چهارشنبه، ۲۷ خرداد ۱۴۰۵

دیدگاه

جنگ‌ها فقط شروع دارند، نه پایان

علی‌اصغر سیدآبادی

علی اصغر سیدآبادی

نویسنده و پژوهشگر فرهنگی

به بهانه انتشار «وقتی گنجشک‌ها مضطرب می‌شوند»، روزنوشت‌های جنگ از تهران*

 

نزدیک ساعت ده صبح روز شنبه، آمریکا و اسرائیل به ایران حمله کردند. با دوستی در اینستاگرام سر موضوعی سیاسی جروبحث می‌کردیم که صدای انفجار آمد. نوشتم: «دیگه بحثمان تمام شد، جنگ شد!» برای هم آرزوی تندرستی کردیم و من چون مطمئن بودم که اینترنت به‌ زودی قطع می‌شود، پست کوتاهی در مخالفت با حمله‌ خارجی به ایران و آرزوی تندرستی برای ایرانیان نوشتم. چند دقیقه بعد اینترنت قطع شد، به‌ نحوی که با هیچ فیلترشکنی امکان دسترسی نبود. خبرها ضدونقیض و عجیب‌وغریب بود.

پس از سه روز بی‌اینتزنتی، روز سوم جنگ به دفتر روزنامه‌ای رفتم که گیسو، همسرم، در آنجا کار می‌کند. دسترسی آنها به اینترنت بین‌المللی تازه ممکن شده بود و من هم وصل شدم. اول از همه به اینستاگرام سر زدم تا بازخورد مطلبم را ببینم. مطلبم بازخورد منفی قابل‌توجهی نداشت. آن روزها در شبکه‌های اجتماعی، ایرانیان هوادار مداخله‌ نظامی خارجی برای تغییر حکومت دست بالا را داشتند. مخالفان یا سکوت کرده بودند، یا حرف‌هایشان بازتابی نداشت. شاید به‌دلیل لحن ملایم و اظهار دوستی‌ام به همه‌ ایرانیان با هر عقیده‌ای و آرزوی تندرستی برای همه، جلوی بازتاب منفی را گرفته بود. به دایرکت‌ها سرزدم. چند نفری برای تندرستی‌ام اظهار نگرانی کرده بودند، اما پیامی شگفت‌زده‌ام کرد.

خانم A ، از نویسندگان خوب و پرفروش کتاب کودک در کشوری اروپایی،پیام داده بود که: «علی و گیسوی عزیز، من A هستم؛ برای یادآوری دعوت‌نامه. لطفا با بچه‌ها بیایید. فقط وسایل خیلی ضروری را بردارید. نظرتان درباره‌ این پرواز چیست؟» مهم‌تر این‌که: «آیا می‌توانید تا جای ممکن با امنیت، خودتان را به فرودگاه برسانید؟»

لحنش نشان می‌داد که این متن را در نهایت نگرانی و اضطراب نوشته است و فرصت نکرده است لینک مورد نظرش را بفرستد. ایمیلم را نگاه کردم و دعوتنامه‌ رسمی‌اش را در ایمیل دیدم. پس از تشکر از مهربانی‌اش برایش توضیح دادم: «در حال حاضر، ما تهران می‌مانیم و اوضاع را با دقت زیر نظر داریم. حواسمان جمع است. حالمان خوب است و منطقه‌ ما فعلا امن است؛ فقط صدای انفجارها را می‌شنویم و لرزش شیشه‌ها را تجربه می‌کنیم.»

ما از طریق فیس‌بوک با هم آشنا شده بودیم و وقتی کتابش در ایران منتشر شده بود، آن را برایش فرستاده بودم. کتابش وزنی نداشت و آن روزها در پست ایران، برای بسته‌ها‌ی خارجی هزینه‌ حداقل سه کیلوگرم بار محاسبه و دریافت می‌شد. و من کسری تا سه کیلو را با پسته پر کردم و او هم بعدها برای دختر و پسر من هدیه‌هایی فرستاد. این شروع آشنایی ما بود و بعدها که گیسو به نمایشگاه بین‌المللی کتاب فرانکفورت رفته بود، گیسو را در رستورانی به صرف ناهار دعوت کرده بود.

او آنلاین بود و خیلی زود جواب داد: «خواهش می‌کنم علی، من این افتخار را داشتم که گیسو را از نزدیک ببینم. می‌دانم او هم در شرایط مشابه، دقیقا همین کار را برای خانواده‌ من انجام می‌داد. خانه‌ ما تا ده۱۰ نفر ظرفیت دارد و حمام و دستشویی کافی هم داریم. لطفا هیچ ریسکی نکنید. سلامت بمانید.» اضافه کرده بود: «پی‌نوشت: پسرم در پیدا کردن بهترین پروازها بسیار ماهر است و وقت آزاد زیادی هم دارد.»

او نه از روند ویزا گرفتن از کشورش در ایران خبر داشت و نه خبر داشت که نه‌فقط تمام فرودگاه‌های ایران، که فرودگاه‌های تمام کشورهای منطقه هم بسته شده‌اند. با این‌ حال پیامش چنان تأثیری بر من گذاشت که هنوز خوشی و دل‌گرمی آن را حس می‌کنم. برایش نوشتم: «من هرگز مهربانی شما را فراموش نخواهم کرد. وقتی به گیسو گفتم، خیلی تحت‌تأثیر قرار گرفت و واقعا دل‌گرم شد. آدم‌هایی مثل شما دنیا را به جای زیباتری تبدیل می‌کنند. ما خانه‌ای در روستایی در شمال شرق ایران داریم که کاملا امن است و در صورت نیاز می‌توانیم به آنجا برویم. لطفا نگران ما نباشید! لطفا سلام و تشکر ما را به پسر فوق‌العاده‌تان هم برسانید. اگرچه آسمان ایران و خاورمیانه در حال حاضر به روی پروازهای داخلی و خارجی  بسته شده است، اما ما ماشین داریم و سفر داخل ایران امن است. باز هم از سخاوتمندی و حمایت شما ممنونم.»

او ضرب‌المثلی نوشت و از ما خواست قوی بمانیم:  و این ضرب‌المثلی را نقل کرد: «کسی  که آخر از همه می‌خندد، پیروز است.»

او‌ روز مرا ساخته بود و روزهای بعد مرا. به فیس‌بوک هم سری زدم و دیدم چند نفر تن از دوستان نویسنده‌ام برای تندرستی‌ام اظهار نگرانی کرده‌اند. به آنها هم خبر تندرستی‌ام را دادم، اما آن دعوت و این احوالپرسی‌ها چنان برایم اهمیت پیدا کرده بود که تصمیم گرفتم، تجربه‌های زندگی در جنگ را روزانه برایشان روزانه بنویسم.

از سال‌ها پیش در فیس‌بوک صفحه‌ای داشتم و با نویسندگان زیادی از کشورهای مختلف آشنا شده بودم. و دنبالشان می‌کردم و آنها هم مرا دنبالم می‌کردند. فیس‌بوک‌ در ایران طرفدار چندانی ندارد و بیشتر کاربران -از جمله خودم- به اینستاگرام، و توییتر، و تلگرام و واتس‌آپ و پس از جنگ به پلتفرم‌های داخلی کوچ کرده‌اند، اما.  فیس‌بوک برای من امکانی داشت که هیچ‌کدام از آنها نداشتند. اول این‌که چند صد نفر دنبال‌کننده‌ نویسنده و هنرمند از کشورهای مختلف داشتم و دوم این‌ که می‌توانستم برای هر مطلب، گروه مخاطبان تعریف کنم که فقط آنان این مطلب را ببینند. از همان روز اول هم یاداشت‌هایی نوشته بودم، اما مشکل اصلی دسترسی به اینترنت بین‌المللی بود که به‌دلیل شرایط جنگی بسته شده بود. شنیده بودم که برخی افراد راه‌هایی برای وصل ‌شدن به اینترنت بین‌المللی پیدا کرده‌اند. یکی از آن راهها استارلینک بود که غیرقانونی و خطرناک است. از خیرش گذشتم و اصلا دنبالش هم نگشتم. با چند نفر همان ‌جا مشورت کردم و لینک شدم به کانال‌های تلگرامی که کانفیگ می‌فروختند. علاوه بر این، اینترنت روزنامه هم بود و می‌توانستم بعضی روزها به آن‌جا سر بزنم و از آن استفاده کنم.

همان ‌جا به‌ صورت آنلاین چند گیگک کانفیگ خریدم و امتحان کردم. یکی فقط تلگرام را باز می‌کرد. به‌ نظرم رسید پسورد فیس‌بوکم را برای عزیزی در کشوری دیگر بفرستم و هر وقت نتوانستم، روزنوشت‌هایم را همراه عکس‌ها برایش بفرستم و او بارگذاری کند. بعدها یکی از شبکه‌های داخلی هم در ساعت‌هایی به اینترنت بین‌‌المللی وصل می‌شد. این‌طوری، کار آسان‌تر شد. طبیعی است که من به‌ عنوان یک شهروند ایرانی برای خودم دیدگاه‌هایی دارم، اما فکر کردم که قرار نیست در این یاداشت‌ها، دیدگاه‌های خودم را تبلیغ کنم. بیش‌تر مخاطبانی که برایشان می‌نوشتم، تقریبا هیچ تصویری از داخل‌ ایران و اختلاف‌های‌ میان ما نداشتند و جز خبرهای درشت رسانه‌های جریان اصلی، چیزی درباره‌ ایران نشنیده یا نخوانده بودند. البته بودند کسانی که در ایران زندگی کرده بودند، یا آشنایی بیش‌تری با ایران داشتند، یا دوستان ایرانی داشتند و چندان هم از اوضاع بی‌خبر نبودند. با این‌ حال، من باید برای کسانی می‌نوشتم که تقریبا چیزی از ایران نمی‌دانستند. از سوی دیگر،می‌دانستم که دستم برای نوشتن درباره‌ همه چیز باز نیست. هم نگران بودم که نوشته‌هایم در بین مخاطبان نوعی احساس ترحم برانگیزد و به نظر مخاطبانم نوعی جلب‌توجه به‌نظر برسد، هم نوشتن برخی چیزها در شرایط جنگی ممکن بود باعث  سوءتفاهم شود برانگیزد.

در وضعیتی که من هستم، نوشتن بسیار پیچیده و سخت است. جامعه‌ ایران به‌ شدت  دوقطبی شده و در جامعه‌ دوقطبی صداهایی شبیه صدای من که بر خشونت‌پرهیزی تأکید می‌کنیم، خاموش شده است و معدود کسانی که حرف می‌زنند، گاهی از یک‌ سو و گاه از هر دو سو، مورد حمله قرار می‌گیرند. در چنین وضعیت پیچیده‌ای، من باید راهی را انتخاب می‌کردم که کم‌ترین نیاز را به سانسور و حذف داشته باشد تا بتوانم تصویری صادقانه از ایران ارائه بدهم؛ آن‌ هم در نوشتن از زندگی روزمره‌ و تجربه‌های خودم از جنگ، به‌ اضافه‌ توضیح‌هایی ضروری برای مخاطب خارجی، که احتمالا برای مخاطبان ایرانی نیازی به آن نیست, راهی به نظرم رسیذ که انتخابش کردم. در جنگ ۱۲ دوازده‌روزه تجربه کرده بودم که جنگ چگونه سبک زندگی ما را و حتی دیدگاه‌های ما را تغییر می‌دهد.

من آدم اهل فضل و دانشی را می‌شناختم که تا پیش از جنگ ۱۲ دوازده‌روزه می‌گفت تمام آرزوی من دیدن خفتِ «این‌ها»ست! منظورش از این‌ها، سران حکومت بود. آخرهای جنگ او را دیدم که موضعی کاملا برعکس داشت. گفت: «وقتی به کشورم حمله کردند، دیدم خفت من و آنها یکی شده است.» برعکسش را هم دیده‌ام. کسی را می‌شناختم که تا چند سال پیش امام جمعه جابه‌جا می‌کرد و برای این و آن پرونده می‌ساخت, اما اکنون در تلویزیون‌های فارسی زبان در حمایت از اسرائیل مناظره می‌کند. یا کسانی را می‌شناختم که تا چند ماه پیش از جنگ طرف‌دار اصلاح نظام بودند و حتی در آخرین انتخابات (که ۵۱ درصد در انتخابات شرکت نکرده بودند) رأی داده بودند، اما در حمله‌ اخیر به جمع هواداران مداخله‌ نظامی برای براندازی حکومت پیوسته بودند.

جنگ چیز عجیبی است. به‌ نظرم جنگ‌ها فقط شروع دارند، اما هرگز به پایان نمی‌رسند. آتش‌بس، و صلح، و بازگشت هواپیماها و ناوبرها به آشیانه‌ها و جنگجویان به خانه‌ها، جنگ را تمام نمی‌کند. جنگ‌ها تأثیرات پایداری در جهان ما دارند که هرگز پایان نمی‌پذیرند، همچنان که هنوز اروپا و ژاپن تحت ‌تأثیر پیامدهای جنگ جهانی دوم هستند. تأثیری که جنگ تحمیلی عراق  صدام حسین علیه ایران در زمان صدام حسین گذاشت، تمام زندگی ما را تحت ‌تأثیر قرار داد.

این تأثیر فقط در فقدان‌ها، و زخم‌ها، و آسیب‌های جسمی و روانی آسیب‌دیدگان و ویرانی‌ها خلاصه نمی‌شود؛ نظام سیاسی ما، و آینده‌ ما، و نحوه‌ استقرار ما در جهان و سپس تصویر ما را در جهان تغییر داد و ما هنوز گرفتار پیامدهای آن هستیم. حتی می‌توانیم عقب‌تر برویم و پیامدهای حمله‌ مغول‌ها به ایران را تا امروز ردیابی کنیم.

آن‌چه در طول جنگ‌ها فراموش می‌شود، زندگی روزمره‌ی مردم عادی است و تأثیری که جنگ بر این زندگی‌ها می‌گذارد. خبرها و گزارش‌های رسانه‌ای هم‌زمان که به ما از جنگ اطلاعات می‌دهند، چیزهایی را می‌پوشانند؛ حواس ما را از چیزهایی به چیزهای دیگر پرت می‌کنند. شاید ناچارند بسیاری از جزئییات بسیاری را حذف کنند. من در این روزنوشت‌ها از این جزئییات نوشته‌ام.

 

*نشر «نیک اوون» در انگلستان، زبان متن: انگلیسی، قیمت نسخه جلد سخت: ۴۱ دلار، نسخه جلد شومیز: ۳۴ دلار، نسخه الکترونیک: ۷.۹۹ دلار

 

 

اعتراضات ۱۴۰۴ و بازتعریف نسبت نسل دهه هشتادی با سیاست

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

غروب امپراتوری در مثلث گذرگاه‌ها؛ از تحقیر سوئز تا بن‌بست هرمز

اکنون و در صدمین روز از جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران ،بریتانیا نه تنها به خوبی می‌داند که  ادعای ترامپ در عدم نیاز به تنگه هرمز، یک بلوف بی اساس است، بلکه در بازگرداندن نظم و کارکرد تنگه هرمز، با آمریکا همراهیِ آشکاری نمی‌کند؛ و این، دقیقا آن قدرت منطقه‌ای، جهانی و ژئوپلیتیک سه شاه‌راه کلیدی جهان معاصر است. این سه شاهراه، فقط مسیر عبور کشتی‌ها نیستند بلکه سه کلیدِ یک قفل‌اند که ایدئولوژی، جغرافیا و تاریخ، آنها را در جیب دنیای اسلام و خاورمیانه قرار داده است.

چرا در پساجنگ، بیش از پیش، به گفت‌وگو نیاز داریم؟

ما در نقطه‌ای از تاریخ ایران ایستاده‌ایم که پرسشِ محوریِ «چرا در پساجنگ به گفت‌وگو، بیش از پیش، نیاز داریم؟» از سطح پرسشِ روشنفکرانه‌ فرا رفته و به مسأله‌ای موجودیتی برای ایران بدل شده. «پساجنگ» در اینجا لزوما به معنای پایان کاملِ نبردِ نظامیِ نیست، بلکه ناظر به وضعیتی است که در آن فرسایشِ سرمایه‌ اجتماعی، قطبی ‌شدنِ ویرانگرِ جامعه و انسدادِ مجاریِ مفاهمه میان لایه‌های مختلف اجتماع به‌سانِ جنگی خاموش بنیان‌های همبستگی ملی ما را هم‌چون موریانه‌ هدف گرفته.

از روایت‌های کالایی تا نهادینه‌سازی نقد؛ بازاندیشی در وضعیت سیاست و رسانه در سال‌های اخیر

اتفاقاتی که در چند سال اخیر رخ داد و حاکمیت رسانه‌هایی با جهت‌گیری‌های سیاسی که افکار عمومی را فریب می‌دادند، همگی موجب شد برخی وقایع آن‌گونه که بود بازگو نشود. این رسانه‌ها فضایی را ایجاد کردند که گویی همه به شکلی متحد و یکپارچه در حال مبارزه‌اند؛ اما در واقع به تخریب چهره‌های سیاسی و فعالان مدنی در خارج و داخل کشور می‌پرداختند.

دیدگاه

جنگ‌ها فقط شروع دارند، نه پایان

من آدم اهل فضل و دانشی را می‌شناختم که تا پیش از جنگ ۱۲ دوازده‌روزه می‌گفت تمام آرزوی من دیدن خفتِ «این‌ها»ست! آخرهای جنگ او را دیدم که موضعی کاملا برعکس داشت. گفت: «وقتی به کشورم حمله کردند، دیدم خفت من و آنها یکی شده است.» برعکسش را هم دیده‌ام. کسی را می‌شناختم که تا چند سال پیش امام جمعه جابه‌جا می‌کرد, اما اکنون در تلویزیون‌های فارسی زبان در حمایت از اسرائیل مناظره می‌کند.