«خری که مخش تعطیل است»، دانشنامه طنز فارسی با این حکایت آغاز میشود. این مجموعه کتاب، اثری منحصر به فرد از ابراهیم نبوی است که در سالهای آخر عمرش، برای ما به یادگار گذاشته است، یک دوره دوازده جلدی بالغ بر هشت هزار صفحه که آثار طنز فارسی را از قرن پنجم میلادی تا دوره معاصر گردآوری کرده است.
نویسنده در اولین حکایت جلد نخست میگوید: اولین طنز مکتوب فارسی در تاریخ ایران، مربوط به دوره پارتهاست که بر روی سنگنوشتههایی در لاخ مزار کشف شدهاند. لاخ مزار ناحیهای در ۲۹ کیلومتری بیرجند خراسان است. این سنگنوشتهها حکایت شوخیهای سادهای است که شش جوان پارتی با یکدیگر میکردهاند. آنها از کارشان لذت میبردهاند و به دلایلی خر اردشیر را دوست نداشتهاند. در یکی از سنگنوشتهها اعلام کردهاند: «عالیجناب اردشیر با خرش میآید، خری که مخش تعطیل است و خل و چل است».
در انتهای این حکایت میگوید: «آنچه این متون به دست میدهد، تصویری تازه است نسبت به آنچه ما از سنگ نوشتهها در ذهن داریم. همیشه گمان میکنیم که صلابت سنگها و قدرت خطوط میخی که بر سنگها جاری است، همواره لابد سخن از مسائل بسیار مهمی میکند که مثل لوح کورش انگار در تاریخ باید طنین انداز شود، در حالی که سنگ نوشتههای لاخ مزار نشان میدهد در کنار این سنگ نوشتهها و در دل این کوهها آدمهایی زندگی میکردند که با هم شوخی میکردند و از زندگی معمول خود نیز سخن میگفتند.»
پاراگراف فوق، آیهای حقیقی بر جدی گرفتن شوخی است. به خاطر دارم زمانی که نویسنده کارزار جمعآوری پول راهاندازی کرده بود، مبلغ نهایی بسیار ناچیزتر از نیازهای اولیه برای تولید چنین اثری بود و بدون تلاش پیگیرانه وی، خلق این مجموعه میسر نمیشد.
ابراهیم نبوی در مصاحبهای که سال ۱۴۰۰ با سایت جوایز پارسی انجام داده میگوید: «من با آقای یارشاطر در خانه خانم هما سرشار ملاقاتی داشتم. به ایشان گفتم همچین کاری را دارم انجام میدهم. به من گفت: خب این کار خیلی کار سنگینی است. این کار یک موسسه است، کار یک فرد نیست. گفتم: خب ولی من دارم این کار را انجام میدهم. هیچ کسی را هم ندارم. موسسهای هم ندارم. گفت: تا اینجا موفق شدی؟ گفتم: بله از نظر خودم موفقم، کار را هم اینقدر پیش بردهام. گفت: پس ببین اگر موفق شدی کارت درست است. هر کاری که نهایتا به نتیجه برسد درست است. حالا اگر تو صد تا موسسه هم داشته باشی کاری را شروع کنی و آن کار به نتیجه نرسد هیچ فایدهای ندارد.»
مصاحبهکننده میپرسد: یعنی از ایرانیکا نتوانستی کمکی بگیری؟ نبوی پاسخ میدهد: من نگفتم و آنها هم پیشنهادی نکردند.
در ادامه مصاحبهکننده از انگیزه وی برای انجام چنین کاری میپرسد. پاسخ نبوی چنین است: «یک روز نشسته بودم زندگینامه جمالالدین عبدالرزاق (شاعر قرن ششم) را میخواندم و میدیدم چقدر بدبختی کشیده فقط برای اینکه زندگیاش را بگذراند. چقدر آثار عظیم دارد این آدم، شگفتانگیز است. یک چیزی دارد به اسم وحشتآباد. ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول / زین هواهای عفن وین آبهای ناگوار. اصلا یک شعر عجیبی است راجع به دوره قحطی و مرگ در اصفهان که اجساد در کوچه افتاده بوده و اینها. این را داشتم میخواندم. داشتم فکر میکردم به اینکه این همه آدم آمدند، اینها همهشان از من فقیرتر، در شرایط بدتر، در امنیت بدتر، در زندگی دشوارتر بودند و اینها زبان فارسی را مثل دوندگان دو امدادی، یکی یکی این چوبها را دادهاند دست هم. هی بعدی بعدی بعدی بعدی. من فکر کردم یکی از آن دوندهها هستم. من نه انگیزه مالی دارم، همین الان هم اصلا برایم مهم نیست این کتاب چقدر درآمد داشته باشد. فقط تنها آرزوی من این است که این کتابها تمام بشود و بیرون بیاید و بعد یکسری آدمها این را بگیرند، روی آن کار بکنند، بهترش بکنند و یک چیزی اتفاق بیفتد. در واقع احساس میکردم من همه دینی که به فردوسی دارم، به رودکی دارم، به عبید زاکانی دارم، به ایرجمیرزا دارم، به پروین اعتصامی دارم، این دین را باید به آنها ادا کنم.»
نبوی اینگونه دیناش را به فردوسی ادا کرد و رفت. چنین کنند بزرگان.
سرنوشت این مجموعه چه شد؟ در حال حاضر جلدهای ۱ تا ۶، جلد ۹ و جلد ۱۰ جهت خرید روی اینترنت در دسترساند. جلدهای ۷ و ۸ و ۱۱ و ۱۲ نیز کامل و در نوبت چاپ قرار داشتند که با مرگ نویسنده این مهم دچار وقفه شد. امیدوارم در آیندهای نزدیک به همت خانوادهاش جلدهای باقیمانده در دسترس علاقمندان طنز و زبان فارسی قرار گیرد.








