مقدمه: سوءتفاهمهای مکرر دربارهی متنی هوشمند
مرگ یزدگرد از آن دست آثاری است که همواره در معرض مصادرهی تفسیری بوده است. هر دورهای، بنا به اضطرابها و منازعات مسلط خود، کوشیده است معنایی آماده از دل این نمایشنامه بیرون بکشد: گاه مرثیهای برای «سقوط ایران باستان»، گاه کیفرخواستی علیه «تهاجم بیگانه»، و گاه استعارهای مستقیم از یک جابهجایی سیاسی مشخص در تاریخ معاصر.
این خوانشها، هرچند از منظر عاطفی یا ایدئولوژیک قابل فهماند، اما دقیقاً همان چیزی را نادیده میگیرند که بیضایی آگاهانه در کانون اثر خود قرار داده است: اینکه مسئلهی اصلی، اینکه «چه کسی بر سر کار آمد» نیست، بلکه چگونه حقیقت، مشروعیت و داوری تولید میشود. به این معنا، آن «رای درفش سیاه» که از زبان زن آسیابان در مواجهه با فتح اعراب و نوآیین شدن ایران گفته میشود، استعاره از دوران اسلامی یا حتی حکومت اسلامی امروزی که با انقلاب سر کار آمد نیست، بلکه اتفاقا رژیم سیاسی آینده است. بنابراین پرسش اصلیای که بیضایی پیش میکشد این است: فارغ از رنگ درفشها، آیا نظم سیاسی آینده، همچنان روایت را از بالا مهندسی میکند؟ آیا همچنان «داوری» از طریق بیرون نگهداشتن صداهای حذف شده جریان خواهد داشت؟ و آیا حقیقت همچنان ابزار قدرت و تحت تملک او باقی خواهد ماند؟
بیضایی در مرگ یزدگرد نه به دنبال احیای گذشته است و نه در پی ساختن افسانهای از هویت ملی. او حتی به معنای رایج کلمه، «پیام سیاسی» نمیدهد. سیاست این اثر در جایی دیگر عمل میکند: در فرم، در ساختار روایت، در جابهجایی مداوم چشماندازها و در بهچالشکشیدن این تصور سادهانگارانه که تاریخ را میتوان از خلال یک روایت واحد و نهایی فهمید. از اینرو، هر تفسیر جدی از این نمایشنامه، ناگزیر باید از تحلیل فرم آغاز شود، نه از تطبیق شتابزدهی محتوا با رخدادهای تاریخی یا سیاسی.
«بلندتبارانی چون شما از گُردهی ما تسمهها کشیدهاید…»
اینکه بیضایی نمایش را نه در کاخ شاهی، نه در میدان نبرد، بلکه در آسیاب آغاز میکند، تصمیمی بهشدت معنادار است. آسیاب مکانی است بیرون از مرکز قدرت؛ جایی که نه تاریخ نوشته میشود و نه فرمان صادر. اما درست به همین دلیل، آسیاب جایی است که پیامدهای تاریخ با گوشت و پوست تجربه میشود. بیضایی تاریخ را آگاهانه از مرکز به حاشیه میبرد تا نشان دهد آنچه «واقعهی تاریخی» نامیده میشود، پیش از آنکه در متون رسمی ثبت شود، در زندگی روزمرهی فرودستان رسوب میکند.
آسیاب همچنین منطق خاص خود را دارد. سنگهای آن پیوسته میچرخند، دانهها را خرد میکنند و آنها را به چیزی دیگر بدل میسازند. این چرخش بیوقفه، استعارهای دقیق از آن چیزی است که در طول نمایشنامه بر سر واقعهی مرگ یزدگرد میآید. قتل پادشاه، هر بار که روایت میشود، شکل تازهای میگیرد؛ نه به این دلیل که حقیقت تغییر میکند، بلکه چون نگرانی از «داوری» که اخلاق سیاسی مسلط را نمایندگی می کند، روایت سازی را تحریک میکند.. در این فضا، حقیقت هرگز به صورت خام باقی نمیماند؛ همواره آسیاب میشود.
از همان آغاز، بیضایی به ما هشدار میدهد که با یک «روایت تاریخی» به معنای کلاسیک طرف نیستیم. آنچه در آسیاب رخ میدهد، تولید معناست؛ و این تولید، از دل نابرابری آغاز میشود.
«این سخنان همه باد است، ای شما سپاه دروغ!»
نخستین روایت از زبان آسیابان بیان میشود. اما این روایت، نه روایت شاهدی مطمئن، بلکه روایت انسانی است که میداند هر کلمه میتواند مرگبار باشد. آسیابان بارها میکوشد اهمیت واقعه را کاهش دهد. در یکی از نخستین پاسخها میگوید:
«ما چه میدانستیم؟ او به اینجا چنان گدایی آمد. به جایی چنین تاریک و تنگ به اینسان بیغولهای. او چون راهنشینی هراسان آمد.»
این جمله ممکن است بهعنوان دروغ یا فریب تعبیر شود. اما در منطق نمایشنامه، این سخن بیش از هر چیز بیان عقلانیت بقاست. آسیابان بهخوبی میداند که شناختن شاه، در این صحنه، نه امتیاز، بلکه جرم است. او میکوشد با عادیسازی واقعه، خود را از میدان داوری بیرون بکشد. روایت او روایتی تدافعی است؛ تلاشی برای کوچککردن حقیقت تا شاید از شدت حکم کاسته شود.
اما همین استراتژی بهسرعت ناکارآمدی خود را نشان میدهد. قدرت به روایتهای کوچک بیاعتماد است. آنچه دستگاه داوری میخواهد، نه سادگی، بلکه روایتی معنادار در چارچوبهای از پیش تعیینشده است. آسیابان، دقیقاً به این دلیل که روایتش فاقد وزن نمادین است، به حاشیه رانده میشود. تا جایی که او مجبور میشود از طریق استفهام همان عرصهی نمادینی که حدود «داوری» را تعیین میکند، به چالش بگیرد:
آیا پادشاهان میگریزند؟ چون گدایان دریوزگی میکنند؟ چون رهزنان مال خویش میدزدند؟ آیا جامه بدل میکنند؟
بیضایی در اینجا نشان میدهد که در سیاستِ حقیقت، مسئله صدق یا کذب نیست؛ مسئله این است که روایت تا چه حد با منطق قدرت همخوانی دارد.
بیشتز بخوانید:
بهرام بیضایی، میراثدار فرهنگ ایران درگذشت
«نیک شما را ریشخند خود کردم، نیک بازی دادمتان به بازیگری!»
با ورود زن آسیابان، نمایشنامه وارد مرحلهای تازه میشود. او نخستین شخصیتی است که بهروشنی درمییابد مسئله، نه «گفتن حقیقت»، بلکه نحوهی شنیدهشدن آن است. او میداند هرچه روایت کنند، سرداران و موبد چیز دیگری را می شنوند. و این تشخیص دقیق یک سازوکار است. زن آسیابان متوجه میشود که دادگاه، پیش از شنیدن، تصمیم خود را گرفته است.
از این لحظه به بعد، روایت او تغییر میکند. زن آسیابان دیگر نمیکوشد حقیقتی واحد را تثبیت کند. او وارد بازی نقش میشود، روایتها را جابهجا میکند، صحنه را بازاجرا میکند و عمداً تناقض میآفریند. این تناقض، نشانهی سردرگمی نیست؛ شکلی از مقاومت است. او با تعلیق معنا، منطق داوری را مختل میکند.
در اینجا، سیاست روایت بهوضوح نمایان میشود. زن آسیابان بهجای ارائهی «روایت بدیل»، خودِ میدان روایت را به پرسش میکشد. او نشان میدهد که حقیقت، در این صحنه، اصولاً امکان استقرار ندارد، زیرا داوری از پیش صورت گرفته است. این لحظه، نقطهی گسست در نمایشنامه است؛ جایی که فرم، مستقیماً به سیاست بدل میشود.
ما همه سرداران و سرکردگان نژادهایم و نه غارتیان و چپاولگران!
سردار در مرگ یزدگرد را نباید صرفاً بهمثابهی تجسم خشونت یا شتاب قدرت فهمید. دیالوگ او با سرباز، آنجا که میان «دادگستری» و «شبیخون» تمایز میگذارد، نشان میدهد که سردار واجد خودآگاهی نظریست. او نه تنها میکشد، بلکه میداند چرا میکشد؛ و مهمتر از آن، میکوشد کشتن را از منطق غارت و هرجومرج جدا کند و در چارچوب یک نظام عدالت سیاسی–اخلاقی بنشاند. وقتی سرباز پیشنهاد میدهد که بیدرنگ و بیمقدمه خانوادهی آسیابان را به دار بیاویزند، سردار با لحنی تحقیرآمیز او را «سادهدل» میخواند و تأکید میکند که آنچه در جریان است، «دادگستریست نه شبیخون». سردار همچنین از اینکه از سوی زن آسیابان «بیدادگر» خوانده شده، آشفته میشود و آن را همچون نوعی ناسزا میانگارد و میخواهد ثابت کند که او نماینده یک نظام «بیدادگر» نیست، در حالی که اگر منطق عریان استبدادی حاکم بود او میتوانست شمشیر بکشد و اصلا برایش مهم نباشد زن آسیابان دربارهی رفتار او چه فکر میکند.
این تمایز، تصادفی یا صرفاً بلاغی نیست. سردار خود را نمایندهی نظمی میداند که مشروعیتش را از «نژادگی»، تداوم تبار و پیوند پادشاهی با امر قدسی میگیرد. او بهصراحت از نظریهی پادشاهی سخن میگوید: پادشاه نه یک فرد، بلکه سرِ تنِ مردم است؛ موجودی که در رگهایش «خون شاهی» جریان دارد و جایگاهش نه صرفاً سیاسی، بلکه هستیشناختی است. در این منطق، پادشاه برتر از دیگر انسانهاست، نه بهسبب قدرت نظامی، بلکه بهسبب جایگاهی که «فرمان مزداهورا» به او داده است. سردار، با برشمردن تبار یزدگرد و پیوندش با نخستین شاهان، دقیقاً در حال احضار یک نظام ارزشی بسته و سلسلهمراتبی است که در آن، نابرابری نه امری تاریخی، بلکه امری مقدس تلقی میشود.
از این منظر، مجازات آسیابان و خانوادهاش نه انتقام است و نه خشونت کور. سردار صراحتاً میگوید: «ما آنان را نمیکشیم که کشته باشیم». مرگ آنان، در منطق او، نتیجهی «پادافره ریختن خون پادشاه» است؛ یعنی واکنشی ضروری برای بازگرداندن توازن نظمی که مختل شده است. عدالت، در اینجا، نه بهمعنای احقاق حق افراد، بلکه بهمعنای حفظ کلیت نظم است. فرد تنها تا جایی معنا دارد که جایگاهش در این کلیت مشخص باشد. آسیابان، با قتل پادشاه، نه یک فرد، بلکه سرِ تن را زده است؛ و در نتیجه، حذف او و خانوادهاش، بهزعم سردار، شرط بقا و بازسازی نظم سیاسی است.
اینجا دقیقاً همان نقطهای است که میتوان منطق سردار را در افق نظری ژاک رانسیر فهمید. آنچه سردار نمایندگی میکند، «سیاست» (politics) به معنای رانسیری نیست، بلکه پولیس (police) است: نظمی که در آن، جای هر کس از پیش تعیین شده، نقشها تثبیت شدهاند، و داوری نه گشودن امکانهای نو، بلکه بازگرداندن هر چیز به جای «درست» خود است. سردار دادگاه راه میاندازد، نه برای شنیدن امر نو یا بهرسمیتشناختن صدایی ناهمخوان، بلکه برای تثبیت همان سلسلهمراتبی که پادشاه در رأس آن قرار دارد و دیگران در نسبت با او تعریف میشوند.
اما چنانکه رانسیر به ما آموخته است، هر نظم «پولیسی» از درون نوعی رهایی بخشی سیاسی یا همان «سیاست» اولیه بیرون زده است. در حقیقت نظم پولیسی در عین حالی که طنین ایدههای رهاییبخشی را در خود دارد و آن را مبنای ایجاد نظم سلسلهمراتبی خود میکند، در همان حال هم در حال سرکوب و اختهکردن آن ایدهها از طریق از بین بردن وجه رهایی بخش آن (عدالت و دادگستری) است. چیزی که بیضایی با هوشمندی سیاسی حسابشدهای خواسته است آن را به مخاطب نشان دهد. او سردار را هیولایی بیمنطق یا شر مطلق تصویر نمیکند. برعکس، سردار یکی از منسجمترین شخصیتهای نمایشنامه از حیث نظری است. او واجد فلسفهی سیاسی است؛ فلسفهای که در آن، عدالت با هویت سیاسی گره خورده و هویت سیاسی، در قالب دولت، ارتش و دادگستری، منجمد شده است. این انجماد همان چیزی است که به نام حفظ نظم، امکان هرگونه پرسش از خودِ نظم را مسدود میکند.
در این چارچوب، سردار بهروشنی نشان میدهد که مسئلهی نمایشنامه، تقابل سادهی خیر و شر یا ظلم و رهایی نیست. نه رژیم حاکم میتواند یک ذات اهریمنی باشد نه آنچه در حال رقم خوردن است الزاما خبر از رهایی میدهد. آنچه در برابر آسیابان و خانوادهاش ایستاده، نه صرفاً استبداد فردی، بلکه نظامی ارزشی و پولیسی است که در آن، داوری دربارهی حیات و مرگ انسانها امری مشروع، عقلانی و حتی اخلاقی تلقی میشود. بیضایی با ساختن چنین سرداری، ما را از توهم «روشنی مطلقِ جایگزین» بیرون میکشد و نشان میدهد که خطر، نه فقط در حاکم شرور، بلکه در نظمی است که عدالت را با حفظ سلسلهمراتب یکی میگیرد. چیزی که به سادگی میتواند در نظم سیاسی آینده نیز اتفاق بیافتد.
این ویدیو را ببینید:
بیضایی از چه گفت و چرا هیچ جایگزینی ندارد؟
«برای مردهی ما هم نیایشی خوانده میشود؟»
اگر سردار نمایندهی وجه عریان و تصمیمگرای قدرت است، موبد نمایندهی وجهی است که همان تصمیم را قابلپذیرش، قابلزیستن و غیرقابلپرسش میکند. سردار نظم را با شتاب و تهدید پیش میبرد، اما موبد آن را با زبان تثبیت میکند. او نه در پی پایاندادن فوری ماجراست و نه بیحوصلهی روایتها؛ برعکس، موبد به روایتها مجال میدهد، اما این مجالدادن، نه از سر گشودگی، بلکه برای قالبریزی معناست.
در کنش گفتاری موبد، روایتها بهتدریج از سطح رخداد به سطح «معنا» ارتقا مییابند؛ اما این معنا، معنایی باز و قابل مناقشه نیست. موبد روایتها را در افق مفاهیمی چون گناه، ناپاکی، کیفر و استحقاق قرار میدهد. آنچه سردار بهصورت حکم میخواهد اجرا کند، موبد بهصورت ضرورت اخلاقی صورتبندی میکند. به این ترتیب، داوری از یک تصمیم سیاسی به امری «بدیهی» و «درست» تبدیل میشود.
نکتهی کلیدی این است که موبد، برخلاف سردار، هرگز شتابزده نیست. او با آرامش سخن میگوید، میپرسد، بازمیپرسد و از دل پاسخها، نه حقیقت واقعه، بلکه صورت درست داوری را استخراج میکند. اینجا، زبان موبد نقش تعیینکنندهای دارد. او روایتها را نه رد میکند و نه میپذیرد، بلکه آنها را بازکدگذاری میکند؛ بهگونهای که در نهایت، تنها یک خوانش «قابلقبول» باقی بماند. باقی روایتها، بیآنکه رسماً حذف شوند، از اعتبار ساقط میشوند.
در نسبت با سردار، موبد دقیقاً همان کاری را میکند که پولیس در معنای دقیق کلمه انجام میدهد: تثبیت جایگاهها. اگر سردار بدنها را در معرض خشونت قرار میدهد، موبد معناها را در جای خود مینشاند. او مشخص میکند چه کسی حق سخن دارد، چه سخنی شنیدنی است، و کدام روایت از اساس «بیربط» یا «گمراهکننده» است. به این معنا، موبد نه مخالف تکثر، بلکه مدیر تکثر است؛ تکثری که تنها تا جایی مجاز است که نظم موجود را تهدید نکند.
بیضایی با این تمایز ظریف، نشان میدهد که قدرت پایدار، هرگز صرفاً با زور عمل نمیکند. سردار بدون موبد، به غارتیان نزدیک میشود؛ همان چیزی که خود از آن بیزار است. موبد، با قدسیکردن داوری، خشونت را از سطح عمل به سطح معنا منتقل میکند. آنچه در نهایت رخ میدهد، نه صرفاً مجازات چند انسان، بلکه بازتولید نظمی است که در آن سلسلهمراتب، طبیعی و حتی مقدس جلوه میکند.
از این منظر، موبد نقشی اساسی در خنثیکردن امکان سیاست دارد. اگر سیاست – در معنای رادیکال آن – زمانی رخ میدهد که کسانی بیجایگاه، مانند آسیابان و خانوادهاش، جای خود را مطالبه میکنند و نظم را به پرسش میکشند، موبد دقیقاً در جهت معکوس عمل میکند. او نظم را چنان معنادار میکند که پرسش از آن، نه سیاسی، بلکه خطا یا گناه جلوه میکند. از همینروست که حتی مردهی آسیابان هم سزاوار نیایش نیست، چون او در چاچوب نظام زبانی و ارزشی موبد، در جایگاه «بدکنش» و «بدکیش» قرار میگیرد. داوری، در اینجا، نه پایان یک فرایند، بلکه ابزار تثبیت هستیشناسی نظم است.
«در میان این توفان ایستاده منم…»
درست درجایی که از سوی سردار و موبد تلاش میشود نظم نمادین از طریق «داوری» تثبیت شود و ماهیت تغییرناپذیر خود را به رخ بکشد، زن آسیابان، با تغییر مداوم روایت، با بازاجراهای پیاپی و با امتناع از تثبیت معنا، شکافی در این نظم میگشاید. او نه در برابر داوری میایستد و نه خواستار عدالت بدیل میشود؛ بلکه خودِ امکان داوری را به تعلیق درمیآورد. این تعلیق، لحظهای است که در آن، آنچه «طبیعی» و «بدیهی» جلوه میکرد، ناپایدار میشود. زن آسیابان نشان میدهد که نظم، تنها تا زمانی پایدار است که روایتهایش بیچالش بمانند.
از این منظر، پایانبندی نمایشنامه، هنگامی که زن آسیابان در مواجهه با رسیدن سپاه اعراب میگوید: «آری، اینک داوران اصلی از راه میرسند. شما را که درفش سپید بود این بود داوری، تا رای درفش سیاه آنان چه باشد»، نه اعلام پیروزی است و نه وعدهی رهایی. اشارهی زن آسیابان به آینده، به هیچوجه از روی امیدواری یا خوشباوری نیست، بلکه از جنس هشدار است: تا زمانی که منطق داوری، همان منطق سردار و موبد باقی بماند، تغییر نمادها یا جابهجایی قدرتها، بهخودیخود به سیاست نخواهد انجامید. آنچه باید دگرگون شود، خودِ نظمی است که تعیین میکند چه کسی دیده میشود، چه کسی شنیده میشود و چه کسی سزاوار زیستن است، و در این میان، سیاه یا سفید بودن درفش تعیینکننده نیست. بیضایی، با این اتصال ظریف میان فرم نمایش و افق آینده، نشان میدهد سیاست تنها زمانی آغاز میشود که این نظمِ داوریشده، ترک بردارد، حتی اگر این ترک، کوچک، لرزان و موقتی باشد.








