در روزهایی که خشونت حکومت به اوج میرسد و خبر کشتار و سرکوب، افق زندگی روزمره را میبلعد، انتظار طبیعی این است که گفتوگوی عمومی نیز به همان میزان جدیتر، دقیقتر و مسئولانهتر شود: پرسشها تیزتر شوند، معیارهای اخلاقی روشنتر گردد، و حساسیت جامعه نسبت به هر شکل از تحمیل، انحصار و مصادرهگری بالا برود. اما تجربهی ما بهویژه در لحظات بحران و سوگواری جمعی اغلب مسیر دیگری را نشان میدهد: درست هنگامی که «خون» بر زمین است، دایرهی مجاز گفتن و اندیشیدن تنگتر میشود. نقد، پرسش و گفتوگوی انتقادی ناگهان «ناموقع» اعلام میشود. و هرکس از فرایندهای تبلیغاتی، از انحصار رسانهای، از هژمونیکشدن یک گفتمان معین، و از تحمیل یک نسخهی سیاسی خاص سخن بگوید، به سرعت با اتهامهایی از جنس «بیشرمی»، «خیانت به خونها»، «بازی در زمین رژیم» یا «دعواهای سیاسی» مواجه میشود.
مسأله این نیست که جامعه در سوگ عزیزانش است یا خشمگین از کشتار. مسأله این است که سوگ و خشم که میتوانند سرچشمهی رادیکالترین آگاهی سیاسی باشند، به واسطهی سازوکارهایی معین، ازجمله نوعی اکتیویسم متورمشده و هیجانی در محیط مجازی که بیشتر وضعیت را آخرالزمانی جلوه میدهد، از مسیر اندیشهی انتقادی منحرف میشوند و به «ابزار انضباط» بدل میگردند. اینجا باید فهمید چگونه «خونهای ریختهشده» که باید بنیان اخلاقی مطالبهی آزادی و عدالت باشند، به «چماق سکوت» تبدیل میشوند؛ چماقی برای حذف پرسش، بستن میدان مباحثه، و تثبیت یک خوانش خاص از وضعیت بهمثابه «تنها خوانش مشروع.»
از سوگواری رهاییبخش تا انضباط و نظارت: «خون» چگونه سیاسی میشود؟
در سطح نخست، ارجاع به خونها و قربانیان، امری کاملاً اخلاقی و انسانی است. اما هر امر اخلاقی میتواند درون یک دستگاه گفتمانی، کارکردی سیاسی پیدا کند. تفاوتِ حیاتی در اینجاست: آیا خونها ما را به سمت گشودن میدان گفتوگو و مسئولیتپذیری میبرند، یا به سمت بستنِ آن؟
وقتی «خون» به سپری برای خاموشکردن نقد تبدیل میشود، ما با یک جابهجایی بنیادین روبهرو هستیم: قربانیان از «سوژههای اخلاقی و سیاسی» به «ابزار مشروعیتبخشی» تنزل مییابند. به زبان دقیقتر، خون و کشتار از امرِ توصیفی و اخلاقی (چه رخ داده؟ چه ظلمی رفته؟ چه کسی مسئول است؟) به «مکانیزم انضباطی» تبدیل میشوند (چه کسی حق دارد حرف بزند؟ چه پرسشی مجاز است؟ چه نقدی ممنوع؟)
این تبدیل، رخدادی اتفاقی نیست. در لحظات بحران، هر گفتمان سیاسی تلاش میکند سوگواری را به سرمایهی نمادین خود تبدیل کند؛ زیرا سوگواری، قدرت بسیج میآورد. پرسش اما این است: این قدرت بسیج اجتماعی و شکلگیری موج همصدایی در خدمت چه افقی ساخته میشود؟ و مهمتر: چه چیزی در این همصدایی حذف میشود؟
وضعیت استثنایی: متافیزیکیکردن خون و تعلیق عقل انتقادی
یکی از شایعترین تکنیکهای خاموش کردن نقد، ساختن «وضعیت استثنایی» است: ترسیم لحظهای که در آن گویا همهچیز به «فوریت» و «ضرورت» تقلیل یافته و هر تأملی روند مطلوب امور است (سقوط قریبالوقوع و محتوم رژیم). در چنین وضعیتی، خونها «مقدس» میشوند؛ نه به معنای ارجگذاری انسانی، بلکه به معنای غیرقابل پرسشکردن آنچه بر ما رفته است آن هم برای مسئولیتپذیری بیشتر در قبال آینده و نظمی که در فردا ممکن است رقم بخورد. هرکس سؤال کند که چه نیروهایی در حال مصادرهی این خونها هستند، پاسخ میشنود: «الان وقتش نیست». هرکس درباره شیوهی گذار، سازوکار نمایندگی سیاسی، یا خطرهای مداخله خارجی حرف بزند، با انگ «گرفتار ماندن در قفس ایدئولوژی» یا ایجاد مناقشه پس زده میشود. این در حالیست که ایدئولوژی دقیقا در دقایقیست که صدای مسلط از توضیح، باز کردن وضعیت، پاسخ به پرسشها و متکثر شدن صداها طفره میرود و همهچیز ذیل شکلی از خوشخیالی یا تقدیرباوری، به شکلی اسرارآمیز، از پیش حل شده به نظر میرسد. ایدئولوژی در گفتمان مسلط این روزها دقیقا همینجاست: حل پرسشها و تضادها درون نوعی مکانیسم اسرارآمیز و تبخیرکننده برآمده از امیال سرخورده: اگر ترامپ بزند رژیم سقوط میکند، اگر مردم در خیابان بمانند دیگر سرکوب ممکن نیست، هرکس غیر از اینها بیاید بهتر است… .
اینجا همچنین یک تناقض بنیادی وجود دارد: اگر واقعاً خونها و کشتار در مرکز قرار دارند، دقیقاً باید پرسشها هم در مرکز قرار گیرند. زیرا کشتار فقط یک واقعه نیست؛ کشتار یک «منطق» است: منطقِ به سکوت واداشتن، به اطاعت کشاندن، و حذف دیگری. اگر ما در برابر کشتار، خودمان «گفتوگو» را حذف کنیم، در سطح نمادین همان منطق را بازتولید کردهایم، هرچند با نیتهای متفاوت.
هیچ وضعیت استثناییای، ضرورت عقل انتقادی را تعلیق یا تعطیل نمیکند. اتفاقاً هرچه وضعیت بحرانیتر، امکان خطاهای تاریخی بیشتر و ضرورت نقد فوریتر است. اگر ذهن آزاداندیش، در لحظهی خطر و خونریزی تعطیل شود، آنچه باقی میماند فقط «غریزهی بقا»ست، و غریزهی بقا، بهترین خوراک برای گفتمانهای اقتدارطلب است؛ چه در هیئت دولت سرکوبگر، چه در هیئت اپوزیسیون انحصارطلب.
دالهای تهی و مصادرهی «مردم»: هژمونی چگونه کار میکند؟
در چارچوب نظریه گفتمان ارنستو لاکلائو، یکی از محورهای فهم سیاست، نسبت میان «دالهای تهی» و هژمونی است. مفاهیمی چون «مردم»، «آزادی»، «نجات»، «گذار»، «ایران»، «وحدت»، و حتی «خون» میتوانند به دالهای تهی تبدیل شوند؛ یعنی ظرفیت آن را پیدا کنند که مطالبات متکثر را زیر یک عنوان گرد آورند و زنجیرههای همارزی بسازند. این سازوکار فینفسه نه خوب است نه بد: بدون آن، انسجام سیاسی ممکن نیست. اما خطر در جایی آغاز میشود که یک نیروی معین، این دالهای تهی را در انحصار خود میگیرد و میگوید: «من همان مردمام»، «من همان آزادیام»، «من همان خونخواهیام»، و هر صدای دیگری را به «خارج» پرتاب میکند: ضد مردم، ضد آزادی، خائن به خونها.
اینجاست که «مردم» به ابزاری برای حذف مردم تبدیل میشود. نقدِ یک پروژه سیاسی خاص، نه بهعنوان نقدِ یک امکان در میدان سیاست، بلکه بهعنوان «تخطئهی اخلاقی» بازنمایی میشود. در این لحظه، سیاست از سطح رقابت برنامهها و ایدهها به سطح «اخلاقیکردن اطاعت» سقوط میکند: تبعیت، اخلاقی؛ پرسش، غیراخلاقی.
فرایند هژمونیکشدن یک گفتمان: از نوستالژی تا بداهت
اگر بخواهیم مرحلهبهمرحله نشان دهیم چگونه یک گفتمان مشخص (مثلاً پادشاهیخواهی یا بازگشت سلطنت) میتواند در فضای رسانهای و خیابانی هژمونیک شود، باید به چند گام کلیدی توجه کنیم؛ گامهایی که معمولاً در طول زمان، و با سرمایهگذاری سنگین رسانهای و نمادین شکل میگیرند:
گام اول: بازسازی نوستالژیک گذشته و ساختن «زندگی عادی»
ابتدا گذشته بهشکل یک تصویر سادهشده و آرمانی بازسازی میشود: امنیت، رفاه، نظم، «احترام جهانی»، و زندگی بیدغدغه. این گذشته، نه بهمثابه یک دوره تاریخی با تعارضها و سرکوبها و نابرابریها، بلکه بهمثابه «وضع طبیعی» معرفی میشود؛ وضعی که انگار از ما دزدیده شده و اکنون باید بازگردانده شود.
گام دوم: سیاستزدایی از رنج و تقلیل آزادی
مطالبهی آزادی از سطح حقوق بنیادین، مشارکت سیاسی، برابری، و تضمین حقوق اقلیتها و مخالفان، به سطح «سبک زندگی» تقلیل مییابد: چند نماد از آزادیهای فردی که البته مهماند، اما اگر جایگزین سیاست شوند، به ابزار رامسازی جامعه تبدیل میگردند. نتیجه این است: مردم به جای آنکه سوژههای سیاسیِ صاحب اراده باشند، به «مصرفکنندگان آزادی» تقلیل مییابند.
گام سوم: همسانسازی ضدیت با حکومت با پذیرش یک آلترناتیو خاص
در این مرحله، زنجیره همارزی ساخته میشود: ضد جمهوری اسلامی بودن = همراهی با این پروژه. خروج از این زنجیره، یعنی خروج از «مردم». نقدِ آلترناتیو، معادلِ همراهی با حکومت معرفی میشود. این همان خشونت گفتمانی است: حذف امکانِ «سوم»، حذف تکثر، حذف فاصلهگذاری انتقادی.
گام چهارم: طبیعیسازی رهبری و تولید «امر بدیهی»
رهبری نه بهعنوان امر انتخابی و محل مناقشه، بلکه بهعنوان امر «طبیعی» جا میافتد: انگار رهبر از پیش وجود دارد و فقط باید «پذیرفته شود». آنچه باید نتیجهی یک فرایند دموکراتیک باشد، به پیشفرض تبدیل میشود. اینجا «گذار» به یک تشریفات تقلیل مییابد، چون مقصد از پیش تعیین شده است.
گام پنجم: اخلاقیکردن تبعیت و غیراخلاقیکردن نقد (نقطه اوج)
وقتی این فرایند جا افتاد، نهایتاً هر مخالفتی «غیراخلاقی» میشود: نقد یعنی خیانت؛ پرسش یعنی بیاحترامی به خونها؛ گفتوگو یعنی تفرقهافکنی. اینجا دیگر با یک رقابت سیاسی روبهرو نیستیم، با یک رژیم معنایی روبهرو هستیم که میخواهد میدان سیاست را به میدان اطاعت تبدیل کند.
چرا «خیانت به خونها» یک اتهام سیاسی خطرناک است؟
این اتهام، از بیرون شاید صرفاً واکنش عاطفی و اخلاقی به نظر برسد؛ اما در عمل، یک ابزار سیاسی تمامعیار است. زیرا:
- قربانی را مصادره میکند: به جای آنکه خونها یادآور مسئولیت و پاسخگویی باشند، به ملک خصوصی یک گفتمان تبدیل میشوند.
- دموکراسی را از پیش خفه میکند: اگر نقد و تکثر در لحظهی گذار ممنوع شود، فردای گذار دیر است؛ چون ساختار قدرت و بدیهیشدههای تازه شکل گرفتهاند.
- حافظه تاریخی را از کار میاندازد: همان گزارهی آشنا بازمیگردد: «بحث بماند بعد از سقوط رژیم». و دقیقاً همین تعلیقِ پرسش بود که در تجربههای تاریخی ما هزینههای سنگین آفرید.
- راه مداخلهگری بیرونی و بلوکهای قدرت را هموار میکند: وقتی بحث «ناممکن» شد، تصمیمگیری به اتاقهای بسته منتقل میشود؛ و در سیاست، اتاق بسته همیشه به نفع صاحبان رسانه، سرمایه، لابی و قدرت خارجی است، نه به نفع جامعهی متکثر.
وفاداری واقعی به خونها چیست؟
اگر بخواهیم به جای بازی در زمین اتهامزنندگان، معیار را خودمان تعیین کنیم، باید صریح بگوییم: وفاداری به خونها نه در سکوت، بلکه در روشنکردن میدان است. وفاداری یعنی:
- نگذاریم هیچ نیرویی خون را ملک خصوصی خود کند.
- دفاع از حق پرسش، حتی وقتی پرسش ناخوشایند است.
- اصرار بر شمولیت: گذارِ دموکراتیک یعنی تضمین حقوق مخالفان و اقلیتها، حتی اگر اکثریت فریاد دیگری بزند.
- مقاومت در برابر تبدیل «ضرورت تغییر رژیم» به پل عبور یک پروژهی انحصاری، چه پروژهی بازگشت سلطنت، چه پروژهی مداخلهی خارجی، چه پروژهی منجیگرایی.
خونها برای آن ریخته نشدند که عقل تعطیل شود. اگر عقل تعطیل شود، خونها دوباره ریخته خواهند شد، اینبار شاید برای تثبیت هژمونی دیگری، با پرچمی دیگر، و با روایتی دیگر از «نجات».
سیاست را از سوگواری نمایشی برای دیگری در رسانههای مجازی پس بگیریم
هیچ چیز به اندازهی کشتار، ضرورت سیاست را عریان نمیکند: سیاست نه به معنای رقابت قبیلهای، نه به معنای پروپاگاندا، نه به معنای جنگ بر سر تسخیر هرچه بیشتر عرصهی نمادین، نه به معنای آخرالزمانی دیدن وضعیت، بلکه به معنای بسط میدان گفتوگوی عمومی، تصمیمگیری جمعی، و تضمین تکثر. دقیقاً به همین دلیل است که برخی میکوشند سیاست را از دل سوگواری بیرون بکشند و جای آن «بداهت» بنشانند: بداهتِ یک رهبر، یک روایت، یک نسخه.
کار نقد، درست در همین نقطه آغاز میشود: وقتی «دعوت به سکوت» و بردن پاسخها ذیل نوعی حتمیت یا آرزواندیشی (wishful thinking) را به موضوع نقد تبدیل کنیم، و وقتی اجازه ندهیم که رنج مردم، پوششی برای انحصارطلبی شود. اینجا تنها با یک اختلاف سلیقه رو به رو نیستیم، بلکه با سرنوشت امکان دموکراسی در آینده طرفیم.








