در تکاپوی جامعه ایرانی از مشروطه به این طرف سه مساله را میتوان شناسایی کرد: گرایش به قانون، گرایش به دولت دینی، و مساله استقلال و مقاومت در برابر نیروهای بیگانه.
دو مساله اول را معمولا در فرمول «جدایی دین از سیاست» و در مقابل آن «دیانت ما عین سیاست ماست» میتوان فشرده کرد. دوران مشروطه لحظه تاریخی مهمی در آغاز قانونگرایی معاصر است. اعدام شیخ فضلالله نوری نشانه غلبه قطعی نیروهای قانونطلب بر نیروهای شریعتطلب است.
از آن زمان، جدال دو نیروی طرفدار «قانون جدا از شریعت» و «قانون بر مبنای شریعت» تحولات سیاسی ایران را رقم زده است و اینجا و آنجا همپوشانیهایی هم داشتهاند از جمله در قانون مدنی ایران. در عین حال، این جدال در سایه دولتهای تابع سیاست بیگانه پر از افت و خیز بوده و در واقع مساله دخالت نیروهای خارجی روند طبیعی این تکاپو را مداوما به هم زده است. این موضوع همچنان ادامه دارد.
قانونِ جدا از شریعت در دوره پهلوی اول گرچه دستاوردهایی داشت و از جمله به گسترش مدارس و تحصیل دختران و تاسیس نهادهای تمدنی جدید کمک کرد، اما خودکامگی رضاشاه را نیز به همراه داشت. امری که چه بسا خواسته نیروهای بیگانه بود که یک حاکم جابر را بر یک پادشاه مشروطه و پارلمان قدرتمند و صاحب رای ترجیح میدادند. در عین حال، خودکامگی او نشانه نیازی بود که قانونگرایان به اقتدار دولت حس میکردند. موضوعی که از آن زمان میان تولید اقتدار واقعی و تکیه به نیروی خارجی برای حمایت از دولتی که اقتدار کافی ندارد در نوسان بوده است.
دوران مشروطه با تلاش برای تقسیم ایران بین دو حوزه نفوذ روس و انگلیس در ۱۹۰۷ روبرو بود و دوران رضاشاه با اشغال رسمی ایران از طرف روس و انگلیس و آمریکا در ۱۹۴۱ خاتمه یافت. اقتدار رضاشاه با همه نمایشی که در قدرقدرتی میداد پوشالی بود. گام بعدی مردم ایران در یک دوره ۱۲ ساله آن بود که از اشغال بیرون آید، به اسلام سیاسی تا حدودی میدان دهد و تلاش برای امر ملی و حکومت قانون را برای تولید اقتدار واقعی پیش ببرد. از این رو، در دوره مصدق نوعی توازن میان قانونمداری و شریعتمداری به وجود آمد. اما دولت مستعجل بود. تلاش نیروهای بیگانه که اقتدار ملی را تحمل نمیکنند به توطئه برای برانداختن دولت مصدق و نهایتا به کودتای ۱۳۳۲ (۱۹۵۳) انجامید. پس از کودتا، دوباره ایده پادشاه مشروطه با خودکامگی شاه به فراموشی سپرده شد. نیاز به اقتدار دولت حاکمیت ملی را به حاشیه راند. و چون اندیشه حکومت قانون بر مبنای قدرت پارلمان و محدود بودن قدرت پادشاه به حاشیه رفت، اندیشههای انقلابی رشد پیدا کرد.
دوره ۲۵ ساله بعد از کودتا آمیزهای است از خودکامگی روزافزون شاه، انقلاب یکنفره از بالا برای کوتاه کردن دست روشنفکران به طور عموم و چپ به طور خاص، به کار گرفتن اسلام به مثابه ابزاری برای نمایش اسلامپناهی دربار از یک طرف و مهار کمونیسم شوروی از سوی دیگر، و همزمان رواج آمریکاگرایی در فرهنگ. در این دوره ۲۵ ساله، همچون گذشته، نیروی بیگانه و به طور خاص آمریکا -و در کنار آن انگلستان- مانع تکاپوی طبیعی جامعه در جهت مشارکت سیاسی شد، به حمایت همهجانبه از دولت خودکامه شاه پرداخت و زمینههای انقلاب بهمن ۵۷ را فراهم ساخت.
انقلاب بهمن ۵۷ به یک معنا تجربه معکوس مشروطه بود. این بار شریعتمداران پیروز شدند. قانون و شریعت یکی شمرده شد که آسیبهای فراوانی به دنبال آورد و مجلس شورای ملی به مجلس شورای اسلامی تبدیل شد. و به بهانه اقتدار دولت، روشنفکران از چپ و ملی به دم تیغ سپرده شدند، جریانی که تا دهه ۷۰ شمسی ادامه یافت.
به این ترتیب، میتوان دید که جامعه ایران از قانونگرایی غیرمذهبی (تا ۱۳۲۰) به یک دوره کوتاه توازن میان دو نیروی دولت و شریعت (در دوره مصدق) و سپس یک دوره طولانی ابزاری شدن شریعت و قانون (میان کودتای ۲۸ مرداد و انقلاب بهمن) گذر کرده است و، در واقع، دولت جای ملت را تنگ کرده و محلی برای آن قائل نبوده است. اما نهایتا تصور جامعه ایرانی این شد که آنچه مشروطه آورد به نتیجه نرسیده و باید دل به شریعت سپرد تا ملت به حاکمیت دست یابد. و چنین بود که به آیتالله خمینی روی آورد که مرجع تقلید شیعه بود به این امید که برپایی حکومت عدل علوی را ممکن خواهد ساخت و مردم صاحب دولت و قدرت خواهند بود. جامعه از بسیاری آزادیهای اجتماعی خود در دوره شاه گذشت تا بلکه به عدالت و اقتدار ملی دست یابد. عدالت و اقتداری که از آرمانهای مشروطه بود ولی تحقق نیافته بود.
پیروزی انقلاب بهمن البته بدون رنگ و انگ دخالت خارجی نبود. گرچه حرکت انقلاب اصالت داشت و هم کودتای ۲۸ مرداد نقطه عزیمت آن بود و هم قیام خرداد ۱۳۴۲ را پشت سر داشت، اما بدون حمایت آمریکا و انگلستان و فرانسه نمیتوانست پیروز شود. درک قدرتهای غربی این بود که رژیم آیتالله بهتر از رژیم شاه میتواند مانع نفوذ شوروی و کمونیسم در ایران شود. در آن زمان، بسیاری این حقیقت را نادیده گرفتند تا بتوانند اگر به زور نیروی بیگانه هم شده شاه را از قدرت برانند. اما دستور کار بیگانه در حذف شاه چیز دیگری بود: ضعیف کردن بنیه نظامی و اقتصادی ایران. کودتای نوژه و جنگ هشت ساله از جمله نتایج آن بود.
با روی کار آمدن گورباچف در شوروی و سپس فروپاشی و تجزیه جماهیر سوسیالیستی وضع تغییر کرد. در ایران و با الهام از گورباچف دوره سازندگی (پروسترویکا) و فضای باز سیاسی (گلاسنوست) به رهبری رفسنجانی پیش آمد و به دوره اصلاحات رسید. نظام جنگ سرد هم به سوی حمایت از اصلاحات در اردوی سابق شوروی چرخید و ایران هم از فرصت ایجادشده در فضای سیاست جهانی استفاده کرد تا مبانی تازهای برای رابطه دولت و ملت تعریف کند. در این مقطع، بار دیگر شریعتمداران خود را در خطر نیروی پرقدرت قانونگرایان دیدند. در مقابل اصلاحات صف آرایی کردند و آن را پس زدند و با ایجاد انبوهی از بحرانهای دستساخته مانع حرکت آن شدند. اوج این تقابل دوره اول ریاست جمهوری احمدینژاد بود (۱۳۸۴) که شریعتمداران ایدههای آخرالزمانی را تبلیغ میکردند و مقابله با اسرائیل را شعار اول خود ساختند. مشارکت مردمی هم به نمایشی از محبوبیت تصنعی احمدینژاد تبدیل شد. اما در واقع، دولت اقلیت در حال شکلگیری نهایی بود.
نیروهای قانونطلب اصلاحات که از رای اکثریت ملت برخوردار بودند، میرحسین موسوی را به انتخابات سال ۸۸ دعوت کردند با این امید که آب رفته را به جوی بازگردانند. ولایتمداران آنها را پس زدند. اما نتوانستند مانع رشد جنبش سبز شوند، جنبشی که شعار اصلی آن «رای من کو؟» نشان آشکاری از تغییر فضای سیاست عمومی در ایران داشت: مردم ایران دیگر حاضر نبودند فرهنگ رعیتی-ولایتی را بپذیرند. خواستار مشارکت واقعی و خوانده شدن رای خود بودند. جنبش سبز آغاز جدایی اکثریت از نظام اقلیت بود. از آنجا که اقلیت در قلعه شریعت از خود محافظت میکرد، اکثریت خواه ناخواه رو به جدایی از این شریعت و ارزشهای رسمی آن رفت. کمی بیش از یک دهه بعد این جدایی با جنبش باشکوه زن زندگی آزادی رسمیت یافت و یکی از بزرگترین دیوارهای قلعه شریعت یعنی تحمیل حجاب فروریخت. اما اگر اکثریت عرصه عمومی را به دست آورد، عرصه سیاسی بستهتر از سابق شد.
پس زدن حجاب، در واقع، پس زدن شریعت و حاکمیت دینی بود. اما حاکمیت شمشیر استصواب را تیزتر کرد تا راه قانونی بر مردم بسته بماند. رای به پزشکیان آخرین مرحله از نوعی توافق میان حاکمیت و مردم بود. رئیس جمهوری که هم ولایتمداران او را تحمل کنند و هم مردم بتوانند به او امید ببندند. کشاکش امروز دولت با ولایت بخوبی نشان میدهد که این توافق یا وفاق ملی واقعا نتوانسته است به اقتدار دولت و نمایندگی تام و تمام آن از طرف ملت کمک چندانی بکند. انفعال دولت پزشکیان در جریان اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ شاهد این عدم اقتدار است.
در این میانه، فشار نیروهای بیگانه شدت یافته است. پیمان هستهای با قدرتهای جهانی موسوم به برجام از طرف آمریکا شکسته شد (۱۳۹۷) و فشار حداکثری آغاز شد. تعلل در بازسازی برجام و کندی جانکاه مذاکرات با افزوده شدن به دامنه تحریمها وضعیت را نهایتا به جایی رساند که تورم افسارگسیخته روند زندگی عادی را مختل کرد. وضعیت تازه اقتدار دولت و ولایت و ملت را یکجا در معرض خطر قرار داده است. یعنی اقتدار نظام با همه کشاکش های داخلی آن رو به زوال است.
آخرین رویارویی برای درهم شکستن اقتدار نظام در میانه مذاکرات بهار ۱۴۰۴ با جنگ همراه شد. و برای اولین بار در خرداد ۱۴۰۴ اسرائیل دست به تجاوز نظامی به ایران زد و آمریکا هم به اسرائیل پیوست تا مذاکره کشدار را با بمباران سایتهای هستهای خاتمه دهد.
جنگ مردم را متحد کرد. فرصتی که نظام میتوانست از آن برای بازسازی اقتدار ملی استفاده کند اما نتوانست و دوباره پس از جنگ مردم را نومید و متفرق ساخت. نتیجه آن اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ بود و عطف توجه به نیروهای خارج از کشور. از اینجاست که برای اولین بار نیروی بیگانه مداخله کرد و اعتراضات را به براندازی گره زد. در نتیجه، در سیاهترین روزهای دوران معاصر دست کم سه هزار هموطن عمدتا جوان به خاک افتادند.
اکنون بحرانی به وجود آمده که موجودیت ایران را تهدید میکند. قهر و آشتیهای پیشین میان دولت و ملت دیگر به طلاق انجامیده است. و رویای اقتدار ملی به سودای بیگانگان و مطامع ایشان گره خورده است.
قدم بعدی چه خواهد بود؟ آن مسیر دوگانه شریعتگرایی و قانونگرایی دیگر قطعا نمیتواند از سوی شریعتگرایی ادامه یابد. اما راه قانونگرایی هم هموار نیست. مداخله نظامی خارجی در افق پیداست. و انگار دوباره بازگشتهایم به دوران مشروطه: استبداد داخلی و دخالت خارجی و تنازع میان شریعتمداران و قانونخواهان. با این تفاوت که دیگر این مجلس آن مجلس نیست. روشنفکران و سکولارها در قدرت نیستند و شریعتمداران بر کرسی قدرت نشستهاند و برای بقای خود از کشتار پرهیز ندارند. و بازی بیگانگان نیز رنگ و روی دیگری دارد.
آینده ایران به صورت طبیعی باید شریعتمداری را رها کند و به سوی قانون و نظام حقوقبنیاد سکولار برود. اما دخالت خارجی میتواند این روند طبیعی را به هم بزند و تحمیل و اجبار و نظامی دستنشانده را حاکم کند که دوباره تکاپوی طبیعی جامعه را به تعویق بیندازد. امروز برای دفاع از تحول طبیعی جامعه ایرانی و تداوم جنبش مدنی سی ساله اخیر آن باید نخست از «استقلال» دفاع کرد. دشمن خانگی رو به زوال است و دیر یا زود باید قدرت را واگذار کند. اما دشمن خارجی میتواند همه چیز را به هم بریزد. زیرا هر دو نیروی دشمن مردم در داخل و خارج از حاکمیت قانون و حاکمیت ملی که قدرت را به دست نمایندگان واقعی ملت بدهد در هراساند. برخلاف تصور اولیه، با شکست فرضی ولایتمداران در داخل کشور کار تمام نمیشود. قدرت بیگانه پشت مرزهای ایران در انتظار مداخله است. رسانههایش هم پیشاپیش وارد خانههای ایرانیان شدهاند. صدای دشمن امروز بلندتر از صدای هر دوستی شنیده میشود.
توصیف صحنه کامل نخواهد بود اگر به تظاهرات ایرانیان در داخل و خارج در حمایت از رضا پهلوی نظر نکنیم. برای اولین بار در تاریخ معاصر، گروه بزرگی از ایرانیان خواستار دخالت خارجی شدهاند با این توهم که چنین دخالتی قدرت را به مردم باز میگرداند. دوره معاصر اساسا با روایت مبارزه با نیروهای بیگانه شناخته میشود. چه مبارزه با نیروی روس در آغاز مشروطه چه مبارزه با نیروی انگلیس در قرارداد ۱۹۱۹ یا مبارزه با آمریکا به خاطر کودتای ۱۳۳۲ (یا ۱۹۵۳) و چندین کشمکش سیاسی بر سر قراردادهای نفتی در این میانه.
استقلال یکی از مولفههای اساسی در شعارهای انقلاب بهمن در کنار آزادی بوده است. اما در دقیقه اکنون گرچه همه صحبت از آزادی میکنند یا حتی به جمهوری ایرانی یا بازگشت به پادشاهی نظر دارند، کمتر کسی از استقلال سخن میگوید! یعنی غریزه استقلالخواهی در پایینترین وضعیت هوشیاری خود قرار دارد و به نظر میرسد گروه بزرگی از ایرانیان حاضرند برای به دست آوردن آزادی و رها شدن از استبداد ولایتی از استقلال خود صرف نظر کنند. طبعا این گروه از حمایت قاطعانه رسانههای بیگانه برخوردارند و این رسانهها از هر ترفندی برای بزرگنمایی نقش آنان در آینده ایران استفاده میکنند. آزادی بدون اقتدار و حاکمیت ملی افسانهای بیش نیست. اما تظاهرات طرفداران پهلوی اقتدار را به نمایشی از رفتار تهاجمی تقلیل داده است. اقتداری که پشتوانهاش نه رای و مشارکت عمومی که دخالت نظامی خارجی است. طلب اقتدار ملی به صورتی آیرونیک به طلب استعمار خارجی تبدیل شده است. موضعی که بازی کردن در زمین ارتجاع مذهبی و حافظان قلعه ولایت و حکومت اقلیت است و صرفا آنها را در مقابله با ملت تقویت میکند.
ملت ما اکنون دوپاره شده است. انکار نمیتوان کرد که گروههایی از ملت از این توهم سلطنتی حمایت میکنند. اما تا چه حد این نیروی استعمارطلب و حمایتخواه از بیگانه از آن اکثریت سرکوب شده جامعه ایران نمایندگی میکند؟ به نظرم اگر جنبش مدنی سی ساله ایرانیان را در احقاق حقوق شهروندی خود در نظر آوریم، این نیروی استعمارطلب به اندازه همین یک دو ساله اخیر اعتبار دارد. یعنی نیرویی است که تازه به صحنه آمده است، نیرویی حاشیهنشین که ارتباط ارگانیک با بدنه جامعه تحولخواه ندارد اما به دلایل سیاسی -خاصه سیاست نتانیاهو و ترامپ و شرکای اروپایی آنها- میداندار شده است. به همین دلیل هم هست که رهبر آن یعنی رضا پهلوی نیز به تازگی از حاشیه به متن وارد شده و از حمایت همهجانبه غرب برخوردار است.
به این ترتیب، ایرانیان در مقابل گزینههایی قرار گرفتهاند که بسیار سرنوشتساز است. مسیر طبیعی تحول در جامعه ایران گذار از سیاست دینمحور و شریعتمدار به سیاست حقوقبنیاد، قانونگرا و شهروندمدار است. گذاری که به طبع خود طولانی و پر افت و خیز است و حتی در فرانسه که مادر دموکراسیهای جمهوریخواه است دههها زمان برده است. اما غیاب رهبرانی که این گذار را در روزگار ما مدیریت کنند (به دلیل حصر و حبس و محدودیتهای امنیتی و رسانهای یا فرسودگی نفوذ اجتماعی آنها) به چهرهای میدان داده است که رهبر ارگانیک جنبش مدنی ایران نیست و در ناصیه او و سیاستهایش چیزی از شهروندمداری دیده نمیشود. او قرار است تحول سیاسی را به کمک نیروی خارجی مدیریت کند. هر چیزی از این تحول حاصل شود ادامه طبیعی جنبش مدنی ایران نیست و قطعا سلطه بیگانه را بر نظام سیاسی چه جمهوری باشد یا پادشاهی به همراه خواهد آورد. آزادی مختصری با خود میآورد ولی استقلال و اقتدار ملی را نابود میکند. تازه اگر اصلا ایرانی بماند.
آیا این تنها گزینهای است که داریم و تنها سناریوی سیاسی است که عملی خواهد شد؟ جواب به این سوال بار دیگر ما را به اقتضائات ناشی از جنبش مدنی ایرانیان برمیگرداند. آیا این جنبش چنین سرنوشتی را برای ایران خواهد پذیرفت؟ اگر نه دو مسیر در مقابل خود دارد: اصلاح ساختاری نظام سیاسی موجود بدون فروپاشی اما به نحوی که بیشترین تطابق را با اکثریت مردم و حقوق شهروندی ایشان پیدا کند، یا رضایت دادن به فروپاشی برای شکستن مقاومت نظام در مقابل اصلاحات و برقراری نظامی جدید. این راه دوم طبعا با راه پیشنهادی رضا پهلوی و حامیان او همپوشانی پیدا میکند.
اما ایرانیان سالهاست نشان دادهاند که دیگر حاضر نیستند تن به یک انقلاب تازه بدهند. چنانکه جنگ ۱۲ روزه نیز نشان داد حاضر نیستند کشور به دشمن دهند. پس در عمل یک راه بیشتر نمیماند: برای آنان تا وارد مبارزه سیاسی برای انجام اصلاحات ساختاری شوند، و برای دشمن تا با تکیه به زور منویات خود را پیش ببرد. احتمال این دومی به نظر بالا میرسد اما بسیار پرهزینه است هم برای ما و هم برای دشمن. بنابرین خرد میگوید راه اصلاحات ساختاری را باید رفت. آیا ایرانیان میتوانند راه سریع براندازی به کمک نیروی نظامی بیگانه را کنار بگذارند و راه طولانیتر اما پایدارتر اصلاحات بنیادین را اختیار کنند؟ من به جامعه ایرانی و تواناییاش برای استقامت در این راه باور دارم. چون این جایی است که جامعه به خود باور دارد. شاهد آن شیوه خاص ایرانیان در تابآوری در مقابل نظام تحمیلی و استصوابی ولایتی است. تداوم آن تضمینکننده آزادی و استقلال است و قطعا به تحول سیاسی ارگانیک ختم خواهد شد که بهترین گزینه است. رها کردن آن میدان دادن به دشمن است.
ایران باید تغییر کند. در انتظار تغییر است. در انتظار یک زایش بزرگ. یک چرخش اساسی از دین به قانون. از دین به اخلاق مدنی و شهروندی. از دینی که قرار بود حافظ کرامت انسانی باشد به نظامی سیاسی که این وظیفه را برعهده بگیرد. رهبران آینده ایران باید مظهر اخلاق و حقوق شهروندی باشند. هیچ راه دیگری وجود ندارد. و چون چنین رهبر و رهبرانی به عرصه نیامدهاند و آنها که مدعی رهبریاند از حقوق شهروندی بیخبرند جامعه دچار سرگردانی است و ممکن است به فاشیسم بغلتد. اما با زور و ارعاب و عملیات روانی نمیتوان این جامعه را آرام کرد و راه نمود و رهبری کرد.
در این پیچ تند تاریخی نخبگان ایران بالاترین مسئولیت را دارند. هر قدر بیشتر به مداخله گرایش پیدا کنند -از رامین جهانبگلو تا نسرین ستوده- به سلطه دشمن خارجی راه دادهاند، و هر قدر به مردم خود تکیه کنند -از میرحسین تا تاجزاده- و استقلال وطن را پاس دارند راه را برای تحول سیاسی شهروندمدار هموار کردهاند. امروز آزادی و آینده آباد ایران به حفظ استقلال گره خورده است. ورای آن دستنشاندگی است و دوری از فر و فرهنگ ایران.
دیگر یادداشتهای مهدی جامی در نیماد:
فر ایران کجاست؟ راه نجات آنجاست
کامران فانی؛ نظم بخشیدن به حافظه قومی







