته‌اند. نظرسنجی رویترز نیز نشان می‌دهد حمایت عمومی از جنگ پایین و نگرانی درباره هزینه‌های اقتصادی جنگ رو به افزایش است.

این آمارها به‌خودی‌خود ثابت نمی‌کنند آمریکا شکست خورده است؛ اما نشان می‌دهند بخش مهمی از جامعه آمریکا دیگر جنگ را موفق نمی‌بیند. در علوم سیاسی، همین تغییر ادراک می‌تواند به بحران مشروعیت جنگ تبدیل شود.

 

اسرائیل و محدود شدن گزینه‌های آمریکا

بخش مهمی از تحلیل مرشایمر به نقش اسرائیل مربوط است. او بارها می‌گوید آمریکا و اسرائیل «به هم چسبیده‌اند»  و همین مسئله آزادی عمل واشینگتن را محدود کرده است. به اعتقاد او، حتی اگر ترامپ بخواهد توافقی شبیه برجام را بپذیرد، فشار داخلی و لابی‌های حامی اسرائیل مانع بزرگی خواهند بود.

این نظریه‌پرداز رئالیست که در ماه‌های گذشته از منتقدان اصلی تأثیرگذاری لابی اسرائیل بر تصمیمات تیم ترامپ درباره جنگ با ایران بوده، بارها تأکید کرده که جنگ با ایران اساسا «جنگ آمریکا» نیست و ایران تهدیدی حیاتی برای ایالات متحده محسوب نمی‌شود. او معتقد بود ترامپ نباید تحت فشار لابی اسرائیل و جریان‌های تندرو، وارد جنگ با ایران شود. مرشایمر در همین چارچوب، جمله تندی درباره اسرائیل مطرح می‌کند و می‌گوید: «وقتی به اسرائیل چسبیده‌ای، هیچ حدی وجود ندارد برای آسیبی که به سیاست خارجی‌ات وارد می‌شود.»

 

آیا واقعا آمریکا جنگ را باخته است؟

جان مرشایمر تنها تحلیلگری نیست که از شکست یا بن‌بست آمریکا صحبت می‌کند. اندرو باسویچ، تحلیلگر سیاست خارجی و سرهنگ بازنشسته آمریکایی، سال‌هاست هشدار می‌دهد که مداخله‌گری نظامی آمریکا در خاورمیانه بیش از آنکه امنیت تولید کند، فرسایش استراتژیک ایجاد می‌کند. استفن والت، استاد روابط بین‌الملل دانشگاه هاروارد، نیز بارها استدلال کرده که آمریکا در بسیاری از جنگ‌های پس از جنگ سرد، برتری نظامی را با موفقیت سیاسی اشتباه گرفته است.

داگلاس مک‌گرگور، تحلیلگر امنیت بین الملل و از افسران نظامی آمریکایی، نیز جنگ ایران را نشانه‌ای از محدودیت قدرت آمریکا در نظم چندقطبی جدید توصیف کرده و معتقد است ایران در موقعیت برتر قرار گرفته و ترامپ با تحقیر روبه‌روست.

البته هنوز تحلیلگران زیادی در واشینگتن معتقدند برای قضاوت نهایی زود است و آمریکا همچنان می‌تواند با فشار اقتصادی یا توافقی مطلوب، بخشی از اهدافش را محقق کند، اما حتی در میان نخبگان آمریکایی نیز دیگر این فرض قدیمی که آمریکا می‌تواند به‌راحتی اراده خود را در خاورمیانه تحمیل کند، با تردید جدی روبه‌رو شده است.

 

دشمنت را بیش از حد شکست نده

شاید هنوز برای قضاوت نهایی زود باشد و هیچ جنگی در میانه راه به‌طور قطعی برنده و بازنده ندارد، اما وقتی حتی در خود آمریکا، واژه‌هایی مانند «شکست استراتژیک»، «بن‌بست»، «نبود راه خروج» و «جنگ فرسایشی» وارد بحث‌های جدی سیاست خارجی می‌شوند، روشن است که مسئله فقط روایت رسانه‌ای ایران نیست.

جنگ ایران شاید بیش از هر چیز نشان داد که در نظم چندقطبی جدید، حتی برتری نظامی مطلق نیز الزاما به پیروزی سیاسی منجر نمی‌شود.

شاید مهم‌ترین درس این بحران همان اصلی باشد که بسیاری از نظریه‌پردازان رئالیست بارها درباره آن هشدار داده‌اند: در سیاست بین‌الملل، تلاش برای تحقیر کامل دشمن می‌تواند او را خطرناک‌تر، رادیکال‌تر و غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر کند.

مرشایمر اکنون حتی به ایران نیز هشدار می‌دهد که نباید آمریکا را بیش از حد به گوشه رینگ برد؛ زیرا قدرت‌های بزرگ، به‌ویژه قدرت‌های هسته‌ای، وقتی احساس کنند راه خروج آبرومندانه‌ای ندارند، ممکن است به سمت گزینه‌های بسیار خطرناک‌تر حرکت کنند.

 

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست.

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

جنگ، روایت‌سازی و انسداد امر سیاسی

آنچه در این جستار مدّ نظر است، بررسیِ سویۀ مشروعیت‌بخشی جنگ و مشخصا « تحلیل گفتمانِ» روایت‌هایی است که در کار موجه‌سازیِ جنگ متجاوزانه‌ دوازده روزه و چهل روزۀ آمریکا و اسرائیل علیه ‌ایران، در فضای فارسی زبان طی یازده ماه گذشته تولید شده‌اند. روایت‌هایی که با معناسازی و خلق شبکه‌های معنایی جدید، در کار مشروعیت بخشیدنِ به جنگ گام‌های محسوس و موفقی برداشته و در این راستا، شماری از هموطنان را در داخل و خارج کشور با خود همراه و همداستان کرده‌اند.

پاسخ به کسی که سؤال را عوض کرد

درهم‌تنیدگی مادی ایران و حاکمیت را می‌توان پذیرفت و همزمان همراهی با و پیروی از حکومت را رد کرد. این دو گزاره با هم تناقض ندارند. تا زمانی که گذار از یکی به دیگری با استدلال موجه نشود، تأکید بر خطر و واقعیت‌های عینی، هر چند مهم، جای آن استدلال را نمی‌گیرد.

گردن بگیر تا شنیده شوی: سیاست تربیت سوژه‌ بی‌خطر!؛ نقدی بر مقاله‌ «گردن گرفتن حاکمیت‌مان» از امید مهرگان

متن مهرگان، با نقد جدایی «رژیم» از «مردم»، به‌درستی به یکی از خطرات گفتمان‌های جنگ‌طلبان (مشروع‌کنندگان جنگ) اشاره می‌کند؛ اما خود در دام وارونۀ همان خطا می‌افتد: یکی گرفتن «دفاع از جامعه» با «دفاع از دولت». این همان جایی است که ضد‌امپریالیسم به‌جای آنکه به پروژه‌ای برای خودتعیین‌گری مردمی بدل شود، به دکترین حفظ دولت موجود فروکاسته می‌شود.

دیدگاه

آیا آمریکا جنگ ایران را باخته است؛ ادراک شکست، بازدارندگی و بن‌بست در سیاست بین‌الملل

در جنگ‌های مدرن، مخصوصا در دموکراسی‌ها، فقط واقعیت میدانی مهم نیست؛ بلکه «ادراک شکست» نیز اهمیت دارد. اگر مردم احساس کنند جنگ بی‌پایان شده، اهدافش محقق نشده، هزینه اقتصادی بالا رفته و دولت راه خروج روشنی ندارد، آن جنگ به‌تدریج در حافظه عمومی به‌عنوان شکست ثبت می‌شود؛ حتی اگر نیروی نظامی همچنان قدرتمند باشد.