وقتی از وضعیت سیاسی امروز ایران حرف میزنیم، یک واکنش آشنا بهسرعت خودش را نشان میدهد: «چرا مردم دوباره در جستوجوی یک ناجی هستند؟ چرا هنوز از اقتدار خوششان میآید؟ چرا به بازگشت سلطنت میاندیشند؟»
این پرسشها در ظاهر تحلیلیاند، اما در عمق خود یک داوری بورژوایی دارند که گناه ساختار را بهغلط به فقط گردن فرد میاندازد. آیا مسئولیت ناآگاهی فردی را باید فقط به ساختار نسبت داد یا فرد هم مقصر است؟ اینجاست که تحلیل اجتماعی میتواند به سرزنش اخلاقی بدل شود، در حالیکه برای رسیدن به راهحل، باید از قضاوت کردن رد شد.
در اینجا با این موضوع روبهروییم که مسئله فراتر از نقصهای فردی است و به ساختار هم برمیگردد، هرچند فرد نمیتواند و نباید خود را در برابر آن غیرمسئول بداند. مشکلات اجتماعی ـ سیاسی در ایران از تاریخی شروع میشود که هژمونی ناپنهان اجتماعی بر زندگی طبقه کارگر سایه افکنده است. از اینروست که نمیتوان و نباید شهروندان ایرانی را، در هرکجای جهان که هستند، بهتنهایی مقصر دانست. مقصر دانستن ایرانیهایی که در جستوجوی یک ناجی، بدون اندیشیدن به بعدش هستند، تمرکز روی یک بخش ماجراست، در حالیکه میتوان ابعاد گوناگون ماجرا را همزمان دید.
از سوی دیگر، اقبال بخشی از جامعه ایران به سمت رضا پهلوی را نمیشود صرفاً با «سلطنتطلبی» توضیح داد. این گرایش، بیش از آنکه انتخاب آگاهانه یک پروژه سیاسی مشخص باشد، واکنشی احساسی و اجتماعی به یک بنبست تاریخی است؛ بنبستی که در آن مسیرهای مختلف تغییر، یکی پس از دیگری بیاعتبار شدهاند.
آگاهی سیاسی؛ محصول فشار، نه کتاب
آگاهی سیاسی، برخلاف تصور ایدهآلیستها، فقط از لابهلای صفحات کتاب نمیآید؛ گرچه خواندن از مسیرهای گوناگون، لمس انباشت دانش بشری با کمترین هزینه است. آگاهی بیش از آنکه شبیه گرفتن مدرک باشد، درک درد است؛ شبیه پینه بستن دست کارگری که از تماس مداوم با واقعیت سخت و استثمار شکل میگیرد.
نسلی را تصور کنید که کودکیاش با آژیر، نوجوانیاش با ترس و جوانیاش با بیآیندگی و تحقیر اقتصادی گذشته است؛ او پیش از آنکه «فاعل سیاسی» باشد، محصول فرسودگی ساختاری است. وقتی ناامنی مزمن شود، «دست قوی» جذاب به نظر میرسد، زیرا ساختار فاسد و مسلط جمهوری اسلامی فرد را به جایی رسانده که بیش از هر چیز به بقای فوری میاندیشد.
این انتخاب را نمیتوان بهترین گزینه دانست، اما شاید بتوان آنرا فهمید: پاسخی غریزی به یک خستگی تاریخی؛ انتخابی که بیش از آنکه محصول اندیشیدن به ریشههای زخم باشد، واکنشی کوتاهمدت است؛ انتخاب نوستالژی زیبا در برابر سیاهی اکنون.
رسوب استثمار در روان جمعی
فشار و درد انباشته را میتوان در چهره کارگری دید که زیر بار اجارهخانه و هزینههای روزمره زندگیاش له شده، یا در مهاجری که حامل سالها تحقیر ساختاری است. اینها فقط افراد جابهجا شده نیستند؛ سوژههایی هستند که خانه، مدرسه، محیط کار و در نهایت اجتماع، اطاعت را در آنها نهادینه کرده است.
به زبان سادهتر، مهاجری که سالهاست در غرب زندگی میکند، همانطور که هنگام حرف زدن لهجه دارد، هنگام فکر و انتخاب هم هنوز به زبان کشور محل تولدش میاندیشد. او همان زخمی را حمل میکند که کارگر مانده در وطن؛ زخم زیستن در ساختاری که اطاعت، مطیع بودن و پیروی کورکورانه را عادت میدهد و این ساختار عمودی را فقط نمیتوان و نباید در جامعه جست؛ خانواده نیز آن را در قالب مردسالاری/پدرسالاری بازتولید کردهاست.
برای این انسانها، سیاست نه میدان تحقق آرمان، بلکه صحنه مدیریت اضطراب است. این همان هژمونی است که آنتونیو گرامشی از آن سخن میگفت: وقتی نگاه طبقه حاکم چنان طبیعی جلوه میکند که کارگر، رهایی را نه در حذف مناسبات سلطه، بلکه فقط در تغییر ارباب جستوجو میکند؛ تغییر در سطح میماند و به عمق نمیرود.
این هژمونی فقط در روابط کار و قدرت روزمره بازتولید نمیشود؛ در حافظه تاریخی دستکاریشده نیز رسوب میکند. برای بخشی از جامعه، تصویر حکومت پهلوی نه بهمثابه یک دوره تاریخی پرتناقض، بلکه بهشکل یک «گذشته طلایی اسطورهای» بازسازی شده است؛ گذشتهای که بیش از آنکه محصول مطالعه تاریخی باشد، واکنشی روانی به اکنون فاسد و سرکوبگر است. در شرایطی که جمهوری اسلامی تجربه زیسته روزمره مردم را با تحقیر، فقر و خشونت دولتی پیوند زده، ذهن زخمی به عقب پناه میبرد و گذشته را آنگونه که دوست دارد، بازمیسازد.
در اینجاست که رجوع به منابع تاریخی مستند میتواند به شکستن اسطورهها کمک کند؛ نه از موضع تحقیر، بلکه از موضع بازسازی حافظه جمعی. نمیتوان از تاریخ معاصر ایران در دوران پهلوی سخن گفت، بیآنکه به روایتهای مستند و نوشتهها و خاطرات سیاستمداران آن دوره رجوع کرد. حتی خواندن متونی که محمدرضا پهلوی بهجا گذاشته، میتواند بخشی از تصویر آن دوره را روشن کند، به شرط آنکه با نگاهی تحلیلی و نقادانه خوانده شود.
وقتی «جمهوری» به نام دیکتاتوری مصادره میشود
در دو دهه گذشته، امید به اصلاحطلبی، انتخابات و کنش مدنی بهشکل گستردهای فرسوده شده است. برای بخش بزرگی از جامعه، تجربه مشارکت در سازوکارهای رسمی و غیررسمی سیاست نه به تغییر معنادار انجامیده و نه حتی به کاهش هزینههای زندگی. این شکست انباشته، بهتدریج این تصور را تقویت کرده که مسیرهای تدریجی و دموکراتیک «کار نمیکند» و باید دنبال راهی سادهتر و قاطعتر بود.
از سوی دیگر، خود واژه «جمهوری» با تجربه جمهوری اسلامی و نمونههایی از دولتهای اقتدارگرا که نام جمهوری را یدک میکشند، تهی شده است. برای کسی که تمام عمرش زیر پرچم «جمهوری اسلامی» زیسته، جمهوری نه بهمثابه شکلی از حاکمیت مردمی، بلکه بهعنوان نام یک دیکتاتوری تجربه شده است.
وقتی این تجربه با تصویر دولتهای اقتدارگرایی که خود را جمهوری مینامند، از جمله عراق، ترکیه یا سوریه، گره میخورد، واژهها به ابزار سرکوب حافظه بدل میشوند؛ در حالیکه در بنیان، جمهوری باید بهمعنای چرخش قدرت سیاسی و پاسخگویی ساختاری باشد، نه تثبیت طولانیمدت یک فرد یا یک گروه.
همچنین میدانیم که بخش مهمی از گرایش به ناجی تمامیتخواه نه از سر ایجاب، بلکه از سر نفی شکل گرفته است: نه به روحانیت، نه به گفتمان انقلاب، نه به جمهوری اسلامی. در این چارچوب دوقطبیشده، مسئله دیگر انتخاب میان چند آلترناتیو متکثر نیست، بلکه به یک دوگانه مصنوعی تقلیل مییابد: یا اینها یا شاه. چنین دوگانهای عملاً میدان سیاست را از امکانهای خاکستری، نیروهای اجتماعی مستقل و پروژههای دموکراتیک تهی میکند.
در چنین وضعی، گرایش به سلطنت الزاماً انتخابی آگاهانه یک نظام سیاسی نیست؛ اغلب واکنشی است به زبانی که توسط قدرت مصادره شده است. مردم نهفقط از یک حکومت، بلکه از مفاهیمی میگریزند که آن حکومت به ابتذال کشانده است؛ و گاه جز بازگشت به گذشتهای که «بد هم نبود» راهی پیش چشم خود نمیبینند.
بحرانها و وسوسه فاشیسم؛ وقتی ناامیدی به اقتدار پناه میبرد
این ناامیدی سیاسی با فشارهای روزمره اقتصادی و اجتماعی گره خورده است. در شرایطی که اقتصاد فروپاشیده، آینده مبهم و سیاست پرهزینه و خشن شده، بسیاری از مردم درگیر بقا هستند. برای چنین تجربه زیستهای، مفاهیمی مانند جامعه مدنی، گذار مسالمتآمیز یا پروژههای پیچیده دموکراتیک، برای بخشی از جامعه ناخواسته شبیه «لوکس فکری» جلوه میکند.
تاریخ بارها نشان داده است که بحرانهای عمیق اقتصادی، شکستهای سیاسی و تحقیر جمعی، زمینه را برای برآمدن گرایشهای اقتدارگرا و فاشیستی فراهم میکند. پس از جنگ جهانی اول، جامعهای که زیر بار شکست، فقر، تورم و بیثباتی خرد شده بود، آماده شنیدن وعده «نظم» و «بازگرداندن عظمت از دسترفته» شد. در چنین بستری بود که آدولف هیتلر در آلمان توانست خود را بهعنوان ناجی جا بزند؛ نه چون جامعه آگاهانه فاشیسم را انتخاب کرده بود، بلکه چون جامعهای زخمخورده، درمان فوری میخواست.
فاشیسم معمولاً از دل بحران زاده میشود، نه از دل ثبات. وقتی افق آینده بسته میشود، سیاست از میدان امکان به میدان اضطرار بدل میشود. مردم بهجای پرسش از نظم عادلانهتر، بهدنبال نیرویی میگردند که همین حالا بینظمی را متوقف کند. وعده دست قوی و حذف دشمنان، در فضای خستگی جمعی جذاب میشود.
این منطق محدود به اروپا در قرن بیستم نیست. هرجا بحران اقتصادی، تحقیر اجتماعی و فروپاشی افق آینده بههم گره بخورند، میل به اقتدار رشد میکند. نوستالژی سیاسی و جستوجوی منجی، واکنشی روانی به اکنونی زیستناپذیر است. اگر این وضعیت با دستگاه تبلیغاتی قدرتمند همراه شود، فاشیسم در لباس «نجات» طبیعی جلوه میکند. نقد اخلاقی این گرایشها کافی نیست؛ باید شرایطی را تغییر داد که فاشیسم را ممکن میکند.
روشنفکر ارگانیک؛ مترجم رنج طبقه
در اینجا نقش روشنفکر بیش از پیش اهمیت پیدا میکند؛ اما نه روشنفکری که خود را برتر از جامعه میبیند و از پشت تریبون مفاهیم انتزاعی به مردمی که زیر فشار زندگی روزمره له شدهاند، نمره آگاهی میدهد. جامعه نه به واعظ نیاز دارد و نه به داور اخلاقی؛ به مترجم رنج نیاز دارد. کسی که بتواند تجربه زیسته فرودستان را به زبان سیاست بدل کند.
به تعبیر آنتونیو گرامشی، روشنفکر ارگانیک از دل مناسبات واقعی زندگی اجتماعی و اقتصادی بیرون میآید یا پیوند زنده و دائمی با آنها برقرار کرده است. کار او تزریق آگاهی نیست، بلکه پیوند دادن تجربههای پراکنده درد، خشم و بیعدالتی به فهمی جمعی و قابل کنش سیاسی است.
مثلاً وقتی کارگری در اعتصاب میگوید: «مشکل فقط حقوق عقبافتاده نیست؛ حس میکنم هیچکس صدای ما را نمیشنود»، روشنفکر ارگانیک این تجربه فردی را به مسئلهای سیاسی ترجمه میکند: حذف ساختاری صدا و رابطهای از قدرت که فرودست را قابل نادیده گرفتن میسازد.
در مقابل، روشنفکر غیرارگانیک از بالا حرف میزند و مردم را پروژه اصلاح میبیند. در واکنش به گرایش بخشی از جامعه به سلطنت میگوید «سادهلوحاند»؛ روشنفکر ارگانیک میپرسد چه رنج و بیآیندگیای آدمها را به پناه بردن به گذشته هل داده است.
نقش روشنفکر ارگانیک ساختن پل میان تجربه زیسته و تحلیل ساختاری است. بدون این پل، نظریه به زبانی بیگانه تبدیل میشود. گفتوگو برای او روش سیاستورزی است: مردم خام نیستند، زخمیاند؛ و زخم را نه با تحقیر، بلکه با همدلی، پیوند اجتماعی و تغییر شرایط مادی میتوان درمان کرد.
آگاهی در سنگر مبارزه ساخته میشود
یک سوءتفاهم این است که ابتدا باید آگاهی کامل شکل بگیرد تا حرکت آغاز شود؛ آگاهی نتیجه خود حرکت و تضاد است. آگاهی در دل اعتصاب، در صف اعتراض و در تجربه همبستگی طبقاتی ساخته میشود. اگر جامعه دچار نوستالژی یا گرایش به اقتدار شده، نشانه قوت ماشین تبلیغاتی حاکم و شدت استثمار است.
سیاست رهاییبخش از جایی شروع میشود که بهجای تحقیر توده، با تجربه زیسته آنها همراه شویم. آگاهی با درد میآید و این درد انتخاب مردم نبوده، بلکه تحمیل ساختار بوده است. ما بهجای سرزنش قربانیان سیستم، باید به فکر آگاه کردن موتورهای محرک تاریخ باشیم.
در مجموع، آنچه امروز بهشکل اقبال به شاهزاده دیده میشود، بیش از آنکه نشانه بازگشت آگاهانه به یک الگوی اقتدارگرا باشد، علامت فرسودگی اجتماعی و سیاسی است: جامعهای که زیر فشار معیشت، سرکوب و شکست بدیلها خرد شده و بهدنبال راهی ساده، فوری و شخصمحور برای خروج از بنبست میگردد؛ راهی که خطر بازتولید همان منطق اقتدارگرایی را، با نام و چهرهای تازه، در دل خود حمل میکند.






