دوشنبه، ۱۷ فروردین ۱۴۰۵

دیدگاه

میراث خاکستر؛ تحلیل مسئولیت دیاسپورای جنگ‌طلب در فروپاشی زیرساخت‌های ایران

علی تارخ

علی تارخ

علی تارخ فعال حقوق پناهندگان و مدرس سیاستگذاری عمومی است

بیش از یک ماه است که بمباران و طنین انفجار به بخشی از زیست‌جهان روزمره ایرانیان بدل شده است. در حالی که شعله‌های جنگ، زیرساخت‌های استراتژیک و توسعه‌ای کشور را می‌بلعد، واکاوی ریشه‌های این بحران در ساحت «افکار عمومی» ضرورتی آکادمیک دارد. فاجعه کنونی نه یک تصادف تاریخی، بلکه محصول رویکردی سیستماتیک است که جنگ را به عنوان یک «کالای رهایی‌بخش« (Liberating Commodity) بازنمایی کرد. امروز، بانیان این کمپین در پناهگاه‌های امن خود در غرب، مسئولیت مستقیم اخلاقی و سیاسی این ویرانی را بر عهده دارند.

 

۱. کالایی‌سازی فاجعه و پارادوکس «سرمایه خروج»

نقطه عطف عبور از قبح مداخله نظامی را می‌توان در تحولات پس از سال ۲۰۰۹ جستجو کرد؛ جایی که برای نخستین بار شعارهای سیاسی(اوباما اوباما یا با اونا یا با ما)، مسیر استمداد از قدرت خارجی برای تغییرات داخلی را هموار کرد. در سال ۲۰۱۰، شاهد ظهور گفتمانی بودیم که جنگ را به عنوان یک «راه‌حل» تئوریزه می‌کرد. در این میان، بخشی از دیاسپورا، به‌ویژه جریان‌های سلطنت‌طلب، با بهره‌گیری از تریبون‌های بین‌المللی، تصویری تقلیل‌گرایانه و جراحی‌گونه از جنگ ارائه دادند که گویا بمباران‌ها تنها معطوف به «کانون‌های استبداد» است و بدنه جامعه مدنی از آسیب آن مصون می‌ماند.

بدنه اصلی این کمپین، عمدتا از طبقه‌ای شکل گرفت که از آن به عنوان صاحبان «سرمایه خروج» (Exit Capital) یاد می‌شود. این افراد به واسطه ثروت، شهروندی دوگانه و پیوندهای بین‌المللی، از مصونیت ساختاری برخوردارند. آنها با اتکا به این سرمایه، رادیکال‌ترین مواضع را از فرسنگ‌ها دورتر اتخاذ کردند، با علم به اینکه هزینه‌های مادی و انسانی جنگ هرگز متوجه آنان نخواهد بود. این طبقه، اعتراضات داخلی را به نفع پروژه‌های مداخله‌گرانه مصادره کرده و عملا مسیر دیپلماسی را مسدود نمود.

 

۲. هم‌دستی ساختاری با استبداد و تضعیف جامعه مدنی

یکی از پیامدهای مخرب این کمپین، ایجاد یک «هم‌سویی ناخواسته» (Unintended Alignment) با سخت‌افزار قدرت در داخل بود. گفتمان «تغییر رژیم از طریق بمباران»، کارآمدترین ابزار پروپاگاندا را در اختیار نهادهای امنیتی قرار داد تا هرگونه کنشگری نجیبانه و تحول‌خواهانه داخلی را تحت عنوان «خیانت» یا «عاملیت بیگانه» سرکوب کنند. در واقع، لابی‌گری برای جنگ، صدای فعالان مدنی، زنان و دانشجویان را که به دنبال تغییرات ارگانیک، تدریجی و پایدار بودند، در نطفه خفه کرد.

 

۳. سلب مسئولیت ساختاری و مغالطه «عدم تأثیرگذاری»

در حالی که ابعاد فاجعه‌بار جنگ نمایان شده، شاهد چرخش روایتی تأمل‌برانگیزی در میان این بخش از دیاسپورا هستیم. جریانی که تا دیروز برای ترغیب رهبران غربی به مداخله نظامی لابی می‌کرد و در گردهمایی‌های خود از طراحان جنگ سپاسگزاری می‌نمود، اکنون با در پیش گرفتن استراتژی «سلب مسئولیت» (Blame Shifting)، سعی در بازتعریف نقش خود دارد.

این گروه با طرح ادعاهایی مبنی بر اینکه «ما تأثیری بر تصمیمات واشینگتن یا تل‌آویو نداشته‌ایم» یا «جنگ نتیجه گریزناپذیر سیاست‌های رژیم بوده است»، تلاش می‌کنند تا پیوند ارگانیک میان لابی‌های خود و وضعیت کنونی را منکر شوند. اما حقیقت این است که این دیاسپورا با ارائه پوشش «مشروعیت مردمی»، هزینه اخلاقی حمله به یک ملت را برای سیاستمداران تندرو کاهش داد. این رفتار، نشان‌دهنده یک «گسست اخلاقی» است؛ جایی که کنشگر از میوه‌های تبلیغاتی یک سیاست بهره‌مند می‌شود، اما در هنگام دروی نتایج فاجعه‌بار آن، خود را تماشاگری بی‌طرف جلوه می‌دهد.

 

۴. گذار دموکراتیک یا فروپاشی اجتماعی؟

تجربه یک ماه اخیر بار دیگر فرضیات علوم سیاسی را تایید کرد: هیچ گذار دموکراتیک پایداری از بطن تهاجم نظامی متولد نشده است. جنگ نه تنها به استقرار دموکراسی نینجامید، بلکه شبکه‌های نحیف و لرزان جامعه مدنی را متلاشی کرده و موازنه قدرت را به نفع میلیتاریسم تغییر داد.

در پایان، کسانی که در مراکز قدرت غرب بر طبل ادامه این فاجعه می‌کوبند، در پیشگاه تاریخ نه به عنوان «آزادی‌خواه»، بلکه به عنوان کنشگرانی ثبت خواهند شد که آرمان دموکراسی ملی را به بهای نابودی سرزمینی به حراج گذاشتند. حمایت اصیل از ملت ایران، نه در تشویق بمباران، بلکه در صیانت از «عاملیت» (Agency) مردمی نهفته بود که بر ساختن سرنوشت خویش به دست خود، و به دور از عملیات‌های «آزادی‌بخش» تحمیلی، اصرار داشتند.

 

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست.

 

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

چرا در پساجنگ، بیش از پیش، به گفت‌وگو نیاز داریم؟

ما در نقطه‌ای از تاریخ ایران ایستاده‌ایم که پرسشِ محوریِ «چرا در پساجنگ به گفت‌وگو، بیش از پیش، نیاز داریم؟» از سطح پرسشِ روشنفکرانه‌ فرا رفته و به مسأله‌ای موجودیتی برای ایران بدل شده. «پساجنگ» در اینجا لزوما به معنای پایان کاملِ نبردِ نظامیِ نیست، بلکه ناظر به وضعیتی است که در آن فرسایشِ سرمایه‌ اجتماعی، قطبی ‌شدنِ ویرانگرِ جامعه و انسدادِ مجاریِ مفاهمه میان لایه‌های مختلف اجتماع به‌سانِ جنگی خاموش بنیان‌های همبستگی ملی ما را هم‌چون موریانه‌ هدف گرفته.

از روایت‌های کالایی تا نهادینه‌سازی نقد؛ بازاندیشی در وضعیت سیاست و رسانه در سال‌های اخیر

اتفاقاتی که در چند سال اخیر رخ داد و حاکمیت رسانه‌هایی با جهت‌گیری‌های سیاسی که افکار عمومی را فریب می‌دادند، همگی موجب شد برخی وقایع آن‌گونه که بود بازگو نشود. این رسانه‌ها فضایی را ایجاد کردند که گویی همه به شکلی متحد و یکپارچه در حال مبارزه‌اند؛ اما در واقع به تخریب چهره‌های سیاسی و فعالان مدنی در خارج و داخل کشور می‌پرداختند.

روزی ده کودک در جنگ ایران کشته شده‌اند؛ خسارت جانبی یا آینده‌کشی؟

هر روز نزدیک به ده کودک در جنگ اخیر کشته شده‌اند. پزشکی قانونی می‌گوید ۳۹ روز جنگ، جان ۳۸۳ کودک را گرفته است. آماری تکان‌دهنده که نمی‌توان آن ‌را در میان انبوه اعداد و روایت‌های جنگ گم کرد. در میان جنگ‌های دهه‌های اخیر جهان، تنها جنگ غزه، از سال ۲۰۲۳ به این سو، است که آمار روزانه کشتار کودکان در آن، به شکل چشمگیری، از این رقم بیشتر است.

دیدگاه

میراث خاکستر؛ تحلیل مسئولیت دیاسپورای جنگ‌طلب در فروپاشی زیرساخت‌های ایران

کسانی که در مراکز قدرت غرب بر طبل ادامه این فاجعه می‌کوبند، در پیشگاه تاریخ نه به عنوان «آزادی‌خواه»، بلکه به عنوان کنشگرانی ثبت خواهند شد که آرمان دموکراسی ملی را به بهای نابودی سرزمینی به حراج گذاشتند. حمایت اصیل از ملت ایران، نه در تشویق بمباران، بلکه در صیانت از «عاملیت» مردمی نهفته بود که بر ساختن سرنوشت خویش به دست خود اصرار داشتند.