«امید یعنی توانایی تصور آیندهای بهتر، حتی زمانی که زمان حال سخت و دشوار است؛ باوری که شما را استوار نگه میدارد و حتی در مواجهه با سختیها، انسانیتِ شما را حفظ میکند.»
«نامهای از عینالدفلی به من میرسد؛
میگوید که من چوپانی جوان بودم
در یکی از روستاهای آن
زندگیام کوتاه بود؛
در جوانی کشته شدم،
پیش از همه همسالانم
بیستوهفت ساله بودم
که رگبار گلولهها سینهام را شکافت.»
— نجوان درویش، «نامهای از عینالدفلی» (رساله من عین الدفلى)
در فضای تیره و پر ترومای پس از کشتار دیماه ۱۴۰۴، زیست جامعه ایران با حادترین شکل بحران، بلاتکلیفی و سوگ جمعی روبهرو شد؛ دی ماهی که در آن، نسل جوان معترض و از جانگذشته به نام «آزادی» به خیابانها آمدند و با خشونتی سخت مواجه شدند که هزاران خانواده را داغدار کرد. در این بنبست فرساینده، سرکوب و خفقان نه تنها عرصه عمومی، بلکه روان و حیات عاطفی مردم را نیز تحت تأثیر قرار داده است. پیوند میان سیاست و عواطف انسانی، موضوعی است که اوا ایلوز، جامعهشناس و نظریهپرداز برجسته مراکشیتبار فرانسوی-اسرائیلی در آثار خود بهطور گسترده بررسی کرده. ایلوز در این گفتوگو، با نگاهی به منازعه اسرائیل و فلسطین، از زوال تخیل سیاسی در بستر خشونت میگوید، نابرابریهای ساختاری را واکاوی میکند و در پایان، پیام همدلانهاش را به مردمی میرساند که در مواجهه با سختیها، همچنان به آینده امید بستهاند.
***
در ایرانِ امروز، بسیاری در شرایطی قرار گرفتهاند که نه میتوانند به قدرت داخلی اعتماد کنند و نه به وعدههای رهایی از بیرون دل ببندند. از نگاه شما، وقتی «ترس» به اصلیترین چارچوب فهم و ادراک خطر بدل میشود، چه بر سر تخیل سیاسی یک ملت میآید؟
انسانهای دوران قرون وسطی احتمالا در پسِ ذهن خود همیشه ترس از جهنم و مجازات پس از مرگ را داشتند؛ تصویر چنین جهنمی احتمالا به تخیل آنها خوراک میداد. اما ترس سیاسی متفاوت است. ترس سیاسی امکان سخن گفتن را محدود میکند و در نتیجه، خودِ تخیل را نیز محدود میسازد؛ منظورم از تخیل، همان توانایی تصور کردن واقعیت به گونهای دیگر است. با این حال، ترس سرانجام فرسوده میشود. ترس، احساسی بسیار شدید است و انسانها در نهایت از ترسیدن خسته میشوند.
شما همواره بر درهمتنیدگی قدرت و عواطف تأکید کردهاید. تجربه زندگی و تدریس شما در بستر منازعه اسرائیل و فلسطین، چگونه درک شما را از رابطه میان رنجهای ساختاری، خشونت سیاسی و تجربه عاطفی جمعی شکل داده است؟
فلسطینیها و اسرائیلیها درگیر دو منازعه هستند؛ یکی بر سر سرزمین است و دیگری بر سر قربانی بودن. این دو یکدیگر را تغذیه میکنند. وقتی حافظه و هویت دو طرف بر پایه قربانیبودن شکل بگیرد، آنها در نبردی بیپایان گرفتار میمانند. اما سوءتفاهم نشود؛ منظور من این نیست که هر دو طرف به یکسان قربانی هستند (در حال حاضر فلسطینیها رنج بیشتری میکشند) یا اینکه واقعه «هولوکاست» با «نکبت» برابر است (هولوکاست یک گسست در تاریخ بشریت بود، در حالی که آوارگی و جابهجایی جمعیت، متأسفانه در طول تاریخ بشر بارها و بارها رخ داده است). اینها دو رویداد اخلاقی و سیاسی بهکلی متفاوت هستند.
این واقعیت که فلسطینیها نتوانستهاند هویتی سیاسی فراتر از تروریسم و قربانی بودن برای خود ایجاد کنند، برای آنها منبع بزرگی از رنج و یک فاجعه سیاسی بوده است. این یعنی آنچه که احتمالا برای هویت گروهی شما مفید است، میتواند برای سیاست گروهی شما بسیار زیانبار باشد. رهبران اولیه صهیونیسم همیشه سیاست را بر قربانیبودن ترجیح میدادند. شاید فلسطینیها باید کمی از این عملگرایی را بیاموزند.
اختصاصی نیماد؛ گفتوگو با پیتر کریفت: شیطان هم میتواند بسیار معنوی باشد!
شما نشان دادهاید که فرهنگ خودیاری و روانشناسی مثبتگرا گاه رنجهای اجتماعی و ساختاری را به تجربهها و مسئولیتهای فردی فرو میکاهد. با این حال، در جوامعی که با بحرانهای حاد مواجهاند ــ مانند سرکوب سیستماتیک، فقر مطلق یا اضطراب مداوم جنگ ــ روی آوردن به مدیتیشن یا تفکر مثبت اغلب از سر سادهلوحی نیست، بلکه راهکاری ضروری برای بقا و تابآوری است. وقتی هیچ افقی برای تغییر اجتماعی دیده نمیشود، آیا این روی آوردن به خودمراقبتی و فردیسازی رنج، تنها راه پیشرو برای جلوگیری از فروپاشی روانی نیست؟ در چنین بستری، آیا باز هم میتوان روانشناسی مثبتگرا را صرفا ابزاری هژمونیک در خدمت سرمایهداری دانست؟
من هرگز نمیخواهم به کسی که از چیزی کمک میگیرد بگویم: «تو داری ناخواسته در خدمت نیروهای اقتصادی یا ایدئولوژیکیای قرار میگیری که خودت آنها را درک نمیکنی.» این نگاهی از بالا به پایین و قیممآبانه است. افراد باید کاری را انجام دهند که برایشان احساس خوبی ایجاد میکند و به آها کمک میکند. با این حال، بگذارید اینطور بگویم: اگر خراش کوچکی روی پوستتان باشد و روی آن چسب زخم بزنید، به شما کمک میکند. اما اگر دچار عفونت شده باشید و روی آن چسب زخم بزنید، زخم را بدتر و عفونت را تشدید میکنید. روانشناسی مثبتگرا نیز همینگونه است؛ فقط یک چسب زخم است، نه چیزی بیشتر. پرسش این است: بیماری زمینهای چیست؟ اگر نیاز دارید با آزارهای روزمرهای مانند همسایههای پرسر و صدا یا رانندگان بیملاحظه کنار بیایید، روانشناسی مثبتگرا عالی است. اما اگر مشکل از یک رژیم سیاسی معیوب باشد، من معتقدم بیماریهای اجتماعی و سیاسی را تنها میتوان از طریق اقدام جمعی و همبستگی درمان کرد.
شما در آثار خود مانند «سرمایهداری عاطفی» و «پایان عشق» نشان میدهید که چگونه منطق اقتصادیِ حاکم بر بازار و بیثباتیِ ناشی از آن به درون روابط صمیمانه مدرن نفوذ کرده است؛ تا جایی که برخی روابط عاطفی تحت تأثیر نابرابریهای طبقاتی یا بیثباتی مالی از هم میپاشند و شرکای عاطفی نیز گاه همچون نوعی سرمایه برای ارتقای موقعیت اجتماعی و طبقاتی نگریسته میشوند. با توجه به این کالاییشدن و فرسایش ایده «عشق اصیل»، آیا در جهانی سرشار از ترس و فشارهای اقتصادی، عشق همچنان میتواند برای انسانها پناهگاهی خصوصی باقی بماند؟
عشق بهشدت در تار و پود سرمایهداری مصرفی تنیده شده است. در جوامع غربی، رمانتیک بودن بدون پول دشوار است. تجربه رمانتیک در جهان امروز اغلب از طریق تجربههای مشترکی مانند سفر، رستوران رفتن، گذراندن اوقات فراغت و دیگر شکلهای مصرفیِ زندگی مشترک شکل میگیرد. خودِ تجربه عاشقانه نیز تحت تأثیر سرمایهداری مصرفی دگرگون شده است. افزون بر این، محیط کار بخش بزرگی از زمان، انرژی و زندگی شخصی افراد را به خود اختصاص میدهد. مردم پیش از هر چیز، وفاداری خود را به محل کارشان معطوف میکنند. زنان و مردان به محیطهای کاری متعهد میشوند که اغلب نسبت به احساسات، خانواده و وفاداریهای شخصی آنان بیتفاوتاند. اینجاست که نابرابریهای اقتصادی خود را نشان میدهند. اگر بسیار ثروتمند باشید، احتمالا میتوانید همچنان بهطور کامل به شریک عاطفی خود متعهد بمانید؛ میتوانید نیروی کمکی و پرستار استخدام کنید، با هم سفر بروید و فشار محدودیتهای مالی را احساس نکنید. اما اگر مانند بیشتر مردم جهان با مشکلات مالی دستوپنجه نرم کنید، اقتصاد در اولویت قرار میگیرد و ناچارید تنشها و تناقضهای بسیار بیشتری را مدیریت کنید.
در پی جنبش «میتو»، بسیاری از زنان توانستند تجربیاتی را روایت کنند که پیشتر ناگفته مانده یا عادیسازی شده بود. این جنبش همچنین پرسشهای تازهای درباره مرزهای فردی، مفهوم رضایت و سوءاستفاده از جایگاه قدرت و نفوذ در روابط صمیمانه مطرح کرد. به باور شما، «میتو» چه تغییری در درک ما از نقشهای جنسیتی و چگونگی شکلگیری روابط میان زنان و مردان ایجاد کرده است؟
مردانگی سنتی اغلب با نوعی نگاه تصاحبگرانه همراه بود؛ یعنی زن را همچون پاداشی میدیدند که گویی بهطور طبیعی از آنِ خود میدانستند. بنابراین، در عصر «میتو»، مردان دیگر نمیتوانند زنی را همچون غنیمتی از آنِ خود بدانند. بسیاری از مردان این وضعیت را در تضاد با مردانگی خود تجربه میکنند و نسبت به زنان احساس رنجش پیدا میکنند از سوی دیگر، زنان نیز بهسرعت هر نشانهای از مردانگی سنتی را بهعنوان نشانهای از سلطهجویی تعبیر میکنند. این بدان معناست که در بسیاری از مواقع، روابط دگرجنسخواهانه به عرصهای از کشمکش تبدیل میشوند و تنشهای شدیدی میان زوجها ایجاد میکنند.
در شرایطی که تجربه زیسته بسیاری از مردم، پیوسته میان بحران، تعلیق و بلاتکلیفی در نوسان است، آنها همچنان به آینده دل میبندند و از نظر عاطفی روی آن سرمایهگذاری میکنند. از دیدگاه شما، «امید» در چنین بستری چه معنایی دارد؟ آیا نیرویی دگرگونکننده برای ساختن آینده است، یا صرفا سازوکاری مقابلهای برای دوام آوردن در زمان حال؟
امیدوار بودن یعنی توانایی تصور آیندهای بهتر، حتی در شرایطی که اکنون سخت و دشوار است. امید، نیروی روح است؛ حتی وقتی حالِ ما را ناکام میگذارد، همچنان وجود دارد. واتسلاو هاول میان خوشبینی و امید تمایز قائل بود. امید، نوعی باور است که شما را استوار نگه میدارد؛ باوری که حتی در مواجهه با سختیها، انسانیت شما را حفظ میکند. قلب من و امید من همراه با مردم شماست؛ مردمی که ایستادگی در برابر سختیها را آموختهاند.
اختصاصی نیماد؛ گفتوگو با فومیو ساساکی: زندگی مینیمالیستی و مفهوم عشق
اختصاصی نیماد؛ گفتوگو با جودیت باتلر: سوگواری، کنشی جمعی برای پیریزی مبارزات آینده







