از همان روزی که رپرپهٔ طبلهای جنگ با خبر حرکت رزمناوهای آمریکایی به سوی خلیج فارس بلند شد، اشباح درهمتنیدهای از بیمها و امیدها، نه فقط در آسمان ایران، که بر فراز جهانِ ایرانیِ پراکنده در چهارگوشهٔ این کره خاکی به پرواز درآمد. اکنون، سه هفته پس از آغاز جنگ و با پایانی نامعلوم در افق، پیکره متراکم این اشباح از پارههای تصویرِ ساختمانهای ویران، خودروهای سوخته و شعله-دودهایی انباشته شده است که تا آسمان زبانه میکشند. با این همه، از همان آغاز تا امروز، یک پرسش در فضای روایی و معناییِ شکلگرفته پیرامون این جنگ، که با وعدهٔ سقوط حکومت از سوی متجاوزان همراه شد، بیوقفه پرسه زده است: چگونه؟
برای این پرسش پاسخهای گوناگونی عرضه شده است. کارشناسان نظامی و سیاسی بارها گفتهاند که سقوط هیچ حکومتی، دستکم به معنای برچیده شدن مؤثر و پایدار آن، بدون نیروی زمینی ممکن نیست؛ امری که، با وجود اشاراتی جسته و گریخته در روزهای اخیر و اعزام واحدهایی از تفنگداران دریایی آمریکا به خلیج فارس، با توجه به هزینهها، ابعاد لجستیکیِ اشغال سرزمینی به وسعت ایران، و نیز پیامدهای گسترده آن در عرصه افکار عمومی، بهویژه در آمریکا، بسیار دور از ذهن مینماید. آنچه این نوشته در پی آن است، نه ارزیابی این امکان از منظر نظامی است، نه موشکافی امید، نفرت، فرسودگی، اشتیاق یا ترسهای قابلفهمی که در دل این وضعیت انباشته شدهاند، و نه پیشبینی نتیجه یا ارزشگذاری سقوط یا ماندگاری حکومت. مسئله مورد بحث، روشن کردن یک جابهجایی معنایی در فهم واژه «مردم» و درک کارکرد آن در خیالِ تغییر است؛ واژهای که در پاسخ به پرسش «چگونه» اغلب به کار گرفته میشود.
در روایت رایجی که از همان روزهای نخست جنگ دهانبهدهان گشت، فرض بر این بود که اگر ساختار نظامی-امنیتی جمهوری اسلامی از بالا در هم کوبیده شود، مردم به میدان خواهند آمد. این روایت، که در ابتدای جنگ هم از سوی قوای مهاجم صراحتا مطرح شد، نقشهای به ظاهر ساده دارد: بمباران، تزلزل، از دست رفتن توان کنترل نظامی و انتظامی، و سپس ورود «مردم» برای تصرف مراکز قدرت و پایان دادن به حکومت. اما درست در همین نقطه است که یک لغزش مهم رخ میدهد. در این روایت، «مردم» نه به مثابه جامعهای مرکب از انسانهای واقعی با توانها، ترسها، اختلافها و محدودیتهای معین، بلکه به مثابه نوعی سازمان از پیش موجود تصور میشوند؛ سازمانی که گویا فقط منتظر لحظه مناسب است تا وارد عمل شود.
این همان جایی است که باید مکث کرد. مردم، در معنای عام، میتوانند کنشگری نمادین و بسیار قدرتمند باشند. میتوانند حامل خشم، رنج، آرزو و مشروعیت اخلاقی باشند. میتوانند در خیابان ظاهر شوند، بدنهای خود را به عرصه اعتراض بدل کنند و معنای قدرت را به چالش بکشند. اما کنشگر نمادین بودن، با کنشگر سازمانیافته بودن یکی نیست. این دو را نباید با یکدیگر خلط کرد. نام «مردم» در زبان سیاسی، بهخودیخود حامل ویژگیهای لازم برای پیشبردن و تثبیت یک دگرگونی قهری نیست.
سازمان فقط به معنای حضور انبوهی از انسانها در یک صحنه نیست. سازمان یعنی وجود پیوندهای افقی و عمودی نسبتا پایدار؛ یعنی امکان ارتباط، اعتماد و هماهنگی؛ یعنی تقسیم نقش، تعیین مسئولیت، زنجیرهٔ تصمیم، و حتی توان عمل در شرایطی که ابهام، آشفتگی و خطر به اوج رسیده است. این ویژگیها از دل کثرتِ صرف، یا از میان نفرت و امید مشترک، خودبهخود نمیجوشد.
مشکل آنجاست که در فانتزی سقوط آسان، فاصلهٔ عظیم میان مردم به معنای تودهای انبوه و مردم به مثابه نیرویی سازمانیافته نادیده گرفته میشود. گویی همین که میلیونها نفر خشمگین و آرزومند در لحظهای مناسب به خیابان بریزند، خودبهخود امکان تصرف و کنترل مراکز حساس قدرت نیز فراهم میشود. حال آنکه در میدان واقعی نزاع، حتی اگر گروههای پراکندهای از معترضان به برخی مراکز دست یابند و مسلح شوند، در غیاب دستورالعمل، سازوکار ارتباطی، اعتماد عملیاتی و شناخت متقابل، نه فقط کاری از پیش نخواهند برد، بلکه چهبسا در نخستین برخوردها، به جای همکاری، به اشتباه به هم شلیک کنند. در همان وضعیت بیهنجاری، نیروهای آموزشدیده، مسلح و آشنا با فرماندهی و هماهنگی، از بقایای نهادهای امنیتی و نظامی تا گروههای مسلح پیرامونی و شبکههای آماده بهرهبرداری از خلأ قدرت، در صحنه حاضر خواهند بود. سیاست در خلأ رخ نمیدهد؛ خلأ قدرت نیز خالی نمیماند.
پس مسئله این نیست که مردم شجاع نیستند، یا انگیزه ندارند، یا از شرایط نابسامان زندگی به ستوه نیامدهاند. مسئله، نخست، ناهمگونی خودِ مردم است؛ و دوم، این حقیقت ساده که شجاعت و اراده جای سازمان را پر نمیکند. خشم، نقشهٔ عمل نمیشود. نفرت، بهتنهایی ظرفیت ادارهٔ صحنه را نمیسازد. آنچه در زبان روزمره «مردم» خوانده میشود، در واقع مجموعهای ناهمگون از افراد، گروهها، خاطرهها، ترسها، امیدها، تردیدها و افقهای متفاوت است؛ نه نیرویی یکدست، نه فرماندهیای مشترک، و نه سازوکاری آماده برای تصرف و تثبیت قدرت.
اما پرسش مهمتر این است: چرا با وجود آشکار شدن ضعف این روایت، هنوز بسیاری به آن دل میبندند؟ پاسخ را باید نه در منطق استراتژی نظامی، بلکه شاید در لایههای عاطفی این فانتزی جست. جامعهای که سالها در بنبست زیسته، دیر یا زود به روایتی نیاز پیدا میکند که پیچیدگی سیاست را فشرده و رهایی را نزدیک کند. ذهن خسته به میانبُر پناه میبرد. تاریخ باید کوتاه شود، مسیر باید ساده شود، و امر دشوار باید در قالب تصویری قابلفهم بازآرایی شود: ضربهای از بالا، خیزشی از پایین، و پایانی نزدیک. از این حیث، این روایت بیش از آنکه تحلیل باشد، تسکین است؛ روشی برای قابل تحمل کردن رنج ممتد، با وعدهٔ لحظهای که شاید ناگهان همهچیز را تمام کند.
در اینجا «مردم» کارکردی فراتر از یک نام پیدا میکند؛ به واژهای جادویی بدل میشود؛ واژهای که قرار است شکافهای تحلیل را پر کند. هر جا برنامهای در کار نیست، گفته میشود مردم. هر جا معلوم نیست چه نیرویی خلأ احتمالی قدرت را پر خواهد کرد، گفته میشود مردم. هر جا سخنی از فقدان سازوکار تصمیم، اعتماد، ارتباط، حفاظت از زیرساختها، مهار خشونت و جلوگیری از نفوذ در میان است، باز هم نام مردم به میان میآید. به این معنا، «مردم» در این روایت بیشتر نام یک آرزو است تا نام یک امکان سازمانیافته.
دقیقا از همینجاست که باید میان دو نوع عاملیت تمایز گذاشت: عاملیت نمادین و عاملیت سازمانی. عاملیت نمادین بسیار مهم است. بدون آن، هیچ افقی از رهایی شکل نمیگیرد و هیچ نظم مسلطی در سطح معنا و مشروعیت ترک برنمیدارد. اما عاملیت نمادین، اگر به ظرفهای سازمانی ترجمه نشود، لزوما به نتیجهای مطلوب نمیانجامد. شکاف میان این دو همان جایی است که بسیاری از لحظههای گسست تاریخی یا به بنبست رسیدهاند، یا به دست نیروهایی افتادهاند که از پیش سازمانیافتهتر بودهاند.
از این منظر، نقد فانتزی سقوط آسان، نفی عاملیت مردم نیست؛ دفاع از آن است؛ دفاع از این حقیقت که مردم فقط زمانی میتوانند از یک وجه نمادین به نیرویی مؤثر بدل شوند که میان برانگیختگی و نتیجه، میان ازهمگسیختگی و تثبیت، میان شکستن و ساختن، پلی از جنس سازمان وجود داشته باشد. بیاعتنایی واقعی به مردم تحمیل وظیفهای است که ابزارهای لازم برای تحققش را در دست ندارند. بیاحترامی واقعی آنجاست که آنان را در زبان به ارتشی خیالی تبدیل کنیم.
از این رو، اگر متجاوزان بر تصویرِ «مردم» مانور میدهند، این فقط یک بازی تبلیغاتی نیست؛ بلکه میتواند بخشی از راهکار ویرانگری باشد. زیرا هر جا «مردم» بهجای سازمان نشانده شود، هرجومرج میتواند نه شکست طرح، که خود یکی از نتایج مطلوب آن باشد. این البته به معنای تبرئهٔ حکومت ایران نیست؛ حکومتی که سالها پیش از این جنگ نیز به جان همین واژه افتاده و آن را از معنا تهی کرده بود. اگر چنین فرسایشی در کار نبود، امروز که جایجای مهین ما آماج بمب و موشک است، بخشی از ایرانیان به پایکوبی و دستافشانی مشغول نبودند.
بمباران میتواند ویران کند، اما سازمان نمیسازد. نفرت میتواند جمع کند، ولی اعتماد نمیآفریند. حضور میتواند مشروعیت یک نظم را فرسوده کند، اما جایگزین ساختار، هماهنگی و ظرفیتِ حملِ آینده نمیشود. مردم، تا وقتی فقط نام یک آرزو بمانند، ضامن هیچ نتیجهٔ مثبتی نخواهند بود. برای آنکه مردم واقعا به نیرویی تاریخی بدل شوند، باید چیزی بیش از رنج جمعی و میل مشترک در کار باشد: باید سازمانی وجود داشته باشد که بتواند آزادی را نه فقط بخواهد، بلکه به دوش بکشد.








