در خبرها آمده بیش از ۷۵ درصد پذیرفته شدگان دانشگاههای دولتی از سه دهک بالای جامعه هستند. این آمار برای دانشگاههای برتر بیشتر هم میشود. این اتفاق به این معنا است که هر چه پیش میرویم:
۱- راه رسیدن به دانشگاههای دولتی و برتر از مسیر «سرمایه» میگذرد، و این راه قاعدتا برای قشر فرودست ناهموارتر و احتمالا در آینده نزدیک، بعید میشود.
۲- ملاک پذیرش در دانشگاههای خوب، دیگر – صرفا – استعداد و توانایی ذهنی نیست؛ نه اینکه استعداد شرطی نالازم شود، بلکه شرطی ناکافی خواهد شد.
مشکل از جایی شروع میشود که عامل سرمایه راه ورود به دانشگاه را با اسلوب خود تعریف میکند، و قاعدتا در این اسلوب هر میزان کمداشت ِ استعداد، با سرمایه قابل جبران خواهد شد. به عبارتی برای گذر از این مسیر، نقطه اتکای نیل به قبولی در یک دانشگاه خوب، لزوم سرمایه با حدی متوسط از استعداد میشود و نه – چنانچه در گذشته بود – با اتکای صرف بر استعداد.
از تبعات این دو اتفاق در وهله اول؛ نخبهگرایی در دانشگاه به حاشیه رانده میشود، چرا که صندلی دانشگاه در انتظار کسی است که میتواند توان ذهنی نابسنده خود را به مدد امکانی که سرمایه در اختیارش گذاشته (مشخصا مدارس ویژه و گران ِ کنکور محور، و نه آموزش محور بر مبنای ساختارهای استاندارد آموزشی ) جبران کند. لذا با انباشت چنین دانشجویانی در دانشگاهها نباید خیلی انتظار داشت خروجی این دانشگاه دیگر مرجعی باشد برای جریانسازیهای فکری و اجتماعی و حتی صنفی و حرفهای – چنانچه پیشتر بوده است.
البته این وضعیت، خطر یک نهاد اجتماعی مستقل، منقد، غیر سازشگر و پویا را نیز برای حاکمیت کم میکند و احتمالا حاکمیت از چنین وضعیتی استقبال میکند ولی تبعات آن در نهایت برای همه از جمله حاکمیت پابرجا خواهد ماند و رو به وخامت میرود.
از سوی دیگر، خیلی از مسائل جاری در متن جامعه – خصوصا مسائل مبتلابه قشر فرودست – دیگر مسئله دانشگاه نخواهد بود. چرا که قاطبه دانشجویان نه تنها دغدغههای عموم را نخواهند داشت، بلکه اساسا تجربهای و درکی نسبت به مسائل طبقات ذیل خود نخواهند داشت، چه رسد در صدد رساندن خدمتی به آنها باشند.
در وهله بعد؛ [این دانشجو – به طور نسبی – آماده پذیرش نقش فعال و پویا در راستای آموزشی که دیده و هزینهای که از خزانه عمومی به او رسیده، نخواهد داشت، نیازی نمیبیند برای عوایدی که روزی از قِبَل آموزش و مهارت قرار است به آن برسد، خود را به تکاپو بیندازد. عایدی موعود از پیش در دسترس او است، لذا قاعدتا انگیزه برای تکاپو از متن دانشگاه رخت بر خواهد بست. نشانه واضح چنین پدیدهای امروز به وضوح در اعتراضی که دانشجویان پزشکی نسبت به شرایط سخت کاری خود دارند، نمود یافته است. این در حالی است که سختی این رشته بیشتر نشده، بلکه تاب آوری دانشجویان این رشته است که در قبال صعوبت آن به شکل چشمگیری کاهش یافته است.
به لحاظ عدالت آموزشی نیز، هرچه نسبت این دانشجو [متمول] بیشتر شود، این قشر سهم بیشتری از بودجه و حمایت دولت در امر آموزش میبرد. و این عملا در خلاف جهت عدالت آموزشی است. چرا که دانشگاههای دولتی در ایران از خزانهی عمومی اداره میشوند، این تفاوت دارد با دانشگاههای برتر در کشورهایی مثل آمریکا یا کانادا؛ آنجا دانشجو صرفنظر از استعداد که فاکتور مهمی است، مهمان جیب خود است. دانشجو در کنار استعداد هرچه پول بیشتری دهد امکان پذیرش در دانشگاه بهتری دارد. ولی این دانشجو نه دینی به خزانه عمومی کشور دارد و نه بهطور مستقیم از حقی که قاعدتا باید نصیب قشر کمبرخوردارتر شود، بهره برده است تا همان قشر کم برخوردارتر را – حتی با استعداد بیشتر – محروم از موقعیت دانشگاهی مطلوب و حتی معمول کرده باشد.
همه موارد بالا و موارد دیگر از این دست، وقتی رنگ میبازد که این دانشجو (غالبا) هنوز فارغالتحصیل نشده به فکر مهاجرت است، چرا که گزینه غالب در ترکیب تمول و تحصیل – متاسفانه – در ایران، مهاجرت است، یعنی حاکمیت با این شیوه، نه تنها فراخوانی برای بخشیدن سهم و حق اقشار کم برخوردارتر، از جیب آنها به پر برخوردارتر ها داده است، بلکه این مجوز را میدهد که حاصل سرمایهگذاری حاکمیت در امر آموزش عاید خارج از مرزهای ایران شود.
باری، سوالی که ضمن مسائل اشاره شده در بالا مطرح است این است که چرا مسیر عدالت آموزشی در ایران به این سمت رفته است؟





