چهارشنبه، ۲۰ خرداد ۱۴۰۵

دیدگاه

چرا در پساجنگ، بیش از پیش، به گفت‌وگو نیاز داریم؟

یاسر میردامادی

یاسر میردامادی

پژوهشگر دین و فلسفه

به بهانه‌ انتشار «گفت‌وگو؛ آیین‌حق‌جویی»

 

ما در نقطه‌ای از تاریخ ایران ایستاده‌ایم که پرسشِ محوریِ «چرا در پساجنگ به گفت‌وگو، بیش از پیش، نیاز داریم؟» از سطح پرسشِ روشنفکرانه‌ فرا رفته و به مسأله‌ای موجودیتی برای ایران بدل شده است. «پساجنگ» در اینجا لزوما به معنای پایان کاملِ نبردِ نظامیِ نیست ــــ وانگهی جنگ‌های اخیر، فرسایشی و بی‌پایان به نظر می‌رسند ـــــ بلکه ناظر به وضعیتی است که در آن فرسایشِ سرمایه‌ اجتماعی، قطبی ‌شدنِ ویرانگرِ جامعه و انسدادِ مجاریِ مفاهمه میان لایه‌های مختلف اجتماع به‌سانِ جنگی خاموش بنیان‌های همبستگی ملی ما را هم‌چون موریانه‌ای بی‌صدا و مخرب هدف گرفته است.

در چنین فضایی، تکثر و تنوعِ جامعه‌ ایرانیِ داخل و خارج کشور، که علی الاصول می‌توانست موتور محرکه‌ توسعه و تقویت‌گر امنیت ملی باشد، در غیابِ زیرساختِ گفت‌وگویی، شوربختانه، به گسل‌هایی مستعدِ زلزله‌ ویرانگر امنیت و توسعه‌ کشور بدل شده است. با نظر به این پس‌زمینه باید بگویم که هدف از این گفتار دعوت به تأملی دردمندانه بر پایه‌ ایده‌ مرکزیِ کتاب «گفت‌وگو؛ آیین حق‌جویی» است تا نشان دهم چگونه می‌توان از دلِ این تفاوت‌های ژرف، زبان مشترکی برای بقا و توسعه‌ی همه‌جانبه‌ ایران پروراند.

 

ضرورتِ گفت‌وگوشناسی

گفتار من عمدتا بر اساس کتاب اخیرم «گفت‌وگو؛ آیین حق‌جویی» ارائه می‌شود. این اثر، که در ذیل مجموعه‌ «گفت‌وگواندیشی» اخیرا از سوی نشر کرگدن به طبع رسیده، سعی‌و خطایی درآمدگونه است برای معرفی شاخه‌ای معرفتی که می‌توان آن را «گفت‌وگوشناسی بومی» نامید، یعنی گفت‌وگوشناسی در زیست‌جهانِ ایرانی-اسلامی. متأسفانه در سنتِ روشنفکری و حتی آکادمیکِ ما، گفت‌وگو غالبا به توصیه‌ اخلاقی یا ضرورت معرفتی فروکاسته می‌شود، یا ابزاری موقت تصویر می‌شود برای چانه‌زنیِ سیاسیِ معطوف به قدرت.

این کتاب کوششی است برای انضمامی کردنِ مفهومِ گفت‌وگو تا نشان دهد دیالوگ نه ژستِ روشنفکرانه یا ابزار قدرت‌طلبی که کنشِ معرفتی-اخلاقیِ پیچیده‌ای است که آداب، محدودیت‌ها و ظرفیت‌های رهایی‌بخشِ خاصِ خود را دارد و برای بقا و توسعه‌ ایران ضروری است. ما نیازمندیم رویکردمان به کنشِ گفت‌وگو و شیوه‌ مواجهه‌مان با دیگری را مورد بازاندیشیِ رادیکال و انتقادی قرار دهیم.

 

طیف‌های سیاسیِ گفت‌وگوپذیر

برای آنکه بحث‌مان انتزاعی نشود باید زمینه‌ انضمامیِ گفت‌وگو را در توازنِ قوایِ فکری و سیاسیِ امروزِ ایران بشناسیم. بر اساس یک نقشه‌برداریِ تحلیلیِ کلان، ما با هفت کلان‌جریانِ فکری-سیاسی گفت‌وگوپذیر در ایران مواجه‌ایم که هر یک بخشی از لایه‌های پیدا یا پنهان جامعه‌ی ما را نمایندگی می‌کنند:

نخست، اسلام‌گرایان؛ که شامل طیف‌های فقهیِ سنتی تا بنیادگرا می‌شود و نیز تکنوکرات‌های مذهبیِ نزدیک به هسته‌ قدرت را هم دربرمی‌گیرد.

دوم، روشنفکران دینی؛ جریانی که دهه‌هاست بارِ سنگینِ ایجادِ سازگاریِ انتقادی میانِ سنتِ ایمانی و اقتضائاتِ زیستِ مدرن، حقوق بشر و دموکراسی را به دوش می‌کشد. اکثر روشنفکران دینی بر اثر فشارهای سیاسی تبعیدی شده‌اند اما رابطه‌شان را با ایران حفظ کرده‌اند.

سوم، ایرانشهری‌ها؛ که با تمرکز بر مفهومِ «ایران» به مثابه‌ کلان‌روایتِ تمدنی، بر پیوستگیِ فرهنگی ایران‌زمین تأکید می‌کنند.

چهارم، چپ نو؛ که با پرده‌برداری از نابرابری‌های ساختاری، کالایی‌شدنِ حیاتِ اجتماعی و طردِ حاشیه‌نشینان، منتقد توسعه‌ ناموزون در ایران‌اند و بر عدالتِ توزیعی پای می‌فشرند.

پنجم، جمهوری‌خواهان؛ دربرگیرنده‌ گرایش‌های لیبرال و سوسیال‌دموکرات که استقرارِ حاکمیتِ قانون، تفکیکِ قوا، و شکل‌گیریِ نهادهای مدنیِ مستقل را کانونِ رهاییِ ایران می‌دانند

.ششم، ملی‌گرایان؛ وارثانِ سنتِ مصدقی و مدافعانِ سرسختِ استقلالِ سیاسی، حاکمیتِ سرزمینی و اولویتِ منافعِ ملی بر هر نوع ایدئولوژی سکولار یا مذهبی.

و هفتم، راست میانه؛ محافظه‌کارانی عمل‌گرا و توسعه‌محور که ضمن پاسداشتِ سنت‌های عرفی و اعتقادیِ جامعه، بر اقتصادِ بازارِ آزاد، تنش‌زدایی در مناسباتِ بین‌الملل و پیشبردِ اصلاحاتِ تدریجیِ نهادینه تأکید می‌کنند و رهایی را در پرهیز از هر گونه گسستِ رادیکال با وضع موجود جست‌وجو می‌کنند.

تمام این جریان‌های فکری بیش‌وکم گفت‌وگوپذیر هستند. بله، شاید برخی زیرشاخه‌های جریان اسلام‌گرا (به طور خاص بنیادگرایان) به‌سختی تن به گفت‌وگو دهند اما حتی بنیادگرایان هم، از اساس، به گفت‌وگو بسته نبوده و نیستند. مناظره‌ محمدتقی مصباح یزدی (به عنوان نماینده‌ برجسته‌ اسلام‌گرایان بنیادگرا) با محمدجواد حجتی کرمانی در اواخر دهه‌ هفتاد خورشیدی نمونه‌ا‌ی تاریخی از گفت‌وگوپذیری بنیادگرایان بود.

 

مرزِ گفت‌وگو

امکانِ گفت‌وگو منحصرا میانِ جریان‌هایی برقرار است که پیشاپیش به اصلِ بنیادی «حفظِ موجودیت اطراف گفت‌وگو» متعهد باشد. با نظر به منطق گفت‌گو، پهلوی‌گراها و به‌طور کل جریان‌های جنگ‌طلب و تجزیه‌خواه، منطقا از دایره‌ گفت‌وگو کنار می‌روند. این کنارروی ناشی از حذف‌گری نیست بلکه برآمده از منطقِ درونی گفت‌گو است.

با این‌همه، تأکید بر گفت‌وگو نباید ما را به ورطه‌ نسبی‌گرایی یا رواداریِ بی‌قیدوشرط بکشاند، که اگر چنین شود از گفت‌وگو علیه گفت‌وگو استفاده کرده‌ایم. به تعبیر درخشان کارل پوپر در بررسی «پارادوکس رواداری»، جامعه‌ روادار نمی‌تواند در برابرِ دشمنانِ قسم‌خورده‌ رواداری بی‌دفاع بماند. امکانِ گفت‌وگو منحصرا میانِ جریان‌هایی برقرار است که پیشاپیش به اصلِ بنیادی «حفظِ موجودیت اطراف گفت‌وگو» متعهد باشد. با نظر به منطق گفت‌گو، پهلوی‌گراها و به‌طور کل جریان‌های جنگ‌طلب و تجزیه‌خواه، منطقا از دایره‌ گفت‌وگو کنار می‌روند. این کنارروی ناشی از حذف‌گری نیست بلکه برآمده از منطقِ درونی گفت‌گو است. گفت‌وگواندیشان آنها را کنار نمی‌نهند بلکه خود آنها از دایره‌ گفت‌وگو کنار می‌روند، زیرا خلاف منطق گفت‌وگو عمل می‌کنند.

شما نمی‌توانید با نیرویی که موجودیتِ زمین بازی گفت‌وگو را به رسمیت نمی‌شناسد و از این رو به نیروی متجاوز نظامیِ بیگانه برای ویرانیِ کشور چشم دوخته، و در پیِ انهدامِ فیزیکی و روانیِ طرف‌های گفت‌وگو است، بر سرِ قواعدِ بازی گفت‌وگو به توافق برسید. چنین کسی می‌خواهد شما را حذف کند حال آن‌که منطق گفت‌وگو، اساسا، نیازمندِ پذیرشِ حقِ حیاتِ فیزیکی و روانی تمام طرف‌های گفت‌وگو است.

 

دوگانه‌ کاذبِ «بقا در برابر توسعه»

ما در مقاطعِ دشواری مانند پساجنگ، مکررا در دامِ خطای راهبردی و تحلیلیِ مهلکی گرفتار می‌شویم: شکل‌دادن به دوگانه‌ کاذب و ویرانگرِ «امنیت در برابر آزادی» و «بقا در مقابل توسعه». امنیت‌گرایان با برجسته کردنِ وضع نامطمئن پساجنگ، توسعه‌ سیاسی و مدنی را به محاق می‌برند؛ و در مقابل، برخی آرمان‌گرایان با نادیده گرفتنِ الزاماتِ سختِ امنیتِ ملی در وضعیت دشوار پساجنگ بقای سرزمینی را به خطر می‌اندازند.

واقعیتِ تحلیلی این است که بقا و توسعه مفاهیمی مانعه‌الجمع نیستند بلکه عمیقا درهم‌تنیده‌اند، برای بقا به توسعه نیاز داریم و توسعه بدون بقا ممکن نیست. در‌هم‌تنیدگی بقا و توسعه هم مادی است و هم فرهنگی. درست‌ همان‌طور که اگر زیرساخت‌های انرژی فرسوده شوند و به قدر لازم گسترش نیابند خیلی زود بقای کشور به خطر می‌افتد، زیرساخت فرهنگی کشور هم اگر فرسوده شود و به قدر لازم گسترش نیابد بقای کشور به خطر می‌افتد.

پس برای بقای کشور هم که شده به حداقلی از توسعه‌ مادی و فرهنگی نیاز داریم. بقای پایدارِ یک ملت، بدونِ توسعه‌ فراگیرِ اقتصادی و فرهنگی-سیاسی، چیزی جز «احتضارِ طولانی‌مدت» نخواهد بود. هر گونه توسعه‌ای که فاقدِ انسجامِ درونی، عدالتِ اجتماعی و مفاهمه‌ نخبگانی باشد، در برابرِ نخستین تکانه‌ها‌ی امنیتی آسیب‌پذیر خواهد شد. تضاد میان بقا و توسعه و میان امنیت و آزادی تضادی مخرّب است و در این میان، گفت‌وگو، یگانه ملاتی است که شکافِ میانِ الزاماتِ بقا و توسعه و میان الزامات آزادی و امنیت را پر می‌کند.

بقای پایدارِ یک ملت، بدونِ توسعه‌ فراگیرِ اقتصادی و فرهنگی-سیاسی، چیزی جز «احتضارِ طولانی‌مدت» نخواهد بود. تضاد میان بقا و توسعه و میان امنیت و آزادی تضادی مخرّب است و در این میان، گفت‌وگو، یگانه ملاتی است که شکافِ میانِ الزاماتِ بقا و توسعه و میان الزامات آزادی و امنیت را پر می‌کند.

 

فقر معرفتی

بدون گفت‌وگو به سادگی گرفتار توهم استغنا خواهیم شد. البته به لحاظ روان‌شناختی منکر این حقیقت نمی‌توان شد که گفت‌وگو گاهی به اعتماد به نفس لازم ما هم آسیب می‌زند و بدون اعتماد به نفس لازم قادر نخواهیم بود مسیر حقیقت‌جویی را ادامه دهیم. اما اعتماد به نفس‌های ما بیشتر اوقات کاذب است تا لازم. پس گفت‌وگو به خطرهای احتمالی آن می‌ارزد.

برای درکِ عمقِ فاجعه‌ فقدانِ گفت‌وگو، مایلم به گزاره‌ درخشانی از روژه گارودی در کتاب «تاریخ یک ارتداد» استناد کنم. او با دقتی درخور درنگ، وضعِ بشریِ دورانِ ما را چنین صورت‌بندی می‌کند: «ما هیچ بدیلِ دیگری جز گفت‌وگو یا جنگ در اختیار نداریم.» گارودی گامی فراتر می‌نهد و شرطِ امکانِ این گفت‌وگو را فروتنی معرفتی می‌داند. او یادآور می‌شود که گفت‌وگو تنها زمانی محقق می‌شود که هر یک از ما، در نقطه‌ صفرِ مواجهه، به این آگاهیِ دردناک اما رهایی‌بخش دست یابیم که در باورهای ما چه خلأها و کاستی‌هایی نهفته است. هیچ یک از ما معصوم نیستیم اما به نامعصومی خود باور نداریم.

ما باید به توهم خودبسندگیِ فکریِ خویش اعتراف کنیم و بپذیریم که برای ترمیمِ این نقصان معرفتی، عمیقا به «دیگری» و «حقیقتِ» نزدِ دیگری محتاج ایم. این درک از «فقرِ معرفتیِ خود» نقطه‌ عزیمتِ هر گفت‌وگوی اصیلی است. ما جز گفت‌وگو راه دیگری نداریم. اگر گفت‌وگو نکنیم سوژه‌ گفت‌وگو خواهیم شد. به تعبیر امام علی در نهج البلاغه (نامه ۶۲) مَن نامَ لَم یُنَم عَنه، آن کس که به خواب غفلت فرورود دشمنان‌اش از او غافل نخواهند شد.

 

اندیشیدن چونان گفت‌وگوی درون

برای آن‌که گفت‌وگو را به تکنیکِ صرفِ ارتباطی یا ابزارِ محض حلِ منازعات تقلیل ندهیم، باید شأنِ فلسفیِ گفت‌وگو را دریابیم. انسان حیوان ناطق است و منظور از «نطق» همان تفکر است. اما تفکر سرشت گفت‌وگویی دارد. پس انسان جانور گفت‌وگوگر است. اندیشیدن، در ژرف‌ترین لایه‌های هستی‌شناختی‌اش، فرآیندی چندسویه و دوگویانه است و نه یک‌سویه و تک‌گویانه. اندیشیدن گفت‌وگوی انتقادیِ ذهن با خویشتن است. اندیشمند اصیل، کسی است که تواناییِ فاصله‌گرفتن از قطعیاتِ درونیِ خود را داشته باشد و بتواند از منظرِ ناظرِ بیرونی و نقاد، باورهای خود را به چالش بکشد.

پس اندیشمند همیشه در حال رقصی دونفره با اندیشه‌های خود است. فرد، جریان یا حاکمیتی که این ظرفیتِ مکالمه‌ی درونی و خودانتقادی را از دست داده باشد و به تک‌گویی متصلب با خود دچار شده باشد، در ساحتِ عمومی نیز هرگز به گفت‌وگوی حقیقی با دیگران تن درنخواهد داد و لاجرم به ورطه‌ ابتذال و تصلّب سقوط خواهد کرد، ابتذال و تصلبی که به مُلک و ملت آسیب جدی خواهد زد.

 

پیشینه‌ ایرانی-اسلامیِ گفت‌وگو

تورقِ انتقادی تاریخِ فقهی-کلامی-تفسیری و فلسفی-عرفانی پرده از میراثی غنی از گفت‌وگوهای انتقادی در سنت ایرانی-اسلامی برمی‌دارد. ما صاحبِ سنتِ دیرپای «بحث و مناظره» هستیم.

بر این اساس، ما بیش از هر زمان دیگری به گفت‌وگو نیاز داریم اما در مسیرِ نهادینه‌سازیِ گفت‌وگو بایستی که از صفر آغاز نکنیم زیرا خبر خوب آن که در زمینه‌ ‌گفت‌وگو با زمینِ بایر مواجه نیستیم. متأسفانه در پاره‌ای روایت‌ها، سنتِ ایرانی-اسلامی یکسره سنتِ اقتدار و تک‌گویی تصویر می‌شود. اما تورقِ انتقادی تاریخِ فقهی-کلامی-تفسیری و فلسفی-عرفانی پرده از میراثی غنی از گفت‌وگوهای انتقادی در سنت ایرانی-اسلامی برمی‌دارد. ما صاحبِ سنتِ دیرپای «بحث و مناظره» هستیم. از گشودگیِ شگفت‌انگیز و سعه‌ صدرِ ائمه‌یشیعه در مناظراتِ استدلالی با مادی‌گرایان و زنادقه، تا سنتِ پربارِ ردیه‌نویسیِ فلاسفه و متکلمان بر یکدیگر، که نمونه‌ مشهور آن رویاروییِ فکریِ غزالی در «تهافت الفلاسفه» و پاسخِ ابن‌رشد در «تهافت التهافت» است تا گفت‌وگوی حضوری تاگور (شاعر هندی) با شیخ محمدحسن شریعت سنگلجی (روحانی اصلاح‌گرا) در عصر رضاشاهی در تهران در باب کثرت‌انگاری دین، همه نشان از سنت غنی گفت‌وگو در فرهنگ ایرانی-اسلامی دارد.

در چند فصل کتاب «گفت‌وگو؛ آئین حق‌جویی» کوشیده‌ام گزارشی از سنت‌های غنی گفت‌وگوییِ ایرانی-اسلامی از گذشته تا کنون ارائه کنم. این گفت‌وگوها نشان‌گر پویاییِ تعاملیِ فرهنگ ایرانی-اسلامی است. فرهنگِ ریشه‌دار و غنی گفت‌وگویی ایرانی-اسلامی امروزه باید با زبانی نو بازآفرینی شود تا چراغ راه مسیر روشن آینده‌ ایرانِ پساجنگ شود.

خوش‌بختانه قدمی‌هایی رسمی هم در این زمینه سال‌ها است که برداشته شده است. از باب نمونه، «مرکز ملی گفت‌وگو، مناظره و آزاداندیشی» زیر نظر سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی ایران فعالیت می‌کند و مجری اصلی «مسابقات ملی مناظره‌ی دانشجویان ایران» است.  هدف این مرکز، تقویت فرهنگ گفت‌وگو، ارتقای تفکر انتقادی و ایجاد بستری برای بیان آزادانه نظرات در فضایی علمی و منطقی است. این مرکز تاکنون ۱۴ دوره از «مسابقات ملی مناظره دانشجویان ایران» را در سراسر کشور برگزار کرده است.

 

مرزبندیِ میانِ گفت‌وگو و مشاجره

یکی از آسیب‌های جدیِ فضای سیاسیِ ما، خلطِ مبحث میانِ دو کنشِ کاملا متمایز است: «گفت‌وگو» و «مشاجره» (یا مجادله‌ ویرانگر). گفت‌وگوی اصیل، پژوهشِ فکریِ مشترک و هم‌افزایی است برای کشفِ حقیقت یا نزدیک شدن به مفاهمه. در گفت‌وگو، هدفِ اصلی، یافتنِ خطاهای احتمالی در منظومه‌ فکریِ خود و ارتقای فهمِ مشترک است. در نقطه‌ مقابل، مشاجره، ستیزی روان‌شناختی برای منکوب کردنِ حریف و ارضای حسِ برتری‌جویی خود است. در مشاجره، فرد پیشاپیش خود را مالکِ مطلقِ حقیقت می‌پندارد و این پیروزیِ کاذبِ را به بهای «اخفای حق و اظهار باطل» می‌طلبد.

مؤکدا عرض می‌کنم: گفت‌وگو آیینِ حق‌جویی و گشودگی است، نه رینگِ بوکس برای تسویه‌حساب‌های حیثیتی. گفت‌وگوی اصیل به شطرنج ماننده نیست که برد و باخت دارد بلکه به رقص دونفره شبیه‌تر است که نیازمند هماهنگی ظریف با شریک رقص است. شریک رقص شما خصم شما نیست بلکه کسی است که قرار است در هماهنگی با او حرکات موزون هماهنگ و زیبایی آفریده شود. گفت‌وگوی اصیل نیز چنین است. طرف گفت‌وگوی شما خصم شما نیست بلکه کسی است که قرار است در گفت‌و‌گوی با شما مفاهمه‌ای هماهنگ و زیبا آفریده شود.

گفت‌وگو آیینِ حق‌جویی و گشودگی است، نه رینگِ بوکس برای تسویه‌حساب‌های حیثیتی. گفت‌وگوی اصیل به شطرنج ماننده نیست که برد و باخت دارد بلکه به رقص دونفره شبیه‌تر است که نیازمند هماهنگی ظریف با شریک رقص است.

 

آدابِ گفت‌وگویِ اصیل

حرکت از مشاجره به سمت کنشِ ثمربخش گفت‌وگو مستلزمِ آراسته شدن به مجموعه‌ای از فضایلِ معرفتی است. بدون این فضایل، بهترین ساختارها نیز به ضدِ خود بدل می‌شوند: نخستین فضیلت همانا فروتنیِ فکری است یعنی آگاهیِ مدام به محدودیت‌ها، سوگیری‌ها و خطاپذیریِ ذهن‌مان. دوم، کنجکاوی و پایداریِ معرفتی، یعنی داشتنِ اشتیاقِ اصیل برای کشفِ حقایقِ تازه، حتی اگر آن حقایق، پیش‌فرض‌های بنیادی ما را ویران کنند. سوم، شفقت، انصاف و اصلِ حمل بر احسن (Principle of Charity) که سخت‌ترین فضیلت است و به معنای ارائه‌ قوی‌ترین، منطقی‌ترین و مستدل‌ترین تفسیر از سخنِ مخالف خود است، پیش از آنکه به نقدِ آن بپردازیم. چهارم، پرهیز از ابهام و غامض‌گویی، یعنی دوری جستن از زبانِ مطنطن، مرعوب‌کننده و فخرفروشانه‌ای که هدفش سد کردنِ راهِ فهم و مرعوب ساختنِ مخاطب است. و پنجم شجاعتِ معرفتی، یعنی تواناییِ ایستادگی در برابرِ فشارِ هم‌فکران و تن‌دادن به استدلالِ برتر و شجاعتِ اعتراف به اشتباه خود در پیشگاهِ حقیقت.

 

حقیقت بین‌الاذهانی

تضاربِ آرا لاجرم سرشت گفت‌وگویی دارد. در تأیید این سخن، کلامی درخشان و درخور درنگ از حضرت امیر (ع) در غرر الحکم به یادگار مانده که می‌فرماید: «اِضرِبُوا بعضَ الرأیِ ببعضٍ یَتَوَلَّد مِنهُ الصَّوابُ» (تضارب آراء کنید تا رأی درست از دلِ آن زاده شود). این گزاره‌ موجز، حاویِ بصیرتِ ژرف معرفت‌شناختی است. حقیقت اجتماعی، به‌خلافِ تصورِ جزم‌اندیشان، موضوع صُلب، پیشاموجود و در انحصارِ گروهی خاص نیست که از پیش در جیبِ ساعتیِ آنها موجود باشد و بی نیاز از گفت‌وگو حاصل آید. حقیقت اجتماعی امری ذاتا رابطه‌ای و بین‌الاذهانی است؛ جرقه‌ای است که تنها از اصطکاک مدام افکار در فضای آزاد تولید می‌شود.

 

سنجشِ شبه‌نقد و شبه‌بحث

برای صیانت از حریمِ گفت‌وگو ما ناگزیریم بخشِ مهمی از توان تحلیلیِ خود را مصروفِ واسازیِ عارضه‌ای کنیم که می‌توان آن را «شبه‌نقد» و «شبه‌بحث» نامید. باید بیاموزیم که چگونه با کلمات شلیک نکنیم. در دهه‌های اخیر، ساحتِ نقدِ سیاسی مکررا به پرونده‌سازی‌های امنیتی و نیت‌خوانی‌های مخرب آلوده شده است. تقلیل دادنِ مخالفِ فکری به برچسب‌های سیاسی یا وابستگی‌های موهوم راهزنِ اندیشه است. ترور شخصیت هیچ کارکردِ روشنگرانه‌ای ندارند و تنها به روغن‌کاریِ ماشینِ سرکوب در جامعه یاری می‌رساند.

نقدِ اصیل باید همواره معطوف به محتوای ادعا باشد، نه انگیزه‌خوانیِ صاحب ادعا و باید حاملِ دعوتی گشوده به تأملِ بیشتر باشد نه صدورِ حکمِ قطعیِ طردگرانه. کاوش در تبار گوینده البته مهم است تا بدانیم با چه کسی نباید وارد گفت‌وگو شویم زیرا گفت‌وگوی اصیل با آنها احیانا درنمی‌گیرد اما اگر وارد گفت‌وگو شدیم انگیزه‌خوانی سدّ راه گفت‌وگو است.

 

بسط بساط گفت‌وگو

در پاسخ به این پرسش حیاتی که «چرا در پساجنگ، بیش از پیش، به گفت‌وگو نیاز داریم؟» باید از سطح مفاهیم انتزاعی به میدانِ عملِ انضمامی گام نهیم. در زمانه‌ای که بحران‌های انباشته و خطر جنگِ فرسایشی کیانِ این آب‌وخاک را تهدید می‌کند، «گفت‌وگو» فراتر از آیین حق‌جویی، یگانه ضامن بقای ملی و بازسازی سرمایه‌ی اجتماعی است.

در پایان این گفتار و در پاسخ به این پرسش حیاتی که «چرا در پساجنگ، بیش از پیش، به گفت‌وگو نیاز داریم؟» باید از سطح مفاهیم انتزاعی به میدانِ عملِ انضمامی گام نهیم. در زمانه‌ای که بحران‌های انباشته و خطر جنگِ فرسایشی کیانِ این آب‌وخاک را تهدید می‌کند، «گفت‌وگو» فراتر از آیین حق‌جویی، یگانه ضامن بقای ملی و بازسازی سرمایه‌ی اجتماعی است. عبور از این گردنه‌ تاریخی صعب‌العبور نیازمند پیشنهادهایی عملیاتی و انضمامی برای بسط گفت‌وگو میان لایه‌های مختلف اجتماع است:

نخست آنکه باید با واقع‌بینیِ تحلیلی بپذیریم امیدی به اصلاح رویکرد نهادی چون صداوسیما نیست. بسیار بعید می‌نماید که ساخت سخت قدرت در ایران، دست‌کم در چشم‌انداز کنونی، به اصلاح ساختاری و رویّه‌ایِ صداوسیما در جهت تکثرگرایی تن دردهد. از این رو، انتظار گشایشِ گفت‌وگویی از مجرای صداوسیما داشتن چیزی جز اتلاف سرمایه‌ کنشگری نیست.

دوم، در غیابِ رسانه‌ فراگیر و ملی‌ای که بستر بسط بساط گفت‌وگو شود، باید امکاناتِ بدیل را جدی گرفت. گسترش برنامه‌های گفت‌وگومحور در شبکه‌ نمایش خانگی یکی از مسیرهای جایگزین است. برنامه‌‌هایی نظیر «رُک» (با اجرای مجید واشقانی) که اکنون تا حدودی بارِ این خلأ رسانه‌ای را بر دوش می‌کشند، نشان می‌دهند که می‌توان در همین مرزهای موجود نیز فضایی برای تضارب آرا و رویاروییِ فکریِ اقشار مختلف خلق کرد. این ظرفیتِ نیمه‌مستقل باید با حمایت و حضور نخبگان بسط و تعمیق یابد.

سوم، پلتفرم‌ها و برنامه‌های آنلاینِ گفت‌وگومحور، نظیر برنامه‌ «آزاد»، باید از چتر حمایتیِ دوجانبه‌ مالی و امنیتی از سوی حاکمیت برخوردار شوند. حاکمیتی که دغدغه‌ی بقای سرزمینی و انسجام ملی در پساجنگ را دارد، باید بپذیرد که تولید مفاهمه در ساحت عمومی، نیازمندِ مصونیتِ پس از بیان است. کنشگران، سازندگان و شرکت‌کنندگان این دست برنامه‌ها نباید زیر بار دلهره‌های امنیتی و فشارهای فلج‌کننده‌ی مالی استهلاک یابند؛ زیرا این برنامه‌ها، در غیابِ نهادهای رسمیِ کارآمد، نقشِ حیاتیِ میانجیِ اجتماعی را ایفا می‌کنند.

چهارم، فراتر از قاب تصویر، ما نیازمندِ تأسیس و احیای «مناطق امن گفت‌وگویی» در ساحتِ فیزیکیِ جامعه هستیم، چیزی شبیه «منطقه‌ آزاد تجاری». تخصیص فضاهایی در دانشگاه‌ها، اصناف و فرهنگسراها که در آنها گفت‌وگوی انتقادی بدون سایه‌ سنگینِ کمیته‌های انضباطی و نهادهای ناظر جریان یابد و آزادی بعد از بیان هم در آنها تضمین شود. تشکیل چنین محیط‌هایی ضرورت فوری است. در دوران پساجنگ، که روانِ جمعیِ جامعه دچار روان‌گزیدگی (ترومای) انباشته است، هرگونه انسدادِ مجاریِ ابراز نظر مستقیما به کینه‌های ویرانگرِ هویتی ترجمه می‌شود. مسئولیت تاریخی حاکمان در این مقطع، دامن زدن به چرخه‌ طرد و حذف نیست بلکه بنا کردن پل‌های مفاهمه بر فراز شکاف‌های ژرف موجود است.

بقای ایران منحصرا از مجرای گشودگیِ انتقادی و ارتقای ظرفیتِ دردناکِ شنیدنِ صداهای مخالف می‌گذرد.

 

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست.

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

از روایت‌های کالایی تا نهادینه‌سازی نقد؛ بازاندیشی در وضعیت سیاست و رسانه در سال‌های اخیر

اتفاقاتی که در چند سال اخیر رخ داد و حاکمیت رسانه‌هایی با جهت‌گیری‌های سیاسی که افکار عمومی را فریب می‌دادند، همگی موجب شد برخی وقایع آن‌گونه که بود بازگو نشود. این رسانه‌ها فضایی را ایجاد کردند که گویی همه به شکلی متحد و یکپارچه در حال مبارزه‌اند؛ اما در واقع به تخریب چهره‌های سیاسی و فعالان مدنی در خارج و داخل کشور می‌پرداختند.

روزی ده کودک در جنگ ایران کشته شده‌اند؛ خسارت جانبی یا آینده‌کشی؟

هر روز نزدیک به ده کودک در جنگ اخیر کشته شده‌اند. پزشکی قانونی می‌گوید ۳۹ روز جنگ، جان ۳۸۳ کودک را گرفته است. آماری تکان‌دهنده که نمی‌توان آن ‌را در میان انبوه اعداد و روایت‌های جنگ گم کرد. در میان جنگ‌های دهه‌های اخیر جهان، تنها جنگ غزه، از سال ۲۰۲۳ به این سو، است که آمار روزانه کشتار کودکان در آن، به شکل چشمگیری، از این رقم بیشتر است.

اعتراضات دی ماه، تصاویر موبایلی، حقیقت و نبرد روایت‌ها

مسئله‌ اصلی این است که چه کسی حق دارد تعیین کند کدام تصویر واقعی است، کدام تصویر، قابل قبول است و کدام تصویر باید به‌عنوان تصویر جعلی و ساختگی یا «پروپاگاندا» کنار گذاشته شود. در شرایطی مانند دی‌ماه، این بحران به‌شکل مضاعف رخ نمود. رسانه‌های دولتی، تصاویر موبایلی شهروندان از خشونت و سرکوب را جعلی، و ساخته و پرداختۀ دشمنان نامیدند. رسانه‌های اپوزیسیون نیز بدون راستی‌آزمایی، این تصاویر را در راستای روایت و منافع سیاسی خود مصادره کردند.

دیدگاه

چرا در پساجنگ، بیش از پیش، به گفت‌وگو نیاز داریم؟

ما در نقطه‌ای از تاریخ ایران ایستاده‌ایم که پرسشِ محوریِ «چرا در پساجنگ به گفت‌وگو، بیش از پیش، نیاز داریم؟» از سطح پرسشِ روشنفکرانه‌ فرا رفته و به مسأله‌ای موجودیتی برای ایران بدل شده. «پساجنگ» در اینجا لزوما به معنای پایان کاملِ نبردِ نظامیِ نیست، بلکه ناظر به وضعیتی است که در آن فرسایشِ سرمایه‌ اجتماعی، قطبی ‌شدنِ ویرانگرِ جامعه و انسدادِ مجاریِ مفاهمه میان لایه‌های مختلف اجتماع به‌سانِ جنگی خاموش بنیان‌های همبستگی ملی ما را هم‌چون موریانه‌ هدف گرفته.