انتخاب مسعود پزشکیان و شکلگیری گفتمان دولت او، در نگاه نخست، بیش از آنکه بر منازعه سیاسی یا تعارض اجتماعی استوار باشد، بر مفاهیمی کلی و عام همچون «انسجام»، «تخصص»، «علم»، «وفاق» و «بیطرفی جناحی» بنا شده است. اما اگر این مفاهیم را از منظر تحلیل گفتمان بررسی کنیم، روشن میشود که ما با یک پروژه کلاسیک سیاستزدایی مواجهایم؛ پروژهای که به جای بازنمایی تضادها و مطالبات جامعه، آنها را در قالب دالهای تهی و شناور عرضه میکند، امکان خلق سیاست را از آنها میگیرد و در نهایت به تثبیت وضع موجود میانجامد.
سیاستزدایی و حذف منازعه
سیاست زمانی آغاز میشود که تعارضها و اختلافهای اجتماعی به سطح نمادین و گفتمانی راه یابند. هیچ جامعهای ذاتاً هماهنگ و بیتعارض نیست؛ تعارضها بخشی ساختاری از زندگی اجتماعیاند. آنچه گفتمانها انجام میدهند، سازمان دادن به این تعارضهاست: آنها میکوشند با قرار دادن برخی واژهها و مفاهیم در مرکز—آنچه در نظریه گفتمان «گرهگاه» نامیده میشود—زنجیرهای از معناها را به هم متصل کنند تا حول آن مرکز، نوعی اجماع اجتماعی و سیاسی ساخته شود.
به بیان دیگر، هر گفتمان موفق ناگزیر باید یک دال مرکزی بیافریند که گرچه در ذات خود تهی است، اما با پرشدن از معناهای متکثر گروههای اجتماعی، به پرچمی برای بسیج بدل شود. این همان چیزی است که امکان هژمونی سیاسی را فراهم میکند.
اما پروژههای سیاستزدایی مسیر دیگری میروند. آنها نهتنها نمیخواهند این تعارضها را بازنمایی و حول دالهای مرکزی سامان دهند، بلکه اساساً وجود تعارض را انکار میکنند. در این رویکرد، جامعه بهعنوان کل همگون و بیتعارض تصویر میشود که تنها نیازمند «مدیریت علمی» یا «وفاق» است. بهجای آنکه دولت عرصهای برای بازنمایی تضادها و برساختن افقهای تازه سیاسی باشد، به سطح یک نهاد تکنوکراتیک تقلیل مییابد که وظیفهاش اداره روزمره و اجرای اوامر بالادستی است.
در اینجا نسبت سیاستزدایی با منطق گفتمان روشن میشود: گفتمانهای واقعی تضاد را به رسمیت میشناسند و میکوشند آن را به پروژهای سیاسی و هژمونیک ترجمه کنند. سیاستزدایی اما نقطه مقابل این حرکت است: پاک کردن تعارض از سطح نمادین و جایگزین کردنش با واژههایی کلی، خنثی و به ظاهر بیطرف که هیچ زنجیره سیاسی واقعی از دلشان ساخته نمیشود.
دالهای تهی و شناور در گفتمان پزشکیان
در گفتمان پزشکیان چند دال کلیدی برجستهاند: «انسجام ملی»، «وفاق»، «تخصص»، «علممحوری» و «بیطرفی جناحی.»
اینها دالهاییاند که معنای مشخص و صلبی ندارند. «انسجام» برای حاکمیت چیزی است و برای اپوزیسیون چیزی دیگر. «علم» میتواند هم به معنای تکنوکراسی مطیع باشد و هم به معنای دانش انتقادی. «بیطرفی جناحی» میتواند هم به معنای عبور از قطببندیهای فرسوده باشد و هم به معنای حذف کامل سیاست.
این سیالیت باعث میشود که دالها بتوانند گروههای مختلف را موقتاً گرد هم بیاورند، اما چون تهی از محتوای واقعیاند، خیلی زود فرو میپاشند. به همین دلیل گفتمان پزشکیان از همان آغاز فاقد قدرت هژمونیک است: او نتوانست زنجیرهای از مطالبات را در یک پروژه سیاسی منسجم گرد آورد.
اگر مسیر دیگری انتخاب میشد
اما اگر دولت پزشکیان میخواست از این تله بگریزد و واقعاً دست به ساختن اجماع بزند، باید مسیر دیگری را میپیمود: به رسمیت شناختن تعارضها و ترجمه آنها به سیاست.
در اقتصاد، به جای تکرار شعار «مدیریت علمی»، میتوانست بحران معیشت، فساد ساختاری و نابرابری را بهعنوان محور تضاد تعریف کند و وعده دهد که دولتش در کنار مردم در برابر شبکههای رانتی و نهادی خواهد ایستاد. چنین انتخابی میتوانست «عدالت اقتصادی» را به دال مرکزی بدل کند.
در حوزه اجتماعی، به جای پنهان کردن شکاف نسلی، میتوانست تجربه «زن، زندگی، آزادی» را به رسمیت بشناسد و آن را نشانهای از مطالبه آزادی و کرامت بداند. در این صورت «آزادی» یا «کرامت» میتوانست به دالی فراگیر بدل شود که مطالبات جوانان و زنان را به هم پیوند دهد.
در سیاست خارجی، به جای تکرار کلیشه «وحدت جهان اسلام در برابر غرب»، میتوانست «تعامل عزتمند» را به دال مرکزی برگزید؛ مفهومی که هم بر استقلال تأکید کند و هم امکان گشودگی و فرصتسازی جهانی را فراهم آورد.
این مسیر البته به معنای ورود به منازعه بود؛ یعنی دولت باید میپذیرفت که سیاست یعنی بازنمایی و مدیریت تضاد، نه پاک کردن آن. تنها در این صورت امکان داشت گفتمان پزشکیان از دالهای تهی فراتر رود و به پروژهای سیاسی بدل شود.
سیاستزدایی به مثابه بازتولید وضع موجود
پزشکیان عملاً دولت را به سطح یک نهاد اجرایی تقلیل داده است: دولتی که مأموریتش «اجرای سند چشمانداز» و «مدیریت علمی» است. اما این اصرار بر غیرسیاسی و غیرجناحی بودن، نقطه ضعف است نه امتیاز؛ زیرا مردم اساساً میخواهند دولت وارد گفتوگوی سیاسی شود و تعارضها را به زبان آورد. این همان سیاستزداییای است که از سالها پیش در جمهوری اسلامی دنبال شد: پروژهای که با نظارت استصوابی، یکدستسازی قدرت و رسانههای رسمی پشتیبانی شد تا دولت هرگز به میدان سیاست بدل نشود و صرفاً کارگزار رهبری باقی بماند.
بنبست پس از جنگ دوازدهروزه
بحران جنگ دوازدهروزه بهترین نقطه برای دیدن ناکارآمدی این گفتمان بود. در لحظهای که جامعه انتظار داشت دولت افقی روشن و متفاوت ارائه دهد، پزشکیان همان دالهای تهی همیشگی را تکرار کرد: «انسجام»، «وفاق» و «ایستادگی».
اما این دالها قادر به بازنمایی واقعیتهای بحران نبودند. جامعه ایرانی در مواجهه با جنگ، همزمان با پرسشهای عمیقتری روبهرو شد: جایگاه ایران در منطقه چیست؟ سیاست خارجی چگونه باید بازتعریف شود؟ هزینههای تقابل دائم با غرب چیست؟ در چنین فضایی، زبان بیسیاست پزشکیان تنها پژواکی از زبان رسمی بود که به بیاعتمادی افزود و شکاف دولت و جامعه را آشکارتر کرد.
سیاستزدایی در این لحظه بحرانی ناتوانی خود را نشان داد: چون از اساس بر حذف تعارضها بنا شده بود، درست در لحظهای که تعارضها به اوج رسیدند، هیچ ابزاری برای پاسخ نداشت.
گسست با جامعه، بهویژه نسل جوان
جامعه ایران در سالهای اخیر، بهویژه با جنبش «زن، زندگی، آزادی»، نشان داد که سیاست از پایین و از دل منازعهها زاده میشود. نسل جوان با زبان «بیطرفی» و «انسجام خنثی» ارتباطی برقرار نمیکند؛ آنها سیاست هویتمند و متعین، آزادی و تغییرات ساختاری را طلب میکنند.
گفتمان پزشکیان، با تکیه بر دالهای تهی و حذف تعارض، بهطور ساختاری از چنین جامعهای جداست. این گسست در بلندمدت دولت او را بیاعتبار و ناکارآمد خواهد کرد. پرسش اینجاست: آیا پزشکیان خواهد توانست از این مدار بسته سیاستزدایی بیرون بیاید و دال مرکزی تازهای برای پیوند با جامعه خلق کند، یا همچنان در واژههای خنثی و بیقدرت باقی خواهد ماند؟





