پرده اول: کانال سوئز، مهمترین بزرگراه تجارت دریایی و کینه تاریخی بریتانیا
از سال ۱۹۵۲ تا ۱۹۵۶ میلادی مصر، به رهبری جمال عبدالناصر برای ساخت سَدِّ اَسْوان (با نقشی پررنگ و حیاتی در کشاورزی ، صنعت و برق مصر) دنبال وام ۳۰۰ میلیون دلاری از آمریکا، بریتانیا و بانک جهانی بود. پس از کش و قوسهای فراوان، غربیها به بهانه عدم توانایی مصر در بازپرداخت بدهی، پرداخت وام را لغو کردند. مهمترین دلایل اصلی و پشت پرده عبارت بود از تجاوز اسرائیل به نوارغزه که تحت کنترل مصر بود، به رسمیت شناختن چین به رهبری مائو) از سوی مصر، و عقد پیمان مالی و تسلیحاتی مصر با شوروی که هر سه و خصوصا دو عامل آخر به مذاق بلوک غرب خوش نیامد.
عبدالناصر پس از لغو امتیاز وام توسط آمریکا، بریتانیا و بانک جهانی در اقدامی جسورانه در سال ۱۹۵۶ قرارداد کمپانی بینالمللی کانال دریایی سوئز (که بریتانیا و فرانسه سهامداران اصلی آن بودند) با مصر را لغو کرد.
این کمپانی لایروبی، اداره و اخذ عوارض عبور کشتیها کانال سوئز را دراختیار داشت و از درآمد بسیار هنگفتی که از این راه کسب میکرد سهم اندکی به مصر میداد.
عبدالناصر کانال سوئز را ملّی و متعلق به کشور مصر اعلام کرد. بریتانیا و فرانسه به قصد فلج کردنِ کارکرد کانال سوئز، کارکنان خود را به اعتصاب و خروج از کار تشویق کردند.
ناصر نیروی دریایی مصر را بسیج کرد و از کشورهای دوست (به ویژه بلوک شرق) درخواست کرد ناخداهای راهنما به مصر بفرستند. با تلاش شبانهروزی آنها و در کمال شگفتی غربیها، نه تنها ترافیک کانال متوقف نشد، بلکه رکورد عبور تعداد کشتی در روز شکسته شد.
برای بریتانیای مغرور که قرنها «پادشاه دریاها» و ابرقدرت شماره یک جهان بود، رفتار دولت آیزنهاور در بحران سوئز عملا یک «تحقیر بزرگ و ترور حیثیتی و مالی» بود. آمریکا به بریتانیا فهماند که دوران امپراتوریاش به پایان رسیده
این موفقیت فنی،ضربه سختی به پرستیژ غرب بود و ثابت کرد مصر بدون کارگزاران غربی هم میتواند یکی از مهمترین شاهرگ های تجاریِ جهان را بچرخاند.
خشمِ بریتانیا و فرانسه از این امر موجب شد بدون هماهنگی با آمریکا تصمیم به لشگرکشی به مصربگیرند. آنها خیال میکردند وقتی دگمه جنگ را بزنند، آمریکا ناگزیر پشت آنها خواهد ایستاد.آمریکا در ظاهر با بهانه عواقبِ اقتصادیِ اختلال در ارسال نفت خلیج فارس به آمریکا و نگرانی از نفوذ شوروی با این لشگرکشی مخالفت کرد، اما پس زمینه این سیاست آمریکا در واقع اعلام پایان دوران استعمار کهن به کارگزاران اصلی آن، یعنی بریتانیا و فرانسه بود. گویی آنها باید میفهمیدند که در تثبیت نظم نوین جهانی، بازیگر اصلی آمریکاست.
آمریکا، وضعیت اقتصادیِ ویران بریتانیا را پاشنه آشیلِ او کرد، در بانک جهانی جلوی اعطای وام به بریتانیا را گرفت و در کمال ناباوریِ بریتانیا در شورای امنیت و مجمع عمومی سازمان ملل،قطعنامه پایان جنگ علیه مصر را به تصویب رساند.
به این شکل سنگینترین، علنیترین و بیرحمانهترین تحقیر تاریخی بریتانیا در عصر مدرن از سوی نزدیکترین متحد و شریک استراتژیکش یعنی ایالات متحده به او وارد شد. برای بریتانیای مغرور که قرنها «پادشاه دریاها» و ابرقدرت شماره یک جهان بود، رفتار دولت آیزنهاور در بحران سوئز عملا یک «تحقیر بزرگ و ترور حیثیتی و مالی» بود. آمریکا به بریتانیا فهماند که دوران امپراتوریاش به پایان رسیده و دیگر یک «ابرقدرت مستقل» نیست و بدون اجازه و تایید واشینگتن، حتی نمیتواند از منافع استراتژیک خود در جهان دفاع کند و از این پس در بهترین حالت میتواند شریک کوچکِ مطیعی برای آمریکا باشد. این جراحت عمیق روانی و تاریخی هرگز از ناخودآگاه دستگاه دیپلماسی بریتانیا پاک نشد.
پرده دوم: باب المندب، دوازهبانِ سوئز و شکست دیگربارِ بریتانیا
اقدامات مسلحانه دو گروه چریکی یمنی و درگیری مداوم آنها با نیروهای بریتانیا به قصد آزادسازی جنوب یمن و نیز هزینههای سرسامآور نگهداری باب المندب برای بریتانیا در سال ۱۹۶۷ دومین شکست امپراتوریِ دریاییِ بریتانیا را رقم زد. آنها باب المندب را به یمنیها واگذار کرده و رفتند!
شیعیان زیدی بیش از ۳۰ درصد جمعیت یمن را تشکیل میدهند. این گروه که هم اکنون موسوم به انصارالله از قبیله حوثی هستند خود را منسوب به زید بن علی، برادر بزرگتر محمد بن علی پنجمین امام شیعیان دوازده امامی میدانند و بیش از هزار سال از ۸۹۷ تا ۱۹۶۲ میلادی در بخشهای وسیعی از شمال یمن حکمرانی میکردند .
پس از اتحاد یمن شمالی و جنوبی در سال ۱۹۹۰، دولت مرکزی یمن به رهبری علی عبدالله صالح با حمایتهای مالی و عقیدتی عربستان سعودی، میدان را برای ترویج گسترده تفکر وهابیت و سلفیت در مناطقی که شیعیان زیدی پرجمعیت بودند باز کرد .
شیعیان زیدی که از ۱۹۶۲ تا ۱۹۹۰ کم فروغ بودند، به پشتوانه بیش از هزار سال اقتدار در یمن علیه دولت مرکزی قیام کردند . هسته اصلی مخالفتِ انصارالله با دولت مرکزی این بود که دولت مرکزی را دستنشانده و محصولِ لابیِ مستقیم عربستان سعودی و آمریکا میدانستند که استقلال ملی یمن را فدای منافع واشینگتن و ریاض میکند.
هم اکنون، و بطور قاطع از سال ۲۰۱۴، انصارالله یمن مناطقی را در دست دارد که بیش از ۷۰ درصد جمعیت کشور و تمامی مراکز اصلی اداری، تاریخی و ثقل سیاسی یمن را در خود جای داده و دسترسی مستقیم به دریای سرخ و اشراف بر شاهراه بینالمللی بابالمندب را برای آنها فراهم کرده است.
بریتانیا ۱۲۸ سال (از ۱۸۳۹ تا ۱۹۶۷) به منظور حفظ کریدورِ اقتدار دریایی و نیز به عنوان یک ایستگاه سوخترسانی زغالسنگ برای کشتیهای بریتانیایی بر باب المندب و سواحل یمنی آن نفوذ و تسلط مستقیم نظامی داشت. اقدامات مسلحانه دو گروه چریکی یمنی و درگیری مداوم آنها با نیروهای بریتانیا به قصد آزادسازی جنوب یمن و نیز هزینههای سرسامآور نگهداری باب المندب برای بریتانیا در سال ۱۹۶۷ دومین شکست امپراتوریِ دریاییِ بریتانیا را رقم زد.
آنها باب المندب را به یمنیها واگذار کرده و رفتند! از ۱۹۶۷ تا ۲۰۱۴ این شاهراه میان قدرتهای شمالی و جنوبی یمن دست به دست شد و چنانکه گفتیم از ۲۰۱۴ تحت نفوذِ انصارالله یمن است.
گرچه تمام قدرتهای یمنی که از ۱۹۶۷ تا ۲۰۲۶ بر باب المندب تسلط داشتند رویکرد واحدی در مواجهه با غرب نداشتند اما از این ۵۹ سال حداقل ۳۵ سال باب المندب در اختیار گروههایی بوده که ضدغربی و ضداستعماری بودهاند.
ناگفته پیداست که هر کشتی تجاری از آسیا (چین، هند، ژاپن) قصد سفر به اروپا از مسیر کانال سوئز را داشته باشد، باید از بابالمندب (محل اتصال خلیج عدن به دریای سرخ) که تحت نفود انصار الله یمن است بگذرد. حلقهای از زنجیره سه گانه هرمز، باب المندب، سوئز که فرآوردههای نفتی، سوخت و سایر کالاها از این طریق به اروپا و آمریکا میرسد. قفل شدن باب المندب یعنی بی مصرف شدن کانال سوئز! و ناامنی یا بسته شدنش کشتیهای تجاری و سوخت را مجبور میکند کل قاره آفریقا را دور بزنند و این یعنی بین ۱۰ تا ۲۰ روز بیشتر شدن زمان سفر و چند برابر شدنِ هزینه حملونقل، بیمه و در نهایت افزایش بی رویه تورم در جهان !
پرده سوم: تنگه هرمز ، مهمترین آبراه انرژی جهان و ورشکستی بریتانیا
زمانی که هند مستعمره بریتانیا بود و برای انتقال مواد اولیه ارزان از هند به بریتانیا و نیز ارسال انواع مصنوعاتِ بریتانیا به هند، و به بهانه تامین امنیت این مسیر دریایی، بریتانیا از اواخر دوره فتحعلی شاه قاجار که نیروی دریایی موثری نداشت در سال ۱۸۲۰ تا اواخر دوره محمدرضا پهلوی که اراده و توانِ اخراجشان را نداشت، در سال ۱۹۷۱، قریب ۱۵۱ سال،تنگه هرمز و جزایرش را تحت سیطره خود داشت. خروج بریتانیا از تنگه هرمز عملا به دلیل ورشکستگی مالی ناشی از تبعات اقتصادی جنگ جهانی دوم و ترس از تکرار تجربه باب المندب بود.
در فوریه ۲۰۲۶ (اسفندماه ۱۴۰۴) ، در حالی که برای دومین بار، مذاکرات دیپلماتیک به ظاهر مسیر روشنی را میپیمود و در حالی که رهبر و دستگاه دیپلماسی ایران با سیاستِ کش دادن مذاکره- برای پایان یافتن دوره ریاست جمهوری ترامپ-به نتایج کوتاه مدت آن امیدوار بودند، آمریکا و اسرائیل بدون اطلاع اروپا و محرمانه،رهبر،زیرساختها، فرماندهان و اماکن نظامی و اقتصادی ایران را مورد هدف قرار دادند . در پاسخ به این تجاوزِ آشکار، ایران، تنگه هرمز را بست، یکی از حیاتیترین شاهراههای اقتصادی جهان که دست کم ۲۵ درصد از نفت جهان و بخش عمدهای از گاز مایع مصرفی (گرمایشی و صنعتی) اروپا از این تنگه عبور میکند و به سادهترین بیان ؛ اختلال در حرکت کشتیها در تنگه هرمز، اقتصاد جهانی را با شوک شدید کمبود انرژی و تورم مواجه خواهد کرد !
آمریکا و بریتانیا در تمام جنگ افروزیهای ۱۰۰ سال اخیر پیمان محکمی داشتهاند : ۱۹۵۰ (جنگ با کره شمالی) ۱۹۹۰ (جنگ خلیج فارس با صدام ) ۲۰۰۱ (جنگ افغانستان) ۲۰۰۳ ( جنگ عراق و سرنگونی صدام ) ۲۰۱۱ (لیبی و سرنگونی قذافی) ۲۰۱۴ (داعش) و ۲۰۲۴ ( دریای سرخ و بمباران دریایی انصارالله یمن). در تمام طول جنگ آمریکا با ایران (که تاکنون بیش و کم ادامه دارد و احتمال افزایش تنشها به شدت جدی است) اما موضع بریتانیا و عدم همراهیاش با آمریکا و اسرائیل و حتی همراه کردنِ فرانسه و آلمان با خود، خبرسازشد .
بیانیه رسمی بریتانیا با عنوان «ما از اشتباهات گذشته درس گرفتهایم…» در ادبیات سیاسی بریتانیا، ارجاع مستقیم به جنگ ۲۰۰۳ عراق و همراهی کورکورانه تونی بلر، نخستوزیر اسبق انگلیس، با جورج بوش در جنگ عراق است که پرستیژ بینالمللی و داخلی بریتانیا را برای سالها نابود کرد.
بریتانیا میگوید که «به تغییر رژیم از آسمان و اساسا تغییر رژیم درایران اعتقادی ندارد و پایدارترین راهحل برای پرونده هستهای و رفتارهای منطقهای ایران، توافق دیپلماتیک و مذاکرهمحور است، نه یک جنگ بیسرانجام.» آنها همچنین اعلام کردند نه تنها در این جنگ غیرقانونی که بدون مجوز شورای امنیت سازمان ملل است شرکت نمیکنند بلکه پایگاههای نظامیشان در دیگر کشورها را فقط برای رهگیری موشکها و دفاع از همپیمانان در اختیار آمریکا میگذارند و نه برای حمله به ایران!
بیانیه رسمی بریتانیا با عنوان «ما از اشتباهات گذشته درس گرفتهایم…» در ادبیات سیاسی بریتانیا، ارجاع مستقیم به جنگ ۲۰۰۳ عراق و همراهی کورکورانه تونی بلر، نخستوزیر اسبق انگلیس، با جورج بوش در جنگ عراق است که پرستیژ بینالمللی و داخلی بریتانیا را برای سالها نابود کرد. همچنین، انگلیسیها به وضوح از ناتوانی برای «مدیریت هزینههای معیشتی» شهروندانشان در اثر ورود بریتانیا به یک جنگ تمامعیار تهاجمی علیه ایران و بسته ماندنِ طولانیمدت تنگه هرمز، و نگرانی از کنترل افزایش بیسابقه قیمت نفت و انرژی، و فلج شدن زنجیره تأمین سخن گفتند.
پرده آخر، جغرافیای سنتی نفوذ
خواندیم که چگونه بیش از یک قرن سلطه دریایی بریتانیا در این سه شاهراه کلیدی جهان، از ۱۹۵۶ در سوئز، ۱۹۶۷ در باب المندب تا ۱۹۷۱ در تنگه هرمز، ظرف کمتر از ۱۵ سال فرو ریخت!
حالا میراث مشترک «استعمار بریتانیا» برای ایران، یمن و مصر این است :
– هر سه ، قربانی یا هدف اصلی استراتژی دریایی امپراتوری بریتانیا، معروف به دکترین کنترل شاهراهها، بودهاند.
هر سه آبراه بسیار باریک (با عرض حداکثر ۳ کیلومتر) ،کم عمق، و قابل کنترلاند. هر سه مسیر به شدت در برابر «جنگ نامتقارن» آسیبپذیرند و این موجب نوعی«شکنندگی جغرافیایی» در این سه تنگه شده است.
– هر سه کشور، از هر سه آبراه به مثابه «جغرافیایی خفه کننده» و ابزار ژئوپلیتیکی برای برهم زدن موازنه قدرت با کشورهای غربی، بهره جستهاند (مصر در ۱۹۵۶،یمن در ۱۹۶۷ و ایران در ۲۰۲۶) و این ابزار کماکان در بر هم زدن معادلات تجاری جهان، برای این بازیگران محلی کارکرد دارد .
– این سه نقطه، اشتراک فیزیکی ندارند، اما یک سیستم اکولوژیک-اقتصادی واحد را تشکیل میدهند .
– هر سه آبراه بسیار باریک (با عرض حداکثر ۳ کیلومتر) ،کم عمق، و قابل کنترلاند. هر سه مسیر به شدت در برابر «جنگ نامتقارن» یعنی استفاده از قایقهای تندرو، مینهای دریایی ارزانقیمت، پهپادهای انتحاری و موشکهای ساحل به دریا توسط گروههایی که آنها را تحت کنترل دارند آسیبپذیرند و این موجب نوعی«شکنندگی جغرافیایی» در این سه تنگه شده است.
– بحران در هر کدام، بلافاصله دو آبراه دیگر را تحت تأثیر قرار داده و به خطر افتادن امنیت در هر کدام، دومینووار آن دو دیگری را نیز عقیم و ناکارآمد خواهد کرد.
– این سه کشور، سه شاهراهی را تحت کنترل دارند که به یک تعبیر« نظامیترین پهنه آبی جهان» است. برای تامین امنیت این پهنه، کشتیها، ناوگانهای پهن پیکر و پایگاههای نظامی آمریکا، بریتانیا، فرانسه، چین، ژاپن و حتی عربستان و امارات در نزدیکی این سه نقطه، بهویژه در جیبوتی، بحرین، قطر و عمان، متمرکز شدهاند.
– از این سه، ایران و یمن تحت کنترل گروههای اسلامی هستند که رویکرد ضدآمریکایی و ضد استعماری دارند.
در این میان، تحلیل رفتار یمن و مصر خواندنی است : انصارالله یمن که برخلاف تصور کلیشهای غرب، یک نماینده یا «پراکسی» مطیع محض در قبال ایران نیست، به صراحت اعلام کرده: «تا زمانی که قدرتهای حاشیه خلیج فارس، بهویژه ریاض و ابوظبی، مستقیما وارد ائتلاف نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران یا یمن نشوند،کاری با بنادر و مسیرهای صادراتی آنها نخواهند داشت. آنها به عنوان متحد راهبردی ایران در «محور مقاومت» ترجیح میدهند به جای ورود به یک جنگ تمامعیار با انجام حملات موشکی و پهپادی نقطهای و محدود به اسرائیل، همبستگی خود را با ایران نشان دهند اما با«صبر راهبردی» کارت اصلی بستن بابالمندب را برای روز مبادا در دست داشته باشند و به کشورهای عربی سیگنال بدهند که امنیت اقتصادی آنها در گرو بیطرف ماندنشان در جنگ با ایران است.
موضوع درباره مصر قدری پیچیدهتر است . مصر کشوری اسلامی است اما تفاوتهای معناداری با ایران ویمن دارد :حکومت مصر، سکولار و ضد جریانات اسلامگرای سیاسی است و هیچ سنخیتی با ایده «محور مقاومت» به رهبری ایران یا ساختار عقیدتی انصارالله یمن ندارد. از نظر مالی به شدت به میلیاردها دلار کمک، وام و سرمایهگذاری کشورهای شورای همکاری خلیج فارس، بهویژه عربستان سعودی و امارات، وابسته است. بانک مرکزی مصر بارها با سپردههای چند میلیارد دلاری ریاض و ابوظبی از فروپاشی نجات یافته است.
بعید است مصریها ندانند که با بر هم خوردن نظام ناوبری دریایی در تنگه هرمز و باب المندب، نه سوئز کاربردی خواهد داشت و نه مصر میتواند صرفا تماشاچی باشد یا فقط به گزینه نظامی فکر کند! بلکه مجبور است با بازیگری بر لبه تیز دیپلماسی و سیاست کاری کند که نه مذاقِ آمریکا و اسرائیل تلخ شود و نه مجبور به پاسخگویی به مصریانِ مخالف اسراییل و آمریکا شود.
مصر اولین کشور عربی بود که در سال ۱۹۷۹ با اسرائیل پیمان صلح امضا کرد (پیمان کمپ دیوید) و تا امروز، ارتش مصر سالانه حدود ۱.۳ میلیارد دلار کمک نظامی مستقیم از آمریکا دریافت میکند. ساختار نظامی، امنیتی و سیاسی مصر کاملا با بلوک غرب گره خورده است. قاهره هرگز وارد بازی ژئوپلیتیکی نمیشود که خروجی آن تقابل نظامی با آمریکا یا به خطر انداختن امنیت اسرائیل باشد با این حال، در بدنه جامعه، سندیکاها، دانشگاهها و در میان مردم عادی مصر، اسرائیل همچنان به شدت نامحبوب و حتی به عنوان یک دشمن است. لذا مصر نیز همانند عربستان گرچه نه درظاهر، از هر گونه خلأ قدرت در ایران که موازنه راهبردی منطقه را کاملا به سود اسرائیل تغییر دهد می هراسد.
کانال سوئز؛ ناموس اقتصادی ،خط قرمز ملی و شریان اصلی بقای اقتصاد این کشور و درآمد دلاری آن است و بستن آن را خلاف منافع درازمدت خود می پندارد .با این همه، بعید است مصریها ندانند که با بر هم خوردن نظام ناوبری دریایی در تنگه هرمز و باب المندب، نه سوئز کاربردی خواهد داشت و نه مصر میتواند صرفا تماشاچی باشد یا فقط به گزینه نظامی فکر کند! بلکه مجبور است با بازیگری بر لبه تیز دیپلماسی و سیاست کاری کند که نه مذاقِ آمریکا و اسرائیل تلخ شود، نه جایگاهش را در میان کشورهای اسلامی از دست دهد، نه مجبور به پاسخگویی به مصریانِ مخالف اسراییل و آمریکا شود، بلکه در میانه این بحران ، مراقب منافع ملیاش از رهگذر سوئز نیز باشد.
تلاشهای مصر برای ارسال پیام به رئیس جمهور آمریکا و ایران برای ایجاد صلح در منطقه و حمایت از گفتوگوهای اسلام آباد را شاید بتوان درهمین چارچوب دسته بندی کرد.
اکنون و در صدمین روز از جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران ،بریتانیا نه تنها به خوبی میداند که ادعای ترامپ در عدم نیاز به تنگه هرمز، یک بلوف بی اساس است و در صورت ادامه این وضع، شوکِ تورمی و رکودی شدید در آمریکا و کشورهای متحدش حاکم خواهد شد بلکه در بازگرداندن نظم و کارکرد تنگه هرمز، با آمریکا همراهیِ آشکاری نمیکند؛ هم به این دلیل که دیگر از آن شوکتِ روزگارِ امپراتوری دریاییاش خبری نیست، و هم با برداشت روانشناسی تاریخی، شاید به دنبال آن است که مرهمی بگذارد بر زخمِ تحقیر تاریخیای که در ۱۹۵۶ از آمریکا در کانال سوئز چشید!
و این، دقیقا آن قدرت منطقهای، جهانی و ژئوپلیتیک سه شاهراه کلیدی جهان معاصر است که در قلمرو قدرتهای مسلمان قرارگرفته است. این سه شاهراه، فقط مسیر عبور کشتیها نیستند بلکه سه کلیدِ یک قفلاند که ایدئولوژی، جغرافیا و تاریخ، آنها را در جیب دنیای اسلام و خاورمیانه قرار داده است، سه کلید که گویی حتی در کارِ گشودنِ قفل روابط و کینهتوزیهای امپراتوریهای بزرگ قدیم و جدید نیز به کار میآیند.







