اعلامیه جهانی حقوق بشر بهصراحت از حق آموزش سخن میگوید. ماده ۲۶ این اعلامیه تأکید میکند که هر انسانی حق برخورداری از آموزش دارد و آموزش عالی باید بر پایه شایستگی، برای همه قابل دسترس باشد. ماده ۲۷ نیز پا را فراتر میگذارد و مشارکت در پیشرفت علمی و بهرهمندی از دستاوردهای علم را از حقوق انسانها میداند.
این اصول زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکنند که درباره جامعهای سخن میگوییم که علم و آموزش برای آن پدیدهای تازه نیست.
ایرانیان قرنها در شبکه جهانی تولید و انتقال دانش حضور داشتهاند؛ از دانشمندانی چون ابن سینا و خیام تا نسل معاصر پژوهشگران و دانشمندانی که در دانشگاههای بزرگ جهان فعالیت کردهاند. در دوران جدید نیز نامهایی چون مریم میرزاخانی نشان میدهد که این پیوند تاریخی با علم همچنان ادامه دارد؛ ریاضیدانی که تحصیلات دانشگاهی خود را در تهران آغاز کرد و بعدها به نخستین زن و نخستین ایرانی برنده مدال فیلدز تبدیل شد.
در واقع، در بخش مهمی از تاریخ فرهنگی ایران، آموختن نه فقط وسیلهای برای کسب شغل، بلکه نوعی ارزش اجتماعی و فرهنگی بوده است. خانوادهها برای تحصیل فرزندانشان هزینه کردهاند، دانشجویان برای ورود به دانشگاه رقابت کردهاند و بسیاری از جوانان ایرانی، ارتباط با دانشگاهها و مراکز علمی جهان را بخشی از مسیر پیشرفت خود دیدهاند.
اما درست در چنین بستری، امروز با تناقضی عجیب روبهرو هستیم: از یک سو، جهان از حق آموزش، گردش آزاد دانش و همکاری علمی سخن میگوید؛ از سوی دیگر، محدودیتهایی ایجاد میشود که یکی از مسیرهای شناختهشده ورود جوان ایرانی به همین شبکه جهانی علم را دشوارتر میکند.
مدتی است مسیر ورود دانشجویان ایرانی به مقاطع تحصیلات تکمیلی، بهویژه دکتری، با چالشهای جدیتری روبهرو شده است و اکنون محدودیت در برگزاری آزمون تافل در ایران نیز به این مشکلات افزوده شده است.
تافل نیز یک آزمون حاشیهای یا کماهمیت نیست. بنا بر اعلام مؤسسه ETS، نمره این آزمون در بیش از ۱۳ هزار مؤسسه در بیش از ۱۶۰ کشور جهان پذیرفته میشود. بنابراین، محدود کردن دسترسی دانشجویان ایرانی به تافل صرفا دشوار کردن یک امتحان زبان نیست؛ بلکه ایجاد مانعی تازه در یکی از مسیرهای شناختهشده ورود آنان به دانشگاهها و شبکه جهانی آموزش عالی است.
اینجاست که باید پرسید: اگر آموزش یک حق است و اگر علم قرار است مرزهای سیاسی را پشت سر بگذارد، چرا یک دانشجوی ایرانی باید به دلیل ملیت و محل زندگی خود، برای اثبات دانش زبانش هزینهای چند برابر دیگران بپردازد؟
برای یک خانواده ثروتمند، سفر به ترکیه، امارات یا کشوری دیگر برای شرکت در آزمون ممکن است تنها یک هزینه اضافی باشد. اما برای یک دانشجوی طبقه متوسط یا کمدرآمد، هزینه بلیت، اقامت، رفتوآمد و دیگر مخارج میتواند به معنای کنار گذاشتن کامل مسیر ادامه تحصیل باشد.
از اینجا به بعد، مسئله دیگر فقط تحریم نیست؛ مسئله عدالت است.
دانشجویی که پول بیشتری دارد، همچنان میتواند راهی پیدا کند؛ اما دانشجویی با همان استعداد و توانایی علمی، تنها به دلیل وضعیت اقتصادی خانوادهاش ممکن است از رقابت کنار گذاشته شود. یعنی ثروت، ناخواسته به یکی از شروط دسترسی به فرصت علمی تبدیل میشود.
در چنین شرایطی، این محدودیت معنایی فراتر از یک تصمیم اداری یا سیاسی پیدا میکند. وقتی هزینه چنین سیاستی را دانشجو، پژوهشگر و جوانی میپردازد که هیچ نقشی در تصمیمات سیاسی ندارد، باید پرسید مرز میان فشار سیاسی و آسیبزدن به مردم عادی دقیقا کجاست؟
علم باید یکی از آخرین پلهایی باشد که در اختلافات سیاسی تخریب میشود.
اگر حقوق بشر حقیقتا جهانشمول است، حق آموختن یک جوان ایرانی نیز باید به همان اندازه محترم باشد که حق آموختن هر جوان دیگری در جهان.







