سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا، بهویژه سیاست خارجی این کشور در منطقه موسوم به خاورمیانه، معمولا با زبانِ منافع مادی، امنیت انرژی، مهار رقبای منطقهای، و موازنه قوا توضیح داده میشد. اما اگر تحلیل در همین سطح بماند آنگاه یکی از نیروهای ژرفتر شکلدهنده سیاست خارجی محافظهکاران آمریکا نادیده گرفته شده است: پیوند دیرپای صهیونیسم مسیحی و آخرالزمانگرا حول تصوری از تاریخ همچون طرحی الهی که در آن خاورمیانه صحنه نهاییِ نبرد برای تحقق وعدههای کتابمقدس است.
در این چارچوب تحلیلی، دولت دوم ترامپ تنها ادامه ناسیونالیسم پوپولیستیِ راست افراطی نیست و جنگ او علیه ایران نیز تنها جغراسیاسی (ژئوپولیتیک) نیست، بلکه دولت دوم ترامپ نقطه تلاقیِ ناسیونالیسم مسیحی، صهیونیسم مسیحی، سیاست قدسیشده و نوعی تئوپلیتیک (یزداسیاسی) است که در آن اسرائیل، ایران، و جنگهای خاورمیانه در افقِ آرماگدون (نبرد آخر الزمان) خوانده میشوند.
تبارشناسی صهیونیسم مسیحی
ریشههای این جهانبینی آخر الزمانی مسیحی به قرن نوزدهم و بهویژه به آراء جان نلسون داربی (۱۸۰۰-۱۸۸۲) الهیدان تبشیری (اوانجلیکال)، کشیش و نویسنده ایرلندی-بریتانیایی بازمیگردد. داربی در سال ۱۸۰۰ در لندن، در خانوادهای متمول و بانفوذ از طبقه اشرافِ آنگلو-ایرلندی زاده شد. او در کالج ترینیتیِ دوبلین به تحصیل در رشته حقوق پرداخت و با افتخار و نمرات عالی فارغالتحصیل شد. با این حال، آینده درخشان او در نظام قضایی بریتانیا در اثر بحران عمیقِ معنوی متوقف شد. او وکالت را پس از مدت کوتاهی رها کرد، تصمیمی که خشم پدرش را برانگیخت، تا تماما وقف امور الهیاتی شود.
در دهه ۱۸۲۰، داربی به کسوت کشیشِ کلیسای انگلیکنِ ایرلند درآمد و به منطقهای روستایی و کوهستانی در ناحیه ویکلو فرستاده شد. گزارشهای تاریخی نشان میدهد که او در این دوره، برخلاف رویه بسیاری از روحانیون همعصرش، زیستی بهشدت زاهدانه در پیش گرفت. او با دهقانان فقیر کاتولیک نشستوبرخاست میکرد، شبها را در کلبههای محقر آنان میگذراند و با ازخودگذشتگیِ تمام به وظایف شبانیاش میپرداخت تا جایی که در مدتی کوتاه توانست صدها نفر را به کلیسای پروتستان جذب کند. با وجود این موفقیتهای میدانی، پیوند تنگاتنگِ نهاد کلیسا با ساختار قدرت دولتی و فرمالیسمِ خشکِ مذهبی، او را به شدت سرخورده کرد.
نقطه عطفِ تاریخی زندگی الهیاتی داربی، سانحه اسبسواری در سال ۱۸۲۷ بود که داربی را ماهها خانهنشین کرد. انزوای اجباریِ دوران نقاهت، فرصتی برای مطالعه وسواسگونه و بازخوانیِ انتقادیِ کتاب مقدس برای او فراهم آورد. داربی در این مدت به خوانشهای رادیکال و جدیدی دست یافت که در تقابل بنیادین با سنتِ تفسیری غالب انجیلی قرار داشت.
مایل نیستم از تمام این مقدمات نتیجهای سراسر ضد مذاکره بگیرم. تردیدی نیست که ایران قدرت خود در میدان را سرآخر تنها با دیپلماسی قوی میتواند نقد کند. نمیشود نامحدود جنگید در حالی که احتمال ابرتورم و نایابی کالا زنگ خطری دور دیگر نیست، اعتراضهای پیدرپی، که ریشه اقتصادی دارند، به واقعیتی روزمره بدل شده
او در نهایت نهادِ رسمی کلیسا را به دلیل آنچه انحطاطِ ساختاری میپنداشت ترک کرد و هسته اولیه جنبشی را پایهگذاری کرد که بعدها به «برادران پلیموت»[۱] شهرت یافت؛ جنبشی که هرگونه سلسلهمراتب کلیسایی و تمایز میان روحانی و غیرروحانی را نفی میکرد. از منظر شخصیتی، داربی فردی بهشدت کاریزماتیک، خستگیناپذیر، مسلط به زبانهای باستانی (عبری و یونانی) و در عین حال از نظر الهیاتی بدعتگزار و سازشناپذیر بود. او هرگز ازدواج نکرد و تمامِ عمر ۸۲ سالهاش را وقف ترویج این آراء کرد. داربی سفرهای تبشیری گستردهای به سراسر اروپا، نیوزیلند و بهویژه آمریکای شمالی داشت. نفوذ کلام و استدلالهای متفاوت او در ایالات متحده، بذر این جهانبینی را در خاکِ مستعدِ پروتستانتیسمِ آمریکایی کاشت.[۲]
در همین بسترِ فکری و شخصی بود که داربی معماریِ الهیاتِ خاص خود را بنا نهاد. دستاورد نظریِ او بر دو تفکیک کلیدی استوار بود: او معتقد بود خداوند دو طرح رستگاریِ کاملا مجزا دارد؛ یکی برای «قوم اسرائیل» با وعدهها و قلمرویی کاملا زمینی و ژئوپلیتیک، و دیگری برای «کلیسا» با سرنوشتی آسمانی. این گزاره، دقیقا همان نطفه کلامیِ صهیونیسم مسیحی است که بازگشت فیزیکیِ یهودیان به فلسطین را پیششرطِ قطعیِ پیشگوییهای آخرالزمانی میداند.
داربی الهیات بدیعی را پایه نهاد که امروزه با عنوان تدبیرگرایی یا دورانگرایی [۳]شناخته میشود، ترجمه تفصیلیتر آن «باور به تدبیر دورهایِ الهی» است. در این منظومه فکری، تاریخ رستگاری بشر به ادوار یا «تدابیر» مجزایی (معمولاً هفت دوره) تقسیم میشود که در هر یک از آنها، خداوند با قواعد و پیمانهای متفاوتی با بشر تعامل میکند. اهمیت بنیادین آراء داربی در این رویکرد تحلیلی، تفکیک هستیشناختی و قاطع میان «کلیسا» و «اسرائیل» است. از منظر او، کلیسا صرفا «پرانتز» یا وقفهای در تاریخ الهی است و وعدههای زمینی و سرزمینی خداوند به قوم یهود (اسرائیل) هرگز منسوخ نشده یا به کلیسای مسیحی انتقال نیافته است.
یکی دیگر از ابداعات الهیاتی و جریانساز داربی، مفهوم «معراج پیش از محنت»[۴] است. بر اساس این آموزه فرجامشناختی، پیش از آغاز دوران هفتساله رنج و عذاب عظیم جهانی در آخرالزمان، مسیحیانِ راستین، ناگهانی و پنهانی، به آسمان معراج میکنند تا از این محنت در امان بمانند. پس از این معراج، توجه خداوند بار دیگر منحصرا به اسرائیل معطوف میشود. در این مقطع، بازگشت فیزیکی یهودیان به فلسطین و تجدید بنای معبد سوم در اورشلیم (بیت المقدس)، نه تنها رویدادی تاریخی که پیششرط گریزناپذیر رجعت دوم مسیح و استقرار پادشاهی هزارساله او بر زمین به شمار میآید.
این آراء که در ابتدا محدود به محافل فرقهای در بریتانیا بود، در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم با عبور از اقیانوس اطلس در خاک آمریکا ریشههای عمیقی دواند. این انتقال و تثبیت ساختاری، بیش از هر چیز مرهون انتشار «انجیل مرجع اسکوفیلد»[۵] در سال ۱۹۰۹ بود. سایرس اسکوفیلد، الهیدان آمریکایی، تفاسیر و حاشیهنویسیهای مبتنی بر الهیات داربی را در کنار متن اصلی انجیل چاپ کرد. این امر سبب شد تا میلیونها مسیحی پروتستان، تفسیر تدبیرگرایانه داربی را نه به عنوان خوانش ثانویه، بلکه به عنوان نص صریح و وحیانی کلام خدا بپذیرند.
در دهههای بعد، با تأسیس حکومت اسرائیل در سال ۱۹۴۸ و سپس اشغال بخش شرقی اورشلیم (بیت المقدس) در جنگ ششروزه ۱۹۶۷، این جهانبینی از تئوری انتزاعیِ الهیاتی به واقعیتی ملموس دگردیسی یافت. این رویدادهای تاریخی در چشم پیروان الهیات داربی، تأییدِ بلامنازعِ پیشگوییهای کتاب مقدس تلقی شد. از همین رو، شبکههای تبشیری (اوانجلیستی) و نهادهای محافظهکار سیاسی در ایالات متحده، حمایت بیقید و شرط از دولت اسرائیل را به عنوان یک التزام ایمانی و تسریعکنندهی بازگشت مسیح تئوریزه کردند. در این خوانش نظاممند، هرگونه مخالفت با توسعهطلبی سرزمینی اسرائیل، مخالفت با اراده محتوم الهی پنداشته میشود؛ منطقی که تا به امروز، زیربنای مستحکم اتحاد راهبردی راست مسیحی آمریکا با راستگرایان اسرائیل را تشکیل میدهد و سیاست خارجی بزرگترین قدرت جهانی را عمیقا جهتدهی کرده است.
در این نظام فکری، حمایت از اسرائیل چیزی ورای اتحاد ژئوپولیتیک (جغراسیاسی) است، بلکه فریضهای الهی و بخشی از آمادگی برای پایان تاریخ است. همین منطق در قرن بیستم از طریق واعظان، جنبشهای انجیلی، و شبکههای سیاسی محافظهکار وارد جریان اصلی جمهوریخواهی در آمریکا شد و در دهههای اخیر به یکی از ستونهای مهم هویت سیاسی راست مسیحی در آمریکا بدل شده است.
آنچه در دولت دوم ترامپ رخ داده، انتقال گرایش آخر الزمانگرا از حاشیه پایگاه رأیدهندگان به هستهی تصمیمگیری است. ترامپ در دوره دوم خود دین را بیش از پیش به جزء رسمیِ هویت سیاسی دولت تبدیل کرده و از طریق نهادهایی مانند دفترهای دینی و ابتکارهای مربوط به آزادی مذهبی، به مسیحیت محافظهکار میدان بیشتری داده است.
در نتیجه، جمهوریخواهانِ انجیلی و چهرههای نزدیک به دولت، سیاست خارجی را نه فقط به زبانِ امنیت و قدرت، بلکه با واژگانِ وعده، داوری، و نبرد نهایی بیان میکنند.
هِگزت و نظامیگری الهیاتی
انتصاب پیت هِگزت به وزارت جنگ، نشانهای روشن از این چرخش محوری است. هگست در روایتهای عمومی و رسانهای با نمادگرایی صلیبی شناخته میشود، از جمله خالکوبی روی بدناش با شعار جنگهای صلیبی (این [جنگ] را خدا میخواهد)[۶] و با ادبیاتی که جنگ را در امتداد نبردهای مقدس تاریخ میفهمد.
در این معنا، او مقامی ورای یک مقام نظامی است. او نماینده نوعی نظامیگری الهیاتی است. یعنی وضعیتی که در آن مرز میان دفاع ملی آمریکا و جنگ مقدس از میان میرود. برای چنین جریانی، خاورمیانه صرفا صحنه کنترل منابع یا رقابت ابرقدرتها نیست بلکه درامی الهی است که در آن پیشگوییهای کتاب مقدس در حال تحققاند و مماشات با دشمنان اسرائیل میتواند بهصورت سرپیچی از اراده الهی فهمیده شود.
در همین راستا، پیت هِگزت، وزیر جنگ، کتابی با عنوان «جنگ صلیبی آمریکایی: نبرد ما برای آزاد ماندن» در سال ۲۰۲۰ منتشر کرد. [۷] هِگزت در این کتاب با استفاده صریح از ادبیات الهیاتی و جنگهای صلیبی، تقابل سیاسی داخلی و خارجی آمریکا (بهویژه تقابل آمریکا با جهان اسلام) را نه به عنوان رقابت ژئوپلیتیک (جغراسیاسی) که در قالب رقابت تئوپلیتیک (یزداسیاسی) یعنی نبرد تمدنی و فرجامشناختی میان خیر و شر مطلق صورتبندی میکند. هِگزت شکاف میان راست و چپ در آمریکا را «آشتیناپذیر» میداند و معتقد است این بحران از طریق فرایندهای متعارف سیاسی قابلحل نیست. او «چپگرایی» را صرفا گرایش سیاسی نمیبیند، بلکه آن را «دینی دروغین» معرفی میکند که در پی تحمیل مجموعهای از مفاهیم باطل شامل سوسیالیسم، گلوبالیسم (جهانگرایی)، سکولاریسم، فمینیسم و چندفرهنگگرایی است. از دیدگاه او، این جریانها با نفی پایههای مسیحی و ملیگرایانه آمریکا موجودیت جمهوری را به خطر انداختهاند و تنها دو راه باقی گذاشتهاند: پیروزی کامل یا مرگ ملی. هِگزت در کنار حمله به چپگرایان داخلی، جهان اسلام را بهعنوان تهدید تمدنیِ همزاد آنها در نظر میگیرد و اسلامگرایی را بدترین «ایسم» میخواند. او مدعی است که چپگرایان و اسلامگرایان برای تضعیف آمریکا همدست شدهاند. او مهاجرت مسلمانان به اروپا و غرب را «تهاجم خاموش» توصیف میکند. استفاده او از نمادها و مفاهیم جنگهای صلیبی، در واقع تلاشی برای مشروعیتبخشیدن الهیاتی و تاریخی به تقابل هژمونیک با «دیگریِ» مذهبی و فرهنگی است.
الهیات جنگ و روایتهای آخرالزمانی: نقش مسیحیان انجیلی در تقابل آمریکا و ایران
هِگزت با نگاهی آخرالزمانی، دوران ریاستجمهوری دونالد ترامپ را نشانهای از امکان رستاخیز ملی و انتخابات را نبردی بر سر «روح آمریکا» صورتبندی میکند. کتاب عامدانه از ادبیات نظامی و ستیزهجویانه بهره میبرد تا مخاطب را از انفعال خارج کرده و به جنگ «صلیبیِ مدرن» دعوت کند؛ رویکردی که در آن، مصالحه معادل تسلیم است، و مقاومت مستلزم طرد کامل ایدئولوژیهای رقیب.
صهیونیسم مسیحیِ تدبیرگرا جریانی منحصرا پروتستان است که پایگاه آن نه در تمامی کلیساهای این مذهب، بلکه بهطور خاص در میان بنیادگرایان و پنطیکاستیهای اوانجلیکال قرار دارد. این بینشِ آخرالزمانی به دلیل تعارض ساختاری با الهیات هزارهگرای نمادین[۸] در سنت کاتولیک فاقد هرگونه پایگاه یا مشروعیت الهیاتی است. هزارهگرایی نمادین دیدگاهی است که «هزار سال» حکومت مسیح در مکاشفه را نمادین میداند، نه دورهای تحت اللفظی که در آینده رخ میدهد. تبلور عینیِ این مرزبندی قاطعِ الهیاتی را میتوان در موضعگیری اخیر پاپ لئون در برابر قرائتهای نظامیگرای آخرالزمانی مشاهده کرد؛ جایی که وی تلاشهای پیت هِگزت برای بازنمایی جنگ با ایران در قامت «جنگ مقدس مسیحی» را مستقیما مردود دانسته و اعلام کرده است که خداوند دعای آنان را نخواهد شنید، چرا که دستانشان به خون آلوده است.
همانطور که اشاره شد الهیات هزارهگرای نمادین در سنت کاتولیک، خوانشی استعاری و غیرتحتاللفظی از باب بیستم مکاشفه یوحنا است که وقوع حکومت هزارسالهٔ زمینی و سیاسی از سوی مسیح در پایان تاریخ را مردود میداند. بر پایه این پارادایم که منسجمترین صورتبندی آن ریشه در سنت تفسیری آگوستین دارد، «هزاره» مقطع زمانیِ آیندهشناختی نیست، بلکه نمادی از عصر کنونیِ کلیسا (فاصله میان رستاخیز مسیح تا بازگشت ثانویه او) است؛ دورانی که در آن پادشاهی خداوند هماکنون به واسطه نهاد کلیسا و سلطنت روحانی مسیح بر جهان، به شکل استعلایی در حال تحقق و استمرار است.
ایران در مخیله آخرالزمانی
در تحلیلهای سکولار، ایران معمولا بهعنوان قدرت منطقهای چالشگری تصویر میشود که تهدیدی برای نظم آمریکا و متحداناش است. اما در مخیله آخرالزمانگرای مسیحی-یهودیِ صهیونیستی ایران فقط بازیگر چموش ژئوپولیتیک نیست بلکه جایگاه خصمی اسطورهای و آخر الزمانی پیدا میکند.
حزقیال یکی از کتابهای عهد قدیم یا همان کتاب مقدس عبری است که در ادبیات آخر الزمانی یهودی-مسیحی جایگاه مهمی دارد. در حزقیال ۳۸: ۲-۵ چنین میخوانیم:
«ای پسر انسان، روی خود را به سوی جوج که از زمین ماجوج و رئیسِ رُوش و ماشَک و توبال است بگردان و بر او نبوت نما… پارس، کوش و فوط با ایشانند که جمیع ایشان سپر و خُود دارند.» (فصل ۳۹ نیز در امتداد همین تصویرسازی، کیفیتِ نابودیِ الهیِ این ائتلاف را پس از حمله به سرزمین اسرائیل شرح میدهد).
در تحلیلهای سکولار، ایران معمولا بهعنوان قدرت منطقهای چالشگری تصویر میشود که تهدیدی برای نظم آمریکا و متحداناش است. اما در مخیله آخرالزمانگرای مسیحی-یهودیِ صهیونیستی ایران فقط بازیگر چموش ژئوپولیتیک نیست بلکه جایگاه خصمی اسطورهای و آخر الزمانی پیدا میکند.
در برخی تفسیرهای بنیادگرایانه از این آیات، ایرانِ باستانی، یعنی «پارس»، در کنار نیروهای دیگر شرّ (جوج)، در ائتلافی شر قرار میگیرند که در آخرالزمان علیه اسرائیل صفآرایی میکنند.
در تفسیر تاریخی-انتقادی، این آیه تمثیلی از هجوم ائتلافی از اقوام شریر باستانی برای آزمون الهی تفسیر میشود؛ اما در خوانش بنیادگرایانه آخر الزمانی، این اسامی با گسست از بستر تاریخیشان بر ژئوپلیتیک مدرن تحمیل میشوند. جوج عنوان فرمانروای این ائتلاف (در خوانش فرجامشناسانهی مدرن: رهبر روسیه) و ماجوج سرزمین او روسیه کنونی است. واژه رُوش در زبان عبری صرفا به معنای «رئیس» یا «سرور» است، اما بنیادگرایان با نوعی خطای ریشهشناختی آن را به نام «روسیه» تطبیق میدهند. ماشک و توبال اقوام باستانی آسیای صغیر (در ترکیه کنونی) هستند که در خوانش تقلیلگرایانه و بنیادگرای آخر الزمانی به شهرهای مسکو تفسیر میشوند. پارس همان فلات ایران باستان است که در مخیله آخرالزمانی عینا به حکومت کنونی ایران به عنوان خصم کیهانی ترجمه میشود، و کوش و فوط نیز مناطق باستانی در شمال و شرق آفریقا (سودان/اتیوپی و لیبی کنونی) هستند که در این تفسیر، تکمیلکننده ائتلاف فرجامشناسانه شرّ علیه اسرائیل فرض میشوند.
پیامدِ عملیِ چنین تفسیری در سیاستگذاریِ خارجی آمریکا آن است که هرگونه تلاش برای مهارِ استراتژیک یا توافقِ دیپلماتیک با «خصمِ آخرالزمانی» نه تنها بیهوده است که نوعی مداخله بشریِ مذموم در طرحِ الهی و تأخیر در بازگشتِ مسیح[۹] تلقی میشود. در این الگوی فکری (پارادایم)، جنگ تهاجمی علیه ایران نه تنها شکستِ سیاسی نیست که غایتِ رستگاریبخش است. از این رو، نام ایران در این روایتها از سطح رقیب منطقهای فرا میرود و به «خصمِ آخرالزمانی» بدل میشود؛ خصمی که نه فقط باید مهار شود، بلکه باید در درامِ نهایی تاریخ در برابر او به هر قیمتی ایستاد و آن را نابود کرد. [۱۰]
نمود بارز رسوخ این جهانبینیِ فرجامشناسانه در ادبیات نخبگان سیاسی ایالات متحده را میتوان در مواضع چهرههای شاخصی چون لیندزی گراهام، سناتور پرنفوذ جمهوریخواه که اخیرا در گذشت، ردیابی کرد. هنگامی که وی تقابل با ایران را «نبرد دو هزار ساله» میخواند و صراحتا بر ضرورت «تمام کردن» این تقابلِ هزارهای تأکید میکند، گفتمان او به وضوح از منطق موازنه قوای سکولار و مفاهیم متعارف روابط بینالملل عبور کرده و وارد عرصهای اسطورهای شده است.
ارجاع به بازه زمانی دو هزار ساله، که به لحاظ نمادین با تاریخ مسیحیت و دوران پراکندگی یهودیان (دیاسپورا) همپوشانی دارد، نشاندهنده آن است که این نزاع از درگیری معاصر بر سر هژمونی در خاورمیانه به تسویهحسابِ کیهانی و الهیاتی تغییر ماهیت داده است. در این چارچوب تحلیلی، فراخوان گراهام برای «تمام کردن» نبرد، صرفا به معنای دستیابی به پیروزی نظامی یا تغییر رژیم نیست بلکه رمزگذاری تسریعِ سناریویی آخرالزمانی است؛ سناریوی که در تقابل خونین با «پارس» پیششرطِ محتوم تحققِ وعدههای آخر الزمانی و آغاز عصر جدید الهی (هزاره) تلقی میشود.
در امتداد همین گفتمانِ اسطورهای خطرناک و از نظر الهیاتی بدعتآمیز، اظهارات اخیر استیو بنن، از مشاوران نزدیک دونالد ترامپ، بهتر قابل فهم است؛ جایی که وی صراحتا عنوان میکند: «ما میخواهیم همان کاری را که اسکندر مقدونی ۲۳۰۰ سال پیش کرد، دوباره انجام دهیم» و در ادامه خواستار قرار گرفتن اعراب در خط مقدم و اعزام امارات به جزیرهٔ خارک میشود.[۱۱] پیوند زدن نزاعهای پیچیده مدرنِ ژئوپلیتیک به فتوحات باستانی تنها لفاظیِ رسانهای و رجزخوانی تبلیغاتی نیست، بلکه نشاندهنده تلاشی نظاممند برای مشروعیتبخشی به رویکردهای تهاجمی نظامی از طریق احضار اسطورههای حاکی از «تقابلِ ذاتی غرب و شرق» است. این ادبیات، مفاهیم دیپلماتیک را با مفاهیم حاکی از نبردهای هویتی و تمدنی جایگزین میکند و پرده از رویکرد ویرانگری برمیدارد که در آن بازیگران منطقهای به عنوان ابزاری نیابتی جهت پیشبردِ کینهتوزیِ تقلیلگرایانه تاریخی به کار گرفته میشوند.
فراخوان گراهام برای «تمام کردن» نبرد، صرفا به معنای دستیابی به پیروزی نظامی یا تغییر رژیم نیست بلکه رمزگذاری تسریعِ سناریویی آخرالزمانی است؛ سناریوی که در تقابل خونین با «پارس» پیششرطِ محتوم تحققِ وعدههای آخر الزمانی و آغاز عصر جدید الهی (هزاره) تلقی میشود.
با این چارچوب تحلیلی، تجاوز مستمر آمریکا و اسرائیل علیه ایران، از ترور قاسم سلیمانی گرفته تا «جنگ دوازدهروزه»، تا ترور رهبر دوم جمهوری اسلامی و جمعی از فرماندهان نظامی، سیاسی و دانشمندان ایرانی در «جنگ سیونه روزه»، جنگهایی که هنوز هم به نحوی ادامه دارند، همه اینها را نمیتوان تنها با مفاهیمی مانند بازدارندگی هستهای، جنگ انرژی، رقابت نیابتی، جنگ امریکا با چین، تنشهای مرزی و جزیرههای مورد مناقشه توضیح داد. اینها همه هست اما اینها فقط نیست. در خوانش آخرالزمانیِ مسیحی-یهودیِ صهیونیستی، این جنگها میتوانند بهمنزلهی «دردهای زایمان عصر الهی جدید»، یا به تعبیر دیگر پیشدرآمدِ «تصفیهحساب نهایی الهیاتی» فهم شوند. اگر محرکهای جنگ در الهیات بنیادگرا و آخرالزمانیِ مسیحی-یهودیِ صهیونیستی ریشه داشته باشد، آنگاه منطقِ بازدارندگی دیپلماتیک از سوی ایران ضعیف میشود، چون تحمیل خسارت بر ایران از سوی آمریکا و اسرائیل میتواند بخشی از انتظارِ «مداخله الهی برای پایان جهان» تلقی شود؛ و سازش و دیپلماسی با ایران نیز بهجای راهحل، از سوی آخر الزمانگرایان مسیحی-یهودی بهصورت تأخیرِ ناموجه در طرح الهی تفسیر میشود.
در سطح سیاسی، حزب جمهوریخواه طی دهههای اخیر مهمترین پایگاه این الهیات بنیادگرا و آخر الزمانیِ صهیونیستی بوده است، اما در دولت دوم ترامپ این گرایش آشکارتر و رادیکالتر شده است. پیشتر به لیندزی گراهام اشاره رفت. چهرههای دیگری مانند مایک هاکبی (م. ۱۹۵۵) سفیر آمریکا در اسرائیل و مایک جانسون (م. ۱۹۷۲) رییس مجلس نمایندگان آمریکا نیز قابل ذکر اند. این موارد نشان میدهند که صهیونیسم مسیحی دیگر فقط در لایههای حاشیهای حزب جمهوریخواه حضور ندارد، بلکه در سطح نخبگان و حتی در زبان رسمی سیاست آمریکا نفوذ کرده است. در نتیجه، حمایت از اسرائیل در این فضا موضعی استراتژیک و بلکه بالاتر از آن بخشی از هویت دینی-سیاسیِ راست جمهوریخواه است. بر این اساس ما با الگوی جدیدی در سیاست خارجی آمریکا مواجهیم. در الگوی قدیم (مانند اوباما در برجام) تلاش بر مدیریت بحران، بازدارندگی و موازنه قوا بود. اما در الگوی جدید تلاش بر تسریع بحران و جنگخواهی به مثابهی گام محتوم کیهانی است.
نتیجهگیری
آنچه دولت دوم ترامپ را از دورههای پیشین متمایز میکند، تنها شدت بیشترِ حمایت از اسرائیل یا رویکرد تهاجمیتر در سیاست خارجی نیست، بلکه وجه تمایز این دوره قدرتگیریِ بازیگرانی است که جهانبینیشان با منطق دولت-ملت و موازنهی قدرت سازگار نیست. وقتی ماشین جنگیِ قدرتمندترین ارتش جهان با خوانشی تحتاللفظی و خشونتبار از پیشگوییهای آخرالزمانی کتاب مقدس ترکیب میشود، سیاست خاورمیانهای آمریکا از «مدیریت بحران» به سمت «تسریع بحران» حرکت میکند. در این الگوی فکری (پارادایم)، جنگ با ایران چیزی ورای گزینهای نظامی برای مهار رقیب ژئوپولیتیک (جغراسیاسی) است، بلکه میتواند بهعنوان گامی محتوم در درامِ کیهانیِ آرماگدون (نبرد آخر الزمان) فهم شود. در این جا با تئوپلیتیک (امر یزداسیاسی) طرف ایم.
مایل نیستم از تمام این مقدمات نتیجهای سراسر ضد مذاکره بگیرم. تردیدی نیست که ایران قدرت خود در میدان را سرآخر تنها با دیپلماسی قوی میتواند نقد کند. نمیشود نامحدود جنگید در حالی که احتمال ابرتورم و نایابی کالا زنگ خطری دور دیگر نیست، اعتراضهای پیدرپی، که ریشه اقتصادی دارند، به واقعیتی روزمره بدل شده و موتور توسعه کشور در اثر جنگِ مدام، کند شده است. بلکه تنها میخواهم بگویم که اگر این چارچوب تحلیلی درست باشد آنگاه چنانچه مذاکرهای جدی میان ایران و آمریکا درگیرد، کار مذاکرهکنندگان ایرانی در مقابل آخر الزمانیهای آمریکایی به معجزه ماننده است تقریبا. با این حال، دیپلماسی هنر ممکن کردن ناممکنها است. بر این اساس، توجه به پیشزمینهی فکری آخر الزمانی مذاکرهکنندگان آمریکایی میتواند به فهم ذهنیت آنها در مذاکره، به طرف ایرانی کمک کند.
پانوشتها:
[۱] Plymouth Brethren
[۲] W. G Turner. John Nelson Darby. London: Chapter Two, 1986.
این اثر بررسی زندگینامهای و تاریخیای است که حیات، اندیشهها و سیر دگرگشت (تطور) آرای الهیاتی جان نلسون داربی را واکاوی میکند. کتاب بر زمینههای جدایی او از کلیسای انگلیکن، نقش محوریاش در پایهگذاری جنبش «برادران پلیموت» و تمرکز وی بر تفسیر تحتاللفظی نبوتهای کتاب مقدس تمرکز دارد.
[۳] Dispensationalism
[۴] Pre-tribulation Rapture
[۵] Scofield Reference Bible
[۶] Deus Vult
[۷] Pete Hegseth. American Crusade: Our Fight to Stay Free. New York: Center Street, 2020.
[۸] Amillennialism
[۹] Parousia
[۱۰] Paul R Wilkinson. Understanding Christian Zionism: Israel’s Place in the Purposes of God. Bend, Oregon: The Berean Call, 2013.
این کتاب با رویکردی الهیاتی-تاریخی، به تبیین دقیق مبانی و ریشههای مسیحیت صهیونیستی میپردازد. نویسنده با تمرکز بر نقش کلیدی جان نلسون داربی در بسط نظام الهیاتی «تدبیرگرا» این جریان را از صهیونیسم یهودی متمایز میکند.
[۱۱] Steve Bannon, The War Room with Stephen K. Bannon, episode 5253, March 28, 2026.








