پنجشنبه، ۲۵ دی ۱۴۰۴

دیدگاه

فر ایران کجاست؟ راه نجات آنجاست

مهدی جامی

مهدی جامی

بین موسیقی‌های مختلف می‌چرخم. عربی و ام کلثوم. چه حزنی دارد. انتَ عُمری. ترکی شادتر است. انگار غمی ندارد. غمی که ازبکی دارد. مثل نوایی ما که حس عجیبی دارد. مثل شجریان. دلشدگان. سوته دلان. مثل علی حاتمی و آن خاطرات شیرین. آهنگ‌های قدیمی ایرانی. گرجی. این را نمی‌فهمم ولی وقتی برخی می‌خوانند زیباست. آن سه دختر مثلا که در روستاشان در شمال گرجستان ساز می‌زنند و می‌خوانند. انگار شعر رودکی را می‌خوانند. شاد باش با سیاه چشمان شاد. بعد می‌رسم به دکتر ژیواگو. متوقف می‌شوم. این فیلم. آن آهنگ. آن زن. آن عشق. آن فقر. آن انقلاب.

بعد فکر می‌کنم به اینکه چرا به دوران شوروی علاقه‌مندم. چرا روسیه مرا جذب می‌کند. چرا در ازبکستان زندگی جریان دارد. طوری که در هلند نیست. در بریتانیا نیست. در آمریکا اصلا نیست. چرا اینقدر به یاد فرنگیس می‌افتم. و چرا دلداده شهزاده شدم. تاجیک ازبکستان. و چرا در خود تاجیکستان آوازهای دولتمند دلم را ربود. آن دور مشو. این یکی آخری: شاه پناهم بده.

چرا دلم می‌خواهد اروپای شرقی را ببینم و شاید مدتی زندگی کنم آنجا. در بوسنی. در بوداپست. چرا پراگ اینقدر دلکش بود. چرا میلان کوندرا را اینقدر دوست داشتم؟ چرا بلا تار اینقدر مسحورکننده است؟

و به یکباره فکر می‌کنم به ملت خود و این گرایش به شاهزاده. چرا نمی‌فهمیدم‌اش؟ ولی الان می‌فهمم. خیلی خوب می‌فهمم!

ما مردمی هستیم که بسیار چیزها از دست داده‌ایم. آزادی‌مان را. زندگی‌مان را. وطن محبوب‌مان را. دوستان‌مان را. مادران‌مان. برادران‌مان. استادان‌مان. خواهران‌مان. آه برای خواهران‌ام. برای خواهران‌مان می‌خواند و می‌خواندیم. چرا جنبش مهسا موفق‌ترین و شیرین‌ترین جنبش ما بود و هست؟

ما مردمی هستیم که بسیار چیزها از دست داده‌ایم. آزادی‌مان را. زندگی‌مان را. وطن محبوب‌مان را. دوستان‌مان را. مادران‌مان. برادران‌مان. استادان‌مان. خواهران‌مان. آه برای خواهران‌ام. برای خواهران‌مان می‌خواند و می‌خواندیم. چرا جنبش مهسا موفق‌ترین و شیرین‌ترین جنبش ما بود و هست؟

ما به دختران‌مان به زنان‌مان کمک کردیم که آنچه را از دست داده بودند بازپس بگیرند. با جسارت. با فداکاری. با سماجت. و به دست آوردند. ما از این به دست آوردن خوشحال‌ایم. افتخار می‌کنیم. دختران‌مان سربلندند. به اینکه خودشان باشند. به اینکه هر طور می‌خواهند زندگی کنند. و هر نوع خواری و اجبار و خفت و تبعیض را پس بزنند. حجاب مساله‌ای نبود. مساله اصلی نبود. پیش از انقلاب نسل دختران ما یکباره همه حجاب گذاشتند. مشکل در حجاب نبود. مشکل در این بود که آزادی انتخاب را از دست دادیم. و به این ترتیب حجاب مساله شد. نشانه شد. نشانه آنچه از دست داده بودیم. و حال زنان ما آینده ما شده‌اند. آینده‌ای که باید این ازخودبیگانه افتادن را تمام کنیم. خودمان باشیم. بشویم. فصل تازه‌ای آغاز کنیم.

شوروی را دوست دارم نه برای نظامی که داشت. شاید کمی برای آن نظام هم دلتنگ می‌شوم. برای تلاشی که کرد و بی نتیجه ماند. برای نظامی که آنقدر در ایده‌ها و آرمان‌های شیرین غرق بود ولی به آنچه می‌خواست و ادعایش را داشت نرسید. چه قهرمانی‌ها کرد و ناکام ماند. چه سرکشی‌ها داشت. چه امیدها پرورد ولی سرانجام به مغاکی برای دفن اختیار آدمیان تبدیل شد. آن از-دست-دادن‌ها را می‌فهمم. آن درد را می‌شناسم. ولی بیشتر با مردمش احساس نزدیکی می‌کنم. مردمی که خییییلی چیزها از دست داده بودند. و حالا بعد از رفتن شوروی تلاش داشتند به دست آوردند. جبران کنند. و من شاهد بودم چقدر معصوم بودند. یکباره کودک شده بودند. دوباره باید قدم به قدم راه رفتن را می‌آموختند. زندگی را که از ایشان دریغ شده بود می‌آموختند. حسرت‌هاشان را جبران می‌کردند. درمان می‌کردند. از دنیای بیرون سر در می‌آوردند. با جهان آشنا می‌شدند. این حس عمیق زندگی‌خواهی در جمهوری‌های سابق شوروی و در اروپای شرقی برای من زیباست. کشش دارد. از دوشنبه و تاشکند و سمرقند تا پراگ. مثل زندگی‌خواهی ماست بعد از جنگ.

 

بیشتر بخوانید:

آیا اپوزیسیون هم باید پاسخگوی هزینه‌های انسانی باشد؟ مسئولیت رضا پهلوی در قبال معترضان – آرمین خامه

«عبور» از جمهوری اسلامی: شش مسیر محتمل – حسین دباغ

جشن برنج؛ شامگاه یک جنبش – امین بزرگیان

 

من مثل این مردم‌ام. من نماینده مردمی هستم که مثل آنها خییییلی چیزها از دست داده‌اند. کشتی‌شان به گل نشست. با چه امیدها سفر دشوار دریایی خود را چون سندباد آغاز کرده بودند اما دور خود چرخیدند و به جایی که تصور داشتند نرسیدند و پیران و آزمندان بر گردن ایشان سوار شدند و بسیاری چیزها از دست دادند. عمرها. عزیزان. فرصت‌ها. جوانی. ارتقای اجتماعی. عشق‌ها. بالیدن‌ها. محیط مانوس. درست مصداق اشاره حافظ شدیم: کشتی شکستگان‌ایم. ناچار تن به مهاجرت دادند. در هر غربتی آواره شدند. به هر خانه‌ای پناهنده شدند. بسیاری در افق گم شدند. شماری مثل نبوی خودکشی کردند. در داخل هم کسی آنها را مقیم نمی‌دانست. در خانه خودشان بیگانه شدند. در خانه خود مثل تبعیدی زندگی کردند. اختیار خانه خود را از دست دادند. یا اصلا به زندان افتادند. مسیرشان راه‌شان انتخاب‌شان قطع شد. به دست قاطعان طریق و راهزنان. درخت پرشکوفه و جوان‌شان سال به سال پیرتر شد و از ثمر بازماند. تا آرام آرام آموختند و کشف کردند که سرو باید بود. سرو ایران را کشف کردند. که هر قدر پیرتر باشد جوان‌تر است. گشن است. ماندنی است. نامیراست. خم می‌شود اما نمی‌شکند.

من مردم شوروی پیشین را می‌فهمم. دوست‌شان دارم. مردم من‌اند. من از این مردم‌ام و از همه مردمانی که چیزهای بزرگی را از دست داده‌اند. با همه این مردمان احساس خویشاوندی دارم. فیلم‌هاشان، آوازهاشان، ترانه‌هاشان، رسم و رسوم‌شان، کافه‌هاشان، غذاهاشان، نان‌هاشان، خنده‌هاشان، لباس پوشیدن‌هاشان، خانه‌هاشان، خیابان‌هاشان و واااای هر چه دارند رنگ چیزهایی که از دست داده‌اند دارد. هر چه دارند رنگ روزگار سخت پیشین را دارد. روزگاری که رفته است اما نرفته است. روزگاری که دیگر بازنمی‌گردد اما هست. مثل جوانی از دست رفته. زمان‌های از دست رفته. چشم بر هم نهی بر ذهن‌ات آوار می‌شود.

و امشب بالاخره رمز معمای گرایش به شاهزاده برایم گشوده می‌شود. همانطور که از موسیقی، از فیلم دکتر ژیواگو، از سفرهایم، از گرایش‌هایم رمزگشایی می‌کنم. می‌فهمم. می‌فهمم که ما مردمی هستیم که مثل شاهزاده سلطنت خود را از دست داده‌ایم. روزگار خوش خود را از دست داده‌ایم. آقایی و سروری خود را از دست داده‌ایم. ما مردمی نبودیم که در فرودگاه‌ها به چشم مظنون به ما نگاه کنند. ما مردمی نبودیم که در کوه و کمر سرگردان شویم و در اردوگاه‌ها زندگی کنیم و با کوپن پناهندگی غذا بخریم. شاهزاده را مثل خود می‌بینیم. میان ما یک میراث از دست رفته یک گذشته آسوده یک دوران آسودگی و آقایی مشترک است.

 

بیشتر بخوانید:

طغیان و آموزش جغرافیا – مریم وحدتی

شعارهای سلطنت‌طلبانه در اعتراض‌ها؛ صداهای نابرابر در خیابان‌های ایران – محمدعلی کدیور

شاهِ ما این دارد و آن نیز هم… – آرمین خامه

 

کاش شاهزاده هم این را می‌فهمید. اگر می‌فهمید رهبر بزرگی می‌شد. رهبری بی‌رقیب. رهبری که می‌توانست ما را واقعا رهایی بخشد. اما او نمی‌فهمد. نمی‌داند. او از سروری چیزی نمی‌داند. او نمی‌داند که چه زخم عمیقی به ما می‌زند وقتی به هر کس و ناکسی تکیه می‌کند. نمی‌فهمد که ما نمی‌توانیم به کسانی که به ما پشت کرده‌اند و از پشت به ما خنجر زده‌اند و در دنیایی کاملا متفاوت از ما زندگی می‌کنند و اراده‌شان بر مغلوب کردن دوباره ما استوار است تکیه کنیم. او نمی‌فهمد که فرهنگ ایران فرهنگ بزرگواری است. فرهنگ بزرگان و نجیب‌زادگان است. فرهنگ پهلوانان است. فرهنگ سربلندی است. او نمی‌فهمد که دارد زیر پای خودش را خالی می‌کند. او نمی‌فهمد که ما رهبرانی را که به بیگانه پناه می‌برند نمی‌بخشیم. او اگر می‌دانست که می‌تواند یک ملت باشد راهی را می‌رفت که با سربلندی آن ملت شناخته شود. او نمی‌فهمد که جمع کردن اوباش برای او قدرت نمی‌آورد. قدرت در برگشتن به عزت است. او خود را و ما را خوار می‌کند. ما هرگز چنین در محاصره کوتوله‌ها نبوده‌ایم. در داخل و در خارج. در رسانه‌ها. دور و بر ولایت. دور و بر ولایتعهد. بدترین مردم برای ما دل می‌سوزانند. بی‌پناهی ما را می‌فهمند و به طمع آغوش باز می‌کنند. مثل یتیمان شده‌ایم. هر کسی می‌خواهد برای ما پدری کند. رهبری کند. از ما مردم شجاع حمایت کند!

ما مردمی هستیم که مثل شاهزاده سلطنت خود را از دست داده‌ایم. روزگار خوش خود را از دست داده‌ایم. آقایی و سروری خود را از دست داده‌ایم. ما مردمی نبودیم که در فرودگاه‌ها به چشم مظنون به ما نگاه کنند. ما مردمی نبودیم که در کوه و کمر سرگردان شویم و در اردوگاه‌ها زندگی کنیم و با کوپن پناهندگی غذا بخریم. شاهزاده را مثل خود می‌بینیم. میان ما یک میراث از دست رفته یک گذشته آسوده یک دوران آسودگی و آقایی مشترک است.

 

مردم عجیبی هستیم. دیر از مهر و محبوب خود دست می‌کشیم. و این شاهزاده این محبوب تازه ما را با خود می‌برد و ما نمی‌بینیم که داریم هر روز خوارتر می‌شویم. خشم بر ما غلبه می‌کند. خشمی که ناشی از حسرتی عمیق است. خشمی که او باید آن را در راه سربلندی ملت به کار گیرد. خشم مقدس باشد. نه خشم و شهوت قدرت. چوب استاد باشد به مهر نه چماق کین به دشمنی. ولی دیر یا زود می‌فهمیم. همانطور که به خمینی دل دادیم که مظهر عزت ملت ما بود. به او دل دادیم. برای او جان دادیم. او را با شکوه استقبال کردیم و چون از جهان گذشت با شکوه بدرقه کردیم و به خاک سپردیم. اما نهایتا از او دل کندیم. زیرا در دلش با ما نبود. زیرا کسانی را بر ما مسلط کرد که اراذل ناس بودند. زیرا بهترین فرزندان وطن را آواره کرد یا در وطن منزوی ساخت یا از میان برداشت. و راهی را رفت که ملت دوباره مغلوب قدرت شد. قدرتی که جز تحمیل و زور و خودسری و بیگانگی نمی‌شناخت.

ما هنری می‌خواهیم که حسرت عمیق ما را ثبت کند. نشان دهد. برای امروز و آیندگان بگذارد. ما ادبیاتی می‌خواهیم که آینه این حسرت این از دست دادن بزرگ باشد. شعری چنین ترانه‌ای چنین می‌خواهیم. … و رهبری چنین! رهبری که مثل آن شعر فروغ در دلش با ما باشد. از دل ما باخبر باشد و خودش را و ما ملت را ارزان نفروشد:

کسی می‌آید

کسی می‌آید

کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست،

در صدایش با ماست

کسی که می‌داند ما چه چیزها از دست داده‌ایم. و چقدر در دل‌مان هست که به خانه خود برگردیم. به خانه وجودی خود. به ایران با عزت. به آغوش مادر باعزت و سربلند و مهربان خود. و می‌داند که از بزرگترین گوهر ملت باید پاسداری کند؛ از بزرگی و آزادگی و سربلندی و عزت ملت. از استقلال ملت. آنچه در صد سال اخیر و بلکه از زمان مشروطه مدام مثل خاتم سلیمانی از دست داده‌ایم و باز به دست آورده‌ایم و دوباره از دست داده‌ایم. رهبری که این گوهر را نشناسد، دولت اقبالش مستعجل خواهد بود. همان لحظه که ملت یقین کرد که رهبر او شاه او شاهزاده او راهی را می‌رود که آن گوهر گم می‌شود، فره ایزدی از او گم می‌شود. جماعت از گرد او پراکنده می‌شود. فره ایران گوهر ایران است. آزادگی است. آنکه آزادگی و سرفرازی و سرکشی نداند از آن گوهر بی خبر است یا می‌یابد و آن را گم می‌کند. و بدون فروغ آن گوهر چیزی نمی‌ماند جز ظلمات تو بر تو. جنگ. نابودی. دریای خون و غرقاب خواری. و دوباره مغز جوانان وطن خوراک ماردوشان و مارصفتان بی‌گوهر می‌شود که در چنگ آهرمن‌اند. فر ایران راه نجات است. و جز آن هر چیز دیگر به هر نامی که خوانده شود چاه است.

رستم ایران را در چاه نیندازیم!

 

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست.

دیگر یادداشت‌های مهدی جامی در نیماد:

کامران فانی؛ نظم بخشیدن به حافظه قومی

ایران گروگان سیاست خارجی انزواطلب

یادکرد فردوسی در آثار قدیم

 

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

«عبور» از جمهوری اسلامی: شش مسیر محتمل

اگر معیار عقلانیت سیاسی را در نظر بگیریم، گذار پیمانی/مذاکره‌ای کم‌هزینه‌ترین مسیر است، و گزینه‌های دیگر صرفا هزینه را به آینده‌ای خطرناک‌تر منتقل می‌کنند.

جشن برنج؛ شامگاه یک جنبش

برنج‌پاشی در آبدانان ایلام کنشی نمادین از امتناع بود: نه غارت، نه تملک، بلکه «نخواستن» وضع موجود و جانشین‌های ازپیش‌تحمیل‌شده؛ حضور جمعیِ فرودستان و بازتولید معنا در دل جنبشی گرفتار هم سرکوب حکومتی و هم گسست‌های درونی.

شاهِ ما این دارد و آن نیز هم…

اعتراض خیابانی زمانی تداوم می‌یابد که «حسِ ما بودن» تقویت شود؛ حسی که از دل روایت‌های مشترک ساخته می‌شود. شعار «جاوید شاه» می‌تواند به جای «نه» جمعی از سوی یک «ما» هم‌بسته، به مرزی سیاسی تبدیل شود که همین «ما» را از درون دچار ترک می‌کند.

دیدگاه

فر ایران کجاست؟ راه نجات آنجاست

همان لحظه که ملت یقین کرد که رهبر او شاه او شاهزاده او راهی را می‌رود که گوهر استقلال ملت گم می‌شود، فره ایزدی از او گم می‌شود. جماعت از گرد او پراکنده می‌شود. فره ایران گوهر ایران است. آزادگی است. آنکه آزادگی و سرفرازی و سرکشی نداند از آن گوهر بی خبر است یا می‌یابد و آن را گم می‌کند. و بدون فروغ آن گوهر چیزی نمی‌ماند جز ظلمات تو بر تو. جنگ. نابودی. دریای خون و غرقاب خواری.