رضا پهلوی در نخستین نشست رسانهای خود پس از سرکوب گسترده و مرگبار معترضان، به تشریح دیدگاهها و برنامههایش برای آینده پرداخت و به پرسشهای حاضران پاسخ داد. این نشست، از حیث شکل و محتوا و «آنچه گفته نشد» قابل توجه است. در اینجا به دو نکتهی بههمپیوسته میپردازم:
نشست کنترلشده و غیبت پرسشهای سخت
این نشست، همانند بسیاری از کنفرانسها و گفتوگوهای پیشین رضا پهلوی، در فضایی کاملاً کنترلشده و از نظر محتوایی شستهرفته برگزار شد. تقریباً هیچ پرسش دشوار، انتقادی یا چالشبرانگیزی مطرح نشد. پرسشها بیش از آنکه ناظر به مسئولیت، تصمیمها و پیامدها باشند، بستری فراهم میکردند برای پاسخهایی آشنا، تمرینشده و امن.
اینجاست که پرسشی بنیادین ذهن ما را درگیر میکند: چرا فردی که مدعی نقش رهبری یک جنبش انقلابی میلیونی است، آن هم در شرایطی که در جهان آزاد زندگی میکند، از الگوهای مرسوم نشستهای رسانهای در جوامع دموکراتیک پرهیز میکند؟
رضا پهلوی در پاسخ به پرسشی در مورد نگرانی برخیها از ظهور دیکتاتوری جدید در ایران گفت:
«مردمی که الان اسم مرا صدا میزنند به تعهد راسخ من به دموکراسی و حقوق بشر واقف هستند.»
بیشتر بخوانید:
فر ایران کجاست؟ راه نجات آنجاست – مهدی جامی
«عبور» از جمهوری اسلامی: شش مسیر محتمل – حسین دباغ
جشن برنج؛ شامگاه یک جنبش – امین بزرگیان
پاسخگویی شفاف و پذیرش مسئولیت، نه امتیاز، که نخستین شرط رفتار و کردار دموکراتیک است. رهبری دموکراتیک بدون شهامت مواجهه با پرسشهای سخت، عملاً به شعاری توخالی فروکاسته میشود. این در حالی است که رضا پهلوی دقیقاً در مرحلهای قرار دارد که باید در «پیچهای دشوار» رهبری انقلابی محک بخورد. برای نمونه، او بار دیگر از حمایت ارتش و نیروهای نظامی سخن گفت، اما هیچکس نپرسید:
– این حمایت دقیقاً چه زمانی و چگونه قرار بود خود را نشان دهد؟
– چرا در بزنگاههای تعیینکننده، شکافی در ساختار قدرت دیده نشد؟
– اگر چنین حمایتی محل تردید بود، آیا تشویق به حضور خیابانی گسترده، دعوت به هزینهای زودرس و سنگین نبود؟
در مورد حمایت خارجی، بهویژه از سوی دونالد ترامپ، رضا پهلوی مجدداً تأکید کرد که «حمایت قویای برای مردم ایران وجود دارد و رئیسجمهور ترامپ کسی است که به حرف خودش وفا میکند و در نهایت کنار مردم ایران خواهد ایستاد.»
صرفنظر از اینکه ترامپ به عهد خود وفا میکند یا خیر (حتی میتوان ادعا کرد او پیشتر عهدشکنی کرده است)، کسی نپرسید: این «حمایت» دقیقاً چیست؟ چه باید باشد؟ چرا وعدههای پیشین برای حمایت قریبالوقوع محقق نشد؟ و مهمتر از همه: آیا بالا بردن انتظارات عمومی، بدون پشتوانهی روشن، رفتاری مسئولانه است؟
اینها پرسشهایی بود که باید مطرح میشد و نشد. و البته در باب موضوعات و دعاوی دیگر هم وضع از این بهتر نبود. این دو مورد را بهعنوان مشت نمونهی خروار از من بپذیرید.
بخشی از این غیبت را باید به پای کمکاری رسانهها نوشت. رسانهها، بهویژه در لحظات حساس تاریخی، موظفاند نمایندهی افکار عمومی باشند، نه تریبون امن قدرت یا چهرهها. این خود البته بحثی مستقل و مفصل میطلبد.
غیبت برنامه برای «اکنون»
نکتهی دوم، و شاید مهمتر، فقدان برنامهای روشن برای وضعیت کنونی است. بهجز درخواستهای کلی از جامعهی جهانی برای اقدام، رضا پهلوی تقریباً هیچ سخنی از نقشهی راه خود برای «اکنون» نگفت. تمرکز او و تیمش، ظاهراً بهطور کامل معطوف به «فردای پس از براندازی» است. او مجدداً به تشریح بخشهایی از دفترچهی گذار پرداخت (البته بدون پاسخگویی به انتقاداتی که پیشتر مطرح شده بود و همچنان میشود).
این در حالی است که معترضانی که رهبری او را پذیرفتهاند، و حتی آنان که در شعارهایش نوید آزادی و در وعدههایش آبادانی دیدهاند، حق دارند بدانند:
برنامهی شما برای امروز چیست؟
برای روزهایی که مردم هزینه میدهند، کشته میشوند، بازداشت میشوند و زیر سرکوب زندگی میکنند، چه نقشهایی دارید؟
بیشتر بخوانید:
طغیان و آموزش جغرافیا – مریم وحدتی
شعارهای سلطنتطلبانه در اعتراضها؛ صداهای نابرابر در خیابانهای ایران – محمدعلی کدیور
اینجا اجازه دهید قصهی موشها و گربهای که جان آنان را به لب رسانده بود، برای شما بازگو کنم:
روزگاری، موشهای یک خانه از دست گربهای تیزچنگال به ستوه آمده بودند. گربه چنان بیصدا و سریع شکار میکرد که امان از همه بریده بود. سرانجام، موشها برای نجات جانشان یک مجمع عمومی تشکیل دادند تا راهی برای مهار گربه پیدا کنند. موشها هر کدام راهی پیشنهاد دادند، اما هیچکدام کارساز نبود. ناگهان موش جوانی با هیجان از جا برخاست و طرحی ارائه داد که با استقبال روبهرو شد: «بیایید زنگولهای به گردن گربه ببندیم! با این کار، گربه به هر طرف که حرکت کند، صدای زنگوله ما را خبر میکند و میتوانیم پیش از رسیدن او پنهان شویم.»
موشها از این طرح «هوشمندانه» چنان به وجد آمدند که شروع به رقص و پایکوبی کردند و خود را پیروز میدان دیدند. در اوج شادی، موش پیری که تا آن لحظه ساکت بود، سر برآورد و گفت:
«این سخن بسیار نیکو و راهگشاست؛ اما یک سؤال باقی میماند: کدامیک از ما داوطلب میشود که این زنگوله را به گردن گربه ببندد؟»
موشکی پیر آن میان برداشت سر
گفت: ای یاران، در این فکر خطر
این سخن گرچهست نیکو در نظر
کی کند زنگوله را بر گردناش؟
رهبری انقلابی فراتر از ترسیم چشماندازی زیبا برای فردای پیروزی است؛ رهبری در حقیقت یعنی پاسخگویی شفاف، پذیرش مسئولیت تصمیمها و داشتن نقشهای عملی برای دشواریهای «اکنون». بدون برنامهای که هزینهها و روشهای اجرایی را بهدقت محاسبه کرده باشد، حتی درستترین تشخیصها به سرنوشت همان زنگولهی موشها دچار میشوند: ایدهای جذاب در نظر، اما بیداوطلب و بیاثر در میدان عمل.
جامعهای که امروز در آتش سرکوب میسوزد، بیش از وعدههای دوردست، به صداقت و شفافیت در مسیر پیشِ رو نیاز دارد. پرسش بنیادین همچنان پابرجاست و نمیتوان با پاسخهای تمرینشده از کنار آن گذشت:
در غیاب شکاف در ساختار قدرت و ابهام در حمایتهای وعدهدادهشده، دقیقاً چه کسی، چگونه و با چه هزینهای قرار است این زنگوله را به گردن خامنهای بیندازد؟





