دوشنبه، ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵

دیدگاه

«صدای مردم ایران»، اما در خدمت کدامین افق؟

داریوش محمدپور

داریوش محمدپور

داریوش محمدپور کارشناس علوم سیاسی و دین‌پژوه ساکن لندن است

پلاکارد، در نگاهِ نخست، ساده می‌نماید و انسان‌گرایانه، و از حیثِ عاطفی به‌غایت اقناع‌کننده: «صدای آنان باشید». چه کسی، در همان نگاهِ آغازین، می‌تواند با چنین فراخوانی از درِ مخالفت درآید؟ اگر مردمانی سانسور می‌شوند، به بند کشیده می‌شوند، کتک می‌خورند یا کشته می‌شوند، آیا نباید صدایشان شنیده شود؟ البته که باید. اما سیاست، دقیقا از همان نقطه‌ای آغاز می‌شود که بسندگیِ عاطفه پایان می‌پذیرد. مسئله این نیست که آیا ایرانیان باید شنیده شوند یا نه؛ مسئله آن است که به‌واسطه‌ چه کسی، در خدمتِ کدام غایت، و در چارچوبِ کدام طرحی از کنشگری.

در همین گره‌گاه است که شفافیتِ شعار، اندک‌اندک، به تیرگی می‌گراید و سویه‌ای مخوف می‌یابد. در پاره‌ای از کنشگریِ آنلاینِ دیاسپورای ایرانی، «صدای آنان باشید» نه به معنای همبستگیِ سنجیده است، نه شهادتِ منضبط، و نه تعهدِ فکریِ صادقانه؛ بلکه اغلب به این فرومی‌کاهد که رنجِ ایرانیان چنان بازنمایی شود که توجیهِ اخلاقیِ تحریم، خرابکاری، محاصره، یا حتی مداخله‌ نظامی، تسهیل گردد. آن‌چه در سطحِ زبان مهربان می‌نماید، در سطحِ پیامد، به‌کرات خشن است.

مسئله صرفا به نیت یا لحن بازنمی‌گردد، بلکه به منطقی نهفته بازمی‌گردد که خود را در جامه اخلاق و فلسفه عرضه می‌کند: از «مسئولیتِ حمایت» تا قرائت‌های کلاسیکِ «جنگِ عادلانه»، و تا صورت‌بندی‌هایی که با مثال‌های انتزاعی و محاسبه‌گر، خشونت را به مسئله‌ای قابلِ مدیریت فرو می‌کاهند. در چنین چارچوبی، جنگ دیگر پدیده‌ای تاریخی با لایه‌های پیچیده‌ قدرت، منافع، عدم‌قطعیت، و پیامدهای مهارناپذیر نیست، بلکه به مسئله‌ای مهندسی‌شده بدل می‌شود؛ گویی با تنظیمِ متغیرها می‌توان به «خشونتِ موجه» دست یافت. اما همین انتزاع، دقیقا همان نقطه‌ای است که در آن واقعیت حذف می‌شود: این مدل‌ها نه با جهانِ واقعیِ جنگ، نه با کنشگرانِ عینی، نه با تاریخِ مداخلاتِ ناکام، و نه با بدن‌های آسیب‌پذیر و پیامدهای گریزپا، نسبتی واقعی برقرار می‌کنند. حاصل، نه مهارِ خشونت، بلکه عادی‌سازیِ آن است.

همین الگو در بابِ تحریم‌ها نیز تکرار می‌شود. تحریم‌ها غالبا به‌عنوان بدیلی «کم‌هزینه‌تر» برای جنگ عرضه می‌شوند، اما تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که فشارِ اقتصادیِ ممتد، به‌جای مهارِ تعارض، اغلب آن را محتمل‌تر می‌سازد. مهم‌تر آن‌که اثرِ واقعیِ تحریم، نه بر هسته‌ قدرت، بلکه بر بافتِ زندگیِ روزمره فرود می‌آید: بر دسترسی به دارو، بر ثباتِ معیشت، بر امکانِ استمرارِ زیستِ اجتماعی. آن‌چه در زبانِ رسمی «فشارِ هدفمند» خوانده می‌شود، در عمل به فرسایشِ تدریجیِ همان جامعه‌ای می‌انجامد که مدعیِ نجاتِ آن است. از این منظر، تحریم نه بدیلِ جنگ، که حلقه‌ای در همان زنجیره است: بی‌ثباتی می‌آفریند، و سپس همان بی‌ثباتی، بهانه‌ مداخلاتِ بیشتر می‌شود.

در این میان، جابه‌جاییِ مهمِ دیگری نیز رخ می‌دهد: فاصله‌ جغرافیایی و مصونیتِ شخصی، به‌جای آن‌که احتیاط و تردید برانگیزد، گاه به جسارتِ بی‌هزینه‌ کلامی می‌انجامد. آنان که نه در معرضِ خطرند، نه هزینه‌ تصمیم‌ها را می‌پردازند، و نه با پیامدهای فروپاشیِ زندگیِ روزمره مواجه خواهند شد، می‌توانند از «گزینه‌های سخت» و تشدیدِ فشار — و حتی از خشونت — با قطعیتی سخن بگویند که برای زیست‌مندانِ درونِ میدان، نه ممکن است و نه قابلِ‌تحمل. در چنین وضعیتی، رنجِ دیگری به ماده‌ای برای موضع‌گیری بدل می‌شود، و فاصله، خود را به‌جای تجربه می‌نشاند.

برهم‌نهیِ این سه منطق — انتزاعِ فلسفیِ خشونت، عادی‌سازیِ فشارِ اقتصادی، و جسارتِ بی‌هزینه — زمینه‌ای می‌سازد که در آن، شعاری چون «صدای آنان باشید» می‌تواند به‌سادگی از همبستگی به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به رنجِ بیشتر استحاله یابد. این شعار، درست در نقطه‌ی تلاقیِ هر سه قرار دارد.

بگذارید تصریح کنم، چه مغالطه‌ای آشنا در این‌جا سر برمی‌آورد: «پس شما می‌خواهید صدای مردم شنیده نشود؟» ابداً. مسئله دقیقا معکوس است. سخن بر سرِ آن است که صداها شنیده شوند، بی‌آن‌که به صدایی بدل شوند که از گلوی دیگری برمی‌آید؛ رنج دیده شود، بی‌آن‌که به مجوزی برای رنجِ بیشتر تبدیل گردد؛ سوگِ ایرانیان، سوگی ایرانی بماند، نه ماده‌ خامِ خیال‌پردازی‌های قهرمانانه در تبعید، نه دستاویزی برای مداخله‌ی خارجی، و نه آن‌چه می‌توان «تمدنِ معاش‌گرا» نامید: هنگامی که ارجاع به میراثِ تمدنی، خود به ابزاری برای توجیهِ رنج بدل می‌شود.

جهان، از پیش، از سرکوبگریِ جمهوری اسلامی آگاه است. این رازِ مگویی نیست که منتظرِ هشتگی برای افشا باشد. زندان‌ها، اعدام‌ها، نقضِ دادرسیِ عادلانه، مبارزاتِ زنان، مطالباتِ کارگری، و حاشیه‌نشینی‌های قومی و مذهبی، همگی شناخته شده‌اند. در چنین زمینه‌ای، تکرارِ پرحرارتِ این شعار، دقیقاً چه می‌افزاید؟ در بسیاری موارد، نه بر دانش، که بر فشار — فشاری در جهتِ نتیجه‌ای که از پیش مطلوب فرض شده است.

و این نتیجه، غالبا به تلویح عرضه می‌شود. کمتر کسی به صراحت می‌گوید: تحریم‌هایی می‌خواهم که دسترسی به دارو را دشوارتر کند؛ بی‌ثباتی‌ای می‌خواهم که زندگیِ روزمره را فرسوده‌تر سازد؛ می‌خواهم قدرت‌های خارجی، بر پایه‌ی منافعِ راهبردیِ خود، ایران را به صحنه‌ای مناسب برای تخریبِ مدیریت‌شده بدل کنند. از این‌رو، بی‌رحمی در زبانِ مراقبت پیچیده می‌شود. بر پلاکارد نوشته‌اند «صدای آنان باشید»، اما زیرمتن، مکررا، چنین است: شرایطی را تشدید کنید که در آن، مردمِ عادی در هم بشکنند.

با این‌همه، زیست در ایران — با همه‌ زخم‌هایش — به نمایشِ یأسِ مطلق فروکاستنی نیست. مردم، در همان حال که می‌سوزند، می‌سازند: سوگواران خود را به خاک می‌سپارند، برای فرزندان‌شان جشن می‌گیرند، ترجمه می‌کنند، می‌آموزند، کار می‌کنند، عاشق می‌شوند، می‌خندند، و اگر دیندار باشند، به نماز و دعا پناه می‌برند. این نه به معنای عادی‌بودنِ سطحیِ زندگی است، و نه توجیهِ سرکوب؛ بلکه نشانه‌ آن است که جامعه، بیش از رنجِ خویش است. از این‌رو، آنان که مدعیِ سخن‌گفتن به نامِ این جامعه‌اند، مجاز نیستند فروپاشیِ آن را به‌مثابه‌ گواهِ مشروعیتِ اخلاقیِ پروژه‌ی سیاسیِ خود به کار گیرند.

اگر قرار است این مسئله به‌نحوِ جدی آزموده شود، نقطه‌ عزیمت باید انسجام باشد، نه شعار. «آگاهیِ سیاسی»، در این تلقی، نه آزمونِ وفاداری، که محکِ تقارن، سازگاری، و جدیتِ اخلاقی است. آیا می‌توان هم‌زمان با اقتدارگراییِ داخلی و بمبارانِ خارجی مخالفت کرد؟ آری. آیا باید چنین کرد؟ هر سیاستی که شایسته‌ این نام باشد، ظاهراً به همین «دو امتناع» نیازمند است.

از این منظر، نقدِ کاربردِ کنونیِ این شعار، دعوت به سکوت نیست، بلکه گونه‌ای مقاومت است: مقاومت در برابرِ باج‌گیریِ عاطفی، بدفهمیِ عامدانه، و زرق‌و‌برقِ اخلاقیِ ارزانِ سخن‌گفتن به‌جای دیگران — درحالی‌که، هم‌زمان، راهِ آسیب‌پذیرتر شدنِ همان مردمی را هموار می‌کنیم که مدعیِ «صدای» آنانیم.

همبستگی، به معنای وام‌گرفتنِ دردِ یک ملت و مصرفِ بی‌محابای آن نیست؛ به معنای آن است که نگذاریم این درد در خدمتِ جاه‌طلبی‌های امپریالیستی، نوستالژیِ دیاسپورایی، یا سودای بازگشتِ پادشاهیِ موروثی قرار گیرد.

ایرانیان به عروسک‌گردان نیاز ندارند؛ به صداقت نیاز دارند، به سوادِ سیاسی، و به متحدانی که بتوانند میانِ تقویتِ صدا و مصادره‌ آن، میانِ مشاهده‌ رنج و تسلیحِ آن، میانِ دردمندی و نمایشِ دردمندی، تمایز نهند. هیچ شعاری معصوم نیست؛ پیامدهایش نیز.

پس آری، صدای مردمِ ایران را بشنوید، اما آنان را همچون انسان بشنوید، نه همچون مهمات. در تکثرشان، در فرسودگی‌شان، در تاب‌آوری‌شان، و در حقِ‌شان برای نجات یافتن، بی‌آن‌که سرزمینشان به ویرانه بدل شود. وظیفه آن نیست که «صدای آنان» شویم؛ وظیفه‌ای دشوارتر، فروتنانه‌تر، و اخلاقی‌تر در میان است: این‌که صدای آنان را با پژواکِ خواسته‌های خود خاموش نکنیم.

 

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست.

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

درهم‌تنیدگی و هم‌سرنوشتی؛ چرا اپوزیسیون میهن‌دوست نمی‌تواند به وضع پیشاجنگ بازگردد

استبدادِ داخلی بی‌گمان شر است، شری که بی‌شک نقشی دارد در آفرینش وضع کنونی، نقشی که البته در حاشیه استثمار خارجی باید بدان نگریست. اما خطرِ موجودیتی، فروپاشیِ سرزمینی و نابودیِ فیزیکیِ ایران شری به‌مراتب بزرگ‌تر از حکمرانی بد است. با این حساب، نوشته‌ مهرگ کمالی هنوز در حال‌وهوای پیشاجنگ است و دچار نادیدن خطرهای بنیادی علیه کشور.

وقتی ویرانی رویا می‌شود: کالبدشکافی یک فانتزی سیاسی در میان ایرانیان

برای درک استقبال دیساپورای ایرانی از جنگ، باید از سطح قضاوت‌های ساده فاصله گرفت و آن را در چارچوبی چندلایه بررسی کرد، چارچوبی که در آن سطح روانی، اجتماعی، شناختی و دیاسپوریک به هم گره می‌خورند. این رویکرد نشان می‌‌دهد که آنچه در نگاه نخست به‌ عنوان یک خطای تحلیلی یا موضع سیاسی افراطی دیده می‌شود، در واقع حاصل یک سازمان پیچیده روانی-اجتماعی است.

سفر عراقچی به پاکستان؛ سیگنال تازه برای احیای مذاکرات با آمریکا

سفر عباس عراقچی به اسلام‌آباد در حالی انجام می‌شود که تهران با تأکید بر دیپلماسی منطقه‌ای، نشانه‌هایی از آمادگی برای بازگشت به مذاکرات نشان داده؛ در مقابل، آمریکا هم‌زمان از تداوم فشار و نبود عجله برای توافق سخن می‌گوید.

دیدگاه

«صدای مردم ایران»، اما در خدمت کدامین افق؟

داریوش محمدپور در این یادداشت با نقد شعار رایج «صدای مردم ایران باشید» نشان می‌دهد که چگونه این دعوت به‌ظاهر انسانی، در برخی موارد به ابزاری برای توجیه فشار، تحریم و حتی مداخله نظامی تبدیل می‌شود. متن با واکاوی سه منطق پنهان—انتزاع اخلاقیِ خشونت، عادی‌سازی فشار اقتصادی، و جسارتِ بی‌هزینه از راه دور—استدلال می‌کند که همبستگی واقعی نه در مصادره رنج، بلکه در حفظ استقلال صدا و پرهیز از تبدیل آن به ابزار سیاست نهفته است.