تحلیل وضعیت در شرایط اندوه، ماتم و ناامیدی کاری بس دشوار است. لیکن تحلیلگر ناچار به تقسیم خود است: بخشی که سوگوار و خشمگین است و بخشی دیگر که لازم میداند بر تجربیات، نقصانها، ناکامیها، شکستها و البته مخاطرات تأمل کند. چرا که بدون تامل بر تجربیات تا ابد ممکن است در حلقۀ باطل خشونتی بیفرجام گرفتار آییم. در متن پیش رو تلاش میکنم آن بخش سوگوار را در دل نگاه دارم و آن بخش تحلیلگر را بیپردهپوشی به زبان آورم.
رویدادها همواره واجد تکینگیاند، از اینرو ارائۀ تحلیلی خلقالساعه و هیجانی با الگوبرداری از دیگر رویدادها یا با تکیه بر چارچوبهای نظری (اعم از نظریههای انقلاب، رویداد و غیره) به تحلیلی شتابان، هراسان، کلیشهای و بیثمر بدل خواهد شد. اما این سخن به هیچرو بدین معنا نیست که از شباهتها، تجربیات یا اندیشهها چشمپوشی کنیم، بلکه رصد همۀ آنها در بستر تاریخی در کنارِ توجه عمیق به تمایزهاست که شاید بتواند مسیری متفاوت و مؤثر در تحلیل بگشاید. یکی از پرسشهایی که پس از دی ۱۴۰۴ قویاَ برایم مطرح شد این بود که چرا «شعار زن، زندگی، آزادی» چه در داخل و چه در خارج از ایران چندان اقبالی در میان شعارهای معترضان نداشت. این شعار در داخل ایران مورد بیتوجهی و بیمِهری شعاردهندگان و در خارج نیز مورد تحقیر و گاه ناسزا قرار گرفت. در مقابل آنچه دیدیم اصرار بود بر شعارهای رادیکال و براندازانه استوار بر زنده باد و مُرده باد با عنایت به بازگشت سلطنتِ پهلوی و نیز درخواست از نیروی خارجی برای حمله به ایران: «آمریکا بزن!»
نخست باید دید در ۱۴۰۱ چه گذشت، چه چیز مطالبه شد و آیا این مطالبه توانست به اهداف و خواستههای خود دست یابد؟ «زن، زندگی، آزادی» با مرگ مهسا (ژینا) امینی در پاسگاه گشت ارشاد به جرقهای بدل شد برای اعتراض به درخواست جدی برای تغییر در روش و منش حکومت در مورد معضل حجاب اجباری و برچیدن بساطِ گشت ارشاد از خیابانها. در همان اثنای رویداد، اپوزیسیون خارج از کشور ( افرادی چون مهدیه گلرو) به جد معتقد بودند که حکومت به این خواست تن نمیدهد و هرگز دست از ایدئولوژی اسلامی خود بر نخواهد داشت چراکه ذات «اسلام سیاسی» چنین است و چنان و در تحلیل نهایی اگر این خاکریز به دست معترضان فتح شود دیگر از «جمهوری اسلامی» اثری باقی نخواهد ماند. اساس بحث این تحلیلگران متکی است بر مفاهیم نسبتا مدرنی چون «دیانای» یا «تنظیمات کارخانه». بر این اساس حکومت اسلامی ماهیت، ذات یا «دیانای»یی دارد که دگرگونی و اصلاح را برنمیتابد. اما برخلاف تمامی این تحلیلها جمهوری اسلامی تغییر کرد، ماند و توانست پس از این تغییر با هزینه و ماجراجوییهای کمتر به بقای خود ادامه دهد و البته شهروندان نیز به یُمن این تغییر توانستند نفس راحتتری بکشند. خلاصه آنکه یک موقعیت بُرد بُرد بود برای دو طرف. اما نباید فراموش کرد که تحلیل مبتنی بر دیانای مختص اپوزیسیون ارزشی نیست و پوزیسیون ارزشی نیز با اتکا به همین مفاهیم باور داشت که با عقبنشینی و واگذاری این خاکریز دیگر جمهوری اسلامی شأن و اعتبارش را از دست میدهد و از حیز انتفاع ساقط میشود. همواره ملاحظۀ همسوییها میان جناحهای بهظاهر ناهمسو شایستۀ درنگ است که این البته فرصت و تحلیلی دیگر میطلبد.
این نگاه سیاسیِ دیانای محور بهرغم اسم مدرناش ریشه دارد در رویکردی کلاسیک مبتنی بر آراء پارمنیدس. او بر ثبات، وحدت، بودن و تغییر ناپذیری تأکید داشت. دیرتر افلاطون و ارسطو این رویکرد را با مفاهیمی چون ذات، سرشت، ماهیت، گوهر و بالقوگی توسعه دادند و هنوز که هنوز است این مفاهیم یکی از معتبرترین ابزارها برای اندیشۀ سیاسی کلاسیک بهشمار میرود. در نقطۀ مقابل این رویکردِ ذاتانگار و تغییرناباور، هراکلیتوس جای دارد که بر تغییر، سیالیت و شدن تأکید میکند و معتقد است «در یک رودخانه دوبار شنا نمیکنیم». بهتعبیری رودخانهای که بار دوم در آن شنا میکنیم شاید به لفظ همان رودخانه باشد اما در عمل تغییر و سیلانی را تجربه کرده است که دیگر بهسادگی نمیتوان از «همان» نام برد. مارکس را میتوان یک هراکلیتوس مدرن محسوب کرد. بهزعم او هیچ چیز ثابت و جوهرینی وجود ندارد و همه چیز در گذر زمان و تاریخ دستخوش تغییر میشود از جامعه گرفته تا دولت، از فرهنگ و حقوق گرفته تا سیاست.
واضح است که پس از رویداد ۱۴۰۱ تغییری فاحش در روش و منش حکومت نسبت به مسئلۀ حجاب روی داد. اما این تغییر صرفا نقطۀ عطفاش را در ۱۴۰۱ ثبت کرد. زیرا حرکتی تدریجی و گاه نامرئی همواره برای مطالبۀ حق حجاب اختیاری در تمامی سالها و از بدو شکلگیری جمهوری اسلامی در جریان بود. از راهپیمایی زنان در اسفند ۵۷ که بگذریم، زنانی که همسن من هستند بهیاد میآورند که در دهۀ شصت در مدارس، دبیرستانها و دانشگاههای ما چه میگذشت. من در محلهای در غرب تهران به دبیرستان میرفتم، دبیرستان «سمیه». به هنگام ورود به دبیرستان پاچۀ شلوار ما متر میشد تا از ۲۰ سانتیمتر کمتر نباشد و علاوه بر آن کیفهایمان مورد بازرسی قرار میگرفت که مبادا نوار کاست یا لوازم آرایشی با خود به مدرسه آورده باشیم. بااینحال بهخوبی بهیاد میآورم که با وجود تمام این محدودیتها و سختگیریها مقاومت نیز جاری بود. همکلاسیهای من رژلب خود را به پلاستیکی کوچک و نازک آغشته میکردند و آن را تا میکردند و لای کتابهای درسیشان پنهان میکردند تا بعد از مدرسه به لب و گونههای خود بمالند و حتا سخاوتمندانه آن را با دیگر دوستان خود نیز سهیم میشدند. بعدها که در دانشگاه آزاد مشغول تحصیل شدم وضعیتی بود تحت عنوان «راهپلۀ خواهران، راهپلۀ برادران» یا «آبخوری خواهران، آبخوری برادران». واضح است که در چنین فضایی هرگونه مکالمه یا نشست و برخاست با دانشجوی پسر منع میشد و اگر زبانم لال مشاهده میشد سروکار هر دو میافتاد به حراست و کمیتۀ انضباطی. اما با وجود تمام این تهدیدات و ترسها دختران و پسران دانشجو با یکدیگر معاشرت میکردند، مهمانی میرفتند، کوه میرفتند و خلاصه اینکه هیچ چیز مانعشان نبود. در آن روزگار نه «من و تو»یی بود، نه «اینترنشنالی»، نه ماهوارهای و نه مسیح علینژادی که با چهارشنبههای سفیدش بخواهد راهنما و لیدر ما باشد و نقشۀ مبارزه را برایمان ترسیم کند. در واقع یک جریان لیبیدویی بود که بیاعتنا به تمامی فشارهای سیستم مقاومت میکرد. اما وقتی در دهۀ ۸۰ در همین دانشگاه آزاد به عنوان مدرس مشغول به کار شدم حقیقتا مبهوت شده بودم. دانشگاه آزاد اسلامی دهۀ ۸۰ کمترین شباهت را به دانشگاه آزاد اسلامی دهۀ ۶۰ داشت. تغییرات بسیاری روی داده بود که بیشک محصول حُسننیت زمامداران نبود بلکه محصول رویاروییها، اعتراضها، زدوخوردها و خلاصه بگویم مقاومتها بود. باید گفت نسل زِد در ۱۴۰۱ کار مهمی کرد، اما طلایهدار این حرکت نبود و از اینرو شقالقمر نکرد. این نسل راهی را پیمود که مادران و پدرانشان (در مقام نسلِ زِد زمانه خود) در موقعیتهای سیاسی و اجتماعی به مراتب خطیرتر و سختتر برایشان همواره کرده بودند. آنان روی شانههای نسل پیش از خود ایستادند تا توانستند با صدای بلند شعار «زن، زندگی، آزادی» سردهند. لیکن این نسل که چنین تجربۀ مهم و تاریخی را از سر گذرانده بود به این تجربه نگاه نکرد، در آن تأمل نکرد و از آن درس نگرفت. البته نباید فراموش کرد این نبرد پایان نیافته است، هرگز پایانی وجود ندارد و مبارزه پیوسته ادامه دارد. به باور من تجربه دو مرحله دارد یکی تجربه بهمثابه عمل و دیگری درنگ و تفکر در تجربه، و اگر این دومی با آن همراه نباشد تجربه به عملی بیخاصیت و بیعبرت بدل خواهد شد.
بازگردیم به پرسش این نوشته یعنی چرا «زن، زندگی، آزادی» مورد کم لطفی معترضان در دی ۱۴۰۴ قرار گرفت. واضح است که این جنبش دستاوردی داشت بسیار چشمگیر نه فقط برای زنان که برای آحاد جمعیت ایران، به نحویکه حتی رسانههای اسرائیلی وضعیت خیابانهای تهران را بعد از این رویداد مستندسازی کردند و به نمایش گذاشتند. لیکن نمایش خیابانهای تهران حاکی از خشنودی این سیاستمداران از شرایط کنونی ایران نبود. آنان عمیقا از این تغییر وحشت کردند چه اگر این اصلاحات در عرصههای دیگر نیز ادامه مییافت که دیگر آبی برای اسرائیل، پهلوی و پهلویپرستان گرم نمیشد. تردید ندارم که جنگ ۱۲ روزه و حملۀ پیشدستانه اسرائیل به ایران یکی از نشانههای این ترس و نگرانی عمیق نسبت به تحولات و اصلاحات آتی در داخل نظام ایران بود، تغییراتی کاملا درونزا. اسرائیل تحلیل درستی از وضعیت ایران داشت. اما نقش من، عاملیت من، تفکر انتقادی من و اخلاق سیاسی من کجای این معادله قرار میگیرد؟ بهعبارتی اسرائیل، پهلوی و اپوزیسیون باید این دستاورد را دست کم میگرفتند، اما منِ شهروند که برای آن هزینه دادم، چشم و جان دادم چرا؟
بخش بزرگی از تحلیلگران ایرانی چه در داخل و چه در خارج چنین تحلیل میکنند که اگر شهروندان از ۱۴۰۱ عبور کردند و رفتند سراغ شخصیتهای بُنجل یا شعارهای واکنشی و واپسگرایانهایی چون «پهلوی باید برگرده» همه وهمه ناشی از خستگی، ناامیدی و استیصال مردم و البته تشدید ناکارآمدی و سوءمدیریت حکومت است. اما این نگاه ساختارینهادی دچار تناقضی رفعناشدنی میشود چراکه بهرغم تاکیدش بر مطالبهگری و عاملیت شهروندان، در بزنگاههای تاریخی دوباره توپ را به زمین حکومت میاندازد و میگوید اگر شهروند بد عمل کرد، تصمیم نادرستی اتخاذ کرد تقصیر بهتمامی به گردن حاکمیت است که امکان تفکر انتقادی و عاملیت اصولی را از شهروند سلب کرده و او را به چنین استیصالی کشانده است. بنابراین در شرایط خطیر، شهروند به صغرسنی نابالغ تبدیل میشود که قدرت تشخیص درست و غلط را ندارد و از سر استیصال به خیابان میآید و زنده و مُرده باد سر میدهد. این رویکرد نهایتا به بنبستی سیاسی میانجامد چراکه با گرفتن عاملیت از فرد تا ابد در بند حاکم و تصمیم حاکمانه میماند و اصلِ اعتراض و مقاومت را بیخاصیت میکند. از سوی دیگر این مسئله مطرح است که اگر حاکم خوب، عادل، نیکسرشت و درستکردار باشد که دیگر نیازی به اعتراض و مقاومت شهروندان نیست و اتفاقا چون چنین نیست شهروند باید با اتخاذ تاکتیکها و استراتژیهای مناسب و تأمل در تجربیات گذشتهاش مسیر تغییر را با کمترین هزینه به نفع خود هموار کند. پس شهروندان نیز همچون حاکمان مسئول تصمیمات و کردارهایشان هستند.
کاملا بدیهی است که جمهوری اسلامی بعد از ۱۴۰۱ تغییر کرد چراکه دریافت خانوادهها، پدران، شوهران و برادران دیگر همچون گذشته به حجاب اجباری همسران، دختران و خواهران خود پایبند یا سختگیر نیستند. امروز بسیاری از مادران محجبه و حتا چادری را میبینیم که بهآسودگی در کنار دختران جوانشان راه میروند، دختری که روسری از سر برداشته است. بنابراین حکومت به تبعیت از جامعه و به تبعیت از هستههای کوچکتر قدرت در بدنۀ جامعه عقب نشست. لیکن اپوزیسیون بعد از این جنبش سکوت کرد یا با تغییر جهتی مزورانه این دستاورد را کوچک شمرد یا گوشزد کرد که حکومت «اسلامی» که به میل خود چنین نکرد و مجبور به این کار شد. در واقع ماهیتانگاریِ اسلام سیاسی و تغییر ناپذیری حکومت اسلامی ترجیعبند بسیاری از تحلیلهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی شد. اما بهراستی در کجای جهان و کجای تاریخ سراغ داریم که تغییراتی که شهروندان از حاکمان طلب میکنند بنابر میل باطنی حکومتها و حُسن نیتشان صورت گرفته باشد؟ مثلا بیش از صد سال پیش در غرب در جنبش حق رای برای زنان، بسیاری از معترضانِ زن زندانی و شکنجه شدند یا به قتل رسیدند. اما نهایتا زمامداران مجبور به پذیرش حق رای زنان شدند. در این مبارزه زنان خواهان تغییر زمامدار نشدند بلکه بر خواستی برحق پای فشردند و با استمرار و جانفشانی بدان دست یافتند. راه دوری نرویم و به رویداد اخیر در مینهسوتای آمریکا بنگریم. دو نفر به دست نیروهای ضدمهاجرتی ترامپ به قتل رسیدند اعتراضات شدت گرفت و ترامپ مجبور به عقبنشینی شد. حکومتها برای تغییر سیاستهایشان باید در مقابل خود یک نیروی اعتراضی قدرتمند ببینند چه در غیر اینصورت هرگز تن به تغییر خود به خودی نمیدهند. پس نقش اصلی شهروند چیزی نیست جز اعتراضِ مصرانه و پیگیر با این هدف که حکومت نهایتا به خواستههای برحقش تن دهد.
اما اخیرا گفتاری در میان روشنفکران به شکلهای مختلف به راه افتاده است که از یک پارادوکس در مبارزه با حکومتها سخن میگوید. این گفتار با نقل قول از هابز و کانت معتقد است که اعتراض به «حاکم جائر» به گونهای پارادوکسیکال میتواند ما را به سمت وضعیت «طبیعی»، وضعیت ناامنی، وضعیت جنگلی، وضعیتی حاکی از بیدولتی، آنارشی و غیره سوق دهد و این پارادوکسِ مبارزه است. پارادوکسی که مبارزه را به امری پیچیده، دشوار و ضد خود بدل میکند. البته این واهمه اصلا دور از واقعیت نیست، اما بستگی دارد به شیوۀ مبارزه علیه حکومت. به عبارت دیگر بین تمکین مطلق از حاکم و وضعیت آنارشی همواره راه دیگر یا راه سومی نیز هست. راهی که از مسیر تاکتیک و استراتژی میگذرد و ناچار است با تفکر انتقادی از دستاوردها و شکستهایش عبرت بگیرد.
«زن، زندگی، آزادی» با وجود دستاورد عظیماش، شأن و اعتبارش را در دی ۱۴۰۴ از دست داد و سردادن آن شعار بدل شد به حمایت از حکومت یا دقیقتر بگوییم حمایت از اصلاحات حکومتی که به بقای حکومت یاری میرساند. اما تکرار این شعار بازتولید «همان» نبود، بلکه میتوانست به شیوهای نمادین یادآور قدرت تغییر، قدرت اصلاح و زور مردم برای مطالبهای دیگر باشد. در دی ۱۴۰۴ معترضان به جای درنگ بر ثمرات آن جنبش و درس گرفتن از آن، برای مثال درخواست محاکمۀ الیگارشی فاسد، مصادرۀ اموال آنها، مواخذه در مورد فساد بانکی، اعتراض به تورم افسارگسیخته و سقوط ارزش پول ملی و حتی نام بردن از فاسدان و آقازادگانِ رانتخواری که نفت را بردند و دلار را بر نگرداندند، تمرکز کردند بر تعویض حاکمی با حاکم دیگر و باور کردند که اگر صورتِ حکومت یا صفت حکومت را تغییر دهند میتوانند شاهدِ سعادت را در آغوش کشند و از فساد، تباهی، سرکوب و غیره در امان بمانند. گویی همگان از این حکمِ نانوشته پیروی کردند که تغییرات بنیادین و ساختاری صرفا با به زیرکشیدن حاکمیت مستقر و برپاکردن حاکمیتی جدید امکان پذیر است.
میشل فوکو معتقد است خودِ حکومت خطرناک است فارغ از صفاتش. به عبارتی چندان اهمیتی ندارد که حکومتی سوسیالیستی باشد یا فمینیستی، سکولار باشد یا اسلامی. جورجو آگامبن به طریقی دیگر این حرف را میزند. او معتقد است که حاکم در هر شکلی و در هر موقعیت تاریخی میتواند شهروند را به حیات محض بدل کند و حیات و ممات شهروند را در موقعیت استثنایی به گروگان گیرد. در فلسفۀ سیاسیِ آگامبن باید از حاکمیت دل کند و رفت سراغ وضعیت مرکزگریز و آنارشیستیِ «با همبودگی». اما این نسخۀ سیاسی به زعم من یک توهم سیاسی است که حتا برای کشوری کوچک با جمعیتی اندک همچون عمان نیز مضحک مینماید تا چه رسد به جغرافیای وسیع و ادارۀ جمعیتی ۹۰ میلیونی با تنوع قومی، فرهنگی، زبانی و مذهبی همچون ایران. پس اگر راه حل نه در بیدولتی است و نه در تعویض حاکمیت پس به قول کسروی «چه باید کرد؟»
راه حل چیزی است که بنا به تجربه از آن بهره بردهایم. راه حل چیزی نیست جز فشار صبورانه و بیامان به حکومت در جهت تغییر و اصلاح امور. جمهوری اسلامی نشان داده است که یک دال تهی است و من شهروند با مقاومت و اعتراضم تا به امروز توانستهام این دال تهی را کم یا بیش و به میل خود محتوا دهم. جمهوری اسلامی در عمر نزدیک به ۵۰ سالۀ خود تغییرات زیادی را از سرگذرانده است و اگر اصحاب کهفی بود که در دهۀ ۶۰ به خواب میرفت و مثلا در ۱۴۰۲ از خواب برمیخواست قطعا تصور میکرد در دنیایی دیگر از خواب برخاسته است یا تصور میکرد که شاید هنوز در خواب است. لیکن معترضان ۱۴۰۴ به جای مطالبهای انضمامی در جهت اصلاح، تغییر و بهبود وضعیت خواستند سر حکومت زده شود و سر دیگری به جای آن قرار گیرد. معترضان دیگر تغییر یا اصلاحات نمیخواستند بلکه خواهان جابهجایی چهرۀ حاکمیت بودند. اما این در قاموس سیاسی یک درخواست موجودیتی است که در هر گوشۀ جهان که باشیم سیاست را به سمت وضعیت امنیتی، استثنایی و طبیعی سوق میدهد.
چندی پیش با یکی از جوانان نسل زِد صحبت میکردم. او از امید و علاقهاش به رضا پهلوی برایم گفت. اما در این میان حرف بسیار مهم و کلیدی زد. او گفت رضا پهلوی برای نسل من یک «چهره» است یک چهرۀ متفاوت! اما نسلی که توانست با مقاومت خود از امتیازات و دستاوردهای ۱۴۰۱ به خوبی و به حق بهرهمند شود، چرا باید در ۱۴۰۴ دست بدامان قاتلان، دلالان، معاملهگران و فاسدانی همچون ترامپ یا نتانیاهو شود و به دنبال چهرۀ دستنشانده و کاریکاتوری همچون رضا پهلوی بگردد؟ در واقع پاسخ این دوستِ جوان و طرح مسئلۀ «چهره» من را به یاد داستانی از عزیز نسین طنز پرداز تُرک انداخت. عزیز نسین در قصۀ «یک جفت جوراب نایلن» داستان کارمندی را نقل میکند که پس از پرسوجوی فراوان و تحقیقات طولانی نهایتا با دختری ازدواج میکند. مدتی بعد از ازدواج تصمیم میگیرد یک جفت جوراب نایلنی از برند کریستین دیور به عنوان هدیه به همسرش دهد. این هدیه همسر را غرق در خوشحالی میکند. بعد از دو ماه از همسرش میپرسد چرا جورابهای جدیدش را نمیپوشد و دختر در کمال شرمندگی میگوید که کفشهایش کهنه است و با این جورابها متناسب و هماهنگ نیست. مرد برایش کفش جدید میخرد اما باز هم میبیند که او جوراب و کفش جدید را نیز نمیپوشد و دوباره علت را جویا میشود و پاسخ میشنود که لباس، روسری، آرایش و مدل مویش با آن جوراب و کفش هماهنگ نیست. خلاصه همه چیز تغییر میکند، خانۀ قدیمی بدل میشود به آپارتمانی جدید با وسایلی مدرن. دختر حتی اسمش را که بهزعم خودش اُملی است به اسمی مدرنتر تغییر میدهد. اما باوجود تمامی این تغییرات دختر از همسر خود ناراضی و عصبانی است و نهایتا درخواست جدایی و طلاق میکند. شوهر میگوید تو دیگر کم و کسری نداری و از چه چیز ناراضی هستی؟ او پاسخ میدهد: باید همه چیز با هم «متناسب» باشد. خلاصه کنیم شوهر دیگر به این خانم آلامد نمیآمد.
دوست جوانِ ما نیز چهرهای جدید مثل پهلوی میخواهد. او کاری به محتوای پهلوی یا حامیان لُمپن و فحاش او ندارد. او نه «دفترچۀ اضطرار» را خوانده، نه مصاحبهها و اظهار نظرهای رضا پهلوی و اطرفیاناش را در این چهل و اندی سال رصد کرده است. او از آمریکا خوشاش میآید، اما نه از سیاستهای آمریکا در ۸۰ سال گذشتۀ ایران، خاورمیانه و جهان خبر دارد و نه حتا میخواهد خبر داشته باشد. او فقط از ریش و پشم، از جای مُهر روی پیشانی، از انگشتر عقیق و از ریخت و پُز آخوندی ملول و خسته است و میگوید «آخوند باید گم بشه» و جای آن را یک «چهرۀ» مدرن بگیرد، یک کرواتی خوشلباس که با همسر و دخترانش به کلاب میرود و دست نتانیاهو را میبوسد. او در فانتزیهای شیک سوپرمن میخواهد بدون نیاز به کارنامۀ سیاسی. بنابراین فرض را بر این میگیرد که «ژن خوب» پهلوی قادر است تمام مشکلات معیشتی، زیستمحیطی، فرهنگی و نیز فساد و الیگارشی، و تمام التهابات منطقهای را با حرکت دماغاش (همچون افسونگر در سریال «افسونگر») حل و فصل کند و فضای «گاتهام»ی و سیاه جمهوری اسلامی ایران را به طرفهالعینی به بهشتی نورانی بدل کند.
امروز به دلیل تمام کردهها و نکردههای حکومت اعم از سانسور، سرکوب، فساد، بیعدالتی، تبعیض، اقتصادِ فشل، رکود تورمی، سقوط ارزش پول ملی و صدها دلیل دیگر باید هزاران هزار جوالدوز نثار این حکومت کرد، اما باید سوزنی هم به شهروندان زد و نباید نقش و عاملیت و تصمیم آنان را به عباراتی گنگ و کاملا منفعلانه همچون «استیصال شهروندان» فروکاست. «جوراب نایلنی» یک نکتۀ سیاسی دارد: منِ شهروند همواره میتوانم و باید از حکومت طلب تغییر کنم. باید پیوسته از آنها مطالبه کرد و بعد از دریافت بستۀ مورد نظر به شیوهای تاکتیکی و حتی استراتژیک بگویم «دستت درد نکند، اما کم است!» چراکه حکومتها خادم ما هستند نه حاکم ما. اما اگر ناگاه پریدیم به مرحلۀ آخر و گفتیم طلاق میخواهیم و دیگر از ریخت و قیافهات، از طرز بیانات، از لهجهات، از انگلیسی صحبتکردنات، از آیینات و غیره بیزاریم، پس باید بدون توهم و بدون دلبستن به امید فروشیهای اپوزیسیون خارج از کشور، خود را برای بحران طلاق و برای موقعیت طبیعیِ بعد از آن آماده کنیم. اگر چهرۀ جدید میخواهیم یعنی جنگ موجودیتی با حکومت و این یعنی «انسان گرگ انسان»، یعنی سوریهای شدن. پس به شعور یکدیگر توهین نکنیم و قصههای پای کرسی نبافیم که این بلاها سر ما نمیآید چون آمریکا و اسرائیل دوست ما هستند و از سر مهربانی و دلسوزی پشت سر ما میایستند و حمایتمان میکنند. چون عرب نیستیم، چون افغان نیستم، چون فرهنگی ۲۵۰۰ ساله داریم و از نوادگان کوروش و داریوشایم. نیک بدانیم که همین نوادگان کوروش و داریوش در سمت دیگر این دعوا مقدمات وضعیت طبیعی را برایمان مهیا کردهاند و مدتهاست که چنگ و دندانشان را نشان دادهاند. از فحشهای رکیک جنسی به پرستو فروهرِ نازنین گرفته تا «خفهشو پیرمرد» بهاره هدایت، همگی حاکی از این است که فاصلۀ زیادی با وضعیت طبیعی نداریم و به همین دلیل نیز میزان کشتههای ۱۴۰۴قابل قیاس با هیچ یک از جنبشهای معاصر ایران نیست. در چنین شرایطی حکومت خشنترین و موحشترین چهرۀ خود را به نمایش میگذارد و فعالان سیاسی و مدنی و نیز کاربران شبکههای اجتماعی در داخل و خارج از ایران با استشمام بوی وضعیت طبیعی در حد وُسع و توانشان گوشهای از این درندهخویی را نمایش میدهند. اما اگر مُصرایم که چنین بهایی را بپردازیم و اراده کردهایم که برای سالها همچون لیبی، عراق و افغانستان در موقعیت «جنگ همه علیه همه» قرار گیریم، اگر به راستی تمام محاسباتمان را انجام دادهایم و فقط و فقط همین را میخواهیم که حَسنی برود و حسینی بیاید. اگر پای به زمین میکوبیم و جز پهلوی هیچ اسباببازی دیگری نمیخواهیم: «پهلوی باید برگرده»! پس دستکم بیتوهم و با چشمان باز جلو برویم و بدانیم که کشتاری به مراتب خونبارتر از دی ۱۴۰۴ به همراه حملۀ خارجی در راه است. پس بسم الله… رأی رأی شماست. اما مراقب باشید که سراب را به جای واقعیت به ما نفروشند چراکه هیچ کمکی در راه نیست و در این مسیر تنهای تنها و کاملا بیپناهیم.
با عرض تسلیت به خانوادههای تمامی کشتهشدگان ۱۴۰۴ این نوشته را پایان میدهم.
پاینده ایران








