نیماد: محمد قوچانی، روزنامهنگار و چهره سیاسی، بهتازگی در یادداشتی با عنوان «لیبرالیسم نقابدار» مدعی پایان جریان «روشنفکری دینی» شد و از این رهگذر عبدالکریم سروش، فیلسوف و از چهرههای اصلی این جریان فکری در ایران را هدف انتقاد قرار داد. او در این یادداشت آقای سروش را متهم به «پاکسازی دانشگاه» کرد و نوشت که «او تسلیم موج نئومارکسیسم شده است» و اینکه سروش «به زبان چپ سخن میگوید و نظام بازار آزاد رقابتی را با برچسب کاپیتالیسم توضیح میدهد».
سروش دباغ، فیلسوف و روانشناس که خود در شمار نواندیشان دینیست در این یادداشت که نیماد منتشرش میکند، پاسخ آقای قوچانی را داده است.
نیماد از بحث دراینباره استقبال میکند.
***
اشاره. صادقانه بنویسم با عنایت به وضعیت متلاطم و نگران کنندۀ کشور و در میانۀ آتشبس، جنگ، اعدام، توّرمِ عنان گسیخته، معضل بنزین… ترجیح میدادم به عنوان عضوی از خانوادۀ روشنفکری، بیش از این وارد گرد و غباری که اخیرا در فضا پدیدار گشته نشوم و به همان دو نوشتارِ « یک چمدان دروغ» و «شریعتی، شاندل و مسلمانی» بسنده کنم. اما انتشار نوشتار« لیبرالیسم نقابدار»، مرا سوق داد به نگارش سطور ذیل. باشد که به کار مخاطبان فهیم و افرادی که تحولّات روشنفکری ایران معاصر را رصد میکنند، بیاید.
چند ماه پس از انتخابات ریاستجمهوریِ بحث برانگیز و پرمناقشۀ خرداد ماه سال ۱۳۸۸، حوالی انتشار شمارۀ اول نشریۀ « مهرنامه» با محوریت مصاحبۀ «از شریعتی تا سروش» با حضور دوست عزیز احسان شریعتی و اینجانب، در جلسۀ گپوگفتی با حضور تنی چند از دوستان، از جمله محمد قوچانی مدیر مسئول « مهرنامه» که مدتی را پس از انتخابات در زندان گذرانده بود، دربارۀ اوضاع و احوال سیاسی، فرهنگی و روشنفکری مملکت صحبت میکردیم. خاطرم هست در آن جلسه، قوچانی گمانهزنی می کرد که در واکنش به افزایش بسامد، صراحت و شدت فعالیتهای سیاسی عبدالکریم سروش در دورانِ پس از انتخابات ریاستجمهوری، از نگارش نامۀ سرگشاده به رهبریِ وقت گرفته تا انتشار نامۀ پنج نفره در بحبوحۀ «جنبش سبز»، برجسته کردنِ نقش ایشان در«ستاد انقلاب فرهنگی» و آنچه بر دانشگاهها در سالهای اول انقلاب رفت، در دستور کار نیروهای امنیتی و اطلاعاتی قرار گرفته است.
هفده سال بعد، در مرداد ماه ۱۴۰۵ خورشیدی، با خواندن نوشتار قوچانی تحت عنوان «لیبرالیسم نقابدار» در هفتهنامۀ « تجارت فردا»، خاطرۀ فوق در ذهن و ضمیرم زنده شد. نیک میدانستم و میدانم که بیش از یک دهه است مشی و مرام روزنامهنگاریِ قوچانی تغییر محسوسی کرده و قویا منتقد سنت نواندیشی دینی و نواندیشان دینی گشته،همچنین سنت روشنفکری چپ را از منظر آموزههای لیبرالی و اقتصاد بازار آزاد، سخت به باد انتقاد و تخریب گرفته است.[۱] هر چند با نگرش و شیوۀ تحلیل و استدلالهای او همداستان نبودم و نیستم؛ در عین حال از این بابت خردهای بر او نمیگرفتم، که خانه تکانیِ نظری –سیاسی و تجدید نظر کردن، حقّ هر محقق، نویسنده و روزنامهنگاری است. اما، با خواندنِ نوشتار اخیر او دریافتم که قصه فراتر از این است و سویههای غیرمعرفتی آشکاری دارد. از جنس برخورد قومی- قبیلگی است و دوغ و دوشاب را بهم آمیختن و برچسب زدن و پروندهسازی کردن؛ که «هر آنکه کشته نشد از قبیلۀ ما نیست».
برای موجه کردن مدعای خود به چند خبط و خطای محرزِ نوشتار«لیبرالیسم نقابدار» میپردازم و از سایر آنها به مصداقِ
«باقی این غزل را ای مطرب شریف
زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست»
در میگذرم.
۱. در پرتوی دادههای موثّقِ تاریخی – سیاسی منتشر شده طی دهههای اخیر، قوچانی به نیکی از فعالیتهای عبدالکریم سروش در «ستاد انقلاب فرهنگی» آگاه است و میداند که او نقش و مدخلّیتی در پاکسازی اساتید نداشته؛ آنچه در مصاحبۀ اخیر عبدالکریم سروش با نشریۀ « اندیشه پویا» نیز به تفصیل تبیین شده است. همچنین میداند که مراد وی از «پاکسازی» در مصاحبۀ اخیر، پاکسازی اساتیدی است که مشاغل متعددی دارند و از کار اصلی خود که تدریس و تحقیق و دانشجو پروری است، باز ماندهاند؛ امری که در مراکز علمی و دانشگاهی دنیا رایج است و نسبتی با پاکسازی سیاسیِ اساتید ندارد.[۲] پس چرا در قلمفرسایی خود که با بولتنسازی و بولتننویسی پهلو میزند، قوچانی از تعبیر «پاکسازی اساتید» استفاده میکند؟ آیا روزنامهنگار خوشقلم و هوشمندی نظیر او نمیداند استفادۀ از این تعبیر چه بار معنایی منفیای دارد و چگونه در ذهن و روان خواننده تاثیر میگذارد و جا میافتد؟
پاسخ روشن است. البته که میداند. سوگمندانه، دیری است قوچانی از مواجهۀ معرفتی با نواندیشان دینی فراتر رفته و رویارویی غرضورزانهای که با چاشنی خشم همراه است و بوی پروندهسازی و بولتننویسی میدهد، پیشه کرده است.[۳] چه وقتی به علی شریعتی و سنت چپ مذهبی و چپ غیرمذهبی میرسد و آنها را مقصر و مسبّب اصلیِ تحقق انقلاب بهمن ۵۷ میانگارد، تا به خیل مخاطبان و مردمان عاصی و مستاصل از وضعیت کنونی، آدرس غلط دهد که هر چه فریاد دارید بر سر این جماعت بکشید و آنها را پس بزنید؛ چه وقتی به کارنامۀ چهار دهۀ اخیر نواندیشان دینیِ پس از انقلاب میپردازد و آسمان و ریسمان را بهم میبافد. با شناختی که از قوچانی دارم، بعید میدانم که نداند دارد چه میکند، در کدام زمین بازی میکند، چطور دیده را نادیده میکند، به برخی افراد آگاهانه نمیپردازد، به برخی بیش از آنچه که بایسته است، میپردازد و راست و دروغ را بهم میآمیزد تا معجون مدّ نظر خویش را بسازد و به خورد مخاطب دهد. زنده شدنِ خاطرۀ فوق در ذهنم پس از خواندنِ نوشتار اخیرش بی حکمت نیست.
به بهانۀ نان و نمکی که روزگاری با هم خوردیم و نشست و برخاستی که داشتیم، مشفقانه به او انذار میدهم که فراست ناظران و مخاطبان را دستکم نگیرد، در مکتوبات خوداز تعابیری چون «فرقه» و «پاکسازی» که بوی بولتنسازی میدهد استفاده نکند و در مسیری گام نگذارد که روزنامهنگارانی چون مهدی نصیری در دهۀ هفتاد خورشیدی، روندۀ آن بودند و با سنت روشنفکری این دیار، اعمّ از روشنفکران عرفی و نواندیشان دینی، خصمانه و پروندهسازانه درپیچیدند و خوشنام و خوشعاقبت نشدند.
۲. به نظر میرسد جناب قوچانی چنان مفتون نظام سرمایهداری و اقتصاد بازار آزاد گشته و از سربرآوردن آن ذوقزده شده که راهکاری جز ریشخند کردن ناقدان «مصرفگرایی»[۴] که نقش محوری در کاپیتالیسمِ مجسّم و موجود دارد و به تعبیر مارکس جهان را بر صورت خویش ساخته، نمیشناسد و نمیداند. به عنوان فرد ساکنِ کانادایی که سالهاست در حوزۀ روانشناسی و روان درمانی کار تخصصی و حرفهای میکند، از ایشان میخواهم که قدری وقت بگذارد و ادبیات مربوط به «مینیمالیسم»[۵] را که منتقد جدیِ مصرفگرایی بی قید و شرطِ غربی است و از قضا در دل کشورهای کاپیتالیستی تولید شده و در آمریکای شمالی، اروپا، آمریکای لاتین و آسیای شرقی، حاملان و باورمندان متعددی پیدا کرده ببیند و در مطالعه بگیرد.
ظاهرا ایشان نمیداند برای نقد نظام کاپیتالیستیِ عنانگسیختۀ موجود، لزومی ندارد سوسیالیست باشی؛ که کارشناسان رنگارنگی از همان اردوگاه سرمایهداری، نقدهای جدی و در خور درنگی در این میان طرح کردهاند. اگر قوچانی با کلمۀ « قناعت» و نویسندۀ مقالۀ «قناعت و صناعت» مشکل شخصی و غیر معرفتی دارد و در پی انکار صورت مسئله است، مقولۀ دیگری است و راهی به جایی نمیبرد. و الّا میتوان با راهکارهای اقامه شده در آن جستار همداستان نبود، در عین حال برجسته کردنِ مسئلۀ «مصرفگرایی» و پرداختن بدان و چارهاندیشی برای آن در روزگار پر تب و تاب کنونی به نحو جمعی را به فال نیک گرفت، جدی انگاشت و از پی آن روان گشت.
از منظر کارشناسان و متخصصانِ متعددی، مصرفگراییِ عنان گسیخته و ایجاد نیازهای کاذب دایمی، موتور محرّکۀ نظامهای کاپیتالیستیِ کنونی است، موتوری که افزون بر حوزۀ اقتصاد، منشا بروز و ظهور مشکلاتی جدّی در حوزۀ سلامت روان گشته و به گواهی تحقیقات علمیِ منتشر شده در یک دهۀ اخیر؛ بر میزان اختلالات اضطرابی، افسردگی، کمبود عزت نفسِ… نوجوانان و جوانان در آمریکای شمالی به نحو چشمگیری افزوده است. میتوان لیبرال بود و دلمشغول این مسئلۀ مهمِ مبتلا به که ابعاد جهانی دارد؛ همچنین میتوان سوسیالیست بود و بدین امر مهم پرداخت. اما، با نادیده انگاشتن و زیر فرش زدناش، واقعیتِ صُلب و سخت موجود تغییری نمیکند. با خواندنِ روایت قوچانی از این مسئله در« لیبرالیسم نقابدار»، لبخندی تلخ بر لبانم نقش بست؛ که نویسنده سخن را مختصر گرفته، آن را به یک نزاع سیاسی- قبیلگی فروکاسته و لختی نیندیشیده که «هزار بادۀ ناخورده در رگ تاک است» و « بیهوده سخن بدین درازی نبود».[۶]
۳. چنانکه در نوشتار« شریعتی، شاندل و مسلمانی» آوردهام؛ موسی غنینژاد با «شیاد» خطاب کردن و «نامسلمان انگاشتنِ» علی شریعتی، تهمتهای دلآزار و زنندهای به این متفکر معاصر زد.[۷] قوچانی به خوبی میداند که هر دو اتهام از بیخ و بن باطلاند؛ اما دیدۀ خطاپوش اختیار کرده، آشکارا خاک در چشم حقیقت پاشیده و بجای شماتت کردن خاطی، از« نجابتِ» او سخن میگوید! کسی میتواند منتقد جدّی نظام اندیشگیِ علی شریعتی باشد؛ اما در سخنان و مکتوبات خود جانب انصاف، صداقت و مروّت را فرو ننهد. دریغ و افسوس که نه اقتصاددان ما در این میان چنین کرد و نه روزنامهنگار لیبرالی که به دفاع از او برخاست. هر دو مغرضانه و غیرمنصفانه گفتند و نوشتند.
آشنایان با تاریخ فلسفه و ادبیات، به نیکی میدانند که رندی و ظرافتی در استفاده از واژۀ «شاندل» بهکار رفته که هیچ نسبتی با شیادی ندارد. کسانی که چنین نسبتی به شریعتی میدهند، یا جاهلاند، یا تجاهل میکنند و خود را به ندانستن می زنند. در عین حال، اگر اقتصاددان و روزنامهنگار ما ذرهبین در دست گرفته و مجدّانه و صادقانه از پی شناسایی و شناساندنِ جماعت شیاد روان گشتهاند، بد نیست در اطرافیان و همفکران خود هم نظر کنند و سراغی از نویسندۀ واقعی جستار «روشنفکری در زمانه عسرت» که به نام سیروس پرویزی در تارنمای بنیاد داریوش همایون منتشر شده بگیرند[۸] و نتایج کند و کاو خود را با خلایق در میان نهند. اگر نویسندۀ مقالۀ یاد شده سید جواد طباطباییِ فقید باشد، دربارۀ او چه داوریای خواهند داشت؟[۹]
پانوشتها:
[۱] بیش از پانزده سال پیش، در پاسخ به حملات قوچانی به روشنفکران، جستار « در دفاع از روشنفکران» را نوشتم که همان ایام در نشریۀ «مهرنامه» انتشار یافت و سپس در یکی از کتابهایم گنجانده شد. نگاه کنید به:
سروش دباغ، ترنم موزون حزن: تاملاتی در روشنفکری معاصر، تهران، کویر، ۱۳۹۰.
[۲] شخصا، در نیمۀ اول دهۀ نود خورشیدی که در دپارتمان « مطالعات تاریخیِ» دانشگاه تورنتو مشغول درس و مشق و تحقیق و تدریس بودم، از همکاران خود شنیدم که دانشگاه، عذر یکی از اعضای هیئت علمی را به همین سبب خواسته و او را اخراج کرده است.
[۳] متاسفانه قوچانی در پاسخ مکتوبِ اخیر خود به دکتر ناصر مهدوی، به رغم بار معنایی منفی کلمۀ «فرقه» و بدون هیچ نیاز و لزومی، از تعبیر«فرقه سروشیه» استفاده کرده است. او میتوانست از تعبیر «مکتب سروشیه» استفاده کند؛ اما نکرده است. همچنین اتهام «پاکسازی اساتید» را به نحو دیگری تکرار کرده است. نگاه کنید به :
[۴] consumerism
[۵] minimalism
[۶] حدود دو سال و نیم پیش در جستار« چگونه سوسیال دموکرات شدم؟»، ادلۀ چهارگانهای آوردم و توضیح دادم که چگونه در یک فرایند ده ساله از اردوگاه لیبرال- دموکراسی به منزلگاه سوسیال-دموکراسی کوچ کردم. برکشیدن و برجسته کردنِ نتایج مخربِ فرهنگ «مصرفگرایی» در نظامهای سرمایه داری و تاثیرات زیانبارِآن برشکوفایی، «خرسندی» و سلامت روانِ شهروندان، به شرحی که آمده یکی از استدلالهای نگارنده بود. نگاه کنید به:
چگونه سوسیال دموکرات شدم | سایت خبری تحلیلی زیتون
همچنین در نوشتار «چگونه سوسیال دموکرات شدم؟ ۲»، به برخی از انتقادات طرح شده پاسخ دادم. در حال حاضر، هر دو جستار در کتاب ذیل گنجانده شده و در دسترس مخاطبان است:
سروش دباغ، راه طی نشده: جستارهایی در سیاست، دیانت و اجتماع، تورنتو، ۱۴۰۲، تورنتو، نشر سهروردی.
[۷] نگاه کنید به:
neemaad.com | شریعتی، شاندل و مسلمانی
[۸] نگاه کنید به:
https://shorturl.at/XBNoy
[۹] مطابق با جستجوی گستردهای که رضا خجسته رحیمی انجام داده و ماحصل آن را در مقالۀ «بت شکنی که کاریزما نداشت» منتشر کرده، نویسندۀ جستار «روشنفکری در زمانه عسرت» که متضمنِ مدح و بزرگداشت سید جواد طباطبایی است، نه سیروس پرویزی که سید جواد طباطبایی است. نگاه کنید به:
رضا خجسته رحیمی، «بت شکنی که کاریزما نداشت»، اندیشۀ پویا، تهران، خرداد ۱۴۰۲.








