هنوز ترانه «سقف» با آن موسیقی امضادار اسفندیار منفردزاده و سبک یگانه فرهاد برایم تازگی دارد و هر بار که میشنوم شگفتزده میشوم. وجه شگرف اما بیشتر خود ترانهست، آن ترکیب واژهها و فضایی که میآفریند.
مدتی پیش با خودم فکر کردم که جنتی عطایی یکی از رویاپردازانهترین ترانههای فارسی را سروده، و رد و اثری که بر قلب و روح میگذارد، حاصل همین رویاپردازیست. میان همه تصاویر سیاه و سفیدی که موسیقی اسفندیار منفردزاده یادآورش است، این واژهها پر از رنگ هستند، آغشته به هوشرباترین عطرها و جلوهگر لطیفترین نوازشها، مثل خواب وصال یک عاشق، که به سرآمد ترانههایش تبدیلش میسازد، به مراتب والاتر از معروفترین آثارش مثل «یاور همیشه مومن» و «گل بارونزده».
جنتی عطایی در ترانه «یاور همیشه مومن» که تعبیر عاشقانه هم ازش شده، اساسا احساس و عاطفه را به رابطهای مرید و مرادی پیوند میزند. ترانه در وصف یک رفیق، یک همراه، یک همرزم سروده شده که گامی جلوتر از شاعر ایستاده و با شعلهای که در دست دارد، مسیر را برایش روشن میکند، کمااینکه غیابش ظلمات شاعر است:
«ای تبلور حقیقت / توی لحظههای تردید / تو شبو از من گرفتی / تو منو دادی به خورشید.»
اوست که به دل مخاطره میاندازدش، اما از مخاطره هم رهاییاش میبخشد. شمس است که مولانا را از هفت وادی عبورش داده.
«گل بارونزده» هم کموبیش چنین خصلتی دارد، گرچه بندهای اول ترانه شاید کمی گولزننده باشد، اما عبارات و اشارات بعدی ذهن را به فضای دیگری میبرد. گواینکه از میانه کار، شاعر دیگر نمیتواند خوددار باشد، مثل بغضی که بزرگ و بزرگتر میشود و یکدفعه به سیل اشک بدل میگردد.
«توی یاس مبهم چشمات میبینم / که به فکر یه سفر به انتهایی». آیا این سطرها یادآور آخرین تصاویر گلسرخی در دادگاه نظامی نیست، لحظهای که به سرنوشت خویش آگاهی یافته بود؟
نقل است از سیاوش قمیشی، آهنگساز این اثر، که شاعر در نسخه اولیه ترانه به جای «گل یاس نازنینم»، عبارت «گل سرخ نازنینم» را به کار برده بود و بهخاطر همین شاعر و آهنگساز و خواننده، هر سه به اداره امنیت احضار شده بودند. آیا میشود آن ترانه را نشان از عهد و پیمانی دوباره و پس از مرگ گلسرخی دانست؟
«گل بارون زده من / گل یاس نازنینم / میشکنم پژمرده میشم / نذار اشکاتو ببینم… سر به زیر دلشکسته نازنینم/ اگه ساده است واسه تو گذشتن از من / مرثیه سر کن برای رفتن من / آخه مرگه واسه من از تو گذشتن…»
روایت راست باشد یا ناراست، چیزی از محتوای سیاسی و بار اعتراضی اثر کم نمیکند و «گل بارونزده» همچنان راه را نشان شاعر میدهد.
جنتی عطایی اما در ترانه «سقف» به جای طی طریق، رویاپردازی میکند. نه به آن معنا که فضایی فانتزی و ماورایی بیافریند، بلکه یک رویای ساده را تجسم میکند، و شاید سادهترین رویاها، رویای یک سقف، همهاش همین. از این جهت ترانه «سقف»، علیرغم خصلت رویاگونهاش، بسیار اینجهانیست، غایت و حقیقت عشق است که وصال جسم را طلب میکند.
ترانه پر از لحظههای ناب است که به عاشقیت عینیت میبخشد، تجسم یکی شدن، درهم آمیختن، با هم ترسیدن، با هم رنج کشیدن و مراقبت از یکدیگر. تعالی واژههاست این ترانه. تعابیر، تشبیهات و استعارههای بهکار گرفته شده در آن، کمنظیر است، سطح دیگریست نه تنها در خود ترانههای جنتی عطایی، بلکه در ترانه فارسی:
«زیر این سقف اگه باشه / میپیچه عطر تن تو / لختی پنجرههاشو / میپوشونه پیرهن تو»
یا مثلا این سطرها: «سقفی اندازه قلب من و تو / واسه لمس تپش دلواپسی / برای شرم لطیف آینهها / واسه پیچیدن بوی اطلسی / زیر این سقف با تو از گل / از شب و ستاره میگم / از تو و از خواستن تو / میگم و دوباره میگم/ زندگیمو زیر این سقف / با تو اندازه میگیرم / گم میشم تو معنی تو / معنی تازه میگیرم.»
اما اوج هنرنمایی شاعر بند آخر ترانه است، لحظهای که بازمیگردد به آغاز ترانه، جایی که آشکار کرده بود همه آنچه قرار است در ادامه بیاید، رویا و خیال است و تنها در «فکر» راوی حیات دارد: «تو فکر یک سقفم».
این فاشگویی آغازین بهنوعی یادآور رمانهاییست که از همان ابتدا تکلیف را با خواننده روشن میکند که قرار است چه اتفاقی بیفتد، اما سیر حوادث داستان، آنقدر بهخودی خود جاذبه دارد که خواننده را تا آخر میکشاند. داستان خطی نیست، بلکه دایرهایست. آخرش بازگشت به اولش است.
جنتی عطایی هم در پایان سفر خیالانگیز و عاشقانه خود به همان نقطه بازگشته که زمین سفت واقعیت است: «سقفمون، افسوس و افسوس / تنِ ابر آسمونه / یه افق یه بینهایت / کمترین فاصلمونه.»
امر ناممکن به این شکل تبدیل به ترانه شده است. «سقف» حتما نقطه عطفی در ترانه امروز فارسیست. دوره و زمان ندارد. گرچه در ابتدا برای فیلم «ماهیها در خاک میمیرند» (۱۳۵۶) نوشته شده که حکایت کلاسیک عشق پسر خانوادهای فقیر به دختر خانوادهای ثروتمند است، اما ادبیات ناب است، قدرتمند و پر از احساس و عاطفه.





