جمعه، ۱۷ بهمن ۱۴۰۴

سرمقاله

در برابر وسوسه جنگ؛ ایران را نمی‌توان با بمباران نجات داد

احسان عابدی

احسان عابدی

احسان عابدی موسس و سردبیر نیماد، عضو سابق هیات دبیران رادیو فردا و رسانه‌های متعدد داخلی نظیر روزنامه اعتماد ملی است

امسال ایران دو رخداد عظیم را تجربه کرد که بر ناخودآگاه ملی‌ ایرانیان تاثیر ژرفی نهاد و هر یک نیز در نوع خود نشانه دگرگونی‌های بنیادینی بود که در شرف حادث شدن است. نخستین آنها جنگ ۱۲ روزه بود که در ادامه شکست‌های «محور مقاومت» رخ داد. دژها از آن سوی رود اردن یک‌به‌یک فرو ریختند تا تهران در نیمه‌شبی تابستانی از خیال امنیت به‌درآید و واقعیت بی‌پناهی را لمس کند. دومین هم وقایع دی‌ماه بود که بر بستر نارضایتی‌های عمیق مردم شکل گرفت. حاکمیت خشونتی عریان و بی‌سابقه در تاریخ معاصر ایران را به‌نمایش گذاشت تا ترس قدیمی از درگیری‌های داخلی و تهاجم خارجی این‌بار به آستانه تعبیر برسد.

حدود شش ماه قبل که اساس‌نامه نیماد را می‌نوشتیم، بنا را بر مخالفت با مداخله‌های خارجی از جنس تحریم و تهاجم نظامی گذاشتیم، امری که ریشه در نگاه ملی همه اعضای گروه دارد. ایمانمان به جامعه مدنی و روح کنجکاو و پرتلاش ایرانی بود که صد و بیست سال قبل جنبش پیشروی مشروطه را رقم زد، و به تجربه‌های انباشته‌شده‌ای دلگرم بودیم که می‌تواند در روزگار بحران به‌کار بیاید.

اما مسیر تاریخ خطی نیست. زمانه در حقیقت، مواج است و اگر آن زمان به دلیل همبستگی پدیدآمده از جنگ ۱۲ روزه همچنان خودمان را اکثریت می‌پنداشتیم، الان مخالفان نگاه ما، میدان فراخ‌تری یافته‌اند. صداهایی که خواستار مداخله نظامی‌اند بسیار بلندند، و همه هم خشمگین و خواهان انتقام. از توده‌های مردمی که از سر استیصال آرزوی بمباران کشور را دارند، نمی‌توان خرده گرفت، هر چقدر هم که غم‌انگیز باشد. زندگی تا حد و ظرفیت خاصی ارزش ادامه دادن دارد. از آن حد که بگذرد، بشر صرفا زنده است، اما زندگی نمی‌کند.

قتل‌عام معترضان بی‌پناه راه بازگشت به گذشته را بسته است. حاکمیت در این حال از «نفوذ» حرف می‌زند، اما اسب تروا را خودشان به درون قلعه آورده‌اند، نه این مردم. «فتنه‌ای» هم که از آن دم می‌زنند معلول است و نه علت، حلقه‌ای از یک زنجیره بلند؛ ظلم، نفرت مردم را می‌زاید، از نفرت، فتنه سربلند می‌کند و آخر هم دولت زوال می‌یابد، اول اندک‌اندک و بعد، به‌سرعت و ناگهانی.

سیاست‌نامه‌ها در سنت ایرانی اغلب همین الگوی مشترک را به نمایش می‌گذارند، و حتی اثری داستانی مثل «کلیله و دمنه» که پیام سیاسی به حاکمان را در قالب تمثیل منتقل می‌کند، یا «مرگ یزدگرد» بیضایی‌ که سیاست‌نامه نیست، اما تاریخ را بستر روایت خودش قرار می‌دهد و نشان می‌دهد توفانی که در قرن اول هجری ایران را ویرانه ساخت، نه از بادیه‌های بی‌آب و علف عربستان بلکه از خود تیسفون و در میانه غفلت و بی‌‌عدالتی شاهانه پاگرفت.

علت فروپاشی اما در روایت حاکمان امروز غایب است یا تحریف‌شده. حاکمیت خود را به نفهمیدن می‌زند و ملک و ملت را هم با این نفهمیدن دچار بحران و پریشانی می‌کند، به‌طوری که تشخیص راه از بی‌راه بی‌نهایت دشوار شده است. روزنامه‌نگاری هم در این روزها صعب‌تر می‌نماید. آیا باید سوار این موج شد و صدای مدافعان مداخله نظامی را به صداهای دیگر رساند تا غرشی رسا شود و بپیچد در آسمان گرفته‌ی‌ آماده‌ی‌ باریدن؟

نه، باور و منش ما این نیست. ایران را با بمباران نمی‌توان نجات داد. دست‌کم مسئله مورد تردید جدی‌ست. تاریخ درس‌های تلخ بسیاری دارد. روزگاری در عراق سررسید که ملت آرزوی بازگشت صدام را می‌کردند. علتش نه در نفس سرنگونی آن حاکمیت خون‌ریز و دیوانه، بلکه در شکل و عامل سرنگونی‌ش بود. هیچ ملتی را نباید و نمی‌توان مجبور کرد تا ابد تن به بردگی دهد. ایرانیان هم چنین به‌نظر می‌آید که در حال غلبه بر استبداد دینی هستند.

مداخله‌های نظامی ایالات متحده معمولا برای آن ملت‌ها فاجعه‌بار بوده و در خاورمیانه و آفریقا فاجعه‌آمیزتر از هر کجا. عراق نمونه کلاسیک آن است که در دانشگاه‌ها تدریسش می‌کنند. نظم اجتماعی فروپاشید و خلاء قدرت پدیدآمده را آن دولت جایگزین نتوانست پر کند. لیبی نمونه شکست‌خورده دیگری از مداخله نظامی‌ست یا سوریه و افغانستان. خاورمیانه تنها یک مورد موفق از مداخله نظامی دارد، کویت ۱۹۹۱ که آن هم حکایتش متفاوت است. آمریکا در راس ائتلافی بین‌المللی با مجوز شورای امنیت نیروهای اشغال‌گر عراق را بیرون راند، اما آنجا دولت جایگزینی تشکیل نداد؛ همان آدم‌های سابق، همان نهادها را دوباره در اختیار گرفتند و چه بسا اگر غیر از این می‌شد، کویت هم همانی را تجربه می‌کرد که یک دهه بعد بر سر عراق آمد.

هر چند کسی نمی‌تواند روند حوادث را پیش‌بینی قطعی کند، ولی می‌توان با در نظر گرفتن الگوها، برخی نتایج را محتمل‌تر دانست. ژاپن و آلمان نمونه‌های مناسبی برای مقایسه نیستند که سرنوشتشان در یک جنگ جهانی تعیین شد. هر دو به سختی شکست خوردند. فاجعه هیروشیما و ناکازاکی و درسدن رخ داد و آلمان هم عملا تجزیه شد و برای نزدیک به نیم قرن دو شقه ماند. چرا این موارد در تحلیل‌های مدافعان مداخله نظامی از قلم می‌افتد؟

سطح مداخله نظامی آمریکا در ایران تا کجا خواهد بود؟ آیا بمب‌های آمریکایی قرار نیست که حکومت جمهوری اسلامی را از صدر تا ذیل بروبد و فقط مثلا برخی مواضع سپاه پاسداران را نشانه می‌رود؟ این گمانه‌زنی وجود دارد. یا این‌که آیا آمریکا صرفا راس نظام ایران را هدف قرار خواهد داد، مثل آن‌چه در ونزوئلا رخ داد؟ این گمانه‌زنی هم جدی‌ست، گرچه درباره امکان و سادگی آن می‌شود تردید داشت. ایران ۱٫۸ برابر بزرگ‌تر از ونزوئلاست و جمعیتش هم سه برابر بیشتر. موقعیت ژئوپلتیک ایران هم کار را دشوارتر از ونزوئلایی می‌کند که در آمریکای لاتین و حیاط خلوت ایالات متحده واقع است. و تازه آینده ونزوئلا هم روشن نیست که چه بر سر ثروت و حاکمیت ملی‌ آن خواهد آمد.

پرسش‌ها بسیارند و هیچ کدام هم پاسخ ساده‌ای ندارند. بخشی‌شان در منافع ایالات متحده و اسرائیل نهفته است. اساسا چگونه با اطمینان می‌توان گفت که منافع این دولت‌ها با منافع مردم ایران همسوست، آن‌گونه که رویافروشان نوید می‌دهند، فارغ از قساوت‌های رژیم اسرائیل و طمع‌کاری ترامپ که سیاست‌های دولتش آشکارا استعماری‌ست؟

ما پاسخ‌ این سوال‌ها را نمی‌دانیم و رویافروشی هم نمی‌کنیم، گرچه آگاهیم که زمانه رویافروشان است. آن‌چه می‌دانیم این است که مقاومت مردم ایران و پافشاری‌شان بر رهایی از استبداد دینی، ترک‌های سختی بر پیکره حکومت ایدئولوژیک انداخته و چیزی به شکستنش و برآمدن نظم جدید نمانده است، نظمی که باید درون‌زا باشد و از انتقام و انتقام‌جویی هر چه بیشتر فاصله بگیرد که تنها در این صورت آینده روشن‌ خواهد بود.

 

مخالفت با حمله به ایران فقط موضع چپ‌ها نیست؛ محاسبه سرد رئالیست‌ها

 

هشدار فعالان نسبت به پیامدهای مداخله نظامی؛ حمایت از بیانیه گذار میرحسین موسوی

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

افق‌های مسدود جامعه ایران؛ چگونه فساد، سرکوب و نوستالژی امید به مداخله خارجی می‌آفریند؟

در غیاب افق‌های واقعی و درونی برای تغییر، تخیل سیاسی می‌تواند به سوی گزینه‌هایی برود که بیش از آن‌که راه‌حل باشند، بیان شدت بن‌بست‌اند. از این منظر، میل به مداخله‌ خارجی نه نشانه‌ قدرت، بلکه نشانه‌ عمق ناامیدی اجتماعی است.

چرا ائتلاف و اتحاد در اپوزیسیون ناممکن است؟

اگر اتحادِ رمانتیک مسئله‌ساز است، به این معنا نیست که هرگونه همگرایی بین نیروهای سیاسی ناممکن یا بی‌ارزش است، بلکه همگرایی ذیل خوانشی بدیل از مفهوم همبستگی ممکن است. همبستگی نتیجه فرایندی است که در آن گفتمان‌های متفاوت به‌تدریج به یکدیگر نزدیک می‌شوند، نه با حذف اختلاف، بلکه با ساختن حداقل‌های مشترک در سطح معنا.

وقتی دعوت به جنگ، خودِ مسئله است

دعوت به حمله نظامی به ایران از این رو مسئله‌ای مرکزی است. نه چون تصمیم جنگ در توییتر گرفته می‌شود، بلکه چون هیچ جنگی بدون زمینه‌سازی گفتمانی آغاز نمی‌شود. مسئولیت نخبگان، روزنامه‌نگاران و کاربران، سکوت نیست؛ دقت است.

سرمقاله

در برابر وسوسه جنگ؛ ایران را نمی‌توان با بمباران نجات داد

حدود شش ماه قبل که اساس‌نامه نیماد را می‌نوشتیم، بنا را بر مخالفت با مداخله‌های خارجی از جنس تحریم و تهاجم نظامی گذاشتیم، امری که ریشه در نگاه ملی همه اعضای گروه دارد. ایمانمان به جامعه مدنی و روح کنجکاو و پرتلاش ایرانی بود که صد و بیست سال قبل جنبش پیشروی مشروطه را رقم زد.