سخنرانی امروز دونالد ترامپ (سه شنبه ۲۳ سپتامبر) در مجمع عمومی سازمان ملل بیش از هر چیز یک حملهٔ سازمانیافته به خودِ سازمان ملل بود؛ حملهای که از مرز نقدِ عملکرد گذشت و مشروعیتِ نهاد را نشانه گرفت. او سازمان ملل را متهم کرد که «برنامهای جهانیگرایانه» برای مهاجرت پیش میبرد، به کشورها گفت «مرزها را ببندید و بیگانگان را اخراج کنید»، و حتی هشدار داد «کشورهایتان دارند به جهنم میروند». تغییرات اقلیمی را «بزرگترین کلک/کلاهبرداری» خواند و پیشبینیهای علمی و گزارشهای نهادهای وابسته به سازمان ملل را «مزخرف» و ساختهٔ «آدمهای احمق» دانست. مدعی شد سازمان ملل «با بودجههایش مهاجرتِ غیرقانونی را یاری میکند»، چندجانبهگرایی «کلمات توخالی» است و راه رستگاری فقط از «حاکمیتِ دولت–ملت» به معنای ارادهگرایی و کنترل مرزی میگذرد. همزمان وعدهٔ «تعرفههای تازه» را بهعنوان ابزار سیاست خارجی روی میز گذاشت و مشروعیت بسیاری از دستورکارهای سازمان ملل—از اقلیم تا حقوق بشر—را زیر سؤال برد.
این بار سخنرانی از «سیاستِ مسئلهسازی» معمول کمپینهای انتخاباتیاش فراتر رفت و به تحریک مستقیم احساسات انجامید: ترامپ بهطرزی بیپایه مدعی شد لندن میخواهد «حکومت شریعت را پیاده کند» و به صادق خان، شهردار لندن، حمله کرد؛ همان الگوی آشنای اسلامهراسی و بیگانههراسی که در آن مهاجر و مسلمان همتراز میشوند و «عنصر خارجیِ آلودهکننده» جلوه میکنند—گفتمانی یادآور فاشیسم اواخر قرن نوزدهم و نیمهٔ اول قرن بیستم.
ترکیب این گزارهها تصویر روشنی میسازد: برای ترامپ، نهادِ تنظیمکنندهٔ قواعد مشترک، خود «مسئله» است. قطعات پازل روشناند: بیاعتبار کردن مرجعهای واقعیت و قاعدهمندی تا میدان برای ارادهگرایی یکجانبه و سیاستی پوپولیستی، ضدنهاد و خارج از حیطههای نظارتی و حقوقی بازتر شود—پازلی که بر بستری از نارضایتی اجتماعیِ طبقات فرودست نسبت به همین نهادها شکل گرفته، اما بهجای تقویت آنها به نفع خواستگاههای مترقیشان، اصل وجودشان را انکار میکند و در چارچوب بلاغت ضدروشنگرانه و ضد عقلانیت انتقادی، همان خواستهای مترقی را به سخره میگیرد تا نارضایتیِ انباشتهٔ گروههای حاشیهشده را در ساحتِ ایدئولوژیک و خیالی «ارضـا» کند.
ادبیات ترامپ با دوگانههایی مثل «نخبگان/مردم»، «ملی/جهانی» و «حقیقت/فریب» کار میکند. در این دستگاه، «سازمان ملل» به «دالِ ممتاز» بدل میشود که میتوان انواع گلایهها—از قیمت انرژی و مهاجرت تا دیگریهراسی و بیاعتمادی به علم—را در آن ریخت و زنجیرهای از دالهای همارز ساخت تا به نتیجه دلخواه رسید: همهچیز تقصیر «نهادِ فاسدِ جهانی» است. همینجاست که انکار علم (اقلیم بهمثابه «کلاهبرداری») و اشاعهٔ اطلاعات گمراهکننده (از ادعاهای بیاساس دربارهٔ واکسن و اوتیسم تا «فیکنیوز») به خدمت پروژهٔ ضدنهادی درمیآید: وقتی اجماع علمی و رسانههای حرفهای بدنام شوند و انتشار اطلاعات غلط بیهزینه و امری عادی شود، هر گزارش حقیقتیابِ سازمان ملل نیز پیشاپیش بیاعتبار جلوه میکند.
امپریالیسمِ جدید: یکجانبهگرایی با نقابِ «حاکمیت ملی»
ترامپیسم خود را با شعار «حاکمیتِ دولت–ملت» میآراید، اما محتوای واقعی آن بازگشت به منطقِ سلطه است: ترجیحِ معاملههای دوجانبهٔ مبتنی بر نابرابری قدرت و تحمیل اراده به جای قواعدِ عام و جهانشمول، و اولویتدادن به تعرفه، تهدید و تعلیق همکاریهای چندجانبه. از آغاز دور دوم ریاستجمهوری، کاخ سفید با دستورهای اجرایی، خروج از سازمان جهانی بهداشت را کلید زد و حمایت/مشارکت در نهادهایی چون شورای حقوق بشر و برخی آژانسهای ملل متحد را محدود یا تعلیق کرد؛ فرایندی که در آن ساماندهی حقوقیِ نظم بینالمللی جای خود را به ارادهٔ «استثناگرایانه»ی دولت میدهد. این همان منطقِ «امپریالیسمِ جدید» است: نفیِ قواعد مشترک هرجا با منافع کوتاهمدت قدرت ناسازگار افتد. در ظاهر، انزواطلبی و «حاکمیت ملی»؛ در عمل، منطقِ زور، نظامیگری منطقهای و بلوکسازی قدرت.
برای هر پروژهٔ یکجانبهگرا، دولتهای اقتدارگرا و سلطهجو سه ویژگی سازمان ملل را همچون مزاحم میبینند:
۱) قاعدهگذاری: حقوق بینالملل و هنجارهای مشترک دستِ دولتِ قدرتمند را میبندد.
۲) شفافیت عمومی و داوری همگانی: گزارشهای دبیرخانهها، هیئتهای حقیقتیاب و نهادهای وابسته (از اقلیم تا حقوق بشر) امکانِ سنجش و مسئولیتپذیری میآورد.
۳) کثرتگرایی: حضور «دیگران»—کشورهای کوچک، جنوب جهانی و جامعهٔ مدنی—که صدا و دستورکار متفاوت وارد میکنند.
ترامپ با زدنِ قلب این سه (قاعده، شفافیت، کثرت)، سازمان ملل را نه نهادی برای اصلاح که مانعی برای اعمالِ اراده مینمایاند؛ پس یا باید بیاثر شود یا با فشار مالی/سیاسی به میل او «منطبق» گردد. روایتِ «سازمان ملل به کار نمیآید و فقط حرفهای توخالی تولید میکند» دقیقاً برای همین مهندسی بیاعتبارسازی است.
سیاستِ ضدنهادی بدون جنگ با مرجعیتِ دانش پیش نمیرود. حملهٔ امروز به اقلیم امتداد منطقی همان خطی است که همزمان در سلامت عمومی و رسانه نیز دیدهایم: وقتی رئیسجمهور از تریبون عمومی ادعاهایی خلاف اجماع علمی دربارهٔ واکسنها میگوید و رسانههای منتقد را «فیکنیوز» مینامد، مقصد روشن است: شکستنِ زمینِ مشترکِ واقعیت تا سیاستِ ارادهگرایانه آسانتر پیش برود. در چنین بستری، هر عدد و نمودارِ سازمان ملل از پیش «بیاعتبار» معرفی میشود.
دفاع نقّادانه از نهاد
پاسخِ مترقی از تفکیکِ نقدِ اصلاحگرانه و نقدِ پوپولیستی آغاز میشود. کانت در «صلح پایدار» افقی را طرح میکند که در آن دولتهای جمهوری، با اتکا به قانونِ عمومی، اصلِ علنیت یا شفافیت عمومی (publicity) و شکلگیریِ حقِ بینالمللی/جهانوطنی، خشونت را محدود و داوری مشترک را ممکن میکنند. اگر این افق را امروزی کنیم، سازمان ملل—با همهٔ نارساییها، از نابرابری ساختاری شورای امنیت تا نمایندگیِ ناکافیِ جنوب—هنوز نزدیکترین ابزاری است که برای تبدیلِ عقلِ عملیِ جهانشمول به سازوکار داریم.
دریدا این افق را به زبان «موعودیتِ بیموعود» صورتبندی میکند: سیاستی که به «عدالتِ در راه» متعهد است—نه به یک ایدۀ حاضر و بسته، که اغلب به اقتدارگرایی تازه میانجامد. سازمان ملل، در بهترین حالتش، نهادِ همین «وعده» است: وعدۀ پاسخگویی، داوری آشکار و حقوقی که از مرزها فراتر میرود. دفاع از سازمان ملل دفاع کور از وضع موجود نیست؛ دفاع از اصلِ وعده و الزامِ نهاد به وفاداری بیشتر به آن است—از اصلاح حق وتو و تقویت نمایندگی گرفته تا استقلال مالی/علمی دبیرخانهها و سازوکارهای حقیقتیاب. این دفاعِ نقّادانه، برخلاف حملۀ ترامپیستی، جهانشمولیِ حقوق و عقلِ عمومی را مسئله نمیبیند؛ نقص در تحقق آن را مسئله میبیند.
جمعبندی
سخنرانی امروز یک پیام روشن داشت: برای ترامپیسم، راهِ سیاست از «نفیِ قاعده» میگذرد. سازمان ملل، چون نماد قاعدهگذاری و جهانشمولیِ حقوق است، باید بیاعتبار شود؛ و برای این منظور، اسلامهراسیِ نمایشی، اقلیمانکاری و روایتهای مهاجرتستیز به کار گرفته میشود. پاسخِ مترقی، وارونۀ این منطق است: تقویتِ نهاد بهمثابهٔ وعده—با اصلاحات واقعی، اعلانپذیریِ عمومی بیشتر و پیوندِ حقوق با عدالت. اگر نقدِ پوپولیستی، جهانشمولی را میزند، نقدِ مترقی، جهانشمولی را مطالبه و اجراییتر میکند. نیویورکِ امروز شاهد برخورد این دو افق بود: یکی که قواعد را سدِ راه قدرت میبیند و دیگری که قدرتِ بیقاعده را خطر میداند. انتخابِ ما، انتخاب میان «ویرانیِ نهاد» و «اصلاحِ نهاد» است.





