روزنامه بریتانیایی گاردین در آستانه سالگرد اعلان منشور استقلال اسرائیل (۱۵ مه) که فلسطینیها آن را «روز نکبت» مینامند به مرور کتاب تازهای از اومر بارتوف، استاد مطالعات هولوکاست و نسلکشی در دانشگاه براون آمریکا، پرداخته که نقد اخلاقی صریحی بر این جامعه است، جامعهای که در آغاز، از نگاه انسان غربی، نماد برابریخواهی و اصول لیبرال بود، اما منتقدانش باور دارند که امروز از این اصول تهی شده است.
بارتوف خود زاده کیبوتص است و روزگاری در ارتش اسرائیل خدمت کرده. نویسنده این یادداشت نیز آوی شلایم، استاد بازنشسته روابط بینالملل دانشگاه آکسفورد و نویسنده کتاب «نسلکشی در غزه: جنگ طولانی اسرائیل علیه فلسطین» است که رویکرد انتقادی بارتوف را ستوده و جان کلام کتاب او را شرح داده.
ترجمه این یادداشت را در بخش نگاه جهان رسانه نیماد میخوانید.
***
حمله اسرائیل به ایران تنها تازهترین نمونه از روند انحطاط این کشور در دهههای اخیر است؛ روندی که اشغال غیرقانونی سرزمینهای فلسطینی، پاکسازی قومی در کرانه باختری، نسلکشی در غزه، حمله به سوریه و بمباران بیوقفه لبنان را نیز در بر میگیرد. پیوستن آمریکا به این جنگ غیرقانونی، برای بسیاری در منطقه تأییدی بود بر آنچه سالها ظن آن را داشتند: اینکه اسرائیل پایگاهی از امپریالیسم غرب در خاورمیانه است.
دولت اسرائیل که ۷۷ سال پیش از دل خاکسترهای هولوکاست پدید آمد، از همان آغاز تا امروز از سطحی بیسابقه از همدلی و حمایت بینالمللی برخوردار بوده است. بخشی از این حمایت ناشی از احساس گناه غرب بود و بخشی دیگر به این تصور بازمیگشت که دولت یهودی، جزیرهای دموکراتیک در دریایی از حکومتهای اقتدارگراست. در اعلامیه استقلال اسرائیل وعده داده شده بود که «برابری کامل اجتماعی و سیاسی همه شهروندان، بدون تبعیض نژادی، دینی یا جنسیتی» رعایت خواهد شد. در سالهای نخست شکلگیری دولت، اسرائیل در غرب نماد جامعهای لیبرال، مترقی و برابریخواه تلقی میشد.
امروز اما بسیاری اسرائیل را دولتی غیراخلاقی، خشن، بیرحم، سرکوبگر و مبتنی بر آپارتاید میدانند. واکنش اسرائیل به حمله حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ نقطه عطفی مهم در روند سقوط تدریجی این کشور به جایگاه یک «دولت مطرود» در سطح بینالمللی بود. اسرائیل مدعی حق دفاع از خود شد، اما در عمل آشکارا حقوق بشردوستانه بینالمللی را نقض کرد. دیوان بینالمللی دادگستری در لاهه اعلام کرد که خطر معقول وقوع نسلکشی در غزه وجود دارد و از اسرائیل خواست مجموعهای از اقدامات را برای جلوگیری از آن انجام دهد. اسرائیل، طبق رویه معمول خود، این حکم را نادیده گرفت. کمیسیونی از سازمان ملل نیز نتیجه گرفت که اسرائیل عملا مرتکب نسلکشی شده است. «دیوان کیفری بینالمللی» هم برای بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، به اتهام جنایات جنگی حکم بازداشت صادر کرد. بهاینترتیب، دولت اسرائیل اکنون بهطور جدی متهم به جنایات جنگی، جنایت علیه بشریت و حتی «جنایتِ جنایتها» یعنی نسلکشی است.
موضوع این کتاب چشمگیر، همین انحطاط اخلاقی و سیاسی اسرائیل است. نویسنده، اومر بارتوف، برای نگارش چنین اثری کاملا واجد صلاحیت است: او در کیبوتص به دنیا آمده، بهعنوان افسر در ارتش اسرائیل خدمت کرده و اکنون استاد مطالعات هولوکاست و نسلکشی در دانشگاه براون آمریکاست. کتاب به پدرش، حنوخ بارتوف، «آخرین صهیونیست» تقدیم شده؛ اشارهای به گونه لیبرالِ صهیونیسم که ظاهرا تمام اعضای خانواده به آن باور داشتند. با این حال، این کتاب بیش از آنکه از خشم نوشته شده باشد، از اندوه سرچشمه میگیرد. هدف آن محکوم کردن صهیونیسم نیست، بلکه توضیح مسیر تحول آن از یک رؤیا به یک کابوس است.
برای این کار، بارتوف به زمان تأسیس اسرائیل در سال ۱۹۴۸ بازمیگردد. او در فصلی با عنوان «قانون اساسیِ غایب» از ناکامی بنیانگذاران اسرائیل در حل این پرسش انتقاد میکند که چگونه یک دولت چندقومیتی میتواند هم یهودی بماند و هم دموکراتیک؛ یا به بیان دیگر، چگونه میتوان میان قومگرایی ملی و تکثرگرایی آشتی برقرار کرد.
به باور او، اگر قانون اساسی مکتوبی بر پایه روح اعلامیه استقلال تدوین میشد و نسلهای مختلف اسرائیلی با احترام به قانون اساسی و افتخار به منشور حقوق همه انسانها پرورش مییافتند، «شاید نژادپرستی خزنده در جامعه اسرائیل تعدیل میشد و بیتفاوتی شگفتآور نسبت به نسلکشی در غزه و جنایتها و ویرانگریهای روزانه در کرانه باختری، واکنش و انزجار بیشتری برمیانگیخت.» شاید. تاریخ، مسیرهای بدیل خود را آشکار نمیکند. با این حال، میتوان گفت بارتوف در بررسی ریشههای نژادپرستی اسرائیلی به اندازه کافی به عقب بازنمیگردد. صهیونیسم جنبشی آشکارا استعمارگرِ مهاجرنشین است و مهمترین محصول سیاسی آن ــ یعنی دولت اسرائیل ــ نیز دولتی استعمارگرِ مهاجرنشین به شمار میرود. منطق استعمار مهاجرنشین، حذف بومیان برای تصرف زمین و منابع آنان است و پاکسازی قومی ابزار تحقق این هدف است. در سال ۱۹۴۸ دولت تازهتأسیس اسرائیل پاکسازی قومی فلسطین را اجرا کرد: ۷۵۰ هزار فلسطینی آواره شدند و نام فلسطین از روی نقشه پاک شد. فلسطینیان این رویداد را «نِکبَه»[نکبت] یا «فاجعه» مینامند. از منظر قربانیان، خشونت و بیرحمی صهیونیسم پدیده تازهای نیست؛ آنان از همان ابتدا آن را تجربه کردهاند.
علاوه بر این، «نکبه» رویدادی یکباره نبود؛ بلکه فرایندی مداوم است. این روند پس از حمله حماس، در غزه به اوج خود رسید. هدف اولیه اسرائیل، خالی کردن کامل نوار غزه از جمعیت ۲/۳ میلیون نفری آن از طریق راندن ساکنان به شمال صحرای سینا بود. وقتی مصر با این طرح مخالفت کرد، اسرائیل به تخریب گسترده غزه روی آورد تا آنجا را غیرقابل سکونت کند. همانطور که بارتوف اشاره میکند، پاکسازی قومی میتواند به نسلکشی منتهی شود و نسلکشی در غزه با تشدید پاکسازی قومی در کرانه باختری همراه بوده است.
بارتوف بهعنوان یک مورخ معتقد است نخستین گام برای ساختن آیندهای بهتر، فهم امیدها و آرزوهای طرف مقابل و همچنین درک خطاها و گناهان گذشته است. یکی از نتیجهگیریهای امیدوارکنندهای که او از جنگ غزه میگیرد این است که در بلندمدت، این جنگ ممکن است خود اسرائیل را از جایگاه استثناییاش بهعنوان دولتی برآمده از هولوکاست رها کند. این البته کمکی به ۷۳ هزار قربانی فلسطینی نخواهد کرد، اما روزنهای از امید پدید میآورد که شاید مصونیتی که اسرائیل در سراسر تاریخ خود از آن برخوردار بوده، در حال پایان یافتن باشد.
هر کس در پی توضیحی برای «سقوط اسرائیل از جایگاه اخلاقی پیشین» باشد، راهنمایی بهتر از این کتاب دقیق، پیچیده، دانشورانه، خوشنوشته و بهطرز چشمگیری منصفانه و متوازن نخواهد یافت. حتی حامیان سنتی اسرائیل که امروز از جنایتهای اخیر این کشور احساس ناراحتی یا حتی انزجار میکنند، ممکن است در اومر بارتوف ــ به تعبیر عنوان کتاب مشهور قرن دوازدهمی موسی بن میمون، خاخام بزرگ یهودی ــ «راهنمای سرگشتگان» خود را بیابند.








