بررسی اعتراضات فرانسه در گفتوگو با انزو تراورسو
انزو تراورسو، تاریخنگار و پژوهشگر حوزه تاریخ اندیشه، در گفتوگویی با برنامه «صبحهای فرانس کولتور» به تحلیل رویدادهای اخیر فرانسه پرداخته است. گفتوگو بر سه محور اصلی پیش میرود: نخست، نسبت اعتراضات جاری فرانسه با شورشها و انقلابهای تاریخی مطرح شده و سپس از منظر حافظه جمعی مورد بررسی قرار میگیرد. در پایان و در بخش دوم مصاحبه، از خلال مناظرهای میان تراورسو و اوژنی باستیر، نویسنده و روزنامهنگار راستگرای فرانسوی، مساله بحران سیاسی و بهطور خاص مسئله مشروعیت قدرت و توان دولت در پاسخگویی به مطالبات اجتماعی پیش کشیده میشود.
مصاحبه با اشاره به آخرین اثر تراورسو، «بقا و تداوم شورش: جستاری در دیالکتیک حافظه»که سپتامبر ۲۰۲۶ در فرانسه منتشر شده، آغاز میشود. در این کتاب که سومین بخش از سهگانهای درباره تاریخ و فرهنگ جنبشهای انقلابی است [بخش اول «مالیخولیای چپ (۲۰۱۶) و بخش دوم انقلاب (۲۰۲۲)]، تراورسو به بررسی خاطره تجربههای انقلابی در بستر وقایع تاریخی همچون کمون پاریس، تخریب بناهای یادبود، نسبت میان حافظه هولوکاست و حافظه استعمار و نیز جنبش اعتراضی ایتالیا در دهه ۷۰ پرداخته است.
تراورسو اعتراضات فرانسه را چنین توصیف میکند: « آنچه امروز در فرانسه میگذرد، به نظرم هم نگرانکننده است و هم امیدهای بسیاری برمیانگیزد. نگرانکننده است، چون پیشبینی سیر این رویدادها دشوار است. هیچ رویداد تاریخی بزرگی طبق یک توالی از پیش تعیینشده پیش نمیرود. همین طور ممکن است – و فکر میکنم این هم بخشی از راهبرد قدرت در این مقطع باشد-ـ زمینهساز برآمدن یک رژیم اقتدارگرا شود؛ بهویژه با انتخابات سال آینده فرانسه. اما این جنبش در عین حال امیدهای بزرگی هم با خود دارد، چون شاید نقطه آغاز تغییرات مثبت سیاسی باشد. هر دو مسیر ممکناند.»
او در ادامه به حافظهای که جنبش جاری حامل آن است اشاره میکند. چون به زعم وی «گذشته همچنان زنده و فعال است و اکنون را شکل میدهد.» از این رو که هر جنبشی را مجموعهای از مطالبات و امیدهایی پیش میبرند که در گذشته بیان شدهاند، اما بینتیجه مانده یا برآورده نشدهاند.
تراورسو میان شورش و انقلاب تمایز میگذارد: «شورشها فورانهایی گذرا هستند؛ چیزی شبیه موجی کوتاه از تبوتاب. انقلابها دگرگونیهای عمیق اجتماعی و سیاسیاند».
او از کمون پاریس بهعنوان انقلابی یاد میکند که در آغاز همچون شورش شکل گرفت. زیرا معتقد است بسته به شرایط و نوع پویایی رویدادها، هر شورشی امکان این را دارد که به انقلاب بدل شود. سپس به بازنماییها و بازتفسیرهای تاریخی از کمون اشاره میکند: «کمون پیوسته از نو به یاد آورده و بازآفرینی شده است. در روزهای اخیر، نام کمون روی چند پلاکارد در تظاهرات ۱۷ اکتبر دیده میشد. در کنار حافظههای دیگری، از جمله خاطره ۱۷ اکتبر ۱۹۶۱ و کشتار الجزایریها در خیابانهای پاریس.»
آنچه برای او قابل توجه است، «حافظه ضد کمون» است که حاکی از اهریمنی جلوه دادن آن توسط جبهه محافظهکار و ضد انقلاب است. او از تئوفیل گوتیه یاد میکند که میگفت «کمون یعنی درندگان، جانورانی وحشی که در شهر جولان میدهند، چون نگهبان فراموش کرده در قفس را ببندد.» و یا آلفونس دوده، از چهرههای برجسته اندیشه محافظهکار قرن نوزدهم که معتقد بود «پاریس به دست سیاهها افتاده است.»
به زعم تراورسو، خوانشهایی مشابه از کمون در مورد وقایع ۱۷ اکتبر جاری نیز قابل مشاهده است: «در تفسیر شورشهای ۱۷ اکتبر، یا به دنبال یافتن یک قربانی بلاگردان هستند، یا نظریه توطئه را مطرح میکنند و یا همهچیز را به مهاجرت نسبت میدهند. این یعنی خوانشی نژادپرستانه از شورش. اینجاست که شباهت میان کمون و ۱۷ اکتبر چشمگیر است. هرچند ۱۷ اکتبر را بهعنوان رویدادی تاریخی نمیتوان با کمون مقایسه کرد.»
به زعم تراورسو، خوانشهایی مشابه از کمون در مورد وقایع ۱۷ اکتبر جاری نیز قابل مشاهده است: «در تفسیر شورشهای ۱۷ اکتبر، یا به دنبال یافتن یک قربانی بلاگردان هستند، یا نظریه توطئه را مطرح میکنند و یا همهچیز را به مهاجرت نسبت میدهند. این یعنی خوانشی نژادپرستانه از شورش.»
در ادامه گفتوگو و در امتداد چارچوب موضوعی کتاب «بقای شورش»، مساله تخریب بناهای تاریخی مطرح میشود و بهطور خاص شعارنویسی بر روی مجسمه جمهوری در پاریس و به آتش کشیده شدن ساختمان تاریخی شهرداری لیموژ. تراورسو میان شمایلشکنیای که متوجه نمادهای سلطه بردهداری یا استعمار است و آتش زدن شهرداری لیموژ تمایز قائل میشود. زیرا معتقد است با غارت یا آتش زدن ساختمانهای عمومی، نمیتوان جامعه را تغییر داد. با این حال تاکید میکند که « باید ریشههای این خشم و دلایل این شکل از بروز آن را فهمید. گاهی ممکن است شهرداری هم در چشم مردمی که به پا خاستهاند، نماد قدرت به نظر برسد.»
او با رد نکوهش این شمایلشکنیها با عنوان خرابکاری یا نیهیلیسم حافظه، برعکس آنها را نوعی «بیان بازپسگیری حافظه» میداند. بناهایی که دههها و قرنها با حضوری خنثی در فضای عمومی از معنا تهی شده بودند، حالا دوباره بار نمادین، معنایی جدید و ارزشی نیتمندانه پیدا میکنند و به زعم «آلویس ریگل» تحملناپذیر میشوند. او برای نمونه به جنبش ضد نژادپرستی در آمریکا- «جان سیاهپوستان مهم است»- اشاره میکند که طی آن مبارزهای نمادین علیه این بناهای نمادین شکل گرفت.
در ادامه، مساله مقایسه اعتراضات فرانسه با شورشهای ایتالیا در دهه ۱۹۷۰ مطرح میشود. در این بخش از گفتوگو، تراورسو بر تفاوت میان تاریخ ثبتشده و حافظه جمعی تأکید کرده و به اهمیت این دهه در پژوهشهای تاریخی اشاره میکند. با این حال معتقد است این دوره تاریخی هنوز در آگاهی عمومی بهدرستی فهم نشده و یا به نوعی «حفره سیاه» بدل شده است.
او تعبیر رایج «سالهای سربی» را ناکافی میداند، زیرا خشونت را به ویژگی اصلی آن دوره تبدیل میکند و دیگر ابعاد تجربه تاریخیاش را به حاشیه میراند. او در برابر این تعبیر، اصطلاح «سالهای مسی» را پیش میکشد. مس، که در خطوط تلفن به کار میرفت، برای او نماد ارتباط و انتقال است. این نامگذاری این امکان را فراهم میکند تا در کنار خشونتهایی چون ربودهشدن «آلدو مورو»[*]، از کنش جمعی، امیدهای آرمانشهری، تعهد سیاسی و تجربه دموکراسی در خیابانها نیز سخن گفته شود. تراورسو تاکید میکند که با این بازخوانی قصد نفی خشونت آن دهه را ندارد، بلکه میخواهد نشان دهد که تقلیل یک دوره تاریخی به خشونت جاری در آن، به حذف بخشی از واقعیت منجر میشود.
تراورسو میان شمایلشکنیای که متوجه نمادهای سلطه بردهداری یا استعمار است و آتش زدن شهرداری لیموژ تمایز قائل میشود. زیرا معتقد است با غارت یا آتش زدن ساختمانهای عمومی، نمیتوان جامعه را تغییر داد. با این حال تاکید میکند که « باید ریشههای این خشم و دلایل این شکل از بروز آن را فهمید.
نکته محوری پاسخ تراورسو، مفهوم «زندگی پس از مرگ» است که از «آبی واربورگ»[†] وام میگیرد. از نظر او، شکست سیاسی یک جنبش لزوما به پایان میراث آن نمیانجامد. امیدها و خواستههای برآوردهنشده میتوانند در جنبشهای بعدی دوباره ظاهر شوند. بنابراین، از خلال مقایسه دهه ۱۹۷۰ ایتالیا با وضعیت فرانسه، او بر آن است تا پیوستگی تجربههای شورش و رهاییخواهی را بررسی کند، نه اینکه دو دوره را یکسان بداند. این خوانش، اهمیت میراث شکستخوردهها را روشن میکند. هرچند تعبیر «سالهای مسی» باید در کنار خشونتهای آن دوره به کار رود تا سویه تاریک تاریخ در سایه امید و کنش جمعی قرار نگیرد.
***
بخش دوم گفتوگو به مناظره میان تراورسو و اوژنی باستیر، روزنامهنگار و تحلیلگر سیاسی راستگرا اختصاص دارد. اوژنی باستیر بهتازگی کتابی با عنوان «سرخ و سفید: رژی دبره[‡] و ما» از سوی انتشارات گالیمار منتشر کرده است که در آن از خلال گفتوگویی بینانسلی، پرترهای نامنتظر از دبره ارائه میدهد.
در خصوص اعتراضات اخیر، اوژنی باستیر معتقد است متهم کردن دولت فرانسه به اجرای سیاستهای نئولیبرالی نادرست و حاصل ایدئولوژی انقلابی گفتمان چپ افراطی است که هیچ نسبتی با واقعیت ندارد. برای رد این ادعا یادآوری میکند که فرانسه از نظام بازتوزیعی گستردهای برخوردار است و هزینههای عمومی آن معادل ۵۷ درصد تولید ناخالص داخلی است.
تراورسو در مقابل معتقد است دشوار بتوان سیاستهای امانوئل مکرون را به شکلی جز نئولیبرالیسم تعریف کرد. او با اشاره به اینکه نئولیبرالیسم شکل معاصر سرمایهداری است، اذعان میکند که سلطه نئولیبرالیسم در مقیاس جهانی دچار بحران شده است، بحرانی که از جمله در فرانسه، مجموعهای از اقدامات تعدیلی را در پی داشته است. او به دولت لکورنو (نخستوزیر فرانسه) اشاره میکند که در مجلس ملی اکثریت پارلمانی ندارد و ناچار است با نیروهایی مصالحه کند که لزوما لیبرال نیستند: «به نظرم برداشتی که شرکتکنندگان در تظاهرات ۱۷ اکتبر از این حاکمیت دارند، کاملا واقعبینانه است. حاکمیتی که به چشم آها نماینده یک الیگارشی مالی است که حالا برخلاف افکار عمومی و با زور در قدرت مانده. بنابراین باید پرسید چه کسی مسئولانه رفتار نمیکند. فکر میکنم قدرت حاکم و نه معترضان.»
اوژنی باستیر با تأکید بر مشروعیت دولت حاکم که حاصل انتخاباتی دموکراتیک است، بهشدت از کماهمیت جلوه دادن و توجیه خشونتهای جنبش اخیر از سوی روشنفکران چپ انتقاد میکند. او تصاویر ورود «گروههای شبهنظامی چپ افراطی» به شهرداری مارسی در ۱۷ اکتبر را با تصاویر یورش طرفداران ترامپ به کنگره مقایسه میکند
اوژنی باستیر با تأکید بر مشروعیت دولت حاکم که حاصل انتخاباتی دموکراتیک است، بهشدت از کماهمیت جلوه دادن و توجیه خشونتهای جنبش اخیر از سوی روشنفکران چپ انتقاد میکند. او تصاویر ورود «گروههای شبهنظامی چپ افراطی» به شهرداری مارسی در ۱۷ اکتبر را با تصاویر یورش طرفداران ترامپ به کنگره مقایسه میکند: «هیچکس در عرصه عمومی آنچه را در کنگره اتفاق افتاد توجیه نکرد یا کماهمیت جلوه نداد. اما وقتی شهرداری لیموژ آتش میگیرد، یا وقتی آشوبگران وارد شهرداری مارسی میشوند، شاهد نوعی کماهمیتجلوهدادن هستیم که به نظرم بسیار خطرناک است و خودش بخشی از مشکل به شمار میرود.»
مجری به تناقض میان انتقاد باستیر از خشونت اعتراضات اخیر و ستایش وی از دبره (که زمانی برای آرمانهای انقلابی اسلحه به دست گرفته بود) در کتابش اشاره میکند. باستیر پاسخ میدهد که این کتاب خشونت دبره را توجیه نمیکند، زیرا خود دبره نیز بعدها پذیرفت که خشونت راهحل سیاسی نیست. او شورشهای امروز را پیامد تداوم «اسطوره انقلابی» نقد نشده میداند که با ترغیب جوانان به حمله به نهادها، میتواند پیامدهایی ویرانگری در پی داشته باشد.
انزو تراورسو در مقابل خاطرنشان میکند که دبره با اینکه شکست و توهم پروژه انقلابیاش را پذیرفت، با این حال هرگز آن را انکار نکرد. او همچنین به کار بردن تعبیر «گروههای شبهنظامی چپ افراطی» از سوی باستیر را نادرست میداند که به ساختن تصویری کاملا خیالی از واقعیت منجر خواهد شد.
از دید تراورسو، باید تلاش کرد به این پرسش پاسخ داد که خشونت از کدام سو میآید: «تا جایی که میدانم، هیچ پلیسی دچار نقص عضو نشده است… گاهی پیش میآید که در تظاهراتی شرکت کنم و در آنها شاهد تغییرات بارزی در رفتار پلیس بودهام. کار پلیس دیگر این نیست که تظاهرات را مدیریت یا از معترضین محافظت کند. پلیس با لباس رزم ظاهر میشود و به نیرویی نظامی تبدیل شده که به تظاهرکنندگان حمله میکند. رفتار پلیس حتی در شروع به اصطلاح «شورش» نیز نقش داشت. مانع گردهماییها شد و پیش از آنکه حتی راهپیماییها آغاز شوند، گاز اشکآور به سوی معترضان پرتاب کرد. بنابراین، به نظرم باید ریشههای خشونت و شکلهای بروز آن را روشنتر بررسی کنیم.»
تراورسو خوانشهای جریان راست و راست افراطی از وقایع ۱۷ اکتبر را در جهت گذار از دموکراسی لیبرال فرانسه به سوی یک رژیم اقتدارگرا میداند: «برخی از منع رفتوآمد شبانه، وضعیت محاصره و از انحلال حزب «فرانسه تسلیمناپذیر» حرف میزنند. برخی دیگر ریشه شورشها را به مهاجران نسبت میدهند و حتی بازگشت به نوعی آپارتاید فرانسوی را پیشنهاد میکنند.»
باستیر معتقد است تجربه دبره در مبارزه با دیکتاتوری بولیوی با فرانسه امروز متفاوت است و شورشهای اخیر را نشانه ضعف دولت و نه اقتدارگرایی آن میداند. او ادامه غارت، آتشسوزی شهرداری لیموژ و خشونت علیه پلیس را نشانهای از ناتوانی نیروهای انتظامی و مسلحشدن پلیس برای مقابله با این خشونتها را ضروری میداند.
تراورسو با تاکید بر مسلم بودن تفاوت میان دیکتاتوری بولیوی و دولت امروز فرانسه، پاسخ میدهد: «قدرت همواره بر پیوندی میان زور و هژمونی استوار است؛ اگر بخواهم با اصطلاح گرامشی حرف بزنم. هر چه این قدرت هژمونی کمتری داشته باشد، نقش زور پررنگتر میشود. هژمونی یعنی توانایی یک قدرت سیاسی برای تکیه کردن بر نوعی اجماع و وفاق اجتماعی. چنین وفاقی وجود ندارد.»
تراورسو خوانشهای جریان راست و راست افراطی از وقایع ۱۷ اکتبر را در جهت گذار از دموکراسی لیبرال فرانسه به سوی یک رژیم اقتدارگرا میداند: «برخی از منع رفتوآمد شبانه، وضعیت محاصره و از انحلال حزب «فرانسه تسلیمناپذیر» حرف میزنند. برخی دیگر ریشه شورشها را به مهاجران نسبت میدهند و حتی بازگشت به نوعی آپارتاید فرانسوی را پیشنهاد میکنند. فکر میکنم باید در این باره روشن و بیپرده حرف زد.»
باستیر سخن گفتن از آپارتاید را «ترساندن مردم از یک شبح» میخواند و معتقد است دیدگاههای نژادپرستانه شخصی همچون اریک زمور[§] اکثریت افکار عمومی فرانسه را نمایندگی نمیکنند. در مقابل آنچه مردم خواهان آناند، برقراری نظم است: « اما نظم به معنای فاشیسم نیست؛ نظم به معنای اقتدارگرایی هم نیست. نظم عمومی، نخستین شکل از آزادی است. وظیفه اصلی دولت این است که نظم عمومی را برقرار کند، حتی پیش از بازتوزیع ثروت و کاهش نابرابریها. دولت انحصار اعمال خشونت مشروع را در اختیار دارد و وظیفهاش تضمین نظم عمومی و امنیت شهروندان است… اگر برای این بینظمی پاسخی سیاسی پیدا نکنیم، ناگزیر خواست برآمدن یک رژیم اقتدارگرا در کشور پدید خواهد آمد.»
تراورسو در پاسخ به این پرسش که چرا در حالی که نابرابریهای اجتماعی در سراسر جهان رو به افزایشاند و گاهی در جاهای دیگر از فرانسه هم شدیدتر هستند، بروز خشم عمومی در فرانسه به این شکل خود را نشان داده است، بر ساختار سیاسی متفاوت فرانسه، یعنی جمهوری پنجم تاکید میکند
در پاسخ به پرسش درباره دلایل و ریشههای اعتراضات، تراورسو آن را در افزایش نابرابریهای اجتماعی طی دستکم ده سال گذشته و نبود پاسخ سیاسی و اجتماعی مناسب از سوی قدرت حاکم میبیند. باستیر در مقابل، فرانسه را کشوری با بازتوزیع گسترده توصیف کرده و بحران را به فقیرترشدن کشور، فرسایش طبقه متوسط و بدهی عمومی نسبت میدهد: « اما این فقر نتیجه سرمایهداری بیش از حد یا لیبرالیسم بیش از حد نیست. نتیجه این است که مدتها با بدهی عمومی، صلح اجتماعی را خریدهایم؛ بدهیای که پشتوانهاش ثروتی نبود که واقعا تولید شده باشد. دیگر نمیتوانیم این کار را ادامه دهیم، چون بدهی عمومیمان بهشدت زیاد شده و دیگر نمیتوان صلح اجتماعی را خرید.» با این حال، او میپذیرد که جوانان دلایل موجهی برای نگرانی و اعتراض دارند و پیشبینی میکند سیاستهای ریاضتی آینده نارضایتیها را بیشتر کند: «در واقع، تازه در آغاز این ماجرا هستیم… چون داریم صورتحساب را میپردازیم.»
تراورسو در پاسخ به این پرسش که چرا در حالی که نابرابریهای اجتماعی در سراسر جهان رو به افزایشاند و گاهی در جاهای دیگر از فرانسه هم شدیدتر هستند، بروز خشم عمومی در فرانسه به این شکل خود را نشان داده است، بر ساختار سیاسی متفاوت فرانسه، یعنی جمهوری پنجم تاکید میکند: « باید گفت ویژگی خاصی در فرانسه وجود دارد. در کشورهای دیگر با دموکراسیهای لیبرال روبهرو هستیم. اما در فرانسه نظام جمهوری پنجم را داریم، نظامی که منازعات را تشدید و قطبی میکند و وقتی قدرت حاکم ضعیف است، به رادیکالتر شدن آن دامن میزند. قدرتی که راه دیگری جز اجبار ندارد و از گفتوگو سر باز میزند.»
باستیر در جمعبندی، بحران را شورش علیه دولتی اقتدارگرا نمیداند. از نظر او، دولت هم در انجام وظایف حاکمیتی ناتوان است و هم در قالب دولت رفاه بیش از حد گسترش یافته و دیگر نمیتواند با هزینهکرد عمومی صلح اجتماعی را حفظ کند. او تصور نمیکند که این مشکلات حتی با انتخابات ریاست جمهوری قابل حل باشند.
در مقابل تراورسو امیدوار است این بحران بتواند به نتیجهای سازنده ختم شده و نقطه آغاز گذار به جامعهای برابرتر، عادلانه تر و دموکراتیک تر باشد.
پانوشتها:
[*] Aldo Moro، سیاستمدار ایتالیایی و از رهبران حزب دموکرات مسیحی بود. او چند دوره نخستوزیر ایتالیا شد و در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ از چهرههای مهم سیاست این کشور به شمار میرفت. در ۱۶ مارس ۱۹۷۸، سازمان چپگرای مسلح «بریگادهای سرخ» او را ربود و پنج مامور محافظش را کشت. مورو پس از ۵۵ روز اسارت، در ۹ مه به قتل رسید. این واقعه از نمادهای خشونت سیاسی در «سالهای سربی» ایتالیاست.
[†] Aby Warburg (۱۸۶۶–۱۹۲۹) تاریخنگار هنر آلمانی و پژوهشگر فرهنگ
[‡] Regis Debray (۱۹۴۰)، نویسنده، فیلسوف، روزنامهنگار و مقام سابق دولتی فرانسوی است که برای همرزمی با چریک مارکسیست، چه گوارا در بولیوی و حمایت از دولت چپگرای سالوادور آلنده در شیلی شناخته شده است. او در سال ۱۹۶۷ در جنگ چریک نانکاواسو در بولیوی به رهبری چهگوارا دستگیر و شکنجه شد و توسط سیا مورد بازجویی قرار گرفت. سپس در دادگاهی نظامی محاکمه و به سی سال زندان محکوم، اما در سال ۱۹۷۰ آزاد شد.
[§] Eric Zemmour، سیاستمدار راست افراطی فرانسه






