دوشنبه، ۳۱ فروردین ۱۴۰۵

دیدگاه

تسلیم از ترس فروپاشی؛ نقدی بر «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی از امید مهرگان»

مهرک کمالی

مهرک کمالی

استاد ایران‌شناسی دانشگاه ایالتی اوهایو

اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ در تهران

«مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی» نوشته‌ امید مهرگان را اگر با دقت و بدون پیش‌داوری بخوانیم، با تلاشی جدی برای بازتعریف موقعیت چپ ایرانی در وضعیت پرتنش کنونی روبه‌رو می‌شویم. نویسنده می‌کوشد چارچوبی را که معمولا منازعه را به سطح تقابل حکومت‌ها یا نظام‌های سیاسی تقلیل می‌دهد کنار بزند و به‌جای آن، از «ایران» به‌عنوان یک کلیت تاریخی، فرهنگی و انسانی سخن بگوید. در این نگاه، آنچه در جریان است صرفا نزاعی میان دولت‌ها نیست، بلکه پروژه‌ای برای تضعیف یا نابودی یک موجودیت جمعی است. در همان ابتدای متن، جایی که تأکید می‌شود این جنگ علیه جامعه ایرانی است نه فقط علیه حکومت؛ این جابه‌جایی مفهومی به‌روشنی رخ می‌دهد و در ادامه با عباراتی که بر نابودی ایران یا هدف گرفتن ایران به‌مثابه یک موجودیت تأکید دارند تقویت می‌شود. این صورت‌بندی از حیث عاطفی و اخلاقی قابل فهم است و نیروی اقناعی خاصی دارد. اما دقیقا از همین نقطه است که پیچیدگی‌ها و تنش‌های درونی متن آشکار می‌شوند.

نخستین مسئله به نسبت میان «ایران» و «حاکمیت» بازمی‌گردد. متن از یک وضعیت جنگی سخن می‌گوید که در آن تقابل اصلی متوجه ساختار سیاسی است اما پیامدهای آن به سطحی کشیده می‌شود که «ایران» به‌عنوان یک کل نیز تهدید می‌شود. تفسیر مهرگان بر نوعی هم‌پوشانی میان ملت، کشور و حکومت انگشت می‌گذارد و استدلال می‌کند که در این مقطع خاص، این هم‌پوشانی از حد معمول فراتر رفته و به نوعی انطباق نزدیک شده است. متن فرض می‌گیرد که هدف‌گیری ساختار سیاسی ناگزیر به معنای هدف‌گیری ایران است، اما استدلال در نقطه‌ای حساس ناتمام می‌ماند و پرسش از چگونگی این انطباق را بی‌پاسخ می‌گذارد.

مفهوم محوری متن «سیاست‌کُشی» است. مهرگان استدلال می‌کند که جدا کردن «رژیم» از «مردم»، یعنی جدایی سازمان سیاسی از ساختار اجتماعی، پیش‌شرط ضروری برای فروختن این جنگ به افکار عمومی بوده است و از این استدلال نتیجه می‌گیرد که هر نوع فاصله‌گذاری میان جامعه و حاکمیت، خواه‌ناخواه، در خدمت همین پروژه است. «سیاست‌کُشی» مهرگان در واقع دو چیز متفاوت را با هم می‌آمیزد: توصیف یک پروژه بیرونی واقعی که نیروهای متجاوز آن را طراحی کرده‌اند، و نقد یک سنت فکری داخلی که سال‌ها از استقلال جامعه نسبت به حاکمیت دفاع کرده است. این دو لزوما یکی نیستند، و آمیختن‌شان زیر یک مفهوم واحد این نتیجه عملی را دارد که هر منتقد داخلی، حتی بدون اینکه بداند، در صف متجاوزان خارجی است. این اتهام کوچکی نیست.

یکی از مهم‌ترین فرازهای مقاله‌ مهرگان جایی است که به مشارکت خودش و حلقه رخداد در آنچه «سیاست‌کُشی» می‌نامد اعتراف می‌کند. مهرگان می‌گوید ما، یعنی مترجمان نظریه انتقادی در دهه هشتاد، با ترجمه آثار رادیکال اروپایی و شیفتگی به «امر سیاسی ورای حاکمیت»، ناخواسته زیرساخت‌های مفهومی همان جدایی را فراهم کردیم که بعدا ابزار «سیاست‌کُشی» شد. این اعترافی جسورانه و واقعی است و نباید از کنارش گذشت. اما چارچوبی که این اعتراف را در آن قرار می‌دهد، مسئله‌دار است. مهرگان می‌گوید ما این اشتباه را کردیم چون آثار اروپایی را بدون توجه به شرایط مادی متفاوت ایران ترجمه و اقتباس کردیم. اروپایی‌ها در امنیت یک اتحادیه بودند و می‌توانستند حکومتشان را نقد کنند، ما نمی‌توانستیم. این تحلیل درست اما ناقص است. چون سوالی را که باید بکند، نمی‌کند: آیا نقد اقتدارگرایی جمهوری اسلامی، حتی با ابزارهای نظری اروپایی، واقعا «سیاست‌کُشی» بود؟ یا اقتدارگرایی جمهوری اسلامی خود عامل اصلی جدایی میان جامعه و حکومت بود که مهرگان از آن شکایت می‌کند؟

 

مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی

 

اینجاست که اعتراف مهرگان یک وارونگی مهم را پنهان می‌کند. او می‌گوید روشنفکران نسل من با زبان نظریه انتقادی اروپایی «جامعه‌زدایی از حکمرانی» کردند. اما این تشخیصْ علت و معلول را برعکس می‌کند. جامعه ایران نه به خاطر ترجمه‌های حلقه رخداد، بلکه به خاطر چهار دهه سرکوب، زندان، اعدام و حذف سیستماتیک فضای سیاسی از حاکمیت فاصله گرفت. روشنفکران نسل مهرگان نه علت این فاصله، بلکه در بهترین حالت بازتاب‌دهنده مکانیسم آن بودند. وارونه کردن این رابطه، حتی اگر با حسن نیت انجام شود، نوعی جابجایی مسئولیت است: از ساختار سیاسی که فاصله را تولید کرد به روشنفکرانی که آن را توصیف کردند.

مهرگان اینجا عملا می‌گوید حلقه رخداد و جنگ‌طلبان خارج‌نشین در یک پیوستار هستند، چون هر دو جدایی رژیم از مردم را تولید یا بازتولید کردند. اما این یکی‌انگاری، که در قالب خودانتقادی بیان می‌شود، دقیقا همان کاری است که مفهوم «سیاست‌کُشی» در سطح کلان‌تر انجام می‌دهد: منتقد داخلی را در کنار متجاوز خارجی می‌نشاند و حکومت را تبرئه می‌کند. مهرگان می‌گوید ما از اشتباهی که کردیم باید عبرت بگیریم و «مسئولیت حاکمیت» را بپذیریم. اما این نتیجه‌گیری لزوما از آن مقدمه نمی‌آید؛ از آن مقدمه درس‌های دیگری هم می‌شد گرفت: که روشنفکر ایرانی باید با ابزارهای نظری متناسب با شرایط خودش کار کند، که نقد حاکمیت و نقد اقتدارگرایی دو چیز متفاوتند، که فاصله میان جامعه و حکومت تا زمانی که حکومت آن را تولید می‌کند با هیچ دعوتی به همبستگی پر نمی‌شود. مهرگان از میان درس‌های ممکن، آن را انتخاب می‌کند که به همراهی با ساختار موجود نزدیک‌تر است. این انتخاب، نه اجباری منطقی که خواست خود مهرگان است.

مهرگان برای مستند کردن «سیاست‌کُشی» به مثال حماس ارجاع می‌دهد و جمهوری اسلامی و حماس را این‌همان می‌کند. او استدلال می‌کند که تاکید بر غیرانتخابی بودن حماس، در حالی که در انتخابات ۲۰۰۶ برگزیده شده بود، راه را برای نسل‌کشی غزه باز کرد. به همین ترتیب، آمریکا و اسرائیل و بخشی از اپوزیسیون ایران همین را برای ایران جا انداختند که منجر به جنگ کنونی شد. اما با قیاس ضمنی میان حماس و جمهوری اسلامی از حیث مشروعیت دموکراتیک، در نظر نمی‌گیرد که حماس در یک انتخابات آزاد برگزیده شد اما جمهوری اسلامی بیش از چهار دهه است که رقبای خود را حذف، زندانی و اعدام می‌کند. این تفاوت را نمی‌توان با سکوت رد کرد. چنین قیاسی اگر آشکار بیان می‌شد نیازمند توجیه جداگانه‌ای بود، اما اینجا روایت مهرگان واقعیت را می‌پوشاند تا به نتیجه‌ دلخواه برسد.

متن مهرگان در سراسر خود یک «ما» می‌سازد که هرگز به‌طور کامل تعریف نمی‌شود. در بخش‌هایی «ما» روشنفکران دیاسپورا هستیم، در بخش‌هایی چپ ایرانی، و در بخش‌هایی همه کسانی که از «امتی‌ها» فاصله گرفته‌اند. این ابهام در یک مورد مشخص  به موضع زنان در جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران می‌رسد. مهرگان در پاسخ به مهزاد الیاسی که می‌گوید زنان مسئولیت یکسانی با مردان در این جنگ نداشته‌اند چون از ساختار قدرت بیرون بوده‌اند، می‌پرسد: «اگر زنان بیرون از قدرت نبودند، جلوی این جنگ را می‌گرفتند؟» این پرسش در ظاهر نقد ساده‌انگاری است. اما در باطن، مسئولیت سیاسی را از ساختار قدرت جدا می‌کند و به «ما»ی جمعی منتقل می‌کند، «ما»یی که در آن زنانِ بیرون‌رانده‌شده از قدرت و مردانِ صاحب قدرت به یک اندازه مسئول فرض می‌شوند. این ابهام به نفع کسی است که نمی‌خواهد از توزیع نابرابر قدرت حرف بزند، و دقیقا در همان جهتی حرکت می‌کند که متن ادعا می‌کند می‌خواهد از آن فاصله بگیرد: پوشاندن تفاوت‌های ساختاری زیر یک «ما»ی جمعی.

متن مهرگان در جایی که از ضرورت «گردن گرفتن» جمهوری اسلامی سخن می‌گوید، صادقانه می‌نویسد: «نمی‌دانم چگونه.» این صداقت ارزشمند است. اما همین جمله در دل متنی که با قطعیت تشخیص می‌دهد چپ ایرانی کجا اشتباه کرده، یک سکوت معنادار است. «گردن گرفتن» جمهوری اسلامی به‌عنوان «محصول جامعه خود ما» می‌تواند دو معنای کاملا متفاوت داشته باشد. معنای اول این است که نظام‌های سیاسی از خلأ نمی‌آیند و جامعه در شکل‌گیری آنها سهیم است. معنای دوم، که خطرناک‌تر است، این است که چون این نظام «محصول ما»ست، باید از نقدش دست بکشیم. مهرگان معنای اول را اراده می‌کند، اما ساختار استدلالش گاه به سمت معنای دوم می‌رود، و دست‌کم این دو معنا را از هم تفکیک نمی‌کند که در واقع پرهیز از نقد و مبارزه با وضع موجود تا اطلاع ثانوی است.

 

جا دادن قابلمه در کشوی قاشق‌چنگالِ کابینت؛ پاسخی به نقد امید مهرگان

 

متن همچنین به‌شدت بر تهدید خارجی متمرکز است، بر آمریکا، اسرائیل و پروژه «سیاست‌کُشی»، و این تمرکز آن‌قدر پررنگ است که نقش ساختار داخلی در شکل‌گیری وضعیت کنونی تقریبا به سکوت برگزار می‌شود. این نه به معنای انکار تهدید بیرونی، که به معنای پرسش از این است که چرا در متنی که دعوت به «پذیرفتن مسئولیت» می‌کند، تحلیل نقش جمهوری اسلامی این‌قدر کم‌رنگ است. از همین روست که می‌توان نوعی خویشاوندی گفتمانی میان این متن و آنچه معمولا «چپ محور مقاومت» نامیده می‌شود مشاهده کرد. این خویشاوندی نه از طریق اعلام هویت صریح، بلکه از خلال اشتراک در ساختار روایت شکل می‌گیرد: تأکید بر نقش مخرب آمریکا و اسرائیل، صورت‌بندی آنها به‌عنوان نیروهای مهاجم، و تعریف ایران به‌عنوان سوژه‌ای در معرض یک پروژه بزرگ‌تر. در این چارچوب، پرسش از نسبت جامعه و حاکمیت در داخل به حاشیه می‌رود و نقد نیروی مهاجم خارجی جای نقد جمهوری اسلامی را می‌گیرد.

در اینجا باید یک چیز را صریح گفت. مهرگان هرگز نمی‌گوید با حکومت همراه شوید. اما ساختار استدلالش به این سمت می‌رود. معنای این استدلالْ وقتی هر فاصله‌گذاری میان جامعه و حکومت را به‌ عنوان بازی در زمین دشمن تعریف می‌کند، وقتی «گردن گرفتن» جمهوری اسلامی به‌عنوان شرط مسئولیت‌پذیری مطرح می‌شود، و وقتی تهدید فروپاشی آن‌قدر بزرگ می‌شود که هر نقد درونی را به تعویق می‌اندازد، صرف‌نظر از نیت نویسنده، چیزی جز همراهی با وضع موجود نیست. این را نه به‌عنوان اتهام، بلکه به‌عنوان یک مشاهده درباره منطق درونی متن می‌گویم.

اگر بپذیریم که تهدید فروپاشی جدی است، و دلایل جدی گرفتنش کم نیستند، آنگاه پرسش اصلی این نیست که آیا باید نگران بود. پرسش این است که این نگرانی چه تکلیفی به دنبال می‌آورد. تاریخ معاصر خاورمیانه نشان داده که فروپاشی حکومت‌ها، از لیبی تا سوریه، نه از طریق نقد داخلی، بلکه از طریق ترکیبی از مداخله خارجی و انسداد مزمن سیاسی رخ داده است. یعنی دقیقا از طریق همان چیزی که امکان جلوگیری از فروپاشی را از میان می‌برد: بسته شدن فضای گفت‌وگو، انباشت نارضایتی بدون هیچ کانال تخلیه‌ای، و جایگزین شدن سیاست با مدیریت امنیتی. در این چارچوب، دعوت به همبستگی حول ساختار موجود، بدون بازاندیشی در همان ساختار، نه تنها راه‌حل فروپاشی نیست، بلکه می‌تواند یکی از عوامل تسریع آن باشد. اینجاست که مهرگان رویاپردازانه و با لحنی احساسی رهنمود می‌دهد: «یاد بگیریم چگونه با رزمندگان نبرد با آمریکا و اسرائیل بدون کین‌توزی،‌ بدون ترس، بدون القای ترس، حرف بزنیم … ثابت کنیم به امت و ملت که می‌فهمیم چرا ایرانی و لبنانی و یمنی و فلسطینی معنای دولت‌داشتن در جهان استعمارزده را بسیار متفاوت از دولت‌داشتن در جهان عادت‌کرده به استعمار می‌فهمند.» در این چند سطر پایانی مقاله‌ مهرگان هم طنین جنبش‌های شکست‌خورده‌ دوم خرداد و سبز را می‌شنویم و هم صدای چپ محور مقاومت را.

تجربه‌های دوم خرداد و جنبش سبز نشان دادند که وقتی نیروهای اجتماعی حاضر می‌شوند در چارچوب موجود کار کنند، می‌توانند فضاهایی واقعی بگشایند و جامعه مدنی را تقویت کنند. وقتی مهرگان می‌گوید: «آنها (رزمندگان)‌ را، با همبستگی، واداریم تن به مشارکت جمعی برای برکشاندن ضعیف‌نگه‌داشته‌شدگان، اقلیت‌ها، و دفاع از دادرسی عادلانه بدهند. سیاست زنانه را طوری اجرا کنیم که لحن اصلی آن تحقیر حاکمان و تقدیر از خود نباشد،‌ بلکه روش‌های عادلانه‌ توزیع قدرت و ثروت در یک جامعه‌ جنگ‌زده، ویرانی‌دیده، شهادت‌دیده را به طبیعت ثانوی بدل کند» انگار دارد دهه‌ها تلاش مردم را دوباره احضار می‌کند، تلاش‌هایی که تغییری در سازوکار حکومت به وجود نیاورده است. تلاش‌های مردم نشان داد که بدون تغییر در توازن قدرت، فضاهای گشوده شده به‌سرعت بسته می‌شوند. درس دوم خرداد و جنبش سبز این بود که تغییر پایدار نیازمند بازسازی توازن قدرت است نه فقط بهره‌برداری از فرصت‌های موقت. تجربه‌ موفق جنبش «زن،‌ زندگی، آزادی» ضرورت تغییر در توازن قدرت را برای پیروزی گوشزد کرد. تجربه‌ها‌ی شکست‌خورده همچنین به ما یاد دادند که بدون فراهم آوردن پایه‌های مادی و نهادی که ضامن قدرت «ما» باشد، گفت‌وگویی به معنای واقعی با «رزمندگان نبرد با آمریکا و اسرائیل» (بخوان محور مقاومت) شکل نمی‌گیرد.

 

ایران و لحظه درک دوسویگی؛ حاشیه‌ای بر یک تأمل

 

از این منظر، وظیفه چپی که واقعا از جنگ‌زده و ویران شدن ایران می‌ترسد این نیست که امت و ملت را پشت سر جمهوری اسلامی کنار هم بنشاند، آن طور که مهرگان می‌خواهد. وظیفه‌اش این است که بگوید چگونه می‌توان توازن قدرت را تغییر داد تا هر چه زودتر جنگ متوقف شود بدون این که جمهوری اسلامی بماند یا اگر می‌ماند نتواند به دهه‌ شصت و دی ماه ۱۴۰۴ بازگردد، نتواند با پروژه‌ «ناتوان سازی» جامعه را در زنجیر بحران اقتصادی به بند بکشد، و نتواند هر تشکل مستقلی را سرکوب کند. این چپ می‌تواند یک گام فراتر هم برود و خواهان لغو یا تعدیل اساسی نظام سرمایه‌سالار موجود بشود. چپی که دلبسته‌ محور مقاومت نیست، نمی‌تواند تصویری رویایی از«حرف زدن با رزمندگان نبرد با آمریکا و اسرائیل» بسازد به طوری که منجر به تقویت جامعه مدنی شود. بگذریم از این که این چپ نمی‌تواند فراموش کند که بخش بزرگی از «رزمندگان»، سه ماه پیش و چهار سال پیش و هفت سال پیش و نه سال پیش و شانزده سال پیش و … مردم را به خاک و خون کشیده‌اند.

در مجموع، «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی» در دل خود با تنش‌هایی روبه‌روست که نمی‌توان از آنها گذشت: مفهوم «سیاست‌کُشی»، با همه تیزبینی‌اش، دو چیز متفاوت را زیر یک نام می‌آمیزد و منتقد داخلی را در صف متجاوز خارجی می‌نشاند؛ «ما»ی متن مسئولیت را به شکلی توزیع می‌کند که تفاوت‌های ساختاری را می‌پوشاند؛ وبا تمرکز بر تهدید خارجی جای تحلیل سازوکارهای داخلی را تنگ می‌کند. مشکل اصلی نه دغدغه مهرگان، بلکه پاسخ به آن است که به‌خصوص در پاراگراف پایانی مقاله آمده است. متاسفانه پیشنهاد مهرگان به معنای تعلیق نقد و تبعیت از و واگذاری قدرت به تبهکارانی مانند محمد باقر قالیباف و محمد باقر ذوالقدر در شرایط جنگی است که حتما به تداوم سرکوب جامعه پس از جنگ هم می‌انجامد.

 

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست.

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

پس‌لرزه‌های جنگ؛ خلیج فارس در سایه بی‌اعتمادی

جنگی که در منطقه به راه افتاد تنها محدود به عملیات نظامی نماند. به دلیل تمرکز منابع انرژی و وابستگی جهانی به نفت و گاز منطقه و مسیرهای دریایی آن، بحران به‌سرعت به حوزه‌های دیگر نیز سرایت کرد؛ از اختلال در حمل‌ونقل انرژی گرفته تا فشار بر زنجیره‌های تأمین جهانی و افزایش ریسک در اقتصاد بین‌الملل. این وضعیت نشان می‌دهد که در خاورمیانه، اقتصاد دیگر صرفا پیامد جنگ نیست، بلکه خود به بخشی از میدان رقابت ژئوپلیتیک تبدیل شده است.

جا دادن قابلمه در کشوی قاشق‌چنگالِ کابینت؛ پاسخی به نقد امید مهرگان

ضعف اصلی در صورت‌بندی مهرگان بی‌توجهی انتزاعی او به «تجربه» است. افراد تجربه‌ای در حیات‌شان از نهاد حاکمیت دارند؛ تجربه‌ای زیسته از فقیر شدن، سرکوب شدن، کشته شدن، نفی شدن، مضطرب شدن، ترسیدن، مستأصل شدن و احساس عمیق شکست که نمی‌توان از آنان انتظار داشت آن را به سبب جنگ، رها سازند یا در گنجه پنهان کنند. تجربه قوی‌ترین و ماندگارترین شکلِ آگاهی است.

ایران و لحظه درک دوسویگی؛ حاشیه‌ای بر یک تأمل

امید مهرگان در نوشته‌‌ای برای سایت نیماد تأمل مهمی را درباره رابطه اپوزیسیون و «رژیم» مطرح کرده است. یک نکته کلی در سراسر متن حاضر است: تمام آنهایی که مخالفان و منتقدان حکومت برای سال‌ها در صدد براندازی یا تضعیف‌شان بودند، موجودیت ایران را در وحشتناک‌ترین جنگ معاصر حفظ کردند. مخاطب مهرگان بیشتر جریان چپ است، اما تصور می‌کنم تأمل او را به درستی می‌توان به جریان راست و ملی‌گرا نیز تسری داد.

دیدگاه

تسلیم از ترس فروپاشی؛ نقدی بر «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی از امید مهرگان»

اگر بپذیریم که تهدید فروپاشی جدی است، و دلایل جدی گرفتنش کم نیستند، آنگاه پرسش اصلی این نیست که آیا باید نگران بود. پرسش این است که این نگرانی چه تکلیفی به دنبال می‌آورد. تاریخ معاصر خاورمیانه نشان داده که فروپاشی حکومت‌ها، از لیبی تا سوریه، نه از طریق نقد داخلی، بلکه از طریق ترکیبی از مداخله خارجی و انسداد مزمن سیاسی رخ داده است.