خوابی که مری شرلی دید، انگار رویای صادقهای است که باید جزء جزء برای ما اتفاق بیفتد. حتی تفسیرها و تحلیلهای آن بخشی از زندگی روزمره ما شده است، رویای مردی که از تکههای بدن مردگان ساخته شده، مردی که تمثال شر و شرارت نیست، اما نمیتواند از آن جدا باشد. او حتی نمیتواند با آفرینندهاش سر کند و دکتر ویکتور فرانکشتاین را تنها میگذارد تا تنهایی خودش را آغاز کند.
دکتر فرانکشتاین از سر شرارت دست به آفرینش نزده بود. او دانشمندی بود شیفته زندگی که میخواست از تکههای بیجان بدن مردگان، موجودی زنده بسازد. نیتش خیر بود، اما روشش مخدوش. او زندگی آفرید، بیآنکه بداند چه آفریده است. مسئله فرانکشتاین نه در میل به خلق، که در ناتوانیاش از فهم پیامدهای خلق بود. هیولا زاده شد؛ نه بهدلیل شرارت سازنده، بلکه بهدلیل دخالت در مسیری که بهطور طبیعی شکل نگرفته بود.
برای من، فرانکشتاین استعاره خلق مسیرهای مصنوعی و غیرطبیعی است؛ مسیرهایی که نه حاصل انباشت تاریخی، نه نتیجه تجربه اجتماعی، بلکه محصول مداخلهاند. مداخلهای شتابزده، بیرونی یا تحمیلی، که میخواهد جای «روند» بنشیند؛ بیآنکه به هزینهها و پیامدهایش بیندیشد. گاه با نیت قبلی و گاه با بیتدبیری.
تاریخ معاصر ایران، متأسفانه، سرشار از اینگونه مداخلات است. کودتای مرداد ۱۳۳۲، با نقش مستقیم سازمانهای اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا، یکی از روشنترین نمونههاست. دولتی که میتوانست، در مسیر تکامل دموکراتیک پیش برود، سرنگون شد تا نظمی جایش بیاید که دخالت مستقیم در یک سیر طبیعی بود و دوران سیاه و ساکتی را درپی داشت. تصویر آن سالها را میتوان در آثار بسیاری از جمله «زمستان» مهدی اخوان ثالث دید. پیامد آن کودتا فقط سقوط یک دولت نبود؛ تغییر مسیر تاریخ سیاسی ایران بود، مسیری که به دهههای اختناق، سرکوب و انباشت نارضایتی انجامید و به بهمن ۵۷ ختم شد.
پیشتر از آن، در دوره موسوم به «استبداد صغیر»، محمدعلی شاه قاجار برای حل بحران سیاسی داخلی، به نیروی خارجی متوسل شد و فرمان به توپ بستن مجلس را به افسر روسی، لیاخوف، سپرد. مسئله در اینجا فقط خشونت نبود؛ جایگزین کردن یک روند سیاسی–اجتماعی با زور عریان و مداخله بیرونی بود. نمونه دیگر، قرارداد ۱۹۰۷ میان روسیه تزاری و بریتانیا است که بدون حضور ایران، این سرزمین را به حوزههای نفوذ تقسیم کرد؛ تلاشی آشکار برای مهندسی آینده کشوری، بدون رضایت جامعه آن.
حتی در مواردی که تغییرات ظاهراً «مثبت» به نظر میرسیدند، چون از مسیر طبیعی نیامده بودند، هزینههای تاریخی سنگینی بر جا گذاشتند. اشغال ایران در جریان جنگ جهانی دوم و تبعید رضاشاه پهلوی، گرچه به پایان یک دیکتاتوری انجامید، اما باز هم تاریخ سیاسی ایران را نه از درون، بلکه از بیرون تغییر داد. فراموش نکنیم که ایرانیها، حضور نیروهای متفقین را با جشن و سرور استقبال کردند، اما دخالت خارجی، هرگز ما را به سعادت نرساند.
این مداخلات پیدرپی، جامعهای را شکل داد که مسیر تاریخیاش را خودش شکل نداده است و خرد جمعی در آن غایب است. فرانکشتاینی که از تکههای بدن مردگان، در یک شرایط غیرطبیعی سربرآورده است. شاید نیت سازنده بد نبود، اما قصد همیشه نتیجه را تعیین نمیکند. ندانستن از چیزی که قرار است روی دهد، گرچه در ابتدا بیخطر به نظر میرسد، اما میتواند هیولا خلق کند.
ندانستن و فقدان پیشبینی چیزی که قرار است اتفاق بیفتد، نتیجه «فقر نظریه» است. دانستن کم تاریخ یا برداشت سطحی از آن. نگاه به تاریخ به مثابه جسم مرده، نه روایت زنده و پیشبرنده، دستکم گرفتن جامعهشناسی و علوم سیاسی، فلسفه و روانشناسی، ما را به فقر نظریه میرساند.
… و نکته آنست که فقر نظریه، به معنای «فقدان» نظریه نیست. اتفاقاً جامعه ما سرشار از حرف، موضع، شعار و تحلیلهای فوری است. مسئله، فقر است: فقر در عیق دیدن، فقر در چارچوبها و ساختارها و فقر در تبیین مسیر فکری.
یکی از ریشههای این فقر، ضعف مزمن آموزش علوم انسانی در ایران است. علوم انسانی، هم در نظام آموزشی و هم در فرهنگ عمومی، همواره تحقیر شده است. هنوز هم اگر کسی به سراغ جامعهشناسی، فلسفه یا علوم سیاسی برود، اغلب با این نگاه مواجه میشود که «نتوانسته» در پزشکی یا مهندسی پذیرفته شود. نتیجه، جامعهای است با متخصصان فنی بسیار، اما با ابزارهای تحلیلی اندک برای فهم سیاست و اجتماع.
در کنار آن، فقدان آموزش تفکر انتقادی نقش تعیینکننده دارد. در مدارس و دانشگاههای ایران، کمتر ( و شاید اصلا) به دانشآموز و دانشجو آموخته میشود که چگونه بپرسد، چگونه شک کند، و چگونه چیزی را صرفاً بهدلیل تکرار یا محبوبیت نپذیرد. به ما نمیآموزند که پیش از پذیرفتن، جستوجو کنیم و بیندیشیم.
در چنین فضایی، جای نظریه را «باور» میگیرد و جای تبیین را ایمان. جامعهای که نیاموخته فکر کند، مجبور میشود باور کند. و باور، وقتی جای اندیشه مینشیند، مستعد اسطورهسازی است.
اینجاست که مفهوم واژه «تحصیلکرده» دچار ابهام میشود. آیا کسی که تحصیلات عالی در رشتهای فنی دارد، اما هیچ مواجهه جدی با تاریخ، جامعه، مردمشناسی یا علوم سیاسی نداشته، لزوماً توان تحلیل اجتماعی دارد؟ این پرسش نه از سر نفی تخصص، بلکه برای روشن کردن مرز میان مهارت فنی و فهم اجتماعی است؛ مرزی که در فضای عمومی ما اغلب محو شده است.
به اینها باید سانسور ساختاری را افزود. سانسور مستمر اندیشه، روایتهای یکجانبه از تاریخ، حذف یا منزوی کردن روشنفکران، و قطع پیوند میان تفکر و جامعه، همه به فرسایش توان تحلیلی انجامیدهاند. حتی جریان روشنفکری، نه همه آن، اما جمع قابل توجهی از آن، در چنین فضایی گاه به رمانتیسیسم، سادهسازی و سیاست احساسی-رمانتیک لغزیده و در جستوجوی «میانبر» است.
حاصل این مجموعه، شکلگیری گفتمانهایی است که نه از دل نظریه، بلکه از تکهدوزی مفاهیم زاده میشوند؛ آمیزهای از اطلاعات درست و نادرست، خاطرههای تحریفشده، خشمهای بهحق و راهحلهای بیریشه. اینجاست که با فرانکشتاینهای سیاسی روبهرو میشویم.
«سلطنتطلبی نو» میتواند یکی از همین فرانکشتاینها باشد. نه بازگشت منسجم به گذشته است و نه پروژهای مبتنی بر فهم تاریخی. مجموعهای است وصلهپینهشده از نوستالژی، نفرت از وضع موجود، سادهسازی تاریخ و وعده نجات فوری. موجودی که از خستگی و استیصال جامعه تغذیه میکند، اما فاقد نظریهای است که بتواند آیندهای قابل دفاع ترسیم کند.
مسئله، افراد یا نیتها نیست. مسئله منطق شکلگیری این گفتمانهاست؛ منطقی که بهجای روند، به مداخله پناه میبرد، بهجای فهم، به احساس، و بهجای نظریه، به اسطوره. همانطور که فرانکشتاین، بیآنکه بداند، هیولایی آفرید که از کنترلش خارج شد، فقر نظریه نیز میتواند موجوداتی بیافریند که بیش از آنکه رهاییبخش باشند، خطرناک خواهند بود.
شاید وقت آن رسیده باشد که پیش از ساختن بدیلهای سیاسی، کمی درنگ کنیم؛ نه برای سکوت، بلکه برای اندیشیدن. تاریخ بارها نشان داده است: راههای میانبُر، اغلب به مقصد نمیرسند و گاهی، هیولا میآفرینند، هرچند نیت در ابتدا چیزی دیگر باشد. مبادا فرانکشتاین دیگری خلق کنیم.





